PDA

مشاهده کامل : جدیدترین مصاحبه ها با هنرمندان سینمای ایران(بازیگر زن درباره مرگ پسر جوان خود می گوید)



Fiona Liebe
13-11-2007, 20:01
در این تاپیک جدیدترین مصاحبه ها با هنرمندان هنر هفتم در این تاپیک قرار خواهد گرفت .
امید که این تایپک هم مورد توجه شما عزیزان قرار بگیرد .
موفق و پاینده باشید

==================================================




با آزيتا حاجيان درباره تمام نقش هايش


من هميشه هم مهربان نيستم

خسته ، تکيده ، ناآرام... اينها چيزهايي بود که در نگاهش ديده مي شد. اصلا شبيه آزيتا حاجياني که در فيلمهايي چون موج مرده ، معادله ، شمعي در باد و... ديده بوديم ، نبود.
بازي زندگي بازيگر خوبي از او ساخته بود. او هميشه مجبور است نقش بازي کند. حتي وقتي پدرش را به خاطر بيماري اش با خود به بيمارستان مي برد، مجبوراست با لبخند به مردم امضا بدهد و دردش را پنهان کند.
شايد اين مصاحبه واقعي تر از يک مصاحبه معمولي باشد، چون حرفهاي ناگفته حاجيان اگرچه اندک ، در اين گفتگو بازگو شده است.
======================================================

اولين بار که مقابل دوربين قرار گرفتيد، چقدر هيجان زده بوديد؟
براي اولين بار در طرح يکي از همکلاسي هايم در دانشکده بازي کردم و مقابل دوربين او قرار گرفتم که فکر مي کنم کار مجيد ماهي چي بود. اين مساله مربوط به 19 سال پيش مي شود، چون بازيگر تئاتر بودم و با فضاي سينما به آن شکل آشنا نبودم چندان اضطرابي نداشتم. پس از اين که به طور حرفه اي مقابل دوربين سينما آن هم به واسطه حضورم در فيلم دزد عروسک ها قرار گرفتم تازه متوجه خطير بودن اين کار شدم.

اولين پلاني را که بازي کرديد به خاطر داريد؟
بله. در همان فيلم دزد عروسک ها در يک قسمت با گريم سخت و خاصي که داشتم شبيه يک جادوگر بودم ، اسکيت به پا داشتم و در سطح شهر راه مي رفتم و گنجو را صدا مي زدم. پس از گرفتن اين پلان اضطراب خاصي داشتم ، چرا که نمي دانستم نتيجه کار چطور مي شود، ولي پس از اتمام اين صحنه از عکس العمل نعمت حقيقي (فيلمبردار) متوجه شدم که همه چيز بخوبي انجام شده است.

پس از گذشت اين همه سال و کارهاي متفاوتي که در اين سالها داشته ايد آيا هنوز هم آن اضطراب با شماست يا ديگر بازي کردن برايتان يک عادت شده است؟
بازيگري براي من هيچ وقت عادت نمي شود. پس از گذشت هفده هجده سال هنوز هم وقتي مي خواهم در طرح جديدي بازي کنم شب قبل از آن خوابم نمي برد و تمام مدت به نقشم فکر مي کنم و نگران هستم و بيشتر به اين مساله فکر مي کنم که مي توانم از عهده کار برآيم يا خير ، قدرتش را دارم و...

در سينما به دنبال چه چيزي بوديد؟
من خودم مشتاق ورود به اين عرصه نبودم ، بلکه من را به اين سمت کشاندند. من بازيگر تئاتر بودم. براي همين هم هيچ وقت فکر نمي کردم که روزي بازيگر سينما شوم.

الان از اين اتفاق راضي هستيد؟
بله ، چون هم درآمدش نسبت به درآمد ديگر هنرها بهتر است و هم قابل اتکاست و هم اين که خلاقيت بسياري در اين کار وجود دارد اما متاسفانه از طرفي فشارهاي روحي و رواني بسياري را هم بايد تحمل کرد که گاهي غيرقابل جبران است.

اساسا بازي کردن در نقش شخصيتي ديگر چگونه است؟
سخت است اما جذاب است و هر سختي اي هم نتيجه خاص خودش را دارد اما مساله اي که من را تا امروز تشويق کرده اين است که بازيگري به من کمک کرده هيچ وقت راکد نباشم و با بازي در نقشهاي مختلف بتوانم به اکتشافات جديدي برسم. ما به عنوان بازيگر شرايطي را تجربه مي کنيم که خيلي ها نمي توانند تجربه کنند.

با چه نوع نقشهايي بيشتر ارتباط برقرار مي کنيد، نقشهايي که از شما دور هستند يا به شما نزديکند؟
نقشهايي که از من دور هستند را بيشتر مي پسندم ، هرچند اين جوري کارم دشوارتر مي شود اما عمق اين گونه نقشها بيشتر است. مساله اي که در نقشهايتان وجود دارد لحن آرام و طمانينه شماست و در کنار آن البته رفتارهاي نه چندان آرامتان.

اين تضادهاي رفتاري را چطور تعريف مي کنيد؟
خيلي تعبير زيبايي کرديد. هيچ وقت با اين دقت به نقشهايم نگاه نکرده بودم.

مي شود يکي از نقشهايي را که اين تضادها در آن وجود داشته برايم مثال بزنيد؟
بله. در فيلم شمعي در باد اين تضادها بخوبي نمايان بود. يک زن به نسبت آرام ولي پراضطراب. قبول دارم اما مادر شمعي در باد بايد مضطرب مي بود و خود نقش اين تضاد را مي طلبيد، چون آن مادر براي پسرش نگران بود. ضمن اين که هيچ وقت يک کارگردان از من نخواسته که اوج عصبانيتم را نشان بدهم. براي همين هم معمولا زني آرام به نظر مي رسم.

اما فکر مي کنم که خودتان هم چندان راغب نيستيد که يک زن ناآرام باشيد.
بله ، شايد به خاطر اين است که خودم هم تا حد زيادي در کنترل هستم و اساسا اهل جنگ و ستيزه نيستم. صلح طلبي را ترجيح مي دهم و به خاطر همين هم در هيچ فيلمي پرخاشگر نبودم.

در برخورد با کارگردان ها چطور رفتار مي کنيد؟
با آنها بسيار امين هستم. چشمم به دهان کارگردان است که ببينم از من چه چيزي مي خواهد.

پس اين وسط خلاقيت شما به عنوان بازيگر چه مي شود؟
اين خلاقيت را زماني خرج مي کنم که کارگردان هم اين اجازه را به من بدهد وگرنه از خير اين کار مي گذرم ، ضمن اين که قبل از شروع کار نقشم را پرداخت مي کنم.

چهره شما چقدر در روند شکل گيري نقشهايتان موثر است؟
نمي دانم. بستگي به خيلي چيزها دارد، اما اين را مي دانم که چهره ام قابليت منفي شدن و مثبت بودن را به وفور دارد.

اما نقش منفي از شما کم ديده ايم.
چون نقش منفي کم به من پيشنهاد شده است ؛ تنها يک بار در فيلم دومين انفجار (نادر مقدسي) نقش منفي داشتم.

خودتان از اين مساله هراس نداريد که مخاطب با ديدن شما در نقش منفي واکنش نشان دهد؟
خير، چون دوست دارم قالب مثبت بودن را بشکنم. مايلم که مخاطب با ابعاد مختلف بازي من آشنا شود. باور کنيد من هميشه هم خوب نيستم. بعضي اوقات بعد منفي من هم بايد زندگي کند. اين مساله جزو طبيعت انسان است.

http://www.jamejamonline.ir/images/20071113/azita.jpg


ضمن اين که معتقدم نقش منفي بايد يک رهنمودي هم براي مخاطب به همراه داشته باشد. به هر حال از اين ماسک مثبت گرايي خسته ام.

اگر اين قالب و ماسک تا به حال نشکسته به خاطر کارگردان ها و نويسندگاني بوده که با آنها کار کرده ايد يا خطر نکردن خودتان؟
نه ، به خاطر خطر نکردن نويسندگان و کارگردان هاي ماست ؛ چرا که آنها تکرار را بيشتر مي پسندند ؛ مثلا آنها معتقدند آزيتا حاجيان نقش مادر دلسوخته را خوب بازي مي کند، خوب مي تواند گريه کند پس بيشتر پيشنهادهاي من حول همين محور مي گردد. در صورتي که من نقش منفي يا حتي طنز را هم مي توانم بازي کنم. براي فيلم معادله آقاي وحيدزاده ريسک کردند و آن نقش را به من سپردند که بازي در آن کار براي خودم هم يک جريان جديد بود و البته شيرين.

مايليد مخاطبتان را درگير کدام وجه از بازي و نقشتان کنيد؟
به طور کلي نمي توانم پاسخ اين سوال را بدهم ، اما براي من مهم اين است که حرفي براي مخاطب داشته باشم و به او کمک کنم که آزادانه فکر کند و به يک رشد فرهنگي برسد. اينها براي من اصل است.خب کمي هم به کارهاي تلويزيوني شما بپردازيم.

بازي در سريال هاي تلويزيوني بيشتر براي شما شهرت به دنبال داشت يا کارهاي سينمايي تان؟
قطعا کارهايي که در تلويزيون داشتم ؛ البته پس از بازي در تلويزيون مجدد به سمت سينما رفتم ، چون شرايط من را به آن سمت کشاند. يک دوره اي ديگر خودم رغبتي نداشتم که با تلويزيون کار کنم ، آن هم بابت دوبله سريال دبيرستان خضرا به خاطر آن جريان خيلي دلشکسته شدم و 7 ماه تمام تا اسم اين سريال مي آمد اشکم بدون هيچ کنترلي جاري مي شد، تا اين که آقاي لطيفي از من براي بازي در سريال آپارتمان دعوت کردند و چون نقش را خيلي دوست داشتم پذيرفتم. پس از آن در سينما هم کمتر کار کردم ، چون فيلمنامه ها را دوست نداشتم تا اين که بازي در فيلمهاي حاتمي کيا و شمعي در باد پيش آمد.

من فکر مي کنم نقش خاص شما در تلويزيون بازي در سريال سفر سبز بود.
بله. آن نقش را هم خيلي دوست داشتم ، البته در سريال جديدي با نام ساعت شني بازي کرده ام که به نظرم آن نقش از همه نقشهايم خاص تر است.

براي بازي در فيلم روبان قرمز جايزه سيمرغ بلورين را براي نقش اول در جشنواره هفدهم فيلم فجر کسب کرديد. روبان قرمز همان قدر که براي داوران جذاب بود براي خودتان هم بود؟
خير، چون هيچ زحمت مضاعفي براي آن نقش نکشيدم. تنها فرقش اين بود که کارگردان خوبي من را هدايت مي کرد، در واقع يک نوع هدايت مينياتوري.
به نظرم حاتمي کيا کارگرداني است که نقشها را بخوبي مي شناسد و از اين نظر بازيگر را به راه راست و رسيدن به نقش هدايت مي کند.

بازيگري آنقدر خوب بود که دختران شما مهراوه و مليکا شريفي نيا هم بخواهند آن را تجربه کنند؟
مليکا و مهراوه به اين سمت کشيده شدند. مليکا وقتي 3 ساله بود در فيلم اوينار بازي کرد؛ مهراوه هم در اوج کودکي در فيلم دزد عروسک ها اين تجربه را کرد که برايش شيرين بود؛ هرچند که بايد بگويم هر دوي آنها در عين جذاب بودن اين کار، ضربه هاي عاطفي و اجتماعي شان را هم خورده اند.

وقتي آنها وارد کار سينما شدند، نترسيديد که يک وقت شرايطي برايشان به وجود بيايد که عواقب اين کار بيشتر از مواهب آن باشد؟
خير. چون آنها از وقتي چشمشان را باز کردند، ديدند مادر و پدرشان بازيگر هستند و از طرفي استعدادش را هم داشتند، پيشنهاد هم شد و رفتند؛ اما خوشبختانه مريض اين کار نشدند؛ مليکا گرافيک خواند و مهراوه موسيقي. هنوز که هنوز است هر دو براي انتخاب کارهايشان با من و پدرشان مشورت مي کنند.

کمي هم به خودتان بپردازيم. چقدر کتاب مي خوانيد؟
بشدت علاقه مند به مطالعه هستم ، بويژه زماني شعرهاي فروغ را خيلي مي خواندم. فروغ آن موقع براي هم دوره هاي من اسطوره بود و بيشتر از کتاب تولدي ديگر آن خوشم مي آمد. يک زماني هم شيفته کتابهاي شريعتي شدم.

ديدن فيلم چطور، فرصتي براي اين کار داريد؟
حتما مي کوشم وقتي را براي ديدن فيلم اختصاص دهم. با ديدن فيلمهاي مختلف به آرامش خاصي مي رسم.

شما دل پردردي داريد. اين را از کلام و نگاهتان مي توان فهميد.
بله. البته دردهايم فقط متعلق به خودم نيست ، چون در جامعه اي زندگي مي کنيم که هزار جور درد و مشکل مي بينيم و هرگز نمي توان از کنار آن راحت گذشت. به هر حال نمي شود در جامعه اي که اکثر آنها خوشبخت نيستند ، تو خوشبخت باشي.

خوشبختي از نظر شما يعني چه؟
يعني يک زندگي آرام و بي دغدغه.

بزرگترين گلايه؟
به کجاي اين شب سيه بياويزم قباي ژنده خود را. گلايه من در واقع در اين يک بيت مشخص است.

چقدر تجربه کرده ايد؟
هميشه مي خواستم دنيا را عوض کنم ، ولي نشد. اين دنيا بود که من را عوض کرد که بسيار هم از اين جهت صدمه خوردم. به هر حال دنيا مسير خودش را طي مي کند؛ چه با من چه بي من و در اين گردش به من اجازه تجربه کردن مي دهد. پس اين من نبودم که به دنبال کسب تجربه بودم بلکه خود دنيا من را به اين کار واداشت.

منبع : جام جم

Fiona Liebe
14-11-2007, 17:38
جذابیت زندگی نیما دلیل حضور در "نیما یوشیج" بود

بازیگر نقش عالیه همسر نیما در فیلم تلویزیونی "نیما یوشیج" دلیل بازی در این فیلم را جذابیت پرداختن به زندگی نیما اعلام کرد.
فاطمه گودرزی درباره بازی در فیلم تلویزیونی "نیما یوشیج" به خبرنگار مهر گفت: "موضوع این فیلم برایم جذابیت داشت و من را برای بازی ترغیب کرد، چرا که این قصد داشت به نیما یوشیج بنیانگذار شعر نو بپردازد. البته شناخت زیادی از شخصیت همسر نیما نداشتم، اما نادر کجوری اطلاعات خوبی در اختیار ما گذاشت."

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/02/247820_orig.jpg


وی درباره ضعف شخصیت‌پردازی نیما و همسرش عالیه گفت: "به نظرم بخش دراماتیک کار به اندازه کافی بود و کارگردان هم بیش از این ضرورت ندیده بود، چرا که فیلم قصد داشت به شخصیت نیما بپردازد و او را معرفی کند. قرار نبود چون من نقش عالیه را بازی می‌کنم به آن بیشتر پرداخته شود. در واقع محور کار نیما بود و شخصیت عالیه پرداخت مناسبی داشت."گودرزی درباره بازیگر نقش مقابل خود اسماعیل محرابی که نقش نیما را بازی می‌کرد، افزود: "من قبلاً هم با آقای محرابی کار کرده بودم. ایشان بازیگر خوبی است و با توجه به اینکه اصالت خود وی نیز به مناطق شمال کشور برمی‌گردد، نقش نیما را به خوبی بازی کرده بود."

بازیگر نقش عالیه در فیلم تلویزیونی "نیما یوشیج" در پایان گفت: "از اینکه در این فیلم بازی کردم، خوشحالم و آقای کجوری هم کارگردانی خوبی داشت." گودرزی به زودی در یک فیلم سینمایی به کارگردانی شهاب ملت‌خواه بازی می‌کند.
مهر

Fiona Liebe
14-11-2007, 17:50
گفتگوی مفصل خبرگزاری مهر با ایرج طهماسب و حمید جبلی به بهانه فیلم رفیق بد

ایرج طهماسب، فیلمنامه‌نویس و بازیگر فیلم "رفیق بد" که این روزها بر اکران سینماها قرار دارد، درباره بازی خود و حمید جبلی در نقش دو کاراکتر اصلی فیلمنامه خودش به خبرنگار مهر گفت: "واقعیت این است که ما هیچوقت تصمیم نمی‌گیریم، آنچه برای ما تصمیم می‌گیرد قصه‌ها هستند. وقتی قصه‌ها سراغ ما می‌آیند با خودشان شخصیت‌ها را هم می‌آورند. حالا گاهی ما درون این مجموعه جای می‌گیریم و زمانی هم نمی‌گیریم. مثلاً در فیلمنامه "خوابگاه دختران" هیچ جایی برای ما وجود نداشت ولی قصه طراحی شده "رفیق بد" این گونه می‌طلبید که ما نقش این دو رفیق را بازی کنیم."

وی درباره شکستن پیشینه ذهنی مخاطب از کاراکترهای آشنای طهماسب ـ جبلی در فیلمنامه افزود: "هنگام روخوانی فیلمنامه چند بار نقش حبیب و عزیز را جابجا کردیم و تست‌هایی زدیم. ولی در نهایت به این نتیجه رسیدیم که شکل فعلی جدیدتر و جذابتر است. اگر فیلمی جدید نباشد و همه مسیرهای آشنا را طی کند کسل‌کننده می شود. رویکرد ما در "رفیق بد" به جدید بودن نزدیک بود. به همین دلیل ترکیب قرار گرفتن مان را به این شکل قرار دادیم."
طهماسب درباره پررنگ شدن مفهوم رفاقت در فیلم جدیدشان این نکته را یادآور شد که: "در "زیر درخت هلو" هم این رفاقت را داشتیم، ولی رفاقت بین آقای خانه و خدمتکار بود که شکلی عجیب داشت و در عین حال معنوی هم بود. ولی مفهوم رفاقت با تعریف خاص و کامل در "رفیق بد"، برای اولین‌بار است که در کارهای ما شکل گرفته است. جنس رفاقتی که جهان امروز با آن مشکل دارد و چنین روابطی در حال فروپاشی است. لازم دانستیم تلنگری وارد کنیم که اگر چنین روابط و عواطفی بین انسان‌ها از بین برود، عواقبی خطرناک دارد."

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/11/313332_orig.jpg


فیلمنامه‌نویس "رفیق بد" درباره جنس خاص کمدی که در مجموعه کارهایش دنبال می‌کند، توضیح داد: "ما قصد خنداندن نداریم، بلکه قصه هایی که انتخاب می کنیم خنده دار هستند. بسیاری از دوستانی که قصدشان خنداندن مخاطب است برای این منظور دست به هر کاری می زنند که ساده ترین آن کمدی شخصیت است. اما برای ما تعریف قصه ارجحیت دارد و قصه هایی که انتخاب می کنیم خود به خود وضعیت خنده دار دارند. مثلاً در "زیر درخت هلو" وضعیت صفا (حمید جبلی) مقابل خانم‌ها خنده‌دار بود. صفا کاملاً جدی است و به هر دلیل قصد ازدواج ندارد. ولی چون مهره مار دارد در چنین وضعیتی قرار می‌گیرد و خنده دار می شود."

طهماسب درباره موقعیت خنده دار فیلم "رفیق بد" اضافه کرد: "خنده فیلم به جهت وضعیتی است که ممکن است هر کدام از ما گرفتارش شویم: اینکه ناگهان ثروت بی صاحبی را مقابلمان بگذارند. وضعیت خنده داری است چون تصمیم گیری واقعاً سخت است. بنابراین خنده در عمق ماجرا و قصه هایی است که ما تعریف می کنیم نه هدف ما. فکر می کنم اگر روزی تصمیم بگیریم کمدی بسازیم و مخاطب را بخندانیم، خیلی بامزه شود."

وی درباره دلیل استفاده از شیوه روایی فلاش بک برای تعریف قصه فیلم "رفیق بد" گفت: "تمی که برای فیلم انتخاب کردیم رفاقت بود و داستانی در این رفاقت اتفاق می افتد. بنابراین مجبور بودیم ابتدای فیلم در مورد رفاقت سئوال ایجاد کنیم و در انتهای فیلم نتیجه آن را بگوییم. در بخش میانی داستانی اتفاقی می افتد که علت انتخاب روایت فلاش بک، انتقال حس و حال عاطفی آن به مخاطب بود. شاید اگر به شکل خطی داستان را تعریف می کردیم به این مفهوم از رفاقت بخصوص از نظر عاطفی نمی رسیدیم."
طهماسب در حالی که عاقلانه بودن نگاه فیلم به مسائل احساسی فیلم را مطرح کرد، ادامه داد: "شاید اگر از اول همه چیز خطی روایت می شد (در چند نسخه هم این کار را انجام دادیم)، مخاطب خیلی تحت تأثیر قرار می گرفت و به مفاهیم درونی تری فیلم همچون معضلاتی که پول به همراه خود می آورد و ... توجه نمی کرد. در واقع فلاش بک را برای عاقلانه عاطفی شدن مخاطب انتخاب کردیم تا از احساساتگرایی صرف پرهیز کنیم."

فیلمنامه نویس "رفیق بد" برای کارکرد فلاش بک در پرهیز از احساساتگرایی صرف مخاطب، نمونه خاصی را مثال زد: "تعزیه می توانست به صورت داستانی اجرا شود ولی به شیوه روایی اجرا می شود. یعنی درباره آدم هایی که می دانیم در گذشته بوده اند تعریف می شود. اگر تعزیه داستانی می شد، احساسات عمیق و دردناک داخل داستان مخاطب را به حدی درگیر می کرد که همه از غم و غصه از دست می رفتند."

ایرج طهماسب درباره کمرنگ شدن شیطنت های مردانه زوج حبیب ـ عزیز در جستجو برای پیدا کردن سارقان بانک و عقیم ماندن این وجه گفت: "موارد بیشتری از این رفتار در برخوردهای حبیب و عزیز وجود داشت که حذف شد و فقط همین مورد موجود در فیلم باقی ماند. البته شکل این رفتار هم به گونه ای قابل قبول و خوب طراحی شده بود."
وی با تائید نگاه مطلوب خود به مضامین مختلف در کارهایش به نگاه و پایان انسانی فیلم هایش تأکید کرد و گفت: "برای ما بحث انسانی بودن فیلم و پایان مطرح است. اگر در هر کجای دنیا این ماجرا اتفاق بیفتد، این پایان انسانی است. پایان های دیگری که می توانست در "رفیق بد" اتفاق بیفتد شاید بامزه تر می شد، ولی انسانی نبود."

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/11/310087_orig.jpg


طهماسب که فیلم هایش را برای یکبار دیدن طراحی نمی کند، اضافه کرد: "انتظار مخاطب برای پایان متفاوت از یک قضاوت شتابزده در برخورد اول با فیلم می آید. ولی اگر باز هم فیلم را ببیند نظر متفاوتی پیدا می کند. ما فیلم هایمان را برای یکبار دیدن نمی سازیم و دوست داریم چند بار دیده شوند. مثلاً "کلاه قرمزی و پسرخاله" در نظر اول سخیف به نظر آمد، ولی بعدها که تکرار شد مفاهیم انسانی آن مورد توجه قرار گرفت. رویای ما این است که بتوانیم با زبانی ساده مخاطب را جذب و او را با فیلم درگیر کنیم."
وی درباره کمرنگ شدن نقش زنان در "رفیق بد" و نهایتاً حذف آنها با یک رویکرد واحد گفت: "فکر می کنم اگر به ساختار کلی اثر نگاه کنیم چنین سئوالی پیش نیاید. فیلم ما با یک رفاقت مردانه شروع شده و با همان تمام می شود. اگر خانم‌ها موثر بودند و ما به احساساتشان می پرداختیم، در آخر هم از آنها استفاده می کردیم. ولی مبنای کار ما رفاقت مردانه و تعهد شغلی است که قصه خانم‌ها را در رده دوم قرار می دهد. اگر این وجه پررنگ می شد به سمت یک فیلم خانوادگی می رفتیم که مطلوب ما نبود."
فیلمنامه نویس "رفیق بد" در انتها به طراحی شوخی های فیلم اینچنین اشاره کرد: "همانطور که گفتم ما فقط قصه تعریف می کنیم. وقایع خودشان داستان را پیش می برند و ما چیزی را عامدانه وارد آن نمی کنیم. در واقع این اتفاقات باید پیش می آمدند و جایی که بامزه بوده، بامزه شده و جایی که جدی بوده، جدی شده است. در مرحله نوشتن کاری جهت پررنگ کردن این وجوه انجام ندادیم."
حمید جبلی هم درباره طبقه‌بندی سینما از نگاه مخاطبان به خبرنگار مهر گفت: "اصولا در سینما بازیگران برای مردم و مخاطبان آشناتر از کارگردانان هستند. شاید در پروسه تولید یک فیلم تهیه‌کننده، فیلمبردار، طراح صحنه و ... از بقیه عوامل مهمتر باشند. اما تماشاگر دنبال آنها نیست. مخاطبان فیلم‌ها همیشه آثار را با عنوان بازیگران می‌شناسند و سینما با بازیگر طبقه‌بندی می‌شود."
وی در ادامه افزود: "من و ایرج طهماسب ممکن است در طول سال کارهایی از قبیل فیلمنامه‌نویسی، کارگردانی یا... انجام دهیم. اما همیشه آن آثاری از ما دیده می‌شود که در آنها بازی می‌کنیم. مثلا در فیلم "خوابگاه دختران" طهماسب به عنوان نویسنده، طراح صحنه و مشاور پروژه حضور داشت. اما با این وجود از فیلم به دلیل اینکه گونه‌ای متفاوت دارد و طهماسب هم در جلو دوربین نیست، با عنوان اثری از وی یاد نمی‌شود."


http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/11/313333_orig.jpg


جبلی با اشاره به فیلم "زیر درخت هلو" در ادامه توضیح داد: "به طور مثال در فیلم "زیر درخت هلو" مخاطب معتقد است حمید جبلی در فیلم نقش بیشتری دارد. در صورتی که من در این فیلم بیشتر جلو دوربین دیده می‌شوم. طهماسب در کنار بازیگری در "زیر درخت هلو" کارگردان و نویسنده فیلمنامه نیز هست. این موضوع به پیشزمینه بیننده از بازیگران برمی گردد."
وی درباره همکاری خود با طهماسب نیز گفت: "ما سال‌هاست با یکدیگر همکاریم. در هشت سال اخیر کار نوشتن فیلمنامه و حتی کار تولید نیز انجام می‌دهیم. تصمیمی قطعی هم نبوده، اما با هم هماهنگ شدیم و مجموعه آثاری را از "کلاه قرمزی" شروع کردیم و تاکنون نیز ادامه داده‌ایم. در این فاصله حتی طهماسب برای کارگردانان دیگر فیلمنامه نوشته یا من فیلم ساختم. اما باز در کنار یکدیگر فعالیت خود را دنبال می‌کردیم."
بازیگر "رفیق بد" در ادامه با اشاره به همکاری‌های خود با طهماسب در ارائه تولیدات مشترک گفت: "به طور مثال در فیلم "یکی بود یکی نبود" من کنار طهماسب بودم، اما در جلو دوربین به ایفای نقش نپرداختم در "خواب سفید" نیز من بازیگر بودم، اما طهماسب در پشت دوربین با من همکاری می‌کرد."
وی خود و طهماسب را یک زوج هنری دانست و درباره تفاوت آن با زوج‌های کمدی گفت: "ما زوج هنری هستیم. زوج‌های کمدی معنی دیگری دارند. مثلا لورل و هاردی، چیچو و فرانکو و ... زوج‌های کمدی سینما هستند. این شخصیت‌ها همیشه ثابت هستند و این قصه است که تغییر می‌کند. زوج‌های کمدی عمدتا یکی از آنها عاقل و دیگری خنگ‌تر است. این فرمول فیلم‌های کمدی است."
این بازیگر سینما ادامه داد: "ما به هیچ وجه نخواستیم کار یک زوج کمدی را انجام دهیم و قطعا این کار را هم نکردیم. حتی کارهای ما نزدیک به کارهای لورل و هاردی هم نیست. شاید بعدا بخواهیم این رویه را دنبال کنیم. اما بیشتر به عنوان دو همکار با هم کار می کنیم. مثلا در فیلم "زیر درخت هلو" طهماسب نقش کمدی بازی نمی‌کند. در فیلم‌های کمدی همیشه یک نفر کمدی است و بازیگر مقابل هم دارد. ما سعی نکردیم این کار را بکنیم. زوج کمدی بودن بد نیست و من شخصا به این نوع کمدی‌ها علاقمندم."
جبلی سبک کارهای خود و طهماسب را طنز دانست و در این باره توضیح داد: "در واقع بیشتر کارهای ما طنز است تا کمدی. طنز نگاهی است که ممکن است در آن خنده یا طنز تلخ باشد. معتقدم ما بیشتر طنز کار کرده‌ایم. البته من شخصا کمدی را خیلی دوست دارم و علاقمندم اگر شرایطی پیش بیاید، کار کمدی نیز انجام بدهم."

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/11/310086_orig.jpg



وی درباره عنوان فیلم "رفیق بد" هم گفت: "این نام یک پیشزمینه دارد. اسم‌ها به این سادگی انتخاب نمی‌شود. برای عنوان این فیلم در مرحله پیش‌تولید 800 اسم پیشنهاد شد. اما به هر حال باید عنوانی انتخاب می‌شد که با مفهوم هماهنگی داشته باشد. عنوان رفیق هیچ ارتباطی با ایدئولوژی خاصی ندارد. "رفیق بد" آدم را یاد زغال خوب می‌اندازد و بیشتر سمبلیک است."

جبلی در پایان درباره فیلم‌هایی که برای پخش در اختیار صحرا فیلم قرار دارد، گفت: "فیلم‌هایی که برای پخش در اختیار ماست به اصطلاح به آنها فیلم هنری می‌گویند. سینمادارها این سبک کارها را کمتر اکران می‌کنند. شاید تنها پخش‌کننده‌ای که این فیلم‌ها را قبول کرده صحرا فیلم باشد."

وی خاطرنشان ساخت: "این گونه فیلم‌ها دچار مشکل اکران هستند. ما باید مثلا فیلم "رفیق بد" را اکران کنیم تا یکی از این فیلم‌ها را کنار آن به نمایش بگذاریم. در صحرا پخش کارهایی بسیار خوب در زمینه اکران فیلم‌های فرهنگی انجام شده. باید این موضوع و شرایط اکران این فیلم‌ها به تدریج حل شود. ما با اکران "زیر درخت هلو" دو فیلم از این نوع آثار را اکران کردیم. این آثار هیچگونه منافع مادی برای پخش ندارد. بلکه صحرا پخش یک کار فرهنگی انجام می دهد.

Fiona Liebe
15-11-2007, 10:26
http://parsaspace.ir/musicworld/picture/ali-nasirian.jpg


علي نصيريان، بازيگر بزرگي است. توانايي او در ايفاي نقش‌هاي پيچيده، شايدبر كمتر كسي پوشيده باشد؛ به‌خصوص حالا كه ديگر با پخش سريال «ميوهممنوعه» بينندگان تلويزيون به اين باور رسيده‌اند كه كسي جز او نمي‌توانست «حاج يونس فتوحي» باشد. حاج يونس خانواده، حاج يونس مسجد و دعا، حاج يونسشريك و حاج يونس عاشق، آدم‌هاي متفاوتي بودند كه او با قدرت به آنها جانبخشيد و قابل لمس‌شان كرد. گفت‌وگوي ما با او درباره كارهايش را مي‌خوانيد.

=====================================================

من هنوز به دنيا نيامده بودم كه شما كار بازيگري را آغاز كرديد. پدران ما شما را با آثار گذشته مي‌شناسند، ما با قاضي شارع و ابوالفتح و دايي غفور و حالا فرزندان نسل جديد با «حاج يونس فتوحي»؛ يعني 3 نسل آثار شما را ديده‌اند. به اين موضوع فكر كرده‌ايد؟



اين موضوع براي خود من خيلي شيرين است. اينكه شما به عنوان خاطرات 3 نسل از آن ياد مي‌كنيد، بسياري از مواقع آن را در كوچه و خيابان حس مي‌كنم. گاهي اوقات كه با نسل هم‌سن و سال خودم برخورد مي‌كنم، مي‌بينم اين دوستان ما را با كارهاي تلويزيون، صحنه تئاتر سنگلج – كه از سال 1344 در آنجا كار مي‌كرديم – و فيلم‌هاي سينمايي آن دوران به ياد مي‌آورند. چند روز پيش، آقايي جلويم را گرفت و گفت: «نمايش سگي در خرمن خاطرت هست؟».

اين براي من خيلي جالب بود كه هنوز در ذهن بعضي‌ها آن نمايش‌ها باقي مانده است. اين نمايش از كارهاي صحنه‌اي بود كه در سال‌هاي دهه40 سنگلج اجرا كرده بوديم. نسل‌هاي بعدي هم كه بيشتر در جريان كارهاي ما هستند، كارهايي مثل سربداران، هزار دستان، كفش‌هاي ميرزا نوروز و جاده‌هاي سرد و... را به ياد مي‌آورند. جالب است كه بسياري از تماشاگران سينما هنوز كفش‌هاي ميرزا نوروز را دوست دارند و گاه كه آنها را مي‌بينم، يادآوري مي‌كنند. نسل‌هاي بعدي هم سريال‌هايي كه اخيرا از تلويزيون پخش شده را ديده‌اند؛ اين گروه فيلم‌هاي قديمي را از طريق ويدئو يا نمايش‌هاي آن در شبكه‌هاي خارجي مي‌بينند.



البته نسل جديد، شما را به واسطه اطلاعات و اخباري كه در سايت‌هاي اينترنتي و وبلاگ‌ها منتشر مي‌شوند، به خوبي مي‌شناسند و به‌خصوص پس از بازي در نقش «حاج يونس فتوحي» مطالب بي‌شماري در اين رابطه مي‌توان در شبكه‌هاي مجازي پيدا كرد.



بله، اين هم هست. فكر مي‌كنم ارتباطات مجازي در دنياي امروز به شدت رسوخ كرده و به پديده عجيبي تبديل شده است. آن سال‌ها يكي دو مجله خانوادگي و سينمايي وجود داشت كه خيلي زود فراموش مي‌شد اما الان تعداد نشريات و سايت‌هاي اينترنتي بسيار زياد شده و واقعا دنياي غريبي شده است.



برخورد مردم پس از پخش سريال پربيننده «ميوه ممنوعه» با شما چطور بود؟



خب، بعضي‌ها فقط سلام و عليكي مي‌كنند و با لبخندي مي‌گذرند اما بعضي‌ها جلوتر مي‌آيند و قدري حرف مي‌زنند. حتي با يك سلام ساده مي‌توان فهميد كه آنها كار را دوست داشته‌اند.



احتمالا شما از طريق همين برخوردهاي عمومي متوجه مي‌شويد كه هر سريال و فيلم جديدتان چقدر مورد رضايت مردم قرار گرفته.



بله، همين‌طور است. در كارهاي مختلف برخورد مردم فرق مي‌كند. در اين كار به راحتي مي‌توان فهميد كه سريال مورد توجه قرار گرفته؛ در واقع برخوردها خيلي متفاوت بوده است.



شما موبايل داريد؟!



بله اما فقط در هنگام سفر و براي تماس با خانواده و بچه‌هايم از آن استفاده مي‌كنم.



پس، احتمالا وقتي آن را روشن مي‌كنيد، تعداد اس‌ام‌اس‌هايي كه برايتان ارسال شده را مي‌بينيد؟



بله. امروز صبح ديدم كه حدود 50 پيام برايم فرستاده اند.



اين جوك‌ها و شوخي‌هايي را كه براي نقش شما و سريال ساخته شده‌اند، ديده‌ايد؟



راستش، اصلا آنها را چك نمي‌كنم. بايد بگويم كه حوصله خواندن آنها را ندارم. من از تلفن همراه فقط هنگام سفر استفاده مي‌كنم.



درست مثل آن صحنه از سريال كه به سينا (پسر كوچكتان) مي‌گفتيد: «بيا، ببين اين چطور كار مي‌كند»؟



واقعا همين‌طور است؛ من اصلا نمي‌دانم با سرويس پيام چطور كار مي‌كنند! البته به دليل بي‌علاقگي‌ام است. خب، بايد بگويم چيز خيلي خوبي هم نيست. به نظر من موبايل يا تلفن همراه وسيله خيلي خوبي است اما اين روزها مثل ماشين از آن استفاده مي‌كنند. موبايل وسيله‌اي شده كه همه همين‌طور دستشان است و دائم دارند با آن پيام مي‌فرستند و پيام مي‌گيرند. بي‌جهت و با جهت زنگ مي‌زنند. دائم سرشان به اين وسيله گرم است! اصلا يكي از گرفتاري‌هاي كار فيلم‌برداري، وجود همين موبايل‌هاست؛ چون ما داريم كار مي‌كنيم و در اوج كار يا فيلم‌برداري، زنگ مي‌زند و كار را خراب مي‌كند. هر چه هم مي‌گويند آقا خاموش كنيد يا روي بي‌صدا بگذاريد و فلان، گوش كمتركسي بدهكار است.



همسرتان نظري درباره كار «ميوه ممنوعه» نداشتند؟



ايشان هم سريال را مي‌ديد و نظراتي مي‌داد اما در مجموع خوشش آمده بود.



با خانمتان كه صحبت مي‌كردم به شوخي گفتم: «از اينكه مي‌بينيد آقاي نصيريان در اين نقش عاشق يك دختر جوان شده، ناراحت نشديد» كه البته ايشان گفتند نه چون اينها همه‌اش فيلم است.



بله ديگر، اين مسائل در كار يك بازيگر وجود دارد. از همان فيلم‌هاي اول هم بوده. خب ايشان مي‌داند كه اين يك نمايش است و واقعيت ندارد.



نظر خاصي درباره اين نقش ندارد؟



سريال را دوست داشت و گاهي هم نظراتي مي‌داد اما عموما تشويق و تاييد مي‌كرد. بعضي موقع‌ها هم از كار ايراد مي‌گرفت كه چرا اين‌طور شد و آن‌طور نشد.



روزنامه‌ها را معمولا مي‌بينيد؟



روزنامه‌ها را دوست دارم اما به خاطر گرفتاري و كار در اين سريال سرم خيلي شلوغ بود و نمي‌توانستم به طور دائم آنها را بخوانم اما خب، بعضي اوقات به طور تصادفي مي‌ديدم و مي‌خواندم.



حالا اگر موافق باشيد، درباره نقش حاج يونس و سريال هم حرف بزنيم. شما چرا اين نقش را پذيرفتيد؟ آيا اين نقش، ويژگي خاصي داشت كه برايتان جذاب بود؟



هنگامي كه اين نقش پيشنهاد شد، كار ديگري در دست نداشتم و به دليل شناختم از كارگردان و علاقه‌اي كه به حكايت شيخ صنعان و دختر ترسا داشتم، آن را قبول كردم. اين داستان كه در منطق‌الطير عطار آمده را بارها خوانده‌ام و برايم بسيار جالب است.



شما مي‌دانستيد كه داستان چگونه تمام مي‌شود يا نه؟



ما متن فيلمنامه را در اختيار نداشتيم بلكه خلاصه داستان را به ما داده بودند و متن سريال به تدريج نوشته مي‌شد و در اختيار ما قرار مي‌گرفت.



از حسن فتحي چقدر شناخت داشتيد؟



من با او در سريال «ملاصدرا» همكاري كرده بودم كه البته آنجا نقشم كوتاه بود. اما مي‌دانستم كه فتحي وسواس كافي را دارد. او اهل نوشتن است و من يقين داشتم كه فيلمنامه دقيق و كاملي براي كار آماده خواهد شد. ايشان كارگردان بسيار خوبي است و مي‌داند كه چه مي‌خواهد و كارش را به‌خوبي بلد است.



نقش حاج يونس چه ويژگي‌هايي داشت كه آن را بازي كرديد؟



اين نقش خيلي دراماتيك بود. در اين شخصيت، مي‌شد كشمكش‌هاي دروني و تحول و تغيير را ديد. به عبارت ديگر، حاج يونس يك شخصيت دقيقا نمايشي بود. با گذشت داستان سريال، بيننده مي‌توانست پيچيدگي‌هاي شخصيتي و كشمكش‌هاي دروني او را بر سر ايمان و عشقي كه بر او حاكم مي‌شود و در درونش شكل مي‌گيرد، ببيند. بنابراين حالت‌هاي تراژيك شخصيت حاج يونس، درگيري با خودش و تلاش و كنش او برايم خيلي جذاب بود.



شما پيش از اين هم نقش عاشق دلباخته را بازي كرده بوديد؛ در فيلم «ديوانه‌اي از قفس پريد» هم مثل حاج يونس عاشق يك دختر جوان (نيكي كريمي) شديد.



بله. در نقش‌هاي ديگري به عنوان عاشق و دلباخته بازي كرده بودم اما با حاج يونس فرق داشتند. در همين فيلم «ديوانه‌اي از قفس پريد» هم درست است كه نقش عاشق آن زن جوان را بازي كردم اما شخصيت آن فيلم ابعاد ديگري داشت.



كار در تلويزيون برايتان جالب‌تر است يا سينما و اساسا اين دو عرصه چقدر برايتان تفاوت دارد؟



نفس عمل يكي است؛ تنها نوع فيلم‌برداري و دوربين آنها با هم فرق دارد. از نظر تقسيم‌بندي‌هاي سينمايي و تصويري، سينما و تلويزيون چندان با هم فرقي ندارند. حالا شايد تأثير تلويزيون به دليل نفوذ آن در ميان توده‌هاي مردم بيشتر باشد. همين‌طور طول زماني كه يك سريال به خود اختصاص مي‌دهد نسبت به فيلم سينمايي بسيار بيشتر است و به همين دليل، تأثير بيشتري مي‌گذارد. چند روز پيش، يك آقاي مسني را ديدم كه مي‌گفت: «سريال چرا اين‌قدر زود تمام شد؟!». در واقع، طول اين 31 قسمت باعث شده بود كه داستان جاي خودش را باز كند و او با شخصيت‌هاي سريال احساس نزديك‌تري داشته باشد.



ديالوگ‌هاي فاخر و زيبا از ويژگي‌هاي اين سريال بود؛ مي‌خواستم بدانم بازيگران تا چه حد مي‌توانستند گفت‌وگوها را تغيير بدهند؟



همان‌طور كه مي‌دانيد اين سريال، نويسنده گفت‌وگو داشت كه خيلي هم روي اين كار زحمت كشيده بود. ما به هر حال خيلي تغيير نمي‌داديم، تنها تا حدي نظرات‌مان را بيان مي‌كرديم و گاهي كلماتي را با نظر و موافقت كارگردان عوض مي‌كرديم.



در مقابل بازيگران چطور عمل مي‌كرديد؟ شما در اين سريال با مجموعه‌اي از بازيگران باتجربه، قديمي و حتي جوان كار كرديد كه برخي از آنها خيلي خوب بازي مي‌كردند و بعضي‌ها هم ضعيف‌تر بودند.



راستش من اصلا دنبال اين نيستم كه بازيگر مقابلم چه كسي است، چه كار مي‌كند يا چه كار كرده. واقعا نمي‌خواهم از خودم تعريف كنم اما اين واقعيت است كه من به اين چيزها فكر نمي‌كنم. من به كار و اتفاقاتي كه براي نقش خودم قرار است بيفتد، فكر مي‌كنم و كاري به مسائل ديگر ندارم. در مورد بازي خودم و ديگران هم نمي‌توانم قضاوت كنم چون فكر مي‌كنم اين كار منتقدان است.



به نظر مي‌رسد كه حذف و اصلاحات اين كار، قدري ريتم سريال و نيز بازي بازيگران را تحت تأثير قرار داده است؛ با اين نظر موافقيد؟



موضوعي كه در اين سريال خيلي مهم بود و در طول داستان بر آن تاكيد مي‌شد، رابطه حسي حاج يونس و هستي و نيز رنگ گرفتن عشق اين شخصيت در داستان است. اما به نظرم در 3 - 2 مورد حذف و اصلاحات، اين رابطه كمرنگ شد و به قصه اصلي لطمه خورد. واقعا دليل اين مسئله را نمي‌دانم اما فكر مي‌كنم اگر قرار است چنين سريالي با چنين داستاني ساخته شود و شخصيت‌ها و حوادث آن هم از پيش مشخص است، چرا بايد بخشي از داستان حذف شود. اين موضوع وقتي اتفاق مي‌افتد، روي كنتراست شخصيت داستان تأثير مي‌گذارد و ويژگي‌هاي اين آدم يعني ايمان، اعتقاد و درگيري دروني‌اش به‌درستي براي تماشاگر درك نمي‌شود. به هر حال، من نمي‌خواهم ايراد بگيرم و انتقاد كنم؛ به اين هم معتقدم كه هر جامعه‌اي شرايط و اقتضائاتي دارد كه بايد رعايت كرد اما با يك اثر هنري نبايد مثل ماجراي شير بي‌يال و دم و اشكم برخورد كرد.
همشهری جوان

Fiona Liebe
15-11-2007, 10:28
مصاحبه ای خودمانی با بهروز بقایی

شايد با خواندن متن بهروز بقايي در همين صفحه، كمي

دست‌تان بيايد كه او چه‌جور آدمي است؛ غيرقابل پيش‌بيني،

خوش‌اخلاق، كمي كم‌رو و خيلي بازيگر.
=====================================
وقتي داشت دفتر مجله را ترك مي‌كرد و سوار آسانسور مي‌شد،

ناگهان صورتش به هم ريخت و با حالت التماس به ما گفت او

را در اين آسانسور تنها نگذاريم و ما – راستش – كم آورديم؛

يعني در يك لحظه نفهميديم واقعا بايد نجاتش بدهيم يا دارد

بازي مي‌كند.
================================

بهروز بقايي متولد 1332 تهران و فارغ‌التحصيل بازيگري و

كارگرداني تئاتر از دانشكده هنرهاي دراماتيك است. او

بازيگري را از سال 1349، با تئاتر «چشم در برابر چشم»

شروع كرد. بازيگري تئاتر، عرصه‌اي است كه او در تمام اين

سال‌ها در آن حضور پررنگ و تحسين‌برانگيزي داشته است.

براي نسل ما سريال‌هايي مثل «دنياي شيرين»، «دنياي شيرين

دريا» و «همسران» كه او در آنها كارگردان و بازيگر بوده

است، به كارنامه بلند بازيگري او در تئاتر اضافه مي‌شود.

=================================

دوستان از من خواستند چند كلمه‌اي در اين‌باره... آقا، دست

نگه داريد! اينكه درست نيست؛ كسي از ما نخواست؛ يعني، نه

كه نخواسته باشند بلكه مرا در انتخاب شيوه آزاد گذاشتند.

البته مي‌دانم اين فعل جمع كه دارم به كار مي‌برم، درست نيست

چون يكي از دوستان تماس گرفتند و تازه بايد اصلاح كنم كه

دوستان نبودند؛ نه كه خداي نكرده دشمن باشند؛ منظور اين

است كه با اين آقاي فرجعي يا جعفري،... آهان، «جباري»

صحبت كردم؛ يعني ايشان زنگ زدند كه البته آگاهيد، اگر قرار

باشد اينجا كسي زنگ بزند، خود بنده لياقت و استعداد و پشتكار

بيشتري براي زنگ زدن دارا مي‌باشم تا ديگران يا بهتر است

بگويم ديگري...

خلاصه، قرار شد كه يك چيزي باشد در ارتباط با مجموعه خانه

سبز، بيژن بيرنگ و مسعود رسام. حالا چرا نه حتي خسرو جان

شكيبايي كه يه عاطفه مي‌گه، صد تا عاطفه از دهنش مي‌ريزه

(با اون شين مطبوعش) و چرا نه حتي رامبد جوان؟ نمي‌دانم.

به هر حال تازه، ‌علت خواسته يا فرموده دوستان را دريافتم.

اينان از براي صرفه‌جويي در مصرف كاغذ، به اين امر اشتغال

ورزيده‌اند و نيز براي حفاظت از جنگل‌ها كه همانا منابع طبيعي

و نيز منافع طبيعي مي‌باشند (ببخشيد كسي يادش هست كه ما

در متن هستيم يا در پانويس؟).

اما در هر حال ما ادامه مي‌دهيم؛ شما بعدا خود، خط فاصله را

ترسيم نموده، منتي بر ما نهاده و خانواده‌اي را از نگراني

برهانيد. ببخشيد يك سؤال كوچك؛ كسي يادش هست كه ما

درباره چي حرف مي‌زديم؟... لطفا زحمت نكشيد.

ما خودمان چيز شديم؛ يعني واقف شديم. ما درباره كاغذ و

جنگل... نه، پيش‌تر از آن، بله... رامبد جوان، پدربزرگ بسيار

خوبي دارد كه خدا... ببخشيد! البته اين را مي‌دانم كه خسرو

جان شكيبايي هم نبودند. آهان، ديديد بالاخره رسيديم به اصل

مطلب؟ و اينجا يك بار ديگر اين ضرب‌المثل، ثابت مي‌كند كه

پرسان پرسان تا خيلي جاها مي‌توان رفت.

بگذريم؛ راستشو بخواين، من از همون اول مي‌دونستم كه اين

دو تا نامبرده، خيلي چيز سرشان مي‌شود؛ تازه اگر سرشان را

به هم بچسبانند كه ديگر واويلا! ديگر جانم خدمت‌تان بگويد

كه... آقا، بذارين خلاص كنم.

راستش ما رو تو اين كارشون زياد نياوردن كه البته جاي

نكوهش و سرزنش بسيار دارد و بايد عرض كنم كه من فقط يك

جلسه تصويربرداري، آن هم مثلا در مطب دكتر در اين مجموعه

بازي كردم كه آن روز به همه ما – تا جايي كه حافظه ياري

مي‌كند – بسيار خوش گذشت؛ كما اينكه به يادم مي‌آيد يكي از

دوستان، آهنگ «خوش‌آمد گل و از آن خوش‌تر نباشد» را

خواندند كه اين ترنم با فرياد دستيار كارگردان كه «آقا، داريم

كار مي‌كنيم خير سرمون ما».

(البته اين عبارت در بعضي روايات به شكل «ما آقا داريم كار

مي‌كنيم خير سرمون»، هم آمد كه اينجانب همين‌جا اعلان

مي‌فرمايم كه همان جمله آمده در روايت اينجانب يعني «آقا،

داريم كار مي‌كنيم خير سرمون ما»، به اكثريت قاطع درست

است. چرا؟ زيرا كه بايد اول خواننده مذكور را خطاب قرار

دهند)، ناتمام ماند و حتي مي‌شود گفت در نطفه خفه شد (كه باز

هم بحث شيرين در نطفه خفه شدن، خود جاي بحث و مقال دارد

كه جا دارد به وقت و در مرقومه شريفه جداگانه‌اي، درج

گردد).

خلاصه، از «خانه سبز» زياد خاطره ماطره نداريم. مي‌خواين

براتون از «همسران» بگم؟ آخه چه فرقي مي‌كنه؟ اونم سريال

بود ديگه، نه؟! يعني مي‌خواين بگين «همسران» سريال نبود؟

فوتينا! كمي قدم رنجه فرموده، تا فروشگاه سروش سيما اينها

تشريف برده، صحت مندرجات اينجانب را... پس چي؟ جا

ندارين؟ خب برادر من، شما كه جاندارين دو خط مطلب نغز را

بدون مميزي درج نماييد...

لا اله الّا الله! جان؟ جمع كنم؟! چي رو جمع كنم قربون؟! چيزي

را پهن نكرده‌ايم كه بخوايم حالا جمعش كنيم! در ضمن مي‌گن

غر زدن، بداخمي و زيرچشمي حرص خوردن، عمر آدم را كم

مي‌كند و بر عمر ديگران مي‌افزايد.

خلاصه؟ خلاصه؟ از اين خلاصه‌تر؟ عزيزم، هنوز وارد مطلب...

باشد، مي‌گم! من مي‌گم خيلي برنامه خوبيه؛ فقط يه كم طنزش

رو بيشتر كنن. در مورد شعرش هم كه مي‌خونن، بنده يه

پيشنهاد سازنده دارم؛ آن هم اينه كه بعد از «سبز سبزم ريشه

دارم»، مرقوم بفرماييد چون درخت پرتقالم (كه اين مطلب هم

علمي است)، چون درخت پرتقال، هم سبز است،‌هم ريشه دارد،

هم با اين كار گامي در جهت اعتلاي مركبات‌جات (!) كشور

برداشته شده و دوباره سر جايش گذاشته مي‌شود!

خلاصه اينكه آقا، اين بيژن رسام و مسعود بيرنگ، خيلي خوبه

كه با هم كار كنن. اصلا مي‌گم بگيم همه با هم كار كنن كه ديگه

معركه‌س. همه هم راضي‌ان. خوبي ديگرش اينه كه قسط آخر

سريال‌ها رو كه ميگن مثل مهريه است و كي داده كي گرفته،

همه با هم مي‌خوريم. بهتره كه... نه؟ بد مي‌گم آقا؟ اين بود

خاطرات اينجانب از سريال «خانه سبز» كه مرقوم شد.

مطمئنين نمي‌خواين درباره همسران... باشه آقا، باشه!

دوستان عرض كردن كه چه چيزايي از عمر انسان مي‌كاهد و به

عمر ديگران مي‌افزايد؟ اِ... خب، اگر با بنده امري نداريد...

قربان شما! البته مي‌بخشيد كه وقت‌تون رو مي‌گيرم... يه سؤال

كوچولوي ديگه؛ براي اين مندرجات، حق البوق، ببخشيد، چي

به‌اش مي‌گن؟ اي قربون دهنت، ميدوني چقدر دنبالش مي‌گشتم؟

نه‌خير، خود كلمه رو كه نه، دنبال جريان فرهنگي‌اش... همون

حق ديگه... منظور اينكه... هيچي؟! هيچي نمي‌دن؟! بفرما! بعد

ميگن چرا اين مملكت نويسنده كم داره... از همين جا شروع

مي‌شه ديگه عزيزم! از همين جا؛ حالا نه درست به اين دقت،

همين جا، روي همين صندلي، پشت همين ميز؛ يه خرده

اين‌ورتر، شايد هم اصلا اون‌ور. بالاخره شروع مي‌شه ديگه...
همشهری جوان

Fiona Liebe
18-11-2007, 01:17
ژاله صامتی در گفتگو با مهر: نقش تکراری بازی نمی‌کنم

بازیگر فیلم سینمایی "رفیق بد" دلیل کم‌کاری خود را در عرصه سینما و تلویزیون جستجو به دنبال نقش‌های تازه و پرهیز از حضور در نقش‌های تکراری اعلام کرد.
ژاله صامتی درباره نقش خود در فیلم "رفیق بد" و تفاوت آن با فیلم کمدی "قاعده بازی" به خبرنگار مهر گفت: "ممکن است این دو فیلم هر دو طنز باشند، اما به عقیده من تفاوت‌های بسیار دارند. نقش من در "قاعده بازی" یک کاراکتر جدی بود. اما در "رفیق بد" شرایط فرق می‌کرد."

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/11/313408_orig.jpg

صامتی در نمایی از فیلم "رفیق بد"

وی درباره حضور در نقش زنان فعال و عصبی گفت: "ما در بازیگری با حرکات بیرونی و زمان کوتاه نقش‌هایی متفاوت بازی می‌کنیم. این ویژگی‌های نمایشی یک فیلم است که هر بازیگری به شکلی آن را ایفا می‌کند. من همیشه از جامعه اطراف خودم الهام می‌گیرم و معتقدم زنان جامعه ما فعال هستند. من حتی در نقش زنان روستایی و شهری این موضوع را همیشه لحاظ کرده‌ام."

صامتی ادامه داد: "ناهید در "رفیق بد" مانند هر زنی در معرض حسادت‌های خاص قرار می‌گیرد. به همین دلیل در صحنه‌هایی از خود پرخاشگری نشان می‌دهد. فکر می‌کنم "رفیق بد" جزو معدود فیلم‌هایی باشد که من در آن نقش یک زن پرخاشگر را ایفا می‌کنم. من در "مربای شیرین"، "قاعده بازی"، "گیلانه" و ... اصولا نقش زنانی آرام و خونسرد را بازی کرده‌ام."
بازیگر "رفیق بد" ارائه نقش‌های تازه را به نوعی از شرایط کاری خود دانست و افزود: "بعد از "قاعده بازی" چند پیشنهاد داشتم که از من می‌خواستند همان نقش را دوباره ایفا کنم. اما من به تمام این پیشنهادها جواب رد دادم. زیرا معتقدم یک بازیگر باید دنبال کار تازه باشد و از اینکه خودم را تکرار کنم پرهیز می‌کنم. به همین دلیل کم کار هستم و در انتخاب نقش‌هایم وسواس دارم."
وی درباره حذف شدن زنان فیلم "رفیق بد" در قسمت پایانی گفت: "به هر حال شخصیت‌های ناهید و فرح قصه در گذشته داستان تعریف شده‌ایم. در دورخوانی‌های فیلمنامه نیز همین تصمیم گرفته شده بود و به عقیده من این موضوع کاملا قابل قبول است. به هرحال تصمیمی بود که توسط ایرج طهماسب نویسنده فیلمنامه گرفته شد و من به ایشان اعتماد کافی دارم."
این بازیگر سینما و تلویزیون ادامه داد: "حضور یکی از زنان حتی در صحنه‌ای که این دو رفیق با هم پس از سال‌ها رو در رو می‌شوند ممکن بود به شیرینی آن لحظات لطمه بزند. فکر می‌کنم نبود زن‌های قصه باعث شد این صحنه‌ها در ذهن مخاطب بماند. البته سکانس‌هایی که زن‌ها در فیلم حضور دارند به عقیده من از صحنه‌های خوب فیلم است."
صامتی در پایان درباره همکاری خود با زوج هنری ایرج طهماسب و حمید جبلی گفت: "همکاری خوبی بین ما شکل گرفت و من از اینکه با این گروه همراه بودم بسیار خوشحالم. البته حضور ریما رامین‌فر بازیگر توانای تئاتر به عنوان بازیگر مقابل من باعث ایجاد صحنه‌هایی شیرین در فیلم شد. به هر حال حس می‌کنم انتخاب این چهار نفر در کنار هم اتفاق خوبی بود.
مهر

Fiona Liebe
21-11-2007, 15:31
"توفیق اجباری" واقعیت زندگی گلزار است

نویسنده فیلمنامه "توفیق اجباری" این فیلم را برشی از واقعیت زندگی محمدرضا گلزار می‌داند و نه تمام حقیقت زندگی او.
پیمان عباسی در این باره به خبرنگار مهر گفت: "زمانی که بازی در "توفیق اجبار" به محمدرضا گلزار پیشنهاد شد او نگران بود و خواست فیلمنامه را به شکل کامل مطالعه کند. بعد از آن از حاصل کار خوشش آمد، چرا که دید در این فیلم قرار است واقعیات زندگی یک ********استار و مشکلات او در زندگی خصوصی به تصویر کشیده شود."
وی درباره چگونگی شکل‌گیری فیلمنامه و همکاری با محمدحسین لطیفی گفت: "سه ماه قبل ایده فیلم را به لطیفی دادم، اما او گفت بهتر است فیلمنامه کمدی دیگری کار کنیم. قرار شد فیلم یازده سپتامبر را کار کنیم که میسر نشد. بعد قرار شد با تهیه‌کنندگی ناصر شفق فیلمنامه "دختری برای تمام فصول" را به سرانجام برسانیم که آن هم عملی نشد.

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/11/316190_orig.jpg

نویسنده فیلمنامه "توفیق اجباری" افزود: "بعد از اینها پروژه "آفتاب‌پرست" به تهیه‌کنندگی سیدکمال طباطبایی مطرح شد و بعدها اسم آن به "توفیق اجباری" تغییر کرد. اما آن طرح با فیلمنامه‌ای که در حال حاضر ساخته شده کاملا تفاوت داشت. در شرایطی که لطیفی با توجه به تعهدی که به پروژه "روز سوم" داشت مجبور شد ساخت این فیلمنامه را به زمانی دیگر موکول کند.


وی در ادامه گفت: "پس از آنکه "روز سوم" تمام شد، لطیفی سراغ "توفیق اجباری" آمد و به من گفت بهتر است همان ایده‌ای که سه سال قبل مطرح کرده بود، یعنی پرداختن به زندگی یک ********استار سینما را دستمایه فیلم جدیدمان قرار دهیم و موضوع قبلی را کنار بگذاریم.


عباسی گفت: "بر همین اساس بدون اینکه با محمدرضا گلزار صحبت کنیم، در کمتر از 10 روز فیلمنامه جدید آماده شد و با گلزار صحبت کردیم، اما در آن زمان او قرار بود در فیلم "لبه پرتگاه" بهرام بیضایی بازی کند که این مسئله منتفی شد و مذاکره با گلزار و ساخت فیلمی با محوریت او شکلی عملی‌تر به خود گرفت.


وی با اشاره به اینکه با در نظر گرفتن احتمال حضور نیافتن گلزار چه ترفندهایی برای ساخت پروژه در نظر گرفته بود، افزود: "گزینه بعدی ما برای این نقش مهران مدیری بود که البته در صورت حضور او در این پروژه میانگین سنی شخصیت‌های فیلم بالاتر می‌رفت. حتی به پوریا پورسرخ هم فکر کردیم و با حضور او قصه به سمتی می‌رفت که یک بازیگر یکشبه ره صد ساله را پیموده و با شهرتی همه گیر رو به رو شده است. گزینه بعدی ما زوج طهماسب و جبلی بود.


نویسنده "توفیق اجباری" درباره چگونگی روند داستان با حضور طهماسب و جبلی گفت: "داستان فیلم در آن نسخه درباره یک مجری تلویزیونی بود که بسیار مورد توجه خانم‌ها قرار می‌گرفت و همسرش که وکیل پرونده‌های جنایی بود با این مسئله مشکل داشت. نقش وکیل را قرار بود فاطمه معتمد آریا بازی کند و نقش برادرش را حمید جبلی که در فیلم فعلی رضا عطاران است.


عباسی سپس به کارهای تحقیقی برای تکمیل فیلمنامه پس از پذیرش نقش توسط گلزار پرداخت و گفت: "من بعد از پذیرش نقش توسط گلزار همراه با او در اماکن مختلف عمومی حضور پیدا کردم و واکنش‌های مردم را دیدم که برخی از آنها از جمله سکانس بچه‌ای شش ماهه که مادرش می‌گوید عاشق گلزار است را از دل همین واقعیت ها گرفتم.


وی "توفیق اجباری" را فیلمی با ماهیت تلخ عنوان کرد و گفت: "ماهیت قصه ما تلخ است و اساسا طنز نیست. ما در این فیلم نشان می دهیم که یک ********استار با چه محدودیت‌هایی رو به روست و هیچ جا نمی‌تواند حضور پیدا کند و همسرش هم به خاطر همین مسائل از او جدا شده است. همه این اتفاقات تلخ است.


عباسی درباره سایر بازیگران "توفیق اجباری" گفت: "رضا عطاران از ابتدا مد نظر ما بود و در واقع بار طنز فیلم بر دوش اوست. ضمن اینکه ما برای نشان دادن مشکلات حاشیه‌ای زندگی گلزار بین اعضا خانواده شخصیت پدربزرگ را وارد کردیم و انتخاب آقای پورمخبر هم با نظر لطیفی و همیاری دیگر اعضا انجام شد.


نویسنده "توفیق اجباری" در پایان با رضایت از همکاری با محمدحسین لطیفی در این پروژه گفت: "کار با لطیفی بسیار لذتبخش است. او کارگردانی باهوش و زیرک است و خودش به ضرورت فیلمنامه را دستخوش تغییر می‌کرد که اتفاقا همه تغییرات او مثبت بود.
مهر

Fiona Liebe
21-11-2007, 15:35
بیژن امکانیان در گفتگو با همشهری

زماني كه با يک کارگردان شناخته‌شده و به نام روبه‌رو نيستيد، متن و فيلمنامه براي انتخاب نقش بسيار حايز اهميت است.

اگر با گروهي روبه‌رو هستيد که به نسبت کارشان داراي شناخت کاملي داريد يا کارگردان آن را مي‌شناسيد، روند و انتخاب نقش متفاوت است. اما در مورد عمده کارگردان هاي كمتر شناخته شد تنها منظري که از طريق آن مي‌توان شناخت نسبي از کار به دست آورد فيلمنامه است. بديهي است که متن نشانگر آن است که کارگردان به‌عنوان اصلي‌ترين فرد ساخت يک فيلم يا سريال چگونه نگاه مي‌کند.

بر همين اساس من در وهله اول به سراغ متن مي‌روم. و هيچ گاه به صرف نشناختن يک کارگردان جوان درخصوص آنها موضعي نمي‌گيرم. اگر در اين قسم کار‌ها نياز به اطلاعات بيشتري داشته باشم پس از مطالعه متن کار وارد مراحل بعدي و ملاقات با کارگردان آن کار مي‌شوم تا از چندو‌چون کار مطلع شوم و نظرات کارگردان را درخصوص کار و متن آن جويا مي‌شوم.

در حال حاضر شرايط حاکم بر تلويزيون، موقعيت را براي بازيگران تلويزيون بهتر کرده است. چون اين رسانه گيشه ندارد اقبال بيشتري به بازيگراني كه باتجربه و مستعد هستند رو مي‌کند. بنابراين امکان حضور بازيگران در تلويزيون باتوجه به حجم بيشتر کارهاي تلويزيوني بيشتر مي‌شود. بيش از آنکه تهيه کننده باشم يک بازيگرم.
تهيه كنندگي صرفا يك کار اقتصادي است و بيشتر يک نظام اقتصادي را مد نظر دارد و شرايط خلاقانه كمتري هم در آن وجود دارد. البته براي تهيه کنندگي هم اعتبار فراواني قائل هستم با اين حال اگر نقش و فيلمنامه خوبي به من پيشنهاد شود، تمايل فراواني به بازي کردن آن نقش دارم، زيرا قصد دارم از تجارب سال‌ها فعاليت هنري‌ام استفاده بهتري ببرم، از سوي ديگر همين مسئله و کسب تجارب کاري بازيگري باعث مي‌شود که سليقه‌ام نسبت به کار‌هاي پيشنهادي امروز افزايش يابد. پس برايم همکاري با کارگردان‌هاي توانا و فيلمنامه‌اي مناسب و عوامل حرفه‌اي مهم است.
همکاري با عوامل حرفه‌اي باعث خلق کار بهتري مي‌شود. البته اين گفته من به مفهوم استفاده نکردن از عوامل و بازيگران مستعد نيست. اما عوامل حرفه‌اي اين حسن را دارند که پيش از اين استعدادشان شکوفا و بر همگان ثابت شده است. البته اين عوامل حرفه‌اي تنها به بازيگران باز نمي‌گردد بلکه کادر يک فيلمبردار خوب، نور پردازي يک نور‌پرداز خوب قادر است تأثير بيشتري بر کار بگذارد.
اما متأسفانه همه اين ايده‌آل‌ها در يک کارپيدا نمي‌شود، پس بايد واقع بين بود. اگر بخواهم بشکل ايده‌آل به ماجرا نگاه کنم در شرايط فعلي اين شانس را نخواهم داشت که در کار‌هاي زيادي با اين ويژگي بازي کنم.
خوشبختانه امروز با پيشرفتي که سريال‌ها به خود ديده است در بسياري جهات جلوتر از سينما حرکت کرده است. زماني در باره سينما تعصب خاصي وجود داشت زيرا کارهاي خوبي در تلويزيون ساخته نمي‌شد.
اما امروز تلويزيون جداي از آثار ضعيفي که تنها به‌دليل کثرت برنامه‌هايش پخش مي‌كند، رويکرد روبه‌رشدي دارد و اين نشان مي‌دهد که قصد دارد تا به سمت خلق آثار بهتري پيش برود. در شرايط کنوني امروز جاي کارهاي توليدي سينما و تلويزيون عوض شده است زيرا در تلويزيون امروز ما شاهد کاربديع‌تر و جسورانه‌تري نسبت به سينما هستيم. البته بايد راجع به آن ريشه يابي (‌اجتماعي، اقتصادي، سياسي) شود تا به علت واقعي بروز چنين مسئله‌اي پي ببريم.
تماشاگر براي تلويزيون بهايي را پرداخت نمي‌کند و آزاد است تا هر کانالي را انتخاب کند، من به‌عنوان بازيگر بايد سعي کنم در کاري حضور داشته باشم تا تماشاگر هنگام چرخش شبکه‌ها روي آن توقف کند.پس از اين منظر انتخاب براي بازيگر در تلويزيون سخت‌تر مي‌شود.

Fiona Liebe
25-11-2007, 06:55
توفيق اجباري انتخاب من است

http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/posc/8609/Zeyghami-0902-as.jpg


نيوشا ضيغمي در تازه‌ترين فيلم محمدحسين لطيفي نقش دختري را بازي مي‌كند كه 20 سال در فرانسه زندگي كرده و حالا بعد از اين همه سال به ايران برگشته و خيلي از كليشه‌ها را نمي‌شناسد.
پيش از اين، او را در فيلم‌هايي چون «اخراجي‌ها» و «پارك وي» ديده بوديم. پيشنهاد مي‌كنيم «توفيق اجباري» را ببينيد و منتظر باشيد تا فيلم‌هاي ديگرش هم اكران شود؛ آن‌وقت مي‌توانيد با خيال راحت درمورد بازيگري او قضاوت كنيد. به بهانه«توفيق اجباري» گفت‌وگوي كوتاهي با نيوشا ضيغمي ترتيب داده‌ايم كه در پي مي‌خوانيد:

* چطور شد سراغ يك فيلم كمدي ديگر رفتيد؟ «اخراجي‌ها» تجربه خوبي بود؟

«توفيق اجباري» طنز اجتماعي است؛ كمدي به معناي ژانر كميك نيست. براي من كمدي‌بودن‌كار مطرح نبود. آقاي محمدحسين لطيفي را جزو كارگردان‌هاي بزرگ مي‌دانم و براي سبك كارش احترام قائلم. از طرفي فيلمنامه هم خيلي خوب بود و از آن خوشم آمد. تجربه كار با آقاي لطيفي در عين جديدبودن، خيلي هم برايم مفيد بود.

* كاركردن با بازيگران مطرحي چون محمدرضا گلزار و رضا عطاران برايتان سخت نبود؟

خب به هرحال، من كم‌تجربه‌ترين بازيگر گروه بودم. همه از سابقه بازيگري محمدرضا گلزار خبر داريد، رضا عطاران از آن گروه بازيگراني است كه كارگرداني را هم تجربه كرده و اتفاقا در هر دو رشته موفق بوده. از هر دوي آنها درس‌هاي زيادي ياد گرفتم.

* باتوجه به علاقه‌ات به سبك كاري محمد حسين‌لطيفي، معلوم است اكثر فيلم‌ها و سريال‌هاي او را ديده‌اي؟

بله، من تمام كارهاي آقاي لطيفي را ديده‌ام. به نظرم كارگرداني است كه جامعه‌اش را مي‌شناسد و به خوبي با بيننده‌هايش ارتباط برقرار مي‌كند. به همين خاطر در هر ژانري كه فيلم بسازد، موفق مي‌شود و مردم از كارهايش استقبال مي‌كنند.

* الان كه به كارنامه بازيگري‌ات نگاه مي‌كني، فكر مي‌كني جاي درستي ايستاده‌اي؟

از جهاتي خوشحالم اما به‌هرحال اكران‌نشدن بعضي از فيلم‌هايي كه در آنها بازي كرده‌ام، باعث شده ارتباطي را كه مي‌خواهم با مخاطبان داشته باشم، به دست نياورم. بعد از «تردست» و «اخراجي‌ها»، «توفيق اجباري» سومين تجربه من در زمينه طنز بود.
هرچند تردست، 3 سالي مي‌شود كه توقيف است. «مواجهه»، «شوريده»، «گناه من»، «حس پنهان» و «تلافي» فيلم‌هايي است كه در يكي دو سال گذشته كار كرده‌ام و در نوبت اكران هستند. «حس پنهان» احتمالا در جشنواره امسال حضور دارد و «تلافي» هم عيد اكران مي‌شود.


* از بين فيلم‌هاي «توفيق اجباري» و «پارك‌وي» خودتان كدام را انتخاب مي‌كنيد؟


قطعا توفيق اجباري.

همشهری

Fiona Liebe
26-11-2007, 10:33
گفت‌وگو با عليرضا كمالي‌نژاد



حضور در < گل بارون زده> پشيمانم نكرد


با گريم جديدش مشخص بود كه ايفاگر يكشخصيت تاريخي است، علي‌رضا كمالي‌نژاد در فيلم سينمايي ملك سليمان بهكارگرداني شهريار بحراني نقش برادر كوچك حضرت سليمان، آدونيا را بازيمي‌كند فرصتي شد تا با او پيرامون حضورش در سريال گل بارون‌زده بهكارگرداني عباس رنجبر گپ مفصلي بزنيم تا از ناشنيده‌هاي حواشي اين مجموعهتلويزيوني كه به سفارش شبكه آفتاب (استان مركزي) توليد و از طريق شبكه سومسيما روي آنتن رفت مطلع شويم.

‌گل بارون‌زده هم تمام شد، اول صحبت كنيد از اينكه درحال حاضر مشغول چه كاري هستيد تا اينكه برويم سراغ اصل مطلب، گريمفعلي‌تان نشان از حضور در يك كار تاريخي است؟

بله، مشغول بازي در فيلم ملك سليمان به نويسندگي و كارگرداني شهرياربحراني هستم. كه البته از چهاردهم مهر جلوي دوربين رفتم. جالب است بدانيداين فيلم اولين فيلمي است كه براساس استانداردهاي جهاني كار مي‌شود.
‌از شخصيتي كه در اين فيلم بازي مي‌كني هم...
نقش آدونيا برادر كوچك حضرت سليمان را بازي مي‌كنم كه يكي از نقش‌هاي اصلياست. در اين فيلم در كنار همكاران عزيزم آقايان امين زندگاني، محمودپاك‌نيت، حسين محجوب، مهدي فقيه، عباس قليچ‌لو، ارژنگ اميرفضلي، خانمحميدي و... بازي دارم.

‌برويم سراغ گل بارون‌زده و نظراتي كه پيرامون اين سريال از گوشه و كنار شنيده شد و حتماً به گوش شما هم رسيد؟

بله، خيلي انتقاد به اين كار شد.

‌و چقدر با آن موافق بوديد؟
با يك بخشي از اين انتقادات موافق بودم و با يكسري از صحبت‌هايي هم كه شدنه، موافق نيستم. يكسري انتقادات درست است و فكر مي‌كنم يكسري ديگر، بيرونگود نشستن و گفتن لنگش كن است...

‌براي كداميك از انتقاداتي كه مي‌شنيدي، توجيه داري يا...

ببينيد، مثلاً اين سريال را با يكسري از سريال‌هايي كه همزمان با آن پخشمي‌شد، مقايسه مي‌كردند كه من به جرا‡ت مي‌توانم بگويم بودجه گل بارون زدهيك پنجم يا حتي كمتر از آن مجموعه‌ها بود.

معتقد هستيد كه كيفيت اين كار به بودجه‌اش هم برمي‌گردد؟

من فكر مي‌كنم خوب است تيتراژ يك كار را تا آخر ببينيم وقتيكه مشخص استاين كار سفارش شبكه آفتاب (استان مركزي) است، مي‌توانيم متوجه بشويم كهاين كار محصول يك شبكه استاني با يك بودجه مشخص و تعريف خاص خودش هست.

جالب است از زبان خود شما به عنوان يكي از بازيگران اصلي، نقدهايي را كهبر اينكار وارد مي‌دانستي را بشنويم؟ البته با ذكر علت كه به سازندگانبرنخورد

به نظر من (البته نظر شخصي است) يكي از نقدهايي كه به اين سريال وارد بودفقير بودن كار به لحاظ بصري بود، يعني ظاهر شكيلي نداشت. حتي در لباس وصحنه و خيلي چيزهاي ديگر، من اين را مي‌پذيرم و معتقد هستم اين مسئله بههمان بودجه برمي‌گردد، وقتيكه دست تهيه‌كننده باز نيست... در موردبازي‌هاي تصنعي مطالبي را شنيده بودم قاعدتاً همانطور كه شما هم مي‌دانيدوقتيكه بودجه كم باشد، خيلي از حساسيت‌ها كم مي‌شود، تكرار پلان‌ها كمترمي‌شود و... من معتقد هستم بازيگر به تنهايي نمي‌تواند يك پروژه را نجاتبدهد. خيلي چيزها در موفقيت يك كار دخيل است و شرايط مختلف، مثلاً اينكهما نمي‌توانيم دو روز ديگر بيشتر در اين لوكيشن بمانيم و... حتماً دركيفيت نهايي اثر خود را مي‌گذارد. به هرحال كار به لحاظ مالي در مضيقه بود.
من مي‌خواهم به مسئله اين اشاره كنم كه اين مسئله تنها به حضور در اينپروژه تلويزيوني برنمي‌گردد و من هم منظورم اين حرفه است، وقتيكه تو بهعنوان بازيگر، به لحاظ مالي يك مقدار دغدغه داشته باشي و وقتيكه با بستنيك قرارداد، كارهاي ديگر را از دست مي‌دهي، هزاري هم كه دوستي و رفاقتباشد و به هرحال از اين راه ارتزاق مي‌كنيم، اين دغدغه تو را يك مقدارمكدر مي‌كند... به نظر من اين مسئله از بازيگر گرفته تا تصويربردار،صدابردار، كارگردان و حتي خود تهيه‌كننده عموميت دارد چون براي تهيه‌كنندههم آنچه مي‌خواسته اتفاق نيفتاده است و... با تمام اين حرف‌ها بعضي ازنقدها هم منطقي نبود، مثلاً اينكه چقدر آقاي رشيدي تصنعي بازي كرده بودند!
من مي‌خواهم به اين دوست عزيز بگويم شما برو و فيلم فرار از تله را ببين،كمال‌الملك را ببين، برو هزار دستان را ببين! شايد هم البته هيچ‌كدام ازاين آثار درخشان را اين دوست عزيز نديده باشد! پس نبايد قضاوت كند! بعضياز نقدها هم آدم را واقعاً دلگير مي‌كند. اين آدم همان است و او تغييرنكرده است.

‌به نظر شما (البته جدا از بحث داود رشيدي) ممكن نيست يك بازيگر در يك كار خوب باشد در كار ديگر متوسط يا ضعيف؟

ببينيد، بازيگر يكسري ابزارها در دست دارد. داود رشيدي هم خيلي حرفه‌اي‌تراز آن است كه بيايد نقشي مثل عزيزا... خان را ناپخته اجرا كند.

‌به نظر شما فيلمنامه و در اصل بن و مايه‌ اين مجموعه تلويزيوني از سطح خوبي به لحاظ نوشتاري و داستان برخوردار بود؟

به نظر من هم سناريو يكسري نمك و فلفل كم داشت. حتي در شخصيت‌ها، به هرحالشخصيت‌ها هستند كه داستان را به هم وصل مي‌كنند وگرنه شما مي‌توانيد يكداستان بخوانيد به نام گل بارون زده، خود آقاي رنجبر هم به اين مسئله واقفهستند. من فكر مي‌كنم اين متن يك متوسط رو به خوب بود. كه البته يك داستانكليشه داشت. ببينيد براي يك بازيگر هنگام انتخاب يك كار دو چيز مهم استيكي فيلمنامه و ديگري سازنده‌، اما خيلي كارها هم بوده كه متن خوبيداشته‌، اما نتيجه آن چيزي كه فكر مي‌كردي از آب درنيامده است. اين مسئلهدر سينما هم اتفاق مي‌افتد.

‌حالا كه صحبت به اينجا كشيد از تدوين و صداگذاري هم صحبت كنيد؟

به نظرم صداگذاري و مونتاژ هم يك مقدار نقص داشت و من معتقد هستم كه اينمسئله تقصير امين رنجبر نيست چون او براي تدوين هم بايد متريال خوب دراختيارش قرار بگيرد و... تدوينگر كه نمي‌تواند معجزه كند. من فكر مي‌كنمهر كس مي‌تواند براي ضعف كارش دليل خودش را داشته باشد. اگر تدوينگر،تصوير خوبي در اختيارش نباشد و تصويربردار هم دليل قانع‌كننده‌اي داشتهباشد و... به هرحال همانطور كه قبلاً گفتم دغدغه تهيه‌كننده براي رساندنكارش به لحاظ مالي و سايه اين مسئله مهم بروي كارگرداني او در كيفيت كارشبي‌تأثير نبوده است.
‌به نظر شما، همبازيانتان براي نقش‌هاي مختلف به جا انتخاب‌ شده بودند؟

كار در بد فصلي ساخته شد و اكثر بازيگران سر كار بودند.

‌فكر مي‌كني با توجه به بودجه كمي كه مي‌گوييد اين كار داشته، بازيگران ديگر هم براي بازي مي‌آمدند؟

فكر مي‌كنم متن در نگاه اول طوري بود كه هر بازيگري را قلقلك مي‌داد.

‌به هرحال فرصت خوبي بود براي عليرضا كمالي‌نژاد تا در يك نقش محوري خودش را نشان بدهد.

بله، هم يك نقش محوري بود و هم اينكه قرار گرفتن در كنار بسياري از اينباتجربه‌ها براي من بسيار مفيد بود. من بازي در كنار خانم ثريا قاسمي رابراي دومين‌بار تجربه كردم،‌ قبلاً دوباره زندگي را در كنار ايشان بازيكردم. من معتقد هستم كه بازيگر سر هر كاري مي‌رود حتي اگر هيچ چيزي نداشتهباشد محفل خوبي براي تلمذ است. در كنار داود رشيدي، رضا بابك و جمشيدجهانزاده بودن به اعتقاد من براي هر بازيگر جواني غنيمت است.

‌از بازي خودت در اين كار راضي بودي، به آنچه مي‌خواستي دست پيدا كردي؟
الان نمي‌توانم پاسخ اين سوالتان را بدهم. شايد يكسال ديگر بتوانم پاسخاين سوالتان را بدهم وقتيكه كار جلوي چشم است نمي‌توان به نقايص و نقاطقوت كارت پي ببري، بايد از كار فاصله بگيري تا بتواني در موردش قضاوت كني،چون مطمئناً عقيده و نظري كه در زمان توليد داشتم در زمان پخش نداشتم وآن نظر با عقيده يكسال ديگر من هم بسيار متفاوت خواهد بود. فكر مي‌كنمنظري كه يكسال ديگر در مورد اين كار و مخصوصاً بازي خودم مي‌دهم خيليمنطقي‌تر خواهد بود‌، اما در كل نظر تماشاگر عام (تأكيد مي‌كنم تماشاگرعام نه اهل فن) اين بوده كه ارتباط برقرار شده است.

‌گريم شخصيتي كه در اين كار ايفاگر آن بودي، راضي‌كننده بود؟
نه، البته بر مبناي آناتومي چهره‌ام مي‌گويم نه به لحاظ تكنيكي. به هرحالگريم و لباس به بازيگر هويت مي‌دهد كه اين هم مي‌تواند جزء نقايص اين كارباشد. به هرحال خيلي چيزها دست به دست هم مي‌دهد‌، اما تنها بازيگر بهعنوان ويترين ديده مي‌شود و... ببينيد وقتيكه تو به عنوان يك بازيگر براييك پروژه انتخاب مي‌شوي، حتماً يك اعتماد متقابل بايد به وجود بيايد،اعتماد كارگردان به تو براي خلق شخصيت و اعتماد تو به كارگردان براي هدايتو راهنمايي درست تو به عنوان ليدر، به هرحال وقتيكه يك بازيگر نوشته‌اي رامي‌خواند برداشتي دارد كه از ********** خودش عبور كرده است و كارگردان همبرداشت خودش را دارد كه كلي نشست‌ها و گفت‌وگوهايي كه با هم دارند بهتوافق تعاملاتي مي‌رسند....‌، اما در كل هر كس مختصات خاص خودش را دارد وهيچكس قرار نيست مدل فرد ديگري باشد. هيچ‌گاه شايد تماشاگر متوجه اينمسئله نشود كه بازي من خواسته كارگردان بوده يا خلاقيت خود من، منمي‌بايستي خواسته كارگردانم را اجرا كنم. حتي اگر بدانم كه اين خواستهغيرمنطقي يا غلط باشد... من معتقد هستم به هرحال كارگردان بايد به بازيگريآشنا باشد و جنس بازي‌ها را بشناسد. مثلاً در فلان كار، فلان بازيگر اينشكلي بازي كرده دليل نمي‌شود كه بازيگر ديگر هم همين كار را انجام بدهد... به هرحال مسائلي وجود دارد كه بازيگر را هنگام كار اذيت مي‌كند. مثلاًهمان نمك و فلفلي كه در مورد نوشته خدمتتان عرض كردم، حالا به شكل مستقيمبه آن اشاره مي‌كنم، يك پسر، يك دختري را دوست دارد و عاشق اوست. فرد سوميوارد مي‌شود تا اين دختر را از او بگيرد، ما نبايد هيچ برخوردي بين اين دونفر ببينيم و... در كل بايد بگويم كه من مدعي هستم كه بازيگران در كارشانموفق بودند.

‌و ناگفته‌هاي گل بارون زده...
من فكر مي‌كنم عباس رنجبر تمام تلاش خودش را كرد. ما هم نبايد توقع معجزهداشته باشيم چون به هرحال هر كاري نياز به بودجه‌اي دارد. من از تمامبازيگران باتجربه و جوان اين كار ياد گرفتم و تجربه به دست آوردم.
نظر منتقد هم براي من مهم است. يادم مي‌آيد جايي در پاسخ به اين سوال كهكداميك از فيلم‌هايي كه تا به حال انجام داده‌ام بهترين بوده، گفتم پايانراه ساخته خانم افسانه منادي، گفتند چرا؟ جواب دادم به اين علت كه در جلسهنقد و بررسي اين فيلم، اهالي مطبوعات نشستند و كار را ديدند. اين مسئلهبراي من خيلي مهم است. من براي منتقدان احترام قائل هستم‌، اما در كل ازاينكه در سريال گل بارون زده حضور داشتم پشيمان نيستم.
بانی فیلم

zeus
27-11-2007, 16:38
سالور در گفتگو با مهر:

مافیای اکران اجازه نمایش "چند کیلو خرما" را نمی‌دهد

سامان سالور وجود مافیای اکران را عامل اصلی به نمایش درنیامدن فیلم سینمایی "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" می‌داند.

کارگردان فیلم سینمایی "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" با انتقاد از طولانی شدن روند اکران آن گفت: "متاسفانه با وجود گذشت چند سال از ساخت این فیلم هنوز نتوانستیم آن را راهی سینماها کنیم. وضعیت این فیلم متاسفانه اکنون مانند یک کلاف سردرگم است."
سالور افزود: "اصولا اکران در سینمای ایران یک مقوله پیچیده است و نمی‌توان بدون توجه به یکسری مسائل حاشیه‌ای درباره اکران یک فیلم اظهار نظر کرد. معمولا دست‌های پشت پرده و برخی عوامل در این خصوص نقش اساسی ایفا می‌کنند و ناگهان همه چیز را تحت تاثیر قرار می‌دهند. تا زمانی که این عناصر از یک فیلم حمایت نکنند احتمال اکران آن بسیار ضعیف است."

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/11/318205_orig.jpg
چند کیلو خرما برای مراسم تدفین
وی ادامه داد: "اکنون شاهد اکران فیلم‌هایی هستیم که حتی بسیاری از خطوط قرمز را رعایت نکرده‌اند. با این وجود فروش میلیاردی دارند و نگرانی بابت پخش ندارد. اما فیلمی معمولی که جانب احتیاط را در تمام حوزه‌ها رعایت کرده به طرزی شگفت‌انگیز اجازه اکران نمی‌یابد و این جای سئوال دارد. ضمن اینکه پاسخ مناسب هم از سوی مسئولان شنیده نمی‌شود."
این کارگردان سینما تاکید کرد: "بسیار خوشحال و خرسندم که بگویم "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" در دو سال اخیر حضوری گسترده در جشنواره‌های معتبر بین‌المللی داشته و از آن استقبال هم شده است. این فیلم در میادین خارجی از حیثیت و آبروی سینمای ایران دفاع کرده و این حضور موفق و قابل قبول گواه این مدعاست که فیلم کیفیتی بالا دارد و استاندارد است."
سالور یادآور شد: "اما با وجود تمام این موفقیت‌ها نمی‌توان به آن انگ جشنواره‌ای زد. استقبال مخاطبان ایرانی خارج از کشور از فیلم در چند نمایش محدود این موضوع را به اثبات می‌رساند. در اکران محدود "چند کیلو خرما" در ایران تماشاگران حس خوبی از تماشای آن داشته و با آن ارتباط برقرار کرده بودند. در حالی که قصه فیلم پیچیدگی‌های خاصی دارد و درک آن نیازمند توجه بیشتر است. این نشان می‌دهد مخاطب و تماشاگر ایرانی قدر آثار جدی و قابل تامل سینما را می‌داند و از آنها استقبال می‌کند."
این فیلمساز جوان با اشاره به رواج شعارزدگی فرهنگی در این عرصه به مهر گفت: "متاسفانه در سال‌های اخیر شاهد درخشش و حضور فعال آثار سینمای ایران در مجامع بین‌المللی دنیا نبودیم که بسیار نگران‌کننده است و به نظر می‌رسد نوعی شعارزدگی بر عرصه فرهنگ سایه انداخته، در حالی که شرایط متفاوت از این شعارها پیش می‌رود. اکنون اگر فیلمی بخواهد "متفاوت" باشد با مشکل رو به رو می‌شود و فیلم‌های سطحی و مبتذل فضای تنفس سالم را بر فیلم‌های متفاوت و فرهنگی تنگ کرده‌اند."
وی افزود: "در چنین فضایی ساخت فیلم‌های معناگرا و متفاوت بسیار سخت است. اما مانند بسیاری این شرایط را تحمل کرده و دوام آوردیم. اکنون حداقل درخواست ما این است که فیلم‌های این ژانر حداقل به صورت محدود اجازه پخش و اکران پیدا کنند. یک فیلمساز همیشه دوست دارد اثرش ابتدا در کشور خودش اکران شود و این انتظار و توقع زیادی نیست."
سالور درباره وضعیت نهایی "چند کیلو خرما" گفت: "با یکی از شرکت‌های پخش فیلم قرارداد اکران بسته‌ایم که تلاش‌ها برای رسیدن به این هدف ادامه دارد. با وجود تلاش‌های فراوان این شرکت پخش‌کننده هنوز به نتیجه‌ای نرسیده و وضعیت اکران فیلم نامشخص است، به گونه‌ای که همه ما از نمایش آن ناامید شده‌ایم. فکر می‌کنم اهالی سینما این حق را داشته باشند تا آثار جدیتر و متفاوت‌تر را نیز تماشا کنند."
به عقیده سالور، "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" برای آنهایی است که می‌خواهند فیلمی متفاوت ببینند و وی امیدوار است امکان آن مهیا شود. این ظلمی بزرگ به تماشاگران و فیلمی است که برای مخاطبان باهوش ایرانی ساخته شده است. با تمام این اوصاف سالور معتقد است فیلم خوب در هر زمانی قابلیت دیده شدن خواهد داشت، چون استانداردهای ساخت را رعایت کرده است.
این کارگردان درباره ساخت فیلم تلویزیونی "جایی نزدیک آسمان" هم گفت: "به هر حال کار در تلویزیون با مخاطب انبوه تجربه‌ای ویژه است. هر چند فیلم سینمایی ساختاری مشابه با فیلم تلویزیونی دارد، اما تعریف این دو به خصوص به لحاظ مخاطب تفاوت اساسی دارد. در حال حاضر به دلیل برخی مسائل از جمله مسائل مالی بسیاری از کارگردانان سینما به تلویزیون گرایش پیدا کرده‌اند که در این میان نام‌ها و چهره‌های معتبر نیز به چشم می‌خورد. حضور در این عرصه تجربه لذتبخش و خوبی است."

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2006/08/215384_orig.jpg
سالور با یوزپلنگ طلایی لوکارنو
سالور در پایان گفت: "با این وجود دوست داشتم "جایی نزدیک آسمان" که انرژی زیادی برای ساخت آن صرف کرده بودم به صورت تک‌قسمتی پخش می‌شد. با پخش چندقسمتی این فیلم 90 دقیقه‌ای موافق نبودم، اما شرایط به گونه‌ای پیش رفت که مجبور به پذیرش آن شدم. تهیه‌کننده دلایلی داشت که سرانجام من نیز قانع شدم و با این شیوه پخش کنار آمدم. امیدواریم در آینده این فیلم به صورت کامل و تک قسمتی نیز از تلویزیون پخش شود."
"چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" محصول سال 1383 است و در جشنواره بیست و چهارم فیلم فجر نامزد سیمرغ بلورین بهترین فیلم دوم شد. این فیلم در جشنواره‌های خارجی نیز جوایزی چون یوزپلنگ طلایی لوکارنو، بالن طلایی جشنواره سه‌قاره نانت، بهترین فیلم جشنواره ادینبورگ و ... را برده است.
فیلم 85 دقیقه‌ای "چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" عشق، دغدغه‌ها و دلبستگی‌های آدم‌های حاشیه‌ای و دورمانده از جامعه مدرن را روایت می‌کند. تورج اصلانی این فیلم را به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری کرده و محسن تنابنده، نادر فلاح، محسن نامجو، محمود نظرعلیان و حسن رشیدقامت در آن به عنوان بازیگر حضور دارند.


مهر

Fiona Liebe
01-12-2007, 09:57
پوران درخشنده: از اكران فيلم «بچه‌هاي ابدي» ناراضي هستم
http://media.farsnews.com/Media/8609/Images/jpg/A0356/A0356805.jpg

«پوران درخشنده» در گفت‌وگو با خبرنگار سينمايي فارس اظهار داشت: از زمان و نحوه اكران تازه‌ترين فيلم خود با عنوان «بچه‌هاي ابدي» راضي نيستم، به علت اينكه يك روز جلوتر به من اطلاع دادند كه اين فيلم قرار است به نمايش عمومي درآيد.

http://media.farsnews.com/%5CMedia%5C8609%5CImageNews%5C860909%5C7_860909_M200.jpg

وي افزود: از پيش قرار شده بود تا فيلم «بچه‌هاي ابدي» در گروه عصر جديد و به جاي «كلاغ‌پر» اكران شود اما اين اتفاق به ناگاه و زودتر از زمان موعود افتاد، به طوري كه به جز سينماي سرگروه (عصرجديد)، به علت قرارداد داشتن سينماها با فيلم‌هاي ديگر، چند سينما مثل جي، كارون و...را به «بچه‌هاي ابدي» دادند كه من اصلا از اين وضعيت اكران راضي نيستم و قصد دارم اعتراضم را به صورت مكتوب نيز عنوان كنم.
«درخشنده» در عين حال، در مورد استقبال مردم از «بچه‌هاي ابدي» به فارس گفت: نمي‌شود گفت كه اين فيلم با استقبال مخاطب روبه‌رو نخواهد شد زيرا فيلم اين پتانسيل را دارد كه مردم - خصوصا خانواده‌ها- را علاقمند كند اما به نظرم بايد شرايط بهتري را براي به سينما كشاندن اين مخاطب بالقوه به سالن‌هاي سينما ايجاد كرد و سالن‌ها بهتري را براي اين قشر درنظر گرفت.
كارگردان «بچه‌هاي ابدي» كه بعد از موفقيت فيلم جوان‌پسند «شمعي در باد» در گيشه،‌ با دو فيلم بعدي، بارديگر به مضامين اجتماعي مورد علاقه‌خود بازگشته، گفت: سوژه‌ فيلم‌هاي هاي بعدي من بعد از «شمعي در باد»، در مورد نوجوانان بود، زيرا من هميشه به سوژه‌هاي اجتماعي كه به بچه‌ها بپردازند، علاقمند بوده‌ام‌.
وي كه همواره نگاهي تخصصي و ويژه به «تحقيق» در توليد يك اثر سينمايي داشته، در مورد نقش تحقيق در «بچه‌هاي ابدي» گفت : اين شيوه كاري من است كه براي ساخت يك فيلم و شكل‌گيري داستان آن حتما به كار مي‌گيريم و براي اين كار هم تحقيقاتي داشتم.
اين كارگردان كه بازي‌هاي تازه‌ترين كارش مورد توجه كارشناسان قرار گرفته، اظهار داشت: معمولا روي بازي‌ها حساسيت دارم و تا بازي مورد نظرم را از بازيگر نگيرم، او را رها نمي‌كنم.
درخشنده راجع به عنوان اين فيلم گفت: «علي احمدي‌فر» نوجوان فيلم من، يك نوجوان مبتلا به سندروم دان است و بايد بگويم كه عنوان «بچه‌هاي ابدي» را ازخود اين بچه‌ها گرفتم. بچه‌هايي كه تا ابد با روح كودك‌مانده خود زندگي مي‌‌كنند.
فارس

Fiona Liebe
02-12-2007, 00:12
پانته‌آ بهرام: سعي‌كردم نقشم در «بچه‌هاي ابدي» را تك‌بعدي بازي نكنم

http://media.farsnews.com/Media/8609/Images/jpg/A0356/A0356796.jpg

«پانته‌آ بهرام» در گفت‌و گو با خبرنگار سينمايي فارس در مورد همكاري موفقت‌آميز خود در فيلم «بچه‌هاي ابدي» اظهار داشت: آشنايي من با «پوران درخشنده» به 8 سال پيش برمي‌گردد. اولين ملاقاتي كه من با خانم درخشنده داشتيم، خيلي لذتبخش و دوستانه بود و همان زمان، هر دو با هم ابراز علاقه كرديم كه در يك زمان مناسب با هم همكاري داشته باشيم.
برنده سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش مكمل زن جشنواره بيست وپنجم فيلم فجر براي «بچه‌هاي ابدي» افزود: از آن به بعد هم هرازگاهي با هم در تماس بوديم تا اينكه فيلمنامه «بچه‌هاي ابدي» نوشته شد و خانم درخشنده به من دو نقش را پيشنهاد كرد: يكي از نقش‌ها بازيگر تئاتر است و يكي ديگر زني است كه مواد مخدر جا به‌جا مي‌كند و به من گفت كه ببين كدام نقش را بيشتر دوست داري.

http://media.farsnews.com/%5CMedia%5C8609%5CImageNews%5C860909%5C5_860909_M200.jpg

بهرام گفت: نقشي كه من در فيلم ايفا مي‌كنم، كوتاه‌تر و البته جذاب‌تر بود اما همان زمان به ايشان گفتم آن را دوست دارم و فكر مي‌كنم بهتر است در آن تغييراتي به لحاظ حجم نقش در فيلمنامه ايجاد شود كه خانم درخشنده هم با اين قضيه موافق بود.
وي افزود: در ادامه چندين جلسه گذاشتيم و درمورد فيلمنامه صحبت كرديم كه موجب شد تا اتفاقات خوبي هم در مورد آن بيفتد ولي به اين دليل كه نقش كمابيش داشت طولاني مي‌شد، در ميانه‌هاي داستان اصلي ديديم كه اختيار ما دارد از دست خارج مي‌شود و نقشي كه دارم بازي مي‌كنم، بسيار گسترده مي‌شود، بنابراين در روزهاي فيلمبرداري مجبور شديم خلاصه و خلاصه‌ترش كنيم.
بهرام گفت: نقشي كه در «بچه‌هاي ابدي» بازي كردم و تجربه قرارگرفتن دركنار علي احمدي را دوست دارم و فضايي كه اين كار خلق مي‌كرد، برايم جالب بود.
وي ادامه داد: متاسفانه به محض اينكه ما راجع به زني كه به هرطريقي در شرايط نامناسبي به سر مي‌برد، حرف مي‌زنيم، او را در يك طبقه اجتماعي دسته‌بندي مي‌كنيم، پرونده‌اش را مي‌بنديم و خيلي ساده مي‌گوييم «زني خلافكار» و با چهارتا كد فكر مي‌كنيم كه داريم بازي‌اش را مي‌كنيم اما براي من مهم اين بود كه در «بچه‌هاي ابدي» اين كار را نكنم.
«پانته‌آ بهرام» گفت: براي من در اين فيلم پيدا كردن عناصر ديگري براي پشت چشم‌هاي اين شخصيت اهميت داشت. او متعلق به اين فضا نيست و در حقيقت در يك دوزخ گرفتار شده كه شايد اگر فرصتي داشت و يا در شرايط ديگري رشد مي‌كرد، بذرش اصلا مال اين خاك نبود و من، سعي كردم روي اين وجه شخصيت او كار كنم.
اين بازيگر گفت: به هرحال من در فرصت كمي كه در اختيار داشتم نقطه اصلي تمركزم را روي اين نكته قرار دادم كه اين حس به بيننده منتقل شود كه اين زن خيلي هم به اين حال و هوا تعلق ندارد.
وي در مورد استقبال مردم از «بچه‌هاي ابدي» گفت: اميدوارم كه اين فيلم با استقبال مردم روبرو شود. البته من به مرور ياد گرفته‌ام كه باور كنم در يك جاي غيرقابل پيش بيني زندگي مي‌كنم چرا كه اساسا شرايط كاري من، خصوصا شرايط هنري كه دراين نوزده ساله درگيرش هستم، هيچ‌وقت قابل پيش بيني نبوده است. به عبارتي ديگر شرايطي بوده كه هميشه بايد پشت آن اميد و آرزو و «كاش» مي‌داشتيم. من همچنان همين كار را مي‌كنم و اميدوار هستم و آرزومندم كه «بچه‌هاي ابدي» هم با اقبال و استقبال روبرو شود
فارس

Fiona Liebe
03-12-2007, 08:08
http://www.jamejamonline.ir/images/20071203/sima.jpg



گفتگوی با سیما تیرانداز به بهانه پخش کار جدید وی از سیما


سرسخت مثل گلبهار

سيما تيرانداز در دنياي تئاتر، چهره اي شناخته شده است. او نمايشنامه نويس خوبي است. با شور و هيجان روي صحنه بازي و تماشاگران را با خود همراه مي کند و البته کارگردان قابلي هم به شمار مي آيد.

حضور تيرانداز با سابقه اي که از او ذکر شد در سينما و تلويزيون غنيمتي است. آنها که به سينما علاقه مندند بازي او را در فيلم «بانو» به کارگرداني داريوش مهرجويي به خاطر دارند هرچند اين بازيگر پيش از بانو در فيلم «هامون» با مهرجويي کار کرده بود و باز هم پيشتر از آن در فيلم «سايه هاي هجوم» به ايفاي نقش پرداخته بود.

سال گذشته اين بازيگر پس از چند سال فاصله گرفتن از سينما در فيلم «پاداش سکوت» بازي کرد و نشان داد آمادگي دارد که بار ديگر در سينما و تلويزيون حضور پيدا کند.

اکنون تيرانداز سريال «حلقه سبز» را در حال پخش از شبکه 3 سيما دارد. اين حضور باعث شد با او به گفتگو بنشينيم :



پيش از اين که با حاتمي کيا کار کنيد، چقدر مخاطب کارهاي او بوديد؟

به عنوان يک مخاطب کارهايش را دنبال مي کردم ، اما به عنوان يک بازيگر هميشه دوست داشتم با ايشان کار کنم.



اين مساله اي که به آن اشاره کرديد، در واقع يک جور خواسته يا بهتر است بگويم يک آرزو براي بيشتر بازيگران است. فکر مي کنيد بزرگترين دليل اين خواسته چه چيزي مي تواند باشد؟

حاتمي کيا يک کارگردان حرفه اي است که از اين نظر کاملا قابل اعتماد است ، ضمن اين که او هميشه حرف هاي خوبي در سينما زده است ؛ حرف هايي که تازگي و جسارت خاصي را هم در بر داشته است. اين را هم اضافه کنم که همه بازيگران به هر حال مايلند با کارگردان هاي مطرح کار کنند.



شما کار ايشان را از چه جهت مي پسنديد؟ در واقع نوع نگاه شما به اين کارگردان از چه زاويه اي است؟

نوع نگاه ايشان را به مسائل مختلف بسيار مي پسندم. نگاه خاصي به مسائل جامعه و آدم هاي آن دارند.



فيلم خاص حاتمي کيا از نظر شما؟

«آژانس شيشه اي» را خيلي دوست دارم ، چون ترکيب درستي به لحاظ قصه و ساختار داشت. به هر حال اين فيلم خيلي به دلم نشست.



چه شد که گلبهار حلقه سبز شديد؟

ابتدا از طرف حبيب رضايي ، بازيگردان کار براي بازي در اين مجموعه دعوت شدم که به دليل مسافرتي که در پيش داشتم نتوانستم بپذيرم ، تا اين که ساخت اين مجموعه بنا به دلايلي عقب افتاد و در نهايت قسمت من بود که ايفاگر اين نقش شوم.



بازي در اين مجموعه براي شما يک اتفاق بود يا يک جور خوش شانسي؟

در اين مورد بيشتر شانس با من يار بوده است ، آن هم از اين نظر که حاتمي کيا به عنوان کارگردان تشخيص داده است که من گزينه مناسب تري براي اين نقش هستم.



چه وجه اشتراکي ميان سيما تيرانداز و گلبهار حلقه سبز وجود دارد؟

خيلي از خصوصيات گلبهار مثل خودم است.



مثل چي؟

او يک سرسختي هايي دارد که من هم دارم و در عين حال يک دلرحمي و مهرباني اي که من هم با آن بيگانه نيستم. فکر مي کنم همه ما مجموعه اي از برخي خصوصيات رفتاري و روحي هستيم. حالا يکي کمتر و يکي بيشتر.



سعي کرديد کدام وجه از شخصيت گلبهار را به نمايش بگذاريد و آن را بيرون بکشيد و به مخاطبتان القا کنيد؛ سرسختي يا دلرحم بودنش را؟

شايد مهرباني و دلرحمي اش را، چون تمام ذهنيتم در مورد نقش اين بود که کمک کردن او را به آدم هاي اطرافش نشان دهم. گلبهار بشدت دوست دارد به آدم هاي دور و برش کمک کند. نشان دادن اين وجه از شخصيت او برايم مهمتر و دلپذيرتر بود.



فکر مي کنيد در اين زمينه موفق شده ايد؟

به طور قطع نمي توانم جواب دهم ، چرا که عوامل ديگري هم در کنار بازي من قرار مي گيرند، از بازي بازيگران ديگر گرفته تا مونتاژ و حتي نوع تصويربرداري. همه اينها مسائلي هستند که به من در نزديک شدن به نقشم کمک مي کنند. به هر حال من سعي خودم را کردم.



وقتي بازي در اين مجموعه به شما پيشنهاد شد، فيلمنامه آماده بود؟

بله ، البته بجز 2قسمت آخر که در طول کار نوشته شد و به پايان رسيد.



قصه حلقه سبز را چقدر دوست داشتيد؟

زياد. قصه تازه و متفاوتي داشت.



چقدر خودتان به مسائل متافيزيکي و دنياي ارواح اعتقاد داريد؟

خودم به اين مسائل علاقه خاصي دارم و موضوعي است که برايم بسيار جذاب است ، ضمن اين که بنا به ضرورت شغلي که دارم سعي مي کنم از همه حيطه ها اطلاعاتي داشته باشم تا بتوانم در موارد ضروري از آن بهره بگيرم. روح هم چيزي است که در قرآن به آن اشاره شده است. به هر حال با اين مساله چندان بيگانه نبودم.



مدتي است که توجه خاصي به اين مقوله به خصوص در تلويزيون شده و کارهاي زيادي در اين زمينه ديده مي شود. ضرورت ساخت اين نوع کارها را چگونه ارزيابي مي کنيد؟

اين مساله برمي گردد به سياست هاي تلويزيون که در يک موقعيتي بتواند موضوعات جديد را مطرح کند، آن هم در قالب سريال. مگر ما در جهان کلا چند قصه و روايت داريم که بتوانيم در مورد آنها سريال يا فيلم بسازيم .

موضوعات محدود و يکسان هستند و اين طرز نگاه و ساختار است که کارها را از يکديگر متفاوت مي کند؛ بنابراين با ساخت اين نوع مجموعه ها مخالف نيستم و فکر مي کنم مخاطب هم توانسته با آن ارتباط برقرار کند.



ضعف ما در خصوص کارهاي متافيزيکي چيست؟

بيشتر به لحاظ تکنيکي ضعف داريم و بايد از اين نظر کارهايمان را تقويت کنيم.



مي گويند حاتمي کيا، کارگردان سختگيري است. حساسيت و وسواس او را در طول کار چقدر احساس کرديد؟

ايشان نسبت به همه چيز حساسيت و وسواس داشتند و سختگير بودند، حتي نسبت به نور و زاويه دوربين ؛ اما اين سختگيري را دوست داشتم و برايم شيرين بود، چرا که باعث رشد و تقويت بازي ام مي شد.



کارگردان اين مجموعه در جايي گفتند شخصيت هاي حلقه سبز لايه هاي پنهان طنز دارند. شما اين مساله را قبول داريد؟

بله ، قبول دارم ، چون فيلمنامه را خواندم و بازيش کردم.



آيا گلبهار هم اين لايه پنهان طنز را داشت؟

بله ، قطعا داشت.



بيشتر کجاها و از چه جهت؟

ببينيد، بعضي از موقعيت ها ناخودآگاه طنز را به وجود مي آورند. در گلبهار هم اين مساله به لحاظ موقعيت و کاراکتر وجود داشت ؛ مثلا در زندگي عادي ما خيلي هم جدي راه نمي رويم.

گاهي ممکن است بخوريم زمين يا با چيزي برخورد کنيم که همه اينها موجب به وجود آمدن موقعيت هاي طنز مي شوند. پس لايه هاي پنهان طنز در اين کار هم وجود داشته است.



اما گلبهار را بيشتر آشفته و مضطرب مي بينيم. او به هيچ وجه رفتار طنزگونه و حتي آرامي ندارد؟

بله. او اين ويژگي ها را هم دارد، چون به هر حال ديدن يک روح براي آدم اتفاقي معمولي نيست و هرگز نمي توان نسبت به ديدن يک روح که حرف هم مي زند ساده و خونسرد رفتار کرد. ناخودآگاه اضطراب به وجود مي آيد که گلبهار هم از اين مساله مستثنا نيست.



بازي در مقابل حميد فرخ نژاد با آن نقش خاصي که داشت چطور تجربه اي بود؟

خيلي خوب بود. ايشان بشدت در قالب نقش شان فرورفته بودند و بخوبي از عهده اين کار برآمدند.



به عنوان نقش مقابل فرخ نژاد، توانستيد ابتدا با گريم خاص او ارتباط برقرار کنيد؟

بله. به نظرم گريم ايشان بسيار درست و دقيق انجام شده بود و محمد قومي به عنوان گريمور، يکي از بهترين گريم هايش را در اين کار انجام داده بود. در نهايت به آن چيزي که حاتمي کيا مي خواست نزديک شده بود.



حدود يک سال با اين نقش درگير بوديد. در طول کار از گلبهار خسته نمي شديد؟

خير، به هيچ وجه و به جرات مي توانم بگويم تا لحظه هاي آخر کار درست مثل همان روز اول انرژي و انگيزه براي کارم داشتم و در طول اين يک سال هم به عنوان بازيگر نقش گلبهار در اين مجموعه لذت خودم را بردم و تجربه هايي را هم که به دنبالش بودم و نيازمندشان بودم ، کسب کردم.



بزرگترين تجربه اي که کسب کرديد چه بود؟

بزرگترين تجربه و درس را از خود حاتمي کيا گرفتم. اين که به همه چيز ساده نگاه نکنم و ساده از کنار هر چيزي رد نشوم.



در پرونده حرفه اي تان به حلقه سبز چطور نگاه مي کنيد؟

با افتخار به آن نگاه خواهم کرد، چون با امضاي کارگردان صاحب نامي است ؛ البته اين را هم بايد اضافه کنم که بازي در اين کار مسووليت زيادي را هم براي من به دنبال داشته است ، چون من در طول مدتي که سر اين کار بودم به سختگيري هاي حاتمي کيا عادت کردم که حالا اين سختگيري ها باعث شده حتي نسبت به خودم هم سختگيرتر شوم.



شما جزو بازيگراني هستيد که با وسواس به سمت يک کار مي رويد. اين وسواس و حساسيت در انتخاب کارهايتان چقدر موفقيت شما را تضمين کرده است؟

به جرات مي توانم بگويم هميشه هم اين وسواس خوب نيست ، چون گاهي پيش آمده کاري انجام ندادم ولي بعد پشيمان شدم. در نهايت بهتر از آن چيزي شده که فکر مي کردم.



مي توانيد اشاره کنيد که چه کارهايي بودند؟

خير. تجربه اي بودند که گذشته است ؛ اما چون ما بازيگر هستيم و بايد ديده شويم نبايد حساسيت و وسواسي بيش از حد داشته باشيم ؛ البته ديده شدن زياد هم يک سري معايب و محاسن دارد.



نقش خوب و ايده آل از نظر شما چه معيارهايي دارد؟

نقش خوب ، يعني نقشي که به بازيگر فرصت بدهد تمام توانايي هايش را به معرض نمايش بگذارد. در واقع نقشي که بازيگر به واسطه آن بتواند قدرتش را به رخ بکشد و تجربه متفاوتي را هم کسب کند.



سيما تيرانداز تا به حال نقش ايده آلش را بازي کرده است؟

نمي دانم ، شايد. نقش هايم در فيلم پاداش سکوت و حلقه سبز تا حدودي به ايده آل هايم نزديک بوده اند و فکر مي کنم اين نقش ها برايم چنين ويژگي هايي داشته اند.



سيما تيرانداز را به واسطه حضورش در تئاتر بيشتر مي شناسند. اساسا چه تفاوتي ميان بازي در تئاتر، سينما و تلويزيون قائل هستيد؟

بازي در اين زمينه ها فرق چنداني با يکديگر ندارند و تنها تفاوتشان به لحاظ تکنيک است وگرنه در اصل با هم مشترکند. در تئاتر بازي ها ناب تر و قوي تر است ، آن هم به دليل فضاي خاص و ارتباط مستقيمي که با مخاطب دارد.



احساس مي کنم به تئاتر وابسته تر هستيد؟

بله ، چون بازي در تئاتر روان تر و نرم تر است و تداوم حس در آن وجود دارد، برعکس کارهاي تصويري که دائم صحنه ها عوض مي شوند بنابراين بازيگر نمي تواند يا مشکل تر مي تواند آن يکدستي را در بازي اش به وجود آورد.



پس معتقديد بازي هاي تصويري ضربه پذيرترند، درست است؟

بله. به هر حال اين ضربه در کارهاي تصويري وجود دارد که البته به مدد مونتاژ و تدوين بسياري از اشکالات و ضعف ها از ميان مي رود. يک تدوين خوب بشدت روي نشان دادن بازي بازيگران اثر دارد. بازيگري که مقابل دوربين مي ايستد و ايفاي نقش مي کند درست مثل شير آبي مي ماند که دائم باز و بسته مي شود و وقتي هم باز مي شود بايد تا آخر باز شود و هرگز نمي شود از آن قطره قطره آب بيايد.



مي گويند شما بيشتر تکنيکي بازي مي کنيد تا حسي. شايد به اين علت است که شما بيشتر يک بازيگر تئاتري هستيد تا تلويزيوني و سينمايي و از اين نظر از قواعد بازي در تئاتر به گونه اي وام گرفته ايد. اين مساله را قبول داريد يا آن را رد مي کنيد؟

خير. به هيچ وجه قبول ندارم و معتقدم بعکس خيلي هم حسي بازي مي کنم ، چون هميشه بازي تکنيکي برايم آزاردهنده و خسته کننده بوده است.

پس بهتر است بگويم بازي هاي شما وام گرفته از حس و تکنيک هستند.

بله ، با اين نظر موافق هستم ، چراکه اصول بازيگري همين است ؛ ترکيب حس و تکنيک ، البته بعضي ها تکنيک شان قوي تر است و بعضي ها حس شان.



زماني که مقابل دوربين قرار مي گيريد بيشترين مساله اي که برايتان دغدغه ايجاد مي کند، چيست؟

در اين موقعيت بيشتر درگير بازي ام مي شوم و سعي مي کنم کارم را درست انجام بدهم.



درست انجام دادن به چه معني؟

اين که هستم را از هر لحاظ بتوانم باور کنم ، چون اگر اين اتفاق نيفتد به طور قطع مخاطبم هم من را باور نخواهد کرد و با من همراه نخواهد شد.



خانم تيرانداز، نقدهايي که در مورد بازي و کارهايتان مي شود چقدر برايتان اهميت دارند؟

اگر نقدهاي منصفانه اي باشند خيلي ، ولي بيشتر نقدهاي ما با غرض ورزي همراه است و نقد تکنيکي بسيار کم داريم. بيشتر نقدها يک نظر شخصي است تا نقد حرفه اي.

نقد واقعي ، نقدي است که هم حسن ها را بگويد و هم معايب را، به هر حال اگر حرفه اي و منصفانه باشند برايم جاي تامل دارند.



در حال حاضر مشغول چه کاري هستيد؟

در تله فيلم «چابهار» به کارگرداني محمدرضا اعلامي بازي مي کنم که ترجيح مي دهم فعلا در خصوص نقشم حرفي نزنم.



راستي نگفتيد چرا به سختي مصاحبه مي کنيد؟

بعضي از خبرنگاران واقعا کم لطف هستند، مثلا چند وقت پيش خبرنگاري به اسم يکي از روزنامه هاي مطرح با من مصاحبه کرد اما آن گفتگو در جاي ديگري (يک مجله گمنام) چاپ شد که به نظرم اين کار يک جور خيانت است بنابراين همين افراد باعث مي شوند آدم نسبت به بقيه هم بي اعتماد شود.



سيما تيرانداز به چه چيزي احتياج دارد که به دنبال آن است؟

تجربه.


جام جم

Fiona Liebe
04-12-2007, 13:34
گفتگوی فارس با مهدی همایون فر تهیه کننده فیلم اتوبوس شب
«پوراحمد» در فكر ساخت فيلمي عظيم‌تر از «اتوبوس شب» بود

«مهدي همايون‌فر»، تهيه‌كننده فيلم «اتوبوس شب» با حضور در خبرگزاري فارس اظهار داشت: ساخت «اتوبوس شب» اتفاقي ماحصل سه جريان موازي بود كه در يك نقطه‌ بهم رسيدند.اولين دليل‌اش رفاقت ديرينه من و آقاي پور احمد بود.پيش از اين در شب يلدا با هم همكاري داشته‌ايم و قرار بود «كابينه» را با هم شروع كنيم كه توقف يافت،در اين فاصله انتظار روزي را داشتيم كه كاري را با هم شروع كنيم و در «اتوبوس شب» اين اتفاق افتاد.
وي ادامه داد:از طرفي آقاي احمدزاده چند متن خوب براي كار داشتند كه پيشنهاد ساخت آنها را دادند.احمدزاده براي كارگرداني متن‌ها كساني را مدنظر داشت كه يكي از كارگردان‌هايي كه او هم در ذهن داشت، كيومرث پوراحمد بود.البته كسان ديگري هم بودند كه اسم نمي‌‌آورم.
اين تهيه‌كننده در گفت‌وگو با خبرنگاران سينمايي فارس افزود:احمدزاده سه متن خوب داشت كه دوتاي آنها در سال گذشته ساخته شد،يكي از آنها كه از همه بهتر بود،«شطرنج با ماشين قيامت» است.ما ابتدا بيشتر تلاشمان براي ساخت اين متن بود كه انجام نشد.
وي گفت: دورخيز ما براي ساخت «شطرنج با ماشين قيامت» بود ولي امكان ساخت آن فراهم نشد و ولي امكان ساخت «اتوبوس شب» فراهم شد.
وي تاكيد كرد: ما قيدي را مد نظر داشتيم كه ايران در مقابل مردم عراق نايستاده، بلكه در مقابل رژيم بعثي ايستاده است. به هر حال «سي‌و‌نه و يك اسير» از مجموعه داستان‌هاي «شهر جنگي» يكي از قصه‌هايي بود كه پوراحمد آن را پسنديد. قصه‌اي، هشت صفحه‌اي و ساده كه خيلي جذاب است. داستان پسربچه بسيجي 16 ساله كه ناخواسته شب عمليات ، 39 نفر اسير را تحويل مي‌گيرد تا به دژباني تحويل دهد، اما به محض اينكه به دژباني مي‌رسد، مي‌بيند كه آنجا كسي نيست و شب هم شده است و مجبور مي‌شود كه با تجربه اندك خود، 39 كماندو را به عقب برگرداند. سلسله اتفاقاتي برايش مي‌افتد كه همين قصه‌اي را كه در «‌اتوبوس شب» اتفاق مي‌افتد، شكل مي‌دهد.
همايونفر همچنين ادامه داد: به نظر من نيز اين قصه براي سينما خوب بود و ساخت آن شروع شد. پوراحمد، متن اوليه سينمايي را كه نوشت. با «مرتضي سرهنگي» هم صحبت كرديم، ايشان چند نكته هم به اين نوشته اضافه كرد و يكي از ترجيحات او كه در واقع همان نكته‌اي بود كه من مد نظر داشتم، اين است كه ما رودروي عراق نايستيم و مي‌خواستيم در فيلم هم توجه را به اينكه نكته بدهيم كه ما رودروي آنها نبوديم.
وي اظهار داشت:اتفاق ساخت «اتوبوس شب» از جايي شروع شد كه قرار شد سه متني كه داشتيم را براي آقاي پوراحمد هم فرستاديم. ايشان هم از ميان متنهاي ما از «شطرنج با ماشين قيامت» خيلي خوششان آمد ولي براي شروع آن پروداكشن سنگيني نياز بود و ما هم آمادگي‌اش را براي يك كار جنگي با آ‌ن خصوصيات نداشتيم.
مهدي همايونفر در گفت و گو با فارس بيان داشت:كشمكش‌ها و اصلاحات متن، تقريبا شش ماه طول كشيد. در اين مدت پوراحمد صبر و حوصله خيلي زيادي از خود نشان داد و براي نوشتن فيلمنامه با عشق و علاقه فراوان كار كرد.ما از اواخر سال 84 بحث ساخت فيلم را شروع كرده بوديم و پور احمد در طول سال 85 فيلمنامه را به اشخاص مختلفي چون اصغر فرهادي و مينو فرشچي دادند تا بخوانند و نظراتشان را بدهند تا به لحاظ درام و جنگ تغييراتي در فيلمنامه رخ دهد.

* بخشي كه از فيلمنامه حذف شد و بخش‌هايي كه اضافه شد
همايونفر درباره بخشي از داستان «سي‌و‌نه نفر و يك اسير» كه در فيلمنامه حذف شد، گفت:بخشي از داستان كه عيسي گلوله‌اي كنار گوش عراقي شليك مي‌كند، در فيلمنامه حذف شد. پوراحمد دوست داشت كه عيسي شخصيت بسيار انسان دوستي داشته باشد و با اين روحيه،‌ امكان شليك كردن گلوله‌ وجود نداشت.در نهايت لطافت شخصيت عيسي براي پوراحمد جالب بود و اين بخش را حذف كرد.
وي گفت:پس از حذف اين بخش از فيلمنامه به پوراحمد گفتم نمي‌گويند اين بسيجي كه حتي يك تير هم شليك نكرده ،چه بسيجي است؟ اين طور نيست كه ايراني‌ها صرفا جنگيدند و اسير گرفته‌اند،وقتي دشمن به ما حمله كرد، آنها را كشته‌ايم. روحيه لطيف به اين برنمي‌گردد كه ما در نبرد كسي را نكشته‌ايم، در موقع نبرد ما هم آدم كشته‌ايم. اين بود كه پوراحمد قانع شد و سكانسي را به فيلم اضافه كرد كه در آن ‌عراقي‌ها در حال پيشروي هستند و آخرين لحظات گرفتن سنگر مقاومت است.همرزمي كه با عيسي مي‌آيد تا اسرا را سوار اتوبوس كند در موقع برگشت كشته مي‌شود و اسرا كه از كانال مي‌آيند،‌متوجه مي‌شويم كه عيسي هم عراقي‌ها را كشته است.عيسي گريه مي‌كند و مي‌گويد من چرا اين كار را كرده‌ام.
همايونفر درباره تغييرات اتفاق افتاده در فيلمنامه نسبت به داستان گفت:يكي از تغييراتي كه فيلمنامه رخ داد،اضافه شدن شخصيت عراقي بود كه طرفدار ايراني‌ها است.در فيلمنامه شخصيت كرد اضافه شد و در آخر نيز شخصيت زن به كار اضافه شد.
وي با اشاره به شخصيت زن فيلم گفت: با كامل شدن متن،نبود شخصيت زن در فيلمنامه را چند نفري به ما گوشزد كردند.در فيلمنامه زن هيچ جايي نداشت و كاملا مردانه بود. پوراحمد هم اين نقصان را قبول داشت و با اضافه كردن يك زن به داستان موافق بود. در واقع اين شد كه زني را به داستان اضافه كرد كه باردار است، از شوهرش خبر ندارد و با او بر سر جبهه رفتنش اختلاف دارد.

* پوراحمد در فكر ساخت فيلمي عظيم‌تر از «اتوبوس شب» بود
همايونفر به فارس گفت:پوراحمد كسي نيست كه در اجرا از آنچه مي‌خواهد عدول كند.اگر بخواهم بگويم از چه چيزي نسبت به فيلمنامه‌اش عدول كرد،‌بايد به بخش قرارگاه اشاره كنم. فصل قرارگاه كه در سكانس پاياني ديده شد، قرار بود خيلي عظيم باشد و دكور سنگيني داشته باشد كه عظمت جبهه ايران را نشان بدهد اما با امكانات ما هماهنگ نبود و بعدش هم خيلي عصباني بود كه چرا اين امكان را برايش فراهم نكرديم.

* خيلي دوست داشتم با كارگرداني‌هايي كار كنم كه تا به حال فيلم جنگي نساخته‌اند
در اين فيلم هم پوراحمد با شخصيت‌ها سروكار دارد، ضمن اينكه او تجربه كار با ناز بازيگري و بچه‌ها را داشت و در واقع كارگرداني است به خوبي مي‌تواند با يك نوجوان ارتباط برقرار كند. اتوبوس شب هم قصه يك نوجوان است. از طرفي هم خودم خيلي دوست داشتم با كارگرداني‌هايي كه تا به حال نشده است كه كار جنگي كنند، همكاري كنند ولي بالاخره آنها هم ايراني هستند و در جنگ تعلق خاطري داشتند و قطعا علاقمند بودند، حالا فيلم جنگي كار كنند،‌ چه اشكالي دارد كه آنها هم فيلم جنگي بسازند.
وي همچنين اظهار داشت: پوراحمد علاقه داشت يكبار فيلمي با مختصات سياه و سفيد بسازد و همينطور فكر مي‌كنم چون جنگ متعلق به تاريخ است خوب است كه از زاويه سياه و سفيد مردم آن را ببينند.
همايون‌فر گفت: دكوري براي فيلم ساخته نشد و تاكيد پوراحمد بر اين بود كه از اتوبوس واقعي استفاده كنيم. صندلي‌ها متحرك بود تا پلان‌هاي مختلف را بگيرند ولي به هر جهت محيط كوچكي براي فيلمبرداري بود. پوراحمد اصرار داشت كه همه چيز واقعي گرفته شود، اين ويژگي سينماي پوراحمد است.
فارس

zeus
07-12-2007, 03:35
گپ و گفت (1) - لیلا اوتادی: بازی جلوی دوربین بزرگان راحت تر است

http://www.iranactor.com/Films/1384/Images/ChapDast.jpg

گلاویژ نادری: لیلا اوتادی فارغ التحصیل رشته معماری داخلی است و کار خود را با بازی در تئاتر از سال 81 آغاز کرده و بازی در "بید مجنون" به کارگردانی مجید مجیدی به شکل جدی وارد سینما شد و پس از آن در مجموعه تلویزیونی "مهر و ماه" بازی کرد. او در حال حاضر مشغول بازی در "دعوت" به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا و سریال "خونمردگی" به کارگردانی جواد مزدآبادی است.

در فیلم "دعوت" هم حضور دارید. کار با ابراهیم حاتمی کیا چطور است؟
در حال دورخوانی و تمرین هستیم. آقای حاتمی کیا بر تمامی مراحل کار نظارت دارند و خانم یثربی هم در کنار ایشان حضور دارند. آقای حاتمی کیا ذهن بازی دارند و با انعطاف زیادی نظرات دیگران را می پذیرند. هر کارگردانی روش خود را در تمرین دارد. در فیلم هایی که تا به حال بازی کردم، تمرین و دورخوانی چندان جدی گرفته نمی شد اما آقای حاتمی کیا عقیده زیادی به تمرین دارند و در دورخوانی علاوه بر تمرین دیالوگ از بازیگران بازی هم می خواهند. یعنی علاوه بر تاکید روی درست خواندن فیلمنامه در همان لحظه بر بازی هم تاکید می کنند. خیلی خوشحالم که فرصت بازی در فیلم ایشان برای من بوجود آمد. فکر میکنم خیلی از بازیگرانی که سن و سالشان از من بیشتر است هم آرزوی کار با آقای حاتمی کیا را دارند و فکر می کنم سعادتی است برای من که در فیلم ایشان بازی می کنم.

تجربه بازی در "زن ها فرشته اند" چطور بود؟
بازی در این فیلم تجربه خیلی خوبی برای من بود. اولین بار بود که مقابل بازیگرانی مثل امین حیایی و مهتاب کرامتی بازی می کردم و تجربه همکاری خوبی را با آنان پشت سرگذاشتم. با اینکه این فیلم دومین تجربه کارگردانی فیلم بلند آقای شاه حسینی بود اما ایشان فوق العاده حرفه ای کار می کردند. علاوه بر این آقای فرحبخش (تهیه کننده) در تمام طول فیلمبرداری در صحنه حضور داشتند و من واقعا از نحوه نظارت ایشان برکار لذت می بردم و با وجود ایشان بود که کار اصولی و درست پیش می رفت.

شما تجربه کار با کارگردانانی چون داریوش مهرجویی و مجید مجیدی را دارید، کار با بزرگان سینما چه تفاوتی با دیگران دارد؟
آقای مهرجویی برخلاف گفته بعضی دوستان، فوق العاده خوش اخلاق هستند و دست بازیگر را باز می گذارند، آقای مجیدی هم درست همین روش را دارند. فکر میکنم، کارگردانانی که تجربه کمتری دارند، بیشتر روی بازی بازیگران تکیه می کنند. کارگردانانی مثل مهرجویی و مجیدی بازیگران را راحت می گذارند و همیشه نتیجه بهتری هم می گیرند. آقای مهرجویی اول به من می گفتند بازی کن و بعد نظرات خود را می دادند و بعد وقتی کار تمام می شد از نتیجه آن راضی بودند. همیشه برای کار با این بزرگان دچار اضطراب می شدم اما آنها آنقدر راحت برخورد می کردند که راحتترین بازیهایم را جلوی دوربین آنها داشتم. همیشه وسواس کارگردانان جوان در این زمینه بیشتر است.

علاوه بر بازی در فیلم های سینمایی در سریال های تلویزیونی هم بازی می کنید، نگران نیستید که با این کار، بازی در سینما کمتر به شمار پیشنهاد شود؟
من فکر می کنم ما باید شرایط سینما را بسنجیم و بدانیم سینمای ایران در چه سطحی است. در بسیاری از کشورهای دنیا مثل فرانسه و ... تفاوتی بین سینما و تلویزیون وجود ندارد و بازیگران حرفه ای سینما در تلویزیون بازی می کنند. خوشبختانه خیلی از کارگردانان سینما مثل آقای جیرانی، حاتمی کیا و... به تلویزیون آمده اند و مرزهای بین این دو مدیوم برداشته شده است و بازیگران حرفه ای سینما هم به تلویزیون آمده اند. با این کار مسلما تعصب هایی که در این مورد وجود داشته از بین می رود و باید همه خودشان را با این موج جدیدی تطبیق دهند . ما که از سینمای جهان جلوتر نیستیم و نباید کاسه داغتر از آنان بشویم.

اگر دو فیلمنامه سینمایی و تلویزیونی با یک کیفیت به شما پیشنهاد شود، کدام را انتخاب می کنید؟
در این وضعیت کارگردان و بازیگر نقش مقابل برای من تعیین کننده است. بازگر مقابلم باید بتواند از عهده نقش بربیاید و رفتار حرفه ای بازیگران هم برای من اهمیت زیادی دارد. عوامل در یک فیلم سینمایی رابطه ای مثل اعضای یک خانواده دارند و اگر رابطه دوستانه باشد، کارها روی روال پیش می رود.



سینما

zeus
07-12-2007, 03:42
سعید راد
http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/07/277898_orig.jpg


[ سهيل سليماني ]

ديدن سعيد راد در بين تماشاگران پرسپوليس در استاديوم آزادي صحنه عجيبي نيست، اما شايد عجيب باشد كه اين چهره مشهور سينماي ايران به راحتي بگويد كه علي پروين الگوي او است، حرف‌هاي سعيد راد در مورد چهره محبوب تيم محبوبش مي‌تواند جالب باشد:

* سعيد راد يك پرسپوليسي قديمي است. از آن طرفدارهاي دوآتشه‌ها. اين علاقه از كجا آمده؟
لطفاً اين قدر هم مقيدم نكن كه هر جا اسم پرسپوليس هست من هم هستم. الان صحبت آقاي علي پروين است. ايشان Hero من هستند. در زندگي ورزشي من دو تا قهرمان دارم. يكي آقاي علي پروين و يكي هم محمدعلي كلي. كلي را هم به خاطر فيلم آقاي نادري كه در آن نقش يك بوكسور را داشتم، دوست دارم. برگرديم سراغ پرسپوليسي شدن من. من در بولينگ عبده توپ مي‌انداختم و جزو تيم ايران هم بودم. اسم باشگاهمان هم پرسپوليس بود. وقتي تيم شاهين به پيكان منتقل شد آقاي عبده آن را خريد و آورد جزو باشگاه پرسپوليس؛ يعني من پرسپوليسي بودم كه تيم فوتبال آن تشكيل شد. تقريباً فوتبالي هم بودم، توي فاميل هم عموهايم شاهيني بودند. آن موقع كركري بين شاهين و تاج سابق (استقلال) بود، بعدش هم خب اين كركري منتقل شد به پرسپوليس و استقلال. وقتي آقاي پروين آمد، براي من خيلي سمبل بود. البته پيش از ايشان سمبل‌هاي قهرماني ما آقاي بهزادي بود و خدابيامرز آقاي شيرزادگان و آقاي كلاني كه از ما بزرگ‌تر بودند. ما با هم، هم‌‌محل بوديم و آن روزها ايشان بت ما بودند. البته من در استقلال هم رفقايي داشتم. آقاي حجازي و آقاي روشن. تنها استقلالي كه من با او عكس انداخته‌ام آقاي روشن بود كه عكس روي جلد «ستاره سينما» چاپ شد و به قول امروزي‌ها Sold out شد (تمام نسخه‌هاي آن به فروش رسيد). اما خب پرسپوليس چيز ديگري بود و من دوستاني در آنجا پيدا كردم كه خيلي با هم صميمي شديم، كساني مثل آقاي صفر ايرانپاك، آقاي حاج‌رحيمي و آقاي محمود خردبين. ما اصلاً يك تيم بوديم و هر كجا كه مي‌رفتيم با هم بوديم. در دوره بعدي هم دكتر زادمهر بود و محمد دادكان و مايلي‌كهن كه ما تمام بدن‌سازي‌مان را با هم روي تپه‌هاي داووديه انجام مي‌داديم. اما در تمام اين مدت نگاه من به آقاي پروين بود. آقاي پروين هم من را خيلي دوست داشت. زماني كه آقاي پروين از مسابقات جام جهاني برگشتند يك فوتباليست محبوب بودند. (ما فوتباليست معروف زياد داشته‌ايم ولي محبوب كم داشته‌ايم) آن موقع وقتي با ايشان مصاحبه كردند و از شخصيت مورد علاقه‌شان پرسيده بودند، جواب داده بودند سعيد راد. من از آن مجله 50 تا خريدم. اين جواب خيلي برايم جالب بود. در حقيقت يك مقدار نگاه و ذهنيت من از پرسپوليس با آقاي پروين پررنگ‌تر مي‌شد. براي من پرسپوليس اين بود به اضافه آن اسم‌هايي كه در ابتدا به شما گفتم. مثلاً برادران وطنخواه را هم خيلي دوست دارم. الان هم مثل همان روزها هنوز براي بازي‌هاي پرسپوليس استاديوم مي‌روم و اگر فيلم‌برداري هم داشته باشم تعطيلش مي‌كنم، چون هنوز هم طرفدار دوآتشه پرسپوليسم و همان تب و تاب را دارم. هنوز با هيجان مي‌روم استاديوم. اين يعني فوتبال كه تو بروي استاديوم و براي تيم محبوبت هورا بكشي و داد بزني.

* مي‌خواهم درباره سير صعودي آقاي پروين تا جايي كه سلطان ‌شد بگوييد. چطور مي‌شود كه آقاي پروين سلطان مي‌شود؟ خاستگاه اين سلطان شدن كجاست؟
به عقيده من يك چيزهايي ژني است. چيزهايي در ورزش است كه باعث مي‌شود آدم‌ها استثنا شوند. ممكن است آن موقع فوتباليست باتكنيك‌تر از آقاي پروين داشتيم يا حداقل بازيكنان هم‌رديف ايشان زياد بودند، ولي يك چيزهايي ژني است. خصوصيت‌هايي كه وقتي شما به يك حدي مي‌رسيد بايد در شما باشد تا بزرگتان كند. شما براي اين مقام از هيچ ابزار بيروني نمي‌توانيد استفاده كنيد. مثلاً اين‌كه اين‌طور رفتار كنم يا اين‌طور لباس بپوشم و اين‌طور حرف بزنم و... اين در چهره و رفتار شما بدون اين‌كه حتي متوجه بشويد منعكس مي‌شود و خيلي هم استثناست. يعني ممكن است يك در صدهزار باشد. اين در آقاي پروين بود. در رفتار، فيزيك، صورت، مردانگي، نوع بازي‌اش و... همه اينها اين آدم را استثناتر مي‌كرد. من با خيلي‌ها درباره آقاي پروين صحبت كرده‌ام. همه آنها معتقد بودند كه اين آدم يك چيز اضافه دارد كه ما نداريم، حتي فوتباليست‌ها. آقاي پروين هوش آينده را داشت، هنوز هم دارد. اعتباري دارد كه الان مي‌بينيم آمده پشت يك تيم جديد و اين همه پول و سرمايه را كشانده به طرف آن. اما اين يك مواظبت هم مي‌خواهد. چون ما دوست نداريم كه اين آدم كه بخشي از تاريخ فوتبال ما هست خدشه‌اي بر شهرت و محبوبيتش وارد بشود. من دوست ندارم به قهرمانم كوچك‌ترين تلنگري بخورد. من به اين آدم تكيه و افتخار مي‌كنم. اين طور مي‌شود كه علي پروين مي‌شود سلطان و بايد از آن مواظبت كرد.

* اين اخلاق آقاي پروين است كه نمي‌تواند شكست را تحمل كند، مثلاً اطرافيانش مي‌گويند حتي در يك بازي واليبال معمولي اگر ببازد تا صبح خوابش نمي‌برد يا مثلاً تيمش كه مي‌بازد مربي آن را كنار مي‌گذارد و خودش روي نيمكت مي‌نشيند. اين رفتار از كجا مي‌آيد؟
من آقاي پروين را خيلي دوست دارم، اما تا حالا زياد با ايشان مراوده نداشته‌ام. آن موقع‌ها چرا، اما الان سال‌هاست كه از هم دور بوده‌ايم و اين باعث شده كه من دقيقاً نتوانم خصوصيات ايشان را بشناسم. ولي اين هم جزو همان خصوصيات ژني است. هيجاني است كه به عقيده‌ام در آن يك راستي و درستي مي‌شود ديد. اگر رفتار اين آدم حساب‌ شده و منطقي بود ديگر علي پروين نمي‌شد. من يادم مي‌آيد با ايشان گل كوچك بازي مي‌كردم. وقتي مي‌خواستم بروم توي تيم ‌ايشان مي‌گفت: «نه تو برو اون ور خوب دريبل مي‌زني.» در واليبال و پينگ‌پونگ هم همين‌طور بود. از صبح تا شب ما در داووديه بوديم و بازي مي‌كرديم و سر همين بازي‌ها دعوا هم مي‌كرديم. قشنگ بود، سر برد و باخت با هم كري داشتيم. هيجان‌هايي در ما بود كه طي ساليان هم نتوانسته‌ايم از خودمان دورشان كنيم. الان آقاي پروين يك اعتبار بزرگ و يك اسم شناخته شده در كشور ايران را گذاشته وسط و پشت يك تيم ايستاده و بايد حرف براي گفتن داشته باشد، اگر شكست بخورد همه نگاه‌ها به سمت آقاي پروين است و كس ديگري ديده نمي‌شود. چنين رفتاري از چنين موقعيتي نشأت مي‌گيرد. من شايد تا فصل قبل اصلاً بازي‌هاي ليگ يك را نگاه نمي‌كردم، اما حالا با اين‌كه تيم پرسپوليس هم هست نتايج استيل آذين را هم دنبال مي‌كنم. يك آدم آمده اينجا كه نصف نگاه‌هاي پرسپوليسي‌ها را با خودش به اينجا آورده. اين چيز كوچكي نيست.

* مي‌گويند علي پروين يك شخصيت كاملاً سينمايي دارد. عده‌اي مي‌گويند شبيه لمپن‌هاي فيلم فارسي‌هاست. عده‌اي ديگر مي‌گويند شبيه گانگستر‌هاي فيلم‌هاي هاليوودي است و... نظر شما دراين‌باره چيست؟
آقاي پروين چشم من را دور ديد رفت يك فيلم بازي كرد. آقاي پروين اصلاً آدم آرتيستي است، نوع نگاهش، صحبت كردنش و... اما نگاه كه مي‌كنيد هيچ ورزشكاري در دنيا در سينما موفق نشد. حتي در ايران. آقاي حبيبي بودند، آقاي عزيز اصلي و... از پله كه بزرگ‌تر نداريم، او هم نتوانست هم بازيگر نشد، كلي، شكيل اونيل نشد. چرا؟ چون نقش ورزشكار را بايد آرتيست بازي كند. بايد بازيگر بازي بكند. اين چيزي است كه هميشه به آقاي پروين گفته‌ام. هميشه دوست داشتم در كنار آقاي پروين فيلمي بازي كنم اما فرمولش پيدا نمي‌شد. به همين خاطر هم فيلمي كه ايشان كار كردند فيلم ضعيفي شد و تماشاگر هم نداشت. مردم دوست ندارند قهرمان ميدانشان را روي پرده ببينند. شايد دوست داشته باشند يكي بيايد زندگي علي پروين را بازي بكند اما خودش را روي پرده نمي‌خواهند. چون اين كار فن مي‌خواهد. عين خود بازي فوتبال. آقاي پروين همين‌طور كه نگاهش مي‌كني ذاتاً آرتيست است و جنس آرتيستي دارد، ولي بازيگر نيست.

* علي پروين غير از همه اين چيزها چه چيزي داشت كه شد قهرمان زندگي شما. بالاخره اين جالب است كه يك آدم اسطوره يك آدم محبوب ديگر بشود مثل شما.
شما اين قهرماني و استثنا بودن را از هيچ ********ماركتي نمي‌تواني بروي بخري. من يك كاراكتر جلوي شما دارم به اسم سعيد راد كه مي‌گويي خودش آدم شناخته شده‌اي است و حالا فلاني هم اسطوره اوست. بگذار يك چيزي را صادقانه اينجا بگويم. ما در سينماي ايران يك نفر داشتيم كه محبوب بود؛ خدا بيامرز آقاي فردين. من معروف بودم اما هيچ وقت محبوب نبودم. هيچ ادعايي هم ندارم. من سر برزخي‌ها كه با آقاي فردين كار مي‌كردم، از صبح مي‌رفتم سركار و همين‌طوري نگاهش مي‌كردم و لذت مي‌بردم. شايد باور نكنيد. آقاي فردين مي‌گفت: «سعيد كاش زودتر تو را مي‌شناختم كه چقدر شر و شوري كه زودتر با هم فيلم كار مي‌كرديم.» من با اين‌كه مخالف‌ آن سيستم و سينما بودم اما فردين را دوست داشتم. فردين جذبه‌هايي داشت كه هيچ بازيگري در آن دوره نداشت. آقاي پروين هم همين طور، يك چيزهايي داشت كه محبوبيت لياقتش مي‌شد. احتياجي نيست من از ايشان تعريف بكنم، ولي هست. شايد همه اينها از بي‌ ادعايي اين شخص ‌مي‌آمد. اين خيلي مهم است. چند وقت پيش يك فيلم از پرسپوليس دهه 60 در برنامه نود پخش شد كه خودش گواه همه چيز بود. مديريت را در آن فيلم ديديد؟ همه در رختكن تيم ساكت بودند. بايد يك چيز در خود آدم باشد كه اين‌قدر حرفش را بخوانند. الان بازيكن مربي را مي‌زند. آنجا نگاه‌ها صادقانه بود، براي اين‌كه يك مرد جلويشان بود. شما نمي‌دانيد آن موقع وقتي علي‌پروين پا به توپ مي‌شد و در زمين حركت مي‌كرد، هيجان را با خودش مي‌‌آورد. اما الان اين مسئله را خيلي كم داريم. چرا؟ چون آن موقع آن آدم بي‌ادعا بود، اما الان بيشتر بازيكن‌ها نمايش شده.

* به نظرتان مي‌شود علي پروين را در يك جمله تعريف كرد؟
اين كار مشكل است. اين طور سؤال‌ها را مشكل است براي بعضي از آدم‌ها جواب داد. يكهو يك چيز مي‌گويي و بعداً پشيمان مي‌شوي كه كاش مثلاً فلان چيز را هم گفته بودم. با جمله نمي‌شود علي پروين را تعريف كرد. آقاي علي پروين است. همه چيز در خودش هست. علي پروين است.

* يعني مي‌شود گفت علي پروين، آقاي علي پروين است.
بله. من فقط در مورد آقاي پروين بايد بگويم مواظبت كردن از قهرمان‌ها بايد براي ما مهم‌تر از دوست داشتنشان باشد. نبايد طوري باشيم كه با يك بالا و پايين شدن يادمان برود اينها كه بوده‌اند و چطور روزي برايشان هورا مي‌كشيد‌ه‌ايم. خيلي‌ها در وادي‌هاي مختلف آمده‌اند و رفته‌اند، در فوتبال هم همين‌طور. اما مهم اين است كه هنوز آقاي پروين، آقاي پروين است.


40 چراغ

Fiona Liebe
07-12-2007, 08:50
http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/posc/8609/zaghimi-es.jpg



نيوشا ضيغمي، 4 سال پيش با بازي در «تردست» به كارگرداني محمدعلي سجادي به سينما آمد و در طول اين مدت در حالي تبديل به يكي از پركارترين بازيگران زن سينما شد، كه تا امسال هيچ فيلمي از او اكران عمومي نشده بود.

از ضيغمي امسال فيلم‌هاي «اخراجي‌ها»، «پارك وي» و «توفيق اجباري» روي پرده آمد كه هر 3 جزو آثار پرفروش اكران 86 بوده‌اند. در «توفيق اجباري»‌كه در حال حاضر روي پرده است، ضيغمي نقش دختري را بازي مي‌كند كه پس از سال‌ها حضور در خارج به ايران آمده است.

خودش مي‌گويد كوشيده تا اين نقش را به شكلي متفاوت از كليشه‌هاي مرسوم سينماي ايران بازي كند. او «توفيق اجباري» را يك فيلم مخاطب محور و آبرومند مي‌داند و مي‌گويد: ابايي از بازي در آثاري تجاري ندارد.به شرطي كه اين فيلم‌ها، زير استانداردهاي مطلوب توليد نشوند.



اتفاق جالب توجهي كه در مورد شما افتاده اين است كه هيچ‌كدام از فيلم‌هايي كه شما در 2 سال اول فعاليت‌تان در سينما بازي كرديد، اكران نشدند. فيلم‌هايي كه اتفاقاً در آنها نقش اول را هم داشتيد. در واقع معارفه تماشاگر با نيوشا ضيغمي با فيلم‌هاي «اخراجي‌ها» و «پارك وي» صورت گرفت.



در اين سال‌ها، من 2 نقش كوتاه بازي كردم كه اتفاقاً هر دوي آنها زودتر از بقيه اكران شد. در «اخراجي‌ها» به نوعي يك عكس از من است، براي نشان دادن عشق زميني كه مفهوم گسترده بازيگري در آن وجود ندارد، چون نقش اصلا اجازه اين كار را نمي‌دهد. در مورد «پارك وي» هم بايد بگويم كه اصلا بازي كردن در آن اشتباه بود.

هر بازيگري با سنجيدن مسائل و يك سري پيش‌فرض‌ها و احتمالات بازي در يك نقش را قبول مي‌كند. در مورد «پارك وي» چيزي كه من فكرش را مي‌كردم با آنچه كه در عمل اتفاق افتاد خيلي تفاوت داشت. حضور در «توفيق اجباري» را مثبت ارزيابي مي‌كنم. فكر مي‌كنم مسير درستي را در اين فيلم طي كرده‌ام و از اين كه كار پرمخاطبي شده، خوشحالم.

شايد اگر فيلم‌هايي كه قبلا بازي كردم مثل «شوريده» اكران شده بودند، الان موقعيت بهتري در سينما داشتم ولي از شرايط فعلي هم ناراضي نيستم.



وقتي قرارداد بازي در «توفيق اجباري» را امضا مي‌كرديد، حدس مي‌زديد كار پرمخاطبي شود؟



من واقعا براي آقاي لطيفي احترام قائلم. او يك كارگردان حرفه‌اي است كه شناخت خوبي هم از مخاطب دارد. لطيفي در ژانرهاي مختلف مثل جنگي، ملودرام، وحشت و طنز تجربه‌هاي موفقي داشته است. ضمن اينكه فيلم قبلي آقاي لطيفي، يعني «روز سوم» در جشنواره فجر نامزد دريافت 12 جايزه شد. و جايزه بهترين فيلم و كارگرداني را دريافت كرد. اينها عواملي بود كه مرا ترغيب مي‌كرد تا علاقه‌مند به حضور در فيلم باشم. حضور بقيه بازيگران و همچنين سوژه فيلم هم برايم جالب بود. «توفيق اجباري» دومين فيلم سينماي ايران است كه درباره زندگي يك ستاره سينما ساخته شده است.



فيلمنامه بيشتر برايتان مهم بود يا كارگردان؟



به هر حال من به اطمينان تجربيات قبلي كارگردان، بازي در اين فيلم را پذيرفتم. فيلمنامه اوليه هم با چيزي كه الان بر پرده مي‌بينيد، تفاوت داشت.



احساس نكرديد كه كارگرداني كه فيلم قبلي‌اش در جشنواره فجر درخشيده، اين بار مي‌خواهد يك فيلم تجاري بسازد؟



اصلا اين نوع نگاه را قبول ندارم. يك موقعي هست كه ما صرفا كاري را انجام مي‌دهيم تا بازتابش را در جشنواره‌ها ببينم و گاهي اوقات هم فيلم‌ها با هدف برقراري با مخاطب انبوه ساخته مي‌شود. ما به فيلم‌هاي تجاري آبرومند و خوش ساخت هم نياز داريم. جشنواره‌ها هم عموما بستر مناسبي براي مطرح شدن اين نوع فيلم‌ها نيستند، به همين دليل لزومي ندارد يك فيلم تجاري الزاما در جشنواره نمايش داده شود. فيلمي مثل «توفيق اجباري» براي مخاطب ساخته شده و فروش بالاي فيلم هم نشان مي‌دهد كه در هدفش به توفيق رسيده است.

به نظرم «توفيق اجباري» در اندازه‌هاي سينماي ايران، فيلم آبرومندي شده است. اين چيزي است كه از بازخوردهاي مخاطبان هم مي‌شود فهميد.



در كارنامه شما، هم فيلم‌هاي تجاري ديده مي‌شود و هم آثاري متعلق به سينماي خاص و متفاوت. گويا مرزبندي‌اي بين اين 2 نوع سينما نداريد؟



در اين جا معمولاً هر فيلمي كه مخاطب با آن ارتباط برقرار نمي‌كند را فيلم خاص و هنري مي‌نامند. در حالي كه به نظرمن نبايد خيلي قائل به اين مرزبندي‌ها باشيم.

سينما، سينماست و ما2 نوع فيلم داريم، فيلم خوب و فيلم بد. چرا فكر مي‌كنيم فيلمي كه هيچ كس با آن ارتباط برقرار نمي‌كند، سينماي هنري است. اين نوع فيلم‌ها در بهترين حالت مي‌توانند آثار تجربي باشند كه بسترش سينماي اكران نيست. چون تجربه‌هاي انتزاعي را نبايد با سرمايه 300 ميليوني انجام داد. من در ابتداي فعاليتم در فيلم‌هايي بازي كردم كه صرفاً در جشنواره‌ها نمايش داده شدند و روي پرده نيامدند و به نوعي فيلم‌هاي جشنواره‌اي بودند ولي فكر مي‌كنم اگر تماشاگر آنها را ببيند بتواند ارتباط لازم را با آنها برقرار كنند. مثلاً «گناه من» را بازي كرده‌ام كه تجربه اول كارگردانش بود و فضاي متفاوتي هم با فيلم‌هاي مرسوم و معمولي سينماي ايران داشت ولي اين فيلم مخاطب گريز نبود. ضمن اين كه كلاً ابايي هم ندارم كه در فيلم‌هاي تجاري يا به تعبير بهتر مخاطب محور بازي كنم. سينما براي بقا ،نيازمند فيلم‌هايي از اين جنس است. مهم اين است كه تلاش كنيم فيلم تجاري را به شكلي حرفه‌اي و خوش‌پرداخت بسازيم.



تجربه كار توفيق اجباري را چطور ارزيابي مي‌كنيد؟



من فيلم را دوست داشتم، براي من جذاب بود. سعي كردم نقش دختري كه تازه از خارج برگشته را به دور از كليشه‌هاي مرسوم سينماي ايران بازي كنم.



اگر تجربه ديگري پيش بيايد، با لطيفي كار مي‌كنيد؟



بله، قطعاً.



موضوع ديگر، تجربه در كار كمدي است، تجربه كار كمدي موقعيت، چطور بود؟



به نظر من ژانر كمدي سخت‌تر از ژانرهاي ديگر است. لبه تيغي است كه با كمي لغزش امكان مسخره شدن دارد. من بازيگري طنز را دوست دارم. در مفهوم كلي به سينماي كمدي علاقه‌مندم. اما نه سينماي لوس و لوده را.



چقدر براي شما اهميت دارد كه سيمرغ بگيريد يا هر جايزه ديگري؟



جايزه در مفهوم تشويق است. من، يا هر بازيگري دوست دارد مورد تشويق آدم هاي بزرگ‌تر از خودش قرار بگيرد. ولي خيلي دنبال اين موضوع نيستم. اگر مستحق باشم اين اتفاق مي‌افتد ولي اگر نداشتم، نمي‌افتد، تلاش چاره كار است. وقتي من شوريده را كار مي‌كردم به تنها موضوعي كه فكر نكرده بودم اين بود كه در جشنواره فجر مورد توجه قرار بگيرم. ولي به دليل كار يا نوع بازي اين اتفاق افتاد. آن هم در حالي كه به فيلم توجه زيادي از سوي داوران نشد، اما فكر مي‌كنم اگر در مفهوم بازيگري، يك نقش قابليت تشويق داشته باشد؛ اين اتفاق مي‌افتد.



در اكران عمومي توفيق اجباري را ديديد؟



نه، متأسفانه من سر كار قرنطينه (منوچهر هادي) بودم، ولي شنيده‌ام خوب بوده است.

مي‌خواهم راجع به چند فيلمي صحبت كنيم كه اكران نشده‌اند: سريال در چشم باد، تردست، شوريده،مواجهه، گناه من.

حس پنهان و تلافي جا افتادند! در چشم باد كه سريال است و هنوز در مرحله فيلمبرداري است (اگر اشتباه نكنم) پائيز 87 روي آنتن مي‌رود. اما شوريده از نظر ارشاد مشكل دارد و فعلاً مجوز اكران ندارد. پوسترهاي تردست را در سينما ديده‌ام و جزو اكران‌هاي آينده است. حس پنهان هم در جشنواره فجر خواهد بود. «گناه من» در نوبت اكران است. مواجهه جزو فيلم‌هاي هنري محسوب مي‌شود و احتمالاً در سينماهاي خاصي اكران مي‌شود.
همشهری

hadijoon
10-12-2007, 22:39
محمد رضا گلزار نيازي چنداني به معرفي ندارد ،‌بازيگري كه با حضور در آثار پر فروش سينماي ايران ،‌ثابت كرده توانايي جذب مخاطبان فراواني را دارد . او در عرصه بازيگري هر چند فرصت چنداني براي بروز توانايي هاي خود نداشته اما توانايي اومي‌توانست در همكاري با فيلمسازان با اعتبار سينماي ايران به خوبي جلوه‌گر شود، اما هر بار به دلايلي ناخواسته، اين امر مسير نشده است. در اين زمينه همين بس كه فيلمسازاني چون مسعود كيميايي، داريوش مهرجويي و نهايتاً بهرام بيضايي او را براي نقش‌‌آفريني در آثار خود برگزيده و مهر تأييدي بر قابليت‌هاي او در بازيگري زده‌اند. استقبال گسترده از اكثريت قريب به اتفاق آثاري كه گلزار در آنها به نقش‌آفريني پرداخته و كنجكاوي‌هايي كه در مورد او همواره وجود داشته است، و نهايتاً انبوه مطالبي كه در مورد او نوشته شده است بسياري از علاقه‌مندان سينماي ايران را با مسير فعاليت‌هايش آشنا ساخته است. اما در مورد خود او، محمدرضا گلزار بازيگر، چقدر اين اطلاعات كافي يا درست به نظر مي‌رسد؟ ظاهر امر حكايت از تداوم اين كنجكاوي‌ها در رابطه با او دارد. استقبال از فيلمي چون <توفيق اجباري> كه به زندگي او به عنوان نمونه‌اي از بازيگران صاحب نام سينماي ايران مي‌پردازد، بهترين دليل در اثبات اين مدعاست. به بهانه اكران عمومي <توفيق اجباري> به سراغ گلزار رفتيم. با توجه به دستمايه اين فيلم، تصميم گرفتيم كه علاوه بر پرداختن به فعاليت‌هاي حرفه‌اي او نيم‌نگاهي هم به اوضاع و احوال خودش داشته باشيم تا در خلال آن تصويري ملموس و واقعي از او به عنوان ستاره اي محبوب‌ترين ترسيم شود.


‌شايد اين سوالي كليشه‌اي به نظر برسد، اما خيلي‌ها مي‌خواهند بدانند محمدرضا گلزار چه جور آدمي است؟ مي‌خواهم از خود شما بپرسم كه چه جور آدمي هستيد؟
- خب، اگر بخواهيد قضاوت درستي در مورد من داشته باشيد، ديگران بايد اين را بگويند. مثل كساني كه من را از نزديك مي‌شناسند، رابطه كاري يا شخصي با من داشته‌اند .

‌بدون تعارف من همواره با يك تصوير مثبت روبرو شده‌ام. از سوي كساني كه با شما ارتباط داشته‌اند، اما مي‌خواستم خود شما در اين باره بگوئيد.
من هم يك آدم ساده هستم. مثل همه و اگر تفاوتي در اين ميان باشد، به خاطر الطاف خاصي است كه خدا به من داشته است و به هر كسي هم يك جور تعلق مي‌گيرد. اين را بدون هيچگونه تظاهر يا شعاري مي‌گويم. من اعتقاد زيادي بر آن بالا (با دست به آسمان اشاره مي‌كند) دارم. اگر توفيقي هست حاصل لطف خداست. در هيچ خط ديگري هم نيستم. گاهي بعضي از دوستان از سر دلسوزي به من مي‌گويند اگر به فلان خط تمايل نشان بدهي يا با فلاني تماس بگيري بد نيست و با اين روابط موفق‌تر مي‌شوي و ... اما من هميشه در خط آن بالا هستم و جواب هم گرفته‌ام. از سعي و تلاش هم غافل نمي‌شوم. براي مردم و كساني كه به من ابراز محبت مي‌كنند علاقه و احترام بسياري قائل هستم. اگر جايگاهي در سينماي ايران داشته باشم، آن را تا حد زيادي مديون مردم و ابراز محبت بي‌دريغ آنها هستم. به همين خاطر جلب رضايت آنها برايم اهميت زيادي دارد، بنابراين سعي مي‌كنم هم روي پرده و هم در برخوردهاي واقعي زندگي آنها را راضي نگه دارم. اغلب فيلم‌هايم را هم در ميان مردم و سينما مي‌بينم.

‌اين مسئله براي شما موجب بروز مشكل نمي‌شود؟‌ چون هرچه آدم محبوبيت بيشتري داشته باشد، مردم هم انتظار بيشتري از او دارند. بنابراين بايد انرژي و وقت بيشتري را هم صرف آن كرد.
خب، چنين مسائلي جزء جدايي‌ناپذير حرفه ماست و بايد با آن كنار آمد. من هم سعي كردم تا حد امكان با آن كنار بيايم. چند سالي است كه بخشي از زندگي من شده است.

‌فكر مي‌كنم جالب باشد به نمونه‌هايي از آن اشاره كنيد؟
از اين اتفاق‌ها براي من در طول روز بسيار مي‌افتد كه شكل‌هاي مختلفي دارند و نمونه‌هايي از آن در فيلم <توفيق اجباري> هست. مثلاً گاهي اوقات كه قرار است سر صحنه فيلمي بروم، دير هم شده است، عجله دارم خودم را برسانم سر صحنه، چون يك گروه براي كار منتظر من هستند، سر چهارراه با ابراز محبت بعضي از علاقه‌مندانم روبرو مي‌شوم. مي‌‌ايستم و از آنها تشكر مي‌كنم. از من مي‌خواهند كه براي دوست و آشنايانشان امضا بدهم. يكي، دو تا، سه تا، ده تا، بيست تا و ... اگر بيست و يكمي را امضا نكني و بگويي ببخشيد من ديرم شده و گروه منتظر من هستند، طرف ناراحت مي‌شود و ... . اصولاً‌ من هميشه سعي مي‌كنم وقتي كسي به من ابراز محبت كرد، هر طور هست پاسخگوي اين محبت باشم. حالا هر چقدر هم دردسر ساز مي‌خواهد باشد. اين بذل توجه و ابراز علاقه دوطرفه است. من هم براي مردم ارزش و علاقه بسياري قائل هستم. اگر خدا خواسته وموفقيتي را در ميان مردم نصيب من كرده، به توسط همين مردم بوده است.

وقتي ما آمديم پيش شما، ديدم با حوصله جلوي دوربين عكاسي بوديد. احساس كردم دشوار است اين جور مورد توجه بودن، نه فقط در جلوي دوربين خبرنگاران و عكاسان، در ميان مردم، اينكه مدام آدم در معرض ديد باشد و به همين دليل آرامش و روال عادي زندگي آدم از دست برود.
درست است، اين مسئله سختي‌هاي خاص خودش را دارد، اما ديگر به آن عادت كرده‌ام و از اينكه مردم به كاري كه انجام مي دهم علاقه نشان مي دهند و آن را تأييد مي‌كنند، خوشحال مي‌شوم و خستگي از تنم بيرون مي‌رود. در واقع براي مردم تلاش مي‌كنيم، حالا هرچقدر اين توجه بيشتر باشد، حكايت از موفقيت بيشتر دارد و نبايد از آن ناراحت شد. انتظارات آنها را هم بايد در نظر گرفت، حتي اگر مشكلاتي را هم در پي داشته باشد. به خاطر ابراز لطف بسيار زيادي كه مردم نسبت به من دارند، براي آنها وقت زيادي مي گذارم. بيش از آنچه كه مي توانيد تصور كنيد، شايد از جمله بازيگراني باشم كه بيشترين انرژي و وقت را براي مردم اختصاص مي‌دهند. با وجود مشكلاتي كه وجود دارد، سعي مي كنم در ميان مردم باشم، با آنها فيلم هايم را تماشا كنم، در برنامه هاي مختلف شركت كنم، مخصوصاً اگر احساس كنم اين برنامه ها از شكل عام‌المنفعه برخوردارند. معمولاً در چنين مكان هايي به دليل حضور جمعيت توجهات آنها بيشتر نيز هست. سعي مي‌كنم باحوصله به سوالات آنها جواب بدهم و اين علاقه و ابراز محبت دو طرفه باشد. گاهي اوقات اين مسئله ساعت‌ها طول مي‌كشد. تا آنجا كه گنجايش و ظرفيت مقابله با خستگي را داشته باشم با آنها هستم، در حد توانم. مردم براي من بسيار عزيز هستند.

‌اگر موافق باشيد، به گذشته برويم. همه ما در دوران كودكي يا نوجواني ذهنيتي خاص در مورد آينده خود داريم. اينكه مي‌خواهيم چه كاري را در آينده دنبال كنيم. شما در آن زمان چه ذهنيتي در مورد آينده داشتيد؟‌
در آن زمان درس خواندن براي من در درجه اول اهميت بود. از آن بچه‌هايي بودم كه درس و مدرسه براين اولويت اول بود و جزو بچه‌هاي درسخوان مدرسه بودم. علاقه زيادي به دندان‌پزشكي داشتم، اما پدرم علاقه داشت در رشته مهندسي مكانيك كه خودش هم خوانده بود تحصيل كنم. قبل از ديپلم چند بار در كنكور شركت كردم و رشته‌هاي مختلفي مثل مترجمي زبان و مهندسي مكانيك (سيالات) قبول شدم. با اينكه رشته رياضي مي‌خواندم، سال آخر تغيير رشته دادم و رفتم رشته تجربي. اين هم به خاطر كنكور تجربي بود كه مي‌توانستم توسط آن دندان‌پزشكي را انتخاب كنم. اين سال مصادف شد با تغيير نظام آموزشي و ضرايب خاصي كه در نظر گرفتند. به همين خاطر نتوانستم در رشته دندان‌پزشكي قبول شوم. برگشتم به سراغ مهندسي مكانيك كه سال قبل از ديپلم قبول شده بودم و در اين رشته تحصيل كردم. رشته‌اي كه خب پدرم هم بيشتر آن را دوست داشت.

‌موسيقي از كجا وارد زندگي شما شد؟‌
به موسيقي از سال‌هاي دور علاقه‌مند بودم و در كنار درس و مدرسه به طور جدي آن را دنبال مي‌كردم. موسيقي براي من نوعي جستجو براي كسب آرامش بود. ساختن لحظات لطيف و دلنشيني كه هم مي‌توانست در خلوت من شكل بگيرد و بعدها هم مي‌توانستم با ارائه آن به مخاطبان، تجربه مشتركي در اين زمينه داشته باشم. موسيقي در سطح خود تجربه منحصربه فردي است كه تأثير عميقي بر ذهن و روحيه آدم مي‌گذارد. از سال‌ها قبل پيانو را در حد حرفه‌اي مي‌نواختم بعد از آن گيتار را تا سطح حرفه‌اي دنبال كردم. الان هم مدتي است مشغول كار با پركاشن هستم و وقت زيادي را پاي آن مي‌گذارم.

‌در مورد همكاري با گروه آريان حرف بزنيد.
گروه آريان براي من مثل كودكي بود كه خودم در تولد و رشد آن سهم داشتم.

‌شما هم جزو پايه‌ريزان گروه بوديد؟
بله، اين گروه با همكاري همه دوستاني كه در آن حضور داشتند، پايه‌ريزي شد و در زمان يك اتفاق مهم در موسيقي پاپ به حساب مي‌آمد. ما اولين كنسرت‌هايمان را در قشم و كيش برگزار كرديم. در آغاز راه بوديم، اما استقبال از آن غيرمنتظره و باورنكردني بود. ما كنسرت‌هايي را در چند روز پي در پي برگزار كرديم و هميشه هم سالن پر بود. چندين هزار نفر از آن استقبال كردند كه كار بي‌سابقه‌اي بود. هنوز هم فكر نمي‌كنم در ميان خوانندگان موسيقي پاپ كسان زيادي باشند كه بتوانند در چند روز پي‌درپي اين همه مخاطب را براي كنسرت خودشان بكشانند. همكاري با گروه آريان تجربه بسيار خوبي براي من بود و از آن بسيار راضي هستم. دوران خوبي را در كنار هم داشتيم.

چه شد كه به اين همكاري پايان داديد و از آن گروه جدا شديد؟
كار موسيقي به صورت حرفه‌اي نياز به وقت و انرژي زيادي دارد. برگزاري كنسرت‌هاي مختلف نياز به تمرين دارد. ضبط آهنگ‌هاي جديد و برنامه‌هاي مختلف نياز به اين داشت كه به طور كامل وقت خود را به اين مسئله اختصاص بدهم، اما بعد از اينكه كار سينما را آغاز كردم، سرم بسيار شلوغ شد. خود سينما هم وقت و انرژي زيادي را از من طلب مي‌كرد. براي مدتي هر دو كار را به طور موازي پيش بردم، اما رفته‌رفته احساس كردم كه ديگر امكان چنين مسئله‌اي وجود ندارد و بايد يكي را به نفع ديگري كنار بگذارم. اين شد كه با وجود علاقه‌اي كه به موسيقي داشتم، مجبور شدم از گروهي كه به آن علاقه زيادي داشتم و احساس مي‌كردم خودم آن را بزرگ كرده‌ام، كناره‌گيري كنم.

‌رابطه شما با سينما چگونه بود، منظورم زماني است كه هنوز وارد كار سينما نشده بوديد؟‌
اصلاً به بازيگري در سينما فكر نمي‌كردم. مشغول كار موسيقي بودم. به سينما علاقه داشتم، اما نه خيلي حرفه‌اي و پيگير. آن طور كه لازمه كار باشد. مثل همه مردم فيلم تماشا مي‌كردم. فيلم‌هاي مختلف و نسبت به آن شناختي كلي داشتم.

‌با توجه به اينكه اشاره كرديد به سينما آنقدر علاقه‌مند نبوديد، چه شد كه بازيگري را انتخاب كرديد؟ به عبارت ديگر از چه زماني سينما براي شما جدي شد؟
اشاره كردم، پيش از كار در سينما، خيلي به آن علاقه‌مند نبودم، مثل هر آدم ديگري كه فيلم مي‌بيند من هم به تماشاي فيلم علاقه‌ داشتم‌، اما نه به صورت حرفه‌اي كه بخش مهمي در زندگي من را به خود اختصاص بدهد. پيش از كار در سينما هم ذهنيتي در مورد آن نداشتم‌، اما پس از بازي در سينما و پيشنهادهايي كه پي‌درپي مي‌رسيد، وارد اين كار شد و رفته رفته جذب آن شدم. با هنر تازه‌اي آشنا شده‌ بودم كه افق‌هاي تازه‌اي را براي كار هنري پيش‌روي من قرار داده بود. از همان كارهاي نخست در سينما به آن علاقه‌مند شدم و سينما شد يكي از مهمترين علايق من در زندگي و خيلي جدي پيگير آن شدم. زماني هم كه تصميم گرفتم ميان فعاليت حرفه‌اي در موسيقي يا سينما يكي را انتخاب كنم، آن‌قدر به سينما علاقه‌مند شده بودم كه آن را انتخاب كنم. البته اين بدان معنا نبود كه موسيقي را بطور كامل كنار بگذارم. به هرحال موسيقي يكي از علايق مهم من در زندگي است،‌ درست است كه در اين سا‌ل‌ها تحت‌الشعاع عشق تازه‌ من يعني سينما قرار گرفته است.

‌گويا هنوز هم فعاليت‌هايي در زمينه موسيقي داريد؟
بله من گروه تازه‌اي را ترتيب داده‌ام به نام داركوب كه در كنار سينما تا اندازه‌اي، فكر و وقت مرا به خود اختصاص داده است وقتي به فكر راه‌اندازي يك گروه تازه موسيقي افتادم، تصميم گرفتم كه به دنبال ارائه كار تازه‌اي باشم، با آنچه اين روزها شاهدش هستيم تفاوت‌هاي زيادي داشته‌ باشد. به همين لحاظ فكر مي‌كنم مخاطبان اين گروه با كاري تازه روبرو خواهند شد. گروه داركوب يك گروه پركاشن بند است بدون خواننده، و موسيقي‌اي كه ما در اين گروه ارائه مي‌كنيم تلفيقي است از موسيقي آفريقايي و موسيقي جنوب ايران. تصور من اين است كه با استقبال خوبي هم از سوي علاقه‌مندان موسيقي روبرو شود. با وجود اينكه ما در اين گروه خواننده به معناي متعارف آن نداريم. چند نوازنده با ساز‌هاي مختلف هستيم و يك نفر كه كارآوايي انجام مي‌دهد.

‌ظاهراً قصد ارائه يك كنسرت داشتيد كه منتفي شد؟
نه منتفي نشده و به تعويق افتاده است. كنسرت ما مجوز دريافت كرده، مجوز مكان را هم در دست داريم. قرار بود اين موسيقي را در سالن انديشه حوزه هنري اجرا كنيم و براي چند شب هم برنامه داشتيم. نزديك هفت هزار بليت هم فروش داشت تا مرحله چك سوند هم پيش رفته بوديم‌، اما در آخرين لحظه به ما اعلام كردند كه كنسرت برگزار نخواهد شد. بعد از آن تصميم گرفتم آن را در سالن وزارت كشور اجرا كنم، اما سالن براي آن زماني كه ما مورد نظر داشتيم‌، اجاره شده بود. الان دنبال سالن ديگري هستيم كه همين تعداد گنجايش را داشته باشد.

‌برگرديم به دنياي سينما. درباره شروع فعاليت‌هاي سينمايي شما، حرف‌ و حديث‌هاي فراواني وجود دارد، كه برخي از آنها هم مغرضانه هستند. فكر مي‌كنم بد نباشد خود شما در اين باره توضيح بدهيد؟ به خاطر دارم شما پيش از بازيگري در سينما هم چهره شناخته شده‌اي بوديد. حتي بيشتر از خواننده‌هاي گروه آريان كه خب بايد به دليل نوع كارشان بيشتر توي چشم باشند.
(مي‌خندد) خب اظهارنظرها مغرضانه از لطف بعضي عزيزان است و من هم ديگر به آن عادت كرده‌ام. درست است به دليل ابراز لطف مردم و موفقيتي كه گروه آريان داشت در همان زمان هم مردم مرا از محبت خود بهره‌‌مند مي‌ساختند. من اصلاً برنامه‌اي براي بازيگري در سينما نداشتم و خود سينما هم اولويتي براي من به حساب نمي‌آمد. بازيگري من در سينما خيلي اتفاقي و ناخواسته پيش آمد. فروردين ماه 1379 سفري رفته بودم به شمال كشور كه به طور اتفاقي آنجا در يك رستوران ايرج قادري را ديدم. بواسطه آشنايي با فيلم‌ها و احترامي كه براي ايشان قائل بودم، نزدشان رفتم و خودم را معرفي كردم و از ايشان دعوت كردم كه در كنسرت ما كه 10 روز بعد برگزار مي‌شد، شركت كنند. قادري در همان‌جا به من پيشنهاد بازيگري در فيلمي را داد كه تصميم داشت جلوي دوربين ببرد. اين پيشنهاد براي من خيلي غيرمنتظره بود. به ايشان گفتم برنامه‌اي براي بازيگري ندارم و با اين مقوله نيز آشنا نيستم، كار من چيز ديگري است. اما قادري اشاره كرد كه براي فيلم خود مي‌خواهد از چهره‌هاي جوان و تازه‌اي استفاده كند و هنگامي كه با عدم تمايل من روبرو شد، پيشنهاد كرد كه من روي اين مسئله فكر كنم و بعد جواب بدهم. 10 روز بعد، هنگام برگزاري كنسرت، ايشان نيز در سالن بودند و در مورد پيشنهادي كه داده بودند، سوال كردند. چند باري هم به دفتر ايشان رفتم و سرانجام با وجود ترديدي كه براي بازيگري در سينما داشتم به دليل اينكه ايشان به عنوان يك پيشكسوت سينما، اعتبار حرفه‌اي زيادي دارند، قرارداد بستم. يك ميليون تومان براي <سام و نرگس> دستمزد گرفتم كه در زمان خودش براي كار اول رقم خوبي بود. حالا كه فكر مي‌كنم، به نظرم اين خواست خدا بود كه خيلي اتفاقي آن روز در شمال مرا با قادري روبرو كرد و مسير تازه‌اي را در زندگي پيش روي من گذاشت و از ايشان نيز قلباً ممنون هستم.

‌از اولين تجربه خود در مقابل دوربين بگوييد، معمولاً چنين شرايطي براي كسي كه تا به حال جلوي دوربين نرفته، دشواري‌هاي خاص خود را دارد.
به شدت هيجان‌زده بودم. كمي هم ترسيده بودم. كاري انجام مي‌دادم كه تجربه‌اي راجع به آن نداشتم اين هيجان هم طبيعي بود. از طرفي اولين صحنه‌اي هم كه قرار بود بازي كنم صحنه دشواري بود. در چنين مواردي اغلب فيلمسازان سعي مي‌كنند براي آشنايي بازيگر با كار ابتدا صحنه‌هاي راحتي را مثل صحنه‌هاي خارجي، لانگ شات در خيابان، راه رفتن و نظاير آن را بگيرند. بعضي از فيلمسازان حتي با بازيگران داراي تجربه نيز براي آشنايي بيشتر با يكديگر از چنين صحنه‌هايي آغاز مي‌كنند، هر كارگرداني به هرحال شيوه كار خودش را دارد‌، اما چنين صحنه‌هايي به خصوص براي كسي كه نخستين‌بار جلوي دوربين مي‌رود، خيلي كمك مي‌كند و از هيجان و احياناً ترسي كه دارد تا حد زيادي مي‌كاهد، اما به هنگام كار با قادري در سام و نرگس خوب يادم هست كه با اين صحنه كار آغاز شد كه من بايد مي‌دويدم داخل حياط خانه و دو نفر را كه با هم درگير بودند، جدا كرده و چند ديالوگ هم مي‌گفتم. جالب اينكه كاشي‌هاي كف حياط هم شيارهايي داشت كه پاي آدم بين آنها گير مي‌كرد و بايد مواظب بودم كه پايم داخل اين شيارها نرود. هيجان زيادي داشتم‌، اما به خودم قوت قلب دادم. به هر حال اين صحنه را گرفتند. فكر مي‌كنم حاصل كار هم چندان خوب نبود.

‌اين صحنه را تكرار كردند؟
نه ظاهراً قادري به آنچه در نظر داشت رسيده بود، چرا كه وقتي كات كرد، گفت: <خيلي خوب بود، متشكرم> و بعد رفت سراغ صحنه بعد.

‌به نظر مي‌رسد در ابتداي دوران بازيگري‌تان آن حساسيت لازم را در گزينش نقش‌ها نداشتيد. اگر از موارد استثناء بگذريم، آثاري ديده مي‌شوند كه نه تنها حرفي براي گفتن نداشته‌اند، بلكه حتي مي‌توانسته‌اند به آتيه هر بازيگري لطمه بزنند.
در ابتداي فعاليت من در سينما، هنوز با برخي افراد آشنا نبودم. بنابراين وقتي به من مي‌گفتند فلان كارگردان دستيار يكي از شاخص‌ترين فيلمسازان سينماي ايران بوده و قصد انجام كاري متفاوت دارد كه قرار است به جشنواره‌هاي خارجي فرستاده شود و جايزه بگيرد و ... . با چنين فرضي به تصور اينكه در فيلمي ارزشمند همكاري خواهم داشت، مي‌پذيرفتم يا وقتي مي‌گفتند قرار است نقش متفاوت و تازه‌اي به من بدهند، با مو‌هاي كوتاه، روي ويلچر و... با توجه به چنين توصيه‌ها و به تصور انجام كاري كه در نهايت فيلم خوبي خواهد شد مي‌پذيرفتم. هر چند كه قبول دارم در پاره‌اي موارد آنگونه كه بايد با دقت پيشنهادهايي كه به من مي‌شد را بررسي نكرده‌ام. من از فضايي ديگر وارد حيطه تازه‌اي به نام سينما شده بودم كه زمان مي‌برد تا با آن حيطه و افرادي كه در آن فعاليت مي‌كنند، آشنا شوم.

‌اما در سال‌هاي اخير هم گاهي اوقات با چنين انتخاب‌هايي در كارنامه شما روبرو بوده‌ايم؟
ببينيد هيچ بازيگري دوست ندارد در فيلمي كار كند كه سطح پاييني داشته باشد. همانطور كه گفتم گاهي اوقات انتظاراتي كه بازيگر نسبت به كيفيت فيلم دارد، درست از كار درنمي‌آيد. اين مسئله در مورد من هم مصداق پيدا مي‌كند، به‌خصوص در مورد فيلم‌هايي كه در سال‌هاي اخير بازي كرده‌ام. همه ما سعي خود را مي‌كنيم تا فيلم خوب باشد، چه كسي را سراغ داريد كه نخواهد فيلم‌هاي باكيفيت كار كند. به هر حال من به عنوان بازيگر به سهم خودم حتي در فيلم‌هايي كه حين كار احساس ‌كرده‌ام فيلم خوبي نخواهند شد، تمام سعي خودم را به كار مي‌بردم‌، اما به هرحال همانطور كه شما هم مي‌دانيد سينما يك كار گروهي است كه خوب يا بد بودن كار عوامل گروه روي يكديگر تأثير مي‌گذارد.

Fiona Liebe
12-12-2007, 00:48
http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/posc/8609/Bahare-Rahnama-0918-AS.jpg


گفتگوی کوتاه با بهاره رهنما

بهاره رهنما در فيلم «توفيق اجباري»، نقشي كوتاه اما دلنشين را ايفا كرده. به نظرش اين روزها بازيگرها روي كار تصوير در سينماي ايران موج‌سواري مي‌كنند. او درحال‌حاضر، مشغول بازي در فيلم «دايره زنگي» به كارگرداني پريسا بخت‌آور است و البته در هيچ شرايطي علاقه‌اش به نوشتن را فراموش نمي‌كند.

بعد از مدت‌ها چطور شد در «توفيق اجباري» بازي كرديد؟

من به طور معمول در 4-3 سال اخير كار سينمايي داشتم ولي 2كار آخرم به خاطر مافياي پخش هنوز اكران نشده. اولي «ماجراي اينترنتي» به كارگرداني حسين قناعت است كه در جشنواره قاهره از آن تقدير شد و همين‌طور پارسال در اصفهان پرمخاطب‌ترين فيلم شناخته شد و دومي فيلم «شبانه» كه كار 2 فيلمساز جوان و مستعد است؛ كيوان علي محمدي و اميد بنكدار. درمورد توفيق اجباري هم اول قرار نبود كار كنم. يك شب باران كوثري و عطاران و گلزار و نيوشا ضيغمي تماس گرفتند و گفتند: «حتي اگر نقش را قبول نمي‌كني بيا ببينيمت، كارت داريم». خارج از دفتر فيلمسازي قرار گذاشتيم و آنجا قرار شد نقش بيتا را بازي كنم ولي با بعضي تغييرات. رضا عطاران مي‌گفت: «من آرزو داشتم زن بودم و نقش بيتا را قبول مي‌كردم». البته 4سكانس از بازي من – يعني حدود 20-15 دقيقه از فيلم– حذف شد؛ چون وزارت ارشاد مجوز پخش آن قسمت‌ها را نداد.

ماجراي حذف سكانس‌ها چه بود؟ چرا مجوز ندادند؟

بيتا دختري است كه مرتب خواب مي‌بيند؛ فكر مي‌كند گلزار عاشق او شده و قرار است با هم ازدواج كنند و اصلا به همين خاطر زنش را طلاق داده. وزارت ارشاد براي سكانس خواب‌ها مجوز نداد چون معتقد بود اين‌قدر رؤياپردازي بدآموزي دارد؛ حتي پايان فيلم تغيير كرد؛ جايي كه بيتا به دوستان‌اش زنگ مي‌زند و خبر ازدواج‌اش با يك فوتباليست را مي‌دهد. در اصل، او عاشق شهرت است و برايش فرقي نمي‌كند كه با يك فوتباليست عروسي كند يا گلزار. اين نقش از لحاظ روان‌شناختي حرف‌هاي زيادي داشت كه خب حذف شد. با تمام اين جريانات، خوشحالم در فيلمي بازي كردم كه مردم را مي‌خنداند؛ البته نه به هر‌قيمتي. توفيق اجباري، فيلم خوش‌ساختي است كه در اين اوضاع نامساعد، دارد سرمايه برمي‌گرداند.

مي‌گويند در توفيق اجباري فيلمنامه نداشته‌ايد!

اصلا اين‌طوري نبوده. من خودم شاهد بودم كه پيمان عباسي با چه دقتي تغييرات آقاي لطيفي را دنبال مي‌كرد. آقاي لطيفي فيلمنامه را براي خودش انتخاب مي‌كند ولي ساختمان داستان و كاراكترها مطابق فيلمنامه نوشته شده بود. خيلي بي‌انصافي است كه بگوييم «روز سوم» يا «توفيق اجباري» فيلمنامه نداشته‌اند. من خودم از آن دست بازيگراني هستم كه فيلمنامه برايم مهم است و به نويسندگي علاقه دارم.
همشهری

CMC
14-12-2007, 00:57
گفتگوی خواندنی با محدرضا گلزار


بعضي نقدها را که راجع به فيلم توفيق اجباري مي خوانم واقعاً زشت و زننده است. در جايي نوشته اند که گلزار منزل خودش را به نمايش گذاشته تا پول به جيب تهيه کنندگان بريزد، آخر اين چه حرفي است خانه يي را که تهيه کننده براي من انتخاب کرده بود، سمت ميدان قزوين قرار داشت و مسير برايم طولاني بود.
به گزارش«جهان» روزنامه اعتماد در روزهاي يكشنبه و چهارشنبه مصاحبه‌اي در دو بخش با محمدرضا گلزار را منتشر كرد كه متن كامل اين مصاحبه به شرح زير است:
بگذاريد تکليف را همين اول مشخص کنيم. شايد محمدرضا گلزار به نظر گروهي تنها بازيگري خوش چهره و خوش پوش براي سينماي عامه پسند باشد که تنها با اتکا بر ويژگي هاي ظاهري اش توانسته در قامت يک ستاره ظاهر شود اما اگر کمي انصاف داشته باشيم با يک جمع و تفريق ساده روي 14 فيلمي که محمدرضا گلزار در کارنامه خود دارد، درمي يابيم که او تاکنون حدود 5 ميليارد تومان طي پنج سال گذشته براي سينماي ايران درآمد کسب کرده است.
(توجه کنيد که اين رقم تنها مربوط به فروش فيلم ها در تهران است و فروش شهرستان ها محاسبه نشده.) در مورد کيفيت بازي گلزار هم اگر فيلم اولش «سام و نرگس» را کنار آخرين فيلم او يعني «توفيق اجباري» بگذاريم، تغييراتي را در کار او حس مي کنيم.
لحن و طرز بيان گلزار و حتي اکشن ها و ري اکشن هاي اين بازيگر نسبت به اولين فيلم هايش در وضعيت بهتري قرار دارد، اگرچه شايد پيشرفت او روي نمودار چندان محسوس به نظر نرسد و در نگاه اول به چشم نيايد که اين را هم مي توان به حساب انتخاب هاي آقاي ستاره گذاشت و اينکه جنس فيلم هايش به گونه يي بوده که اساساً بازيگر جاي کار بيشتري نداشته است.
گلزار در اين سال ها بيشتر سعي کرده خودش را در قامت يک ستاره تثبيت کند تا اينکه به دنبال تجربه هاي متفاوت برود. البته شايد در اين راه بخت هم با او يار نبوده و اگر چند همکاري با کارگرداناني مثل مهرجويي در «مهمان مامان»، کيميايي در «سربازهاي جمعه» يا بيضايي در «لبه پرتگاه» شکل مي گرفت، اوضاع آقاي ستاره به لحاظ جايگاه بازيگري در سينما تا اندازه زيادي فرق کرده بود. آن طور که گلزار مي گويد اين روزها علاوه بر ادامه راه در سينماي تجاري، به دنبال تجربه هايي متفاوت هم هست تا خودي نشان بدهد. شايد پاسخش به «دعوت» حاتمي کيا دري تازه را پيش روي ستاره سينماي ايران باز کند.

- فکر مي کنم تنها گفت وگوي مفصلي که تا به حال انجام داده يي مربوط به چند سال پيش و با کيومرث پوراحمد باشد. يادم هست در آن گفت وگو پوراحمد گلايه کرده بود که چرا اينقدر به سوالات کوتاه جواب مي دهي. اين اتفاق امروز هم قرار است بيفتد؟،

نگران نباش. تا جايي که جوابت را بگيري من پاسخ مي دهم.

- برخي گلايه دارند که جواب پيشنهادهاي سينمايي را خيلي دير مي دهي و دسترسي به تو براي گرفتن جواب مثبت يا منفي، خيلي سخت است. . .

دسترسي براي عوامل سينما زياد سخت نيست. آدم هايي که براي اين کار وجود دارند مشخص هستند و تقريباً همه بچه هاي سينما مي دانند چگونه با من تماس بگيرند. اما گاهي اوقات وقتي جواب يک پيشنهاد منفي است، اصرار براي گرفتن جواب مثبت کمي کار را طولاني مي کند.

- پس يعني هميشه سريع و راحت جواب مي دهي؟

البته بستگي دارد. اگر در مورد فيلمنامه مردد باشم و بخواهم آن را با بقيه فيلمنامه هاي پيشنهادي مقايسه کنم، شايد يک هفته هم طول بکشد. اما معمولاً يک هفته يي جواب پروژه ها را مي دهم.

- برگرديم به گذشته و کودکي. در کودکي و نوجواني سينما مي رفتي و فيلم مي ديدي؟

خيلي علاقه مند به ورود به سينما نبودم. ولي به هر حال فيلم ها را دنبال مي کردم.

- ستاره دوران کودکي ات چه کسي بود؟

من از همان موقع(کمي مکث). . . محمدرضا گلزار را دوست داشتم (مي خندد). . . نه البته آن موقع گلزار نبوده. . . من آقاي شکيبايي را خيلي دوست داشتم. . .

- . . . سينما زياد مي رفتي؟

در کودکي که. . . فيلم هاي آن دوره به من نمي خورد. بعدش چرا. کم وبيش سينما مي رفتم.

- هيچ وقت دوست نداشتي جاي ستاره هاي سينما باشي؟

مشغوليت ذهني من چيز ديگري بود. فقط درس مي خواندم و ورزش مي کردم. وضعيت خانوادگي من اين طور اقتضا مي کرد. پدرم خيلي علاقه مند بود که من رشته ايشان را ادامه دهم و من خودم هم دوست داشتم دندانپزشک شوم. سه سال رياضي خواندم و بعد سال چهارم به رشته تجربي رفتم. البته سال سوم دبيرستان در همان رشته پدرم يعني مکانيک قبول شدم و در اين رشته ادامه تحصيل دادم.

- چه شد که به سمت موسيقي رفتي؟، فکر کنم بدون استاد هم ساز زدن را ياد گرفتي. . .

بله. يک مدت پيانو مي زدم و بعد گيتار را شروع کردم.

- خودت موسيقي را دوست داشتي يا بيشتر تمايل خانواده بود؟، چون بعضي پدر و مادرها بچه را مجبور مي کنند حتماً يک هنر مثل موسيقي را ياد بگيرد. . .

نه اتفاقاً آنها خيلي به اين مساله علاقه مند نبودند. من گيتار را بدون استاد شروع کردم و بعد هم بين سال هاي 76 تا 77 گروه آريان را با چند نفر از دوستان تاسيس کرديم. سال 79 هم اولين کنسرت مان را در تهران برگزار کرديم. البته قبل از آن دو بار در قشم و کيش هم کنسرت داده بوديم. الان هم نزديک به سه سال است که پرکاشن را به صورت حرفه يي مي زنم.

- آن موقع تصميم نداشتي که موسيقي را به صورت حرفه يي دنبال کني و مثلاً سرانجام آهنگساز شوي؟

چرا. دوست داشتم نوازنده بشوم و از اين کار خوشم مي آمد ولي شرايط جور ديگري رقم خورد.

- و سرانجام هم موسيقي عامل ورودت به سينما شد. . .

بله. سال 79 آقاي ايرج قادري را در شمال ديدم و ايشان را براي کنسرتي که 15 فروردين در تهران داشتيم دعوت کردم. ايشان هم بعد از کنسرت از من براي بازي در فيلم «سام و نرگس» دعوت کردند.

- فيلم هاي ايرج قادري را ديده بودي؟ بيشتر قادري را به عنوان بازيگر مي شناختي يا کارگردان؟

هم بازيگر و هم کارگردان.

- بازي کردن برايت سخت نبود؟

خيلي سخت بود چرا که من اصلاً تا آن زمان دوربين نديده بودم. بالاخره يکسري از عزيزاني که الان بازيگر هستند، در کلاس هاي بازيگري شرکت کرده اند يا در پشت صحنه فيلم ها رفت و آمد داشته اند و با آن جو آشنا هستند. اما براي من که هيچ گونه آشنايي يا پيش زمينه ذهني نداشتم، جلوي دوربين رفتن خيلي سخت بود.

- بعد از اولين فيلمت از ادامه کار در سينما پشيمان نشدي؟، پيش خودت نگفتي همين اولين تجربه کافي است؟

ديگر دست خودم نبود. هنوز اولين فيلمم «سام و نرگس» اکران نشده بود که پيشنهادهاي زيادي به من شد.

- اين پيشنهادها چطور مي آمد؟

مي آمدند سر صحنه و من را مي ديدند. ورود يک بازيگر جديد براي کارگردان ها جذاب بود. الان هم اگر يک بازيگر جديد وارد شود، بعضي کارگردان ها کنجکاو مي شوند و مي آيند او را بررسي مي کنند. هنوز «سام و نرگس» اکران نشده بود که من براي دو فيلم «زمانه» و «شام آخر» قرارداد بستم.

- براي «زمانه» چطور انتخاب شدي؟ چون نقشت جوري بود که فيزيک و چهره ات چندان به کار نمي آمد. بيشتر نقش روي يک ويلچر بود. . .

به ما گفتند کار جشنواره يي است و آقاي صلاحمند دستيار آقاي بيضايي و چند کارگردان مطرح ديگر بوده اند. من هم ديدم در اين فيلم چهره زياد ملاک نيست و بايد نقش يک جانباز را که بيشتر روي يک ويلچر است بازي کنم. فکر مي کردم مي توانم يک کار متفاوت انجام دهم، اما در مجموع «زمانه» را جزء فيلم هاي دوست داشتني ام حساب نمي کنم.

- فکر مي کنم براي اين نقش در آن برهه زماني خيلي زحمت کشيدي. . .

من 4 ماه تمام از صبح تا شب روي ويلچر بودم. از يک ماه قبل هم اين ويلچر در اختيارم بود تا به آن مسلط شوم. حدود 25 تا 30 روز هم خودم جداگانه تمرين مي کردم ولي سرانجام آن نتيجه يي را که مي خواستم نگرفتم.

- به لحاظ بيروني نتيجه نگرفتي، از لحاظ دروني چطور؟

آن اتفاقي که فکر مي کرديم، نيفتاد.

- براي خودت چطور؟ تجربه اش از نظر بازيگري برايت خوب نبود؟

چرا، البته براي کار دومي که نسبت به کار اولم شايد ده روز هم بين شان فاصله نبود، قابل قبول است.

- براي بازي در «شام آخر» چگونه انتخاب شدي؟

«شام آخر» را خيلي دوست دارم. آقاي اصغر هاشمي به همراه آقاي جيراني آمده بودند سر صحنه «زمانه» تا براي يک فيلم با گلشيفته فراهاني صحبت کنند. ايشان نيم ساعتي سر صحنه بودند و بعد قراري با من گذاشتند و بازي در «شام آخر» قطعي شد.

- در مورد «بالاي شهر، پايين شهر» هم مي خواهي توضيحي بدهي؟،

فيلمنامه يي را براي شما مي آورند و مي گويند مثلاً اين نقش را آقاي جمشيد هاشم پور بازي مي کند و آن يکي را يا خانم کريمي بازي مي کند يا خانم ليلا حاتمي. اين نقش هم براي شماست و مثلث اصلي شما سه نفر هستيد. دستمزد خوبي هم مي دهند احساس مي کني فيلمنامه هم آبرومند خواهد شد و سرانجام قرارداد را امضا مي کني. وقتي براي فيلمبرداري به اصفهان مي روي مي گويي که پس آقاي هاشم پور کجا هستند، جواب مي دهند که ايشان سر کار ديگري بوده اند. بعد هم مي گويند که خانم کريمي و حاتمي هم گرفتار بوده اند و نتوانسته اند به اصفهان بيايند. بعد بين تهيه کننده و کارگردان اختلاف مي افتد و...

- بعد از اينکه اين سه فيلم اکران شد و نتيجه کار را روي پرده ديدي، از حضور در سينما پشيمان يا دلزده نشدي؟ به هدفت رسيده بودي؟

من هدفي که در ذهن دارم و به دنبال آن هستم را با جديت تمام دنبال مي کنم. شايد در دو سه کار اولم آن نتيجه يي که مي خواستم را نگرفتم ولي آن چيزي که دوست داشتم، در فيلم «بوتيک» اتفاق افتاد اما متاسفانه فيلم با بداقبالي مواجه شد.

- برايت مهم بود که فيلم در بخش مسابقه باشد؟

مگر ممکن است مهم نباشد؟ من «بوتيک» را خيلي دوست داشتم و براي آن خيلي زحمت کشيدم. فکر مي کنم اگر فيلم در بخش مسابقه بود، زحمات تک تک عوامل ديده مي شد. فکر مي کنم تدوين آقاي موييني حتماً جايزه مي گرفت يا کارگرداني آقاي نعمت الله حتماً ديده مي شد يا مثلاً فيلمبرداري آقاي کلاري.

- فکر مي کنم فيلم را چون با دوربين ديجيتال گرفته بودند، خوب ديده نشد و به مسابقه نرفت...

يعني بايد عوامل فيلم ناديده گرفته شوند چون فيلم با ويدئو گرفته شده؟، يعني هيات انتخاب چون فيلم با DV گرفته شده، آن را به بخش مسابقه راه نداده؟

- فکر مي کنم اصلي ترين دليل همين باشد.

پس من براي اين هيات انتخاب واقعاً متاسفم. اين را حتماً بنويسيد. بازيگر يا بقيه عوامل چه تقصيري دارند؟

- فکر مي کني نوع گريم و چهره ات در «بوتيک» چقدر روي بازي ات تاثير گذاشته؟ بعد از چند فيلم اولت که بيشتر از فيزيک و نوع چهره ات استفاده شده بود، در بوتيک ديگر شمايل آن استار سينما را نداشتي...

اين مساله هم کمک مي کند و بي تاثير نيست...

- آن زمان مدل يک شرکت تبليغاتي هم بودي. اين به هم ريختن تيپ و قيافه برايت مشکل نبود؟

نه اصلاً. در کارهاي مختلف گريم به آدم کمک مي کند. مثلاً در «سام و نرگس» که کار اولم بود، در انتهاي فيلم رفتم و موهايم را از ته تراشيدم. در فيلم بايد به زندان مي رفتم و کارگردان دوست نداشت من اين کار را بکنم اما من اين کار را با جلب رضايت ايشان انجام دادم.

- اين مساله مربوط به اول کارت است و هر چه جلوتر مي رويم اوضاع فرق مي کند و تو بيشتر در جايگاه يک ستاره قرار مي گيري...

و البته هرچه جلوتر مي رويم من حرفه يي تر هم مي شوم.

- درست ولي تيپ و قيافه تو با آن ظاهر آراسته براي تماشاگر جا مي افتد و تماشاگر محمدرضا گلزار را با ظاهر مرتب و لباس شيک مي پسندد. اين مساله کار را براي بازيگر سخت مي کند، نمي کند؟

براي من سخت نيست. اگر الان قرار باشد يک فيلم بازي کنم که در آن لازم باشد بروم موهايم را از ته بتراشم هم اين کار را مي کنم.

- راستي چه شد که در «بوتيک» بازي کردي؟ از تجربه «زمانه» و کار با يک فيلم اولي ديگر نترسيدي؟

درست مي گويي. اما به هر حال فيلم در هدايت فيلم توليد مي شد و قبل از اينکه سر کار بروم، چند روزي با آقاي نعمت الله در مورد کار صحبت مي کرديم. طرز فکر ايشان را خيلي دوست داشتم و از صميميت شان خيلي خوشم مي آمد. بسيار خوشحالم که اين کار را با آقاي نعمت الله انجام دادم.

- بعد از بوتيک دوباره با ايرج قادري همکاري کردي و بازي در فيلم «چشمان سياه».

من بازي در اين فيلم را فقط و فقط به خاطر حضور آقاي قادري پذيرفتم و حتي بدون خواندن فيلمنامه قراردادش را امضا کردم. وقتي آقاي قادري به من زنگ زدند، گفتم حتي اگر بازي من يک پلان هم باشد، انجام مي دهم.

- از نتيجه راضي هستي؟

ناراضي نيستم.

- بعد هم دوباره با يک کارگردان کار اولي ديگر در «زهر عسل» همکاري کردي. کلاً با تازه کارها تجربه زياد داشته يي. از ميان 14 فيلمي که بازي کرده يي پنج کار با کارگردانان فيلم اولي ديده مي شود. اين تصادفي بوده؟

ما هم اول که وارد سينما شديم کاراولي بوديم. در ارتباط با کار ابي(ابراهيم شيباني) هم آقاي جهانگير کوثري با من تماس گرفتند و گفتند همه داريم دست به دست مي دهيم تا يک فيلم خوب جمع شود. ابي هم جوان باهوش و مستعدي است.

- اين تمايل به کار با کاراولي ها به خاطر پيشنهاد پذيرتر بودن آنها نيست؟

تا حدودي چرا. الان هم ترجيح مي دهم اگر دو فيلمنامه يکسان از دو کارگردان قديمي کار و فيلم اولي پيش رويم باشد، با کاراولي همکاري کنم. بعضي کارگردان هاي قديمي چندان پيشنهادپذير نيستند و با آنها مشکل دارم که در کارهاي اخيرم نتايجش ديده مي شود.

- يعني واقعاً به مشکل برمي خوري؟

بله، قبل از اينکه کار شروع شود همه اين قول را مي دهند که مي رويم و در طول کار با هم بحث مي کنيم و به نتيجه مشترک مي رسيم ولي وارد کار که مي شوي فقط بايد دستور عوامل را اجرا کني.

- اين به نظرت ناخوشايند است؟

بله، بسيار ناخوشايند است. من از نتايج چند کارم به شدت ناراضي ام. به خصوص اينکه در يک کار بازيگردان هم داشتيم و حتي بازيگردان با کارگردان هم به نتيجه واحد و مشترک نمي رسيدند چه برسد با من بازيگر.

- خب اين ناهماهنگي و اختلاف سليقه است ولي اگر آدم يک کارگردان را بشناسد و از توانايي او آگاه باشد، فيلمنامه هم که مشخص است، در اين صورت فکر نمي کنم مشکل چنداني به وجود بيايد...

اگر همه عوامل خوب باشند و دست به دست هم بدهند، آن اتفاق خوشايند مي افتد ولي اگر به عنوان مثال فيلمنامه ضعف داشته باشد و کارگردان هم کارش را بلد باشد، دست آخر بايد همان فيلمنامه بد را اجرا کني حتي اگر قبل از فيلمبرداري به تو اين قول را داده باشند که اين فيلمنامه اصلاح مي شود.

- براي اصلاح فيلمنامه خيلي نظر مي دهي؟

من سر فيلمبرداري خيلي انرژي مي گذارم و اگر نتيجه چند کار آخر را بخواهي بررسي کني، مثلاً با خانم ميلاني سر فيلم «آتش بس» ساعت ها مي نشستيم و صحبت مي کرديم. نتيجه خوبي هم دست آخر گرفتيم.


-«سيزده گربه روي شيرواني» تجربه عجيبي بود. از اينکه شکل فانتزي کار درنيايد، نترسيدي؟

فانتزي بودنش من را نترساند. آقاي شريفي نيا آمدند و گفتند آيا با اين عوامل و با اين بودجه، اين فيلم مي تواند بد باشد؟، البته فيلم بدي از کار درنيامده و با آن تروکاژهايي که براي اولين بار در ايران استفاده مي شد، نتيجه رضايت بخش است. اما حاصل کار با چيزي که ابتدا در تصور ما وجود داشت، متفاوت است. من براي آن کار انرژي بسيار زيادي گذاشتم و در روز پنج ساعت و نيم زير گريم بودم. مثلاً ساعت چهار و نيم بعدازظهر آقاي معيريان گريم من را آغاز مي کردند و ساعت ده شب گريم تمام مي شد. مثلاً من دوست داشتم ريزه کاري هاي گريم بازيگران به صورت کلوزآپ ديده شود، اما خيلي از پلان ها به صورت لانگ شات گرفته شد. به هر حال در مجموع قول هايي که به ما داده شده بود، عملي نشد. البته شايد توقع ما بالا رفته بود و انتظار ساخت ********من داشتيم، خب بضاعت سينماي ما در همين حد است و با توجه به اين توانايي، «سيزده گربه روي شيرواني» تجربه بدي نيست.

- در اين سال ها که موقعيت ات به عنوان يک ستاره در حال تثبيت بود، فروش فيلم هايت را دنبال مي کردي و برايت مهم بود؟

پولش که قرار نبود در جيب من برود. برايم چندان مهم نبود.

- بالاخره تاثير غيرمستقيم روي روند کارت داشت. اگر فيلم هاي يک بازيگر بفروشد جايگاه او به عنوان يک استار محکم تر مي شود.

الان برايت توضيح مي دهم که آنچنان تاثيري ندارد. اگر يک بازيگر بخواهد تمام تمرکزش را روي درآمد در سينما بگذارد، برايش حاصل چنداني ندارد. براي من فروش هيچ وقت مهم نبوده بلکه استقبال و رضايت مردم برايم اهميت داشته است. دوست دارم کارم مورد پسند مردم باشد. بازتاب کارم در ميان مردم، برايم خيلي مهم است. جلوتر که برويم راجع به بازتاب هاي مردم هم برايت مي گويم.

- بعد از سيزده گربه مدتي کم کار بودي و بعد به سراغ «کما» رفتي. فکر کنم تهيه کننده در انتخاب هايت مهمترين نقش را داشته است؛ فيلمنامه و کارگردان يک طرف و تهيه کننده يک طرف ديگر.

آن زمان بله ولي الان بيشترين تمرکزم روي فيلمنامه است. ديگر دوست ندارم با يک فيلمنامه ضعيف به اميد اينکه سر فيلمبرداري درست مي شود، سر کار بروم. مثلاً «کلاغ پر» اين فيلمنامه يي که ديديد نبود. منتها من براساس قولي که به تهيه کننده براي انجام يک کار داده بودم، در فيلم بازي کردم. بگذار وقتي به «کلاغ پر» رسيدم توضيح مي دهم.

- راجع به «کما» مي گفتي. . .

آقاي فرح بخش به من فيلم را پيشنهاد دادند و من آن زمان درگير بودم و تمايلي به انجامش نداشتم. اما بعد از صحبت هايي که انجام شد، بازي در «کما» را قبول کردم و خيلي خوشحالم که با آقاي معيريان همکاري کردم. ايشان بسيار بااستعداد و باهوش هستند.

- از نتيجه کار راضي بودي؟، حس مي کنم در اين فيلم انگار يک مقدار از يخ بازي ات شکسته شد. البته به غير از تجربه کاملاً متفاوت «بوتيک». . .

اگر «بوتيک» را کنار بگذاريد، از سال 79 که اولين تجربه ام را در «سام و نرگس» پشت سر گذاشته ام، تا سال 82 که «کما» فيلمبرداري شده، در مجموع مي شود سه سال. حالا اگر من فيلم هاي سه سال اول دوره کاري بهترين بازيگران سينماي ايران را جلويتان بگذارم، شايد اصلاً اسم بعضي از فيلم هايشان را هم نشنيده باشيد.

- خب اين هم از دردسرهاي توي چشم بودن است. شرايط تو خيلي فرق مي کند. «کما» فروش خوبي کرد. تصور چنين فروشي را داشتي؟

من فکر مي کنم همان انرژي و حس و حالي که عوامل هنگام فيلمبرداري دارند، به جلوي دوربين و بعداً به پرده سينما و تماشاگر منتقل مي شود. يعني موقع فيلمبرداري فيلم هاي «آتش بس»، «کما» يا «توفيق اجباري» که جزء رکورددارهاي فروش هستند، ما همين حس را داشتيم که اين اتفاق مي افتد. من آن زمان مطمئن بودم که فيلم «کما» در آن شرايط با آن قيمت بليت، چنين فروشي مي کند.

- بعد هم در «گل يخ» بازي کردي که قرار بود برداشتي از «سلطان قلب ها» باشد. . .

از همان اول صحبتش بود که اين فيلم به ياد مرحوم فردين ساخته شود. از من هم خواستند که در اين فيلم بازي کنم و خيلي هم خوشحالم که من را انتخاب کردند. من آقاي پوراحمد و همچنين کارهاي ايشان را خيلي دوست داشتم. ايشان آمدند که در اين فيلم يک قالب ديگر را تجربه کنند. از نتيجه ناراضي نيستم و حداقل اينکه من تلاش خودم را کرده ام.

- از مقايسه «گل يخ» با «سلطان قلب ها» و خودت با مرحوم فردين نمي ترسيدي؟

نه، چه ترسي؟، البته «سلطان قلب ها» در زمان خودش به بهترين نحو ممکن ساخته شده بود. اينکه بتوانيم يک يادآوري از آن عزيز از دست رفته کنيم و من هم بتوانم تجربه يي با يک کارگردان خوب داشته باشم، برايم جالب بود.

- واقعاً از نتيجه اکثر فيلم هايت راضي هستي؟

به جرات مي توانم بگويم که من با تمام انرژي ام در اين فيلم ها بازي کرده ام و از نتيجه کار خودم کاملاً راضي هستم. توان من در آن لحظه همان بوده که ديده ايد و من هيچ کوتاهي براي نقش هايم نکرده ام. شايد در نتيجه کلي کار، شرايط و عوامل دست به دست هم نداده اند. شايد خودم در انتخاب فيلمنامه اشتباه کرده ام و مسائلي از اين دست. اما به هر حال اين فيلم به فيلم بهتر شدن را در بازي ام حس مي کنم.

- بعد هم نوبت به «آتش بس» و رکوردشکني رسيد. . .

بله. مدتي بعد از «گل يخ» من کار نکردم و در سفر بودم.

- سفر از روي اجبار بود؟

نه. اجباري نبود. تفريحي رفته بودم.

- فکر مي کردي از «آتش بس» چنين استقبالي بشود؟

در پشت صحنه اين فيلم اتفاق هايي مي افتاد که من مطمئن بودم نتيجه کار خوب خواهد شد. روز اول فيلمبرداري من فروش فيلم را براي تهيه کننده نوشتم. نوشتم که من حدس مي زنم «آتش بس» اينقدر در تهران مي فروشد.

- چقدر حدس زدي؟

نوشتم در تهران 600 ميليون تومان به بالا. بعد هم همه خنديدند،

- پس از اينجا به بعد فروش فيلم برايت مهم شده بود؟

از اول هم برايم مهم بود. البته فروش نه، بلکه بازتابي که از مردم مي گيريم. اينکه يک نفر بگويد من آتش بس را بارها ديده ام يا اينکه هر شب قسمت هايي از آن را تماشا مي کنم، برايم لذت بخش است. من روي اين فيلم خيلي انرژي گذاشتم و ما فکر مي کرديم فيلم در بخش مسابقه جشنواره حضور پيدا مي کند. اين يکي را ديگر با DV نگرفته بودند که به اين خاطر به بخش مسابقه نرود.

- «آتش بس» اصلاً قابل قياس با «بوتيک» نيست. اين فيلم خيلي ضعف و ايراد دارد.

«آتش بس» فيلم آبرومندي است. مي خواهي چند تا از فيلم هاي بخش مسابقه آن سال جشنواره را نام ببرم که خيلي از «آتش بس» ضعيف تر بودند؟، من نمي گويم فيلم خانم ميلاني جايزه بگير و جشنواره يي بوده ولي فيلم بي آبرويي هم نيست. گويا دليل شان اين بود که «آتش بس» فيلم آموزنده يي نيست،

- البته فکر مي کنم بهتر شد که «آتش بس» در جشنواره نشان داده نشد. چرا که در اين صورت اصلاً فروش ميلياردي نمي کرد و فيلم دست مالي مي شد...

شايد هم اين اتفاق به نفع گيشه فيلم شد اما براي من به عنوان بازيگر تفاوت زيادي نمي کرد.

- از فروش ميلياردي «آتش بس» چيزي نصيبت شد؟

يک چيز بگويم، بابت فروش فيلم «آتش بس» به عنوان هديه دوتا سکه من گرفتم و دو تا سکه هم خانم افشار. مي خواهم بدانيد فروش فيلم ها هيچ بازتابي براي بازيگر ندارد.

- ولي نمي توان منکر شد که يک فيلم پرفروش جايگاه يک بازيگر را به عنوان ********استار تثبيت مي کند. . .

براي من هيچ فرقي نمي کند و جوابم را از مردم مي گيرم. اين نه شعار است و نه چيز ديگري. در مورد «آتش بس» يادم هست 7 بعدازظهر مي رسيدم خانه و يک ساعت بعدش مي نشستم و تا نيمه هاي شب روي فيلمنامه کار مي کردم. صبح هم يک ساعت زودتر سر صحنه مي رفتم و با خانم ميلاني پلان هاي آن روز را بررسي مي کرديم.

- زوج هنري ات با مهناز افشار در اين فيلم کاملاً براي تماشاگر جا افتاد. فکر مي کني اين زوج تا چه زماني جواب مي دهد؟ بهتر نيست اين زوج بازيگري که تماشاگرپسند است براي هر کاري خرج نشود؟

مهناز افشار همبازي بسيار خوبي براي من در سينماست ولي فکر مي کنم درست مي گويي. مثلاً در مورد فيلمي مانند «کلاغ پر»، من فيلمنامه را اصلاً دوست نداشتم. البته اين چيزي هم که روي پرده مي بينيد، نجات يافته آن فيلمنامه اوليه است. من تنها به خاطر قولي که به آقاي فرح بخش داده بودم، مجبور بودم در اين فيلم بازي کنم.

- هردو شما اين قول را داده بوديد؟

خانم افشار را نمي دانم و در جريان قرارداد ايشان نيستم.

- در اين سال ها چند تجربه بود که به ثمر نرسيد و اگر انجام مي شد، قطعاً در کارنامه بازيگري ات تحولي به وجود مي آمد. يکي «سربازهاي جمعه» مسعود کيميايي، ديگري «مهمان مامان» داريوش مهرجويي و اين اواخر هم «لبه پرتگاه» بهرام بيضايي. ماجرا چه بود؟،

به هر حال براي هر بازيگري همکاري با آقاي کيميايي خيلي جذاب است اما فکر مي کنم از اينکه در «سربازهاي جمعه» بازي نکردم، چندان هم ناراضي نيستم. اما در مورد «مهمان مامان» واقعاً خودم هم نفهميدم که چه اتفاقي افتاد. قرار بود در اين فيلم بازي کنم و بسيار هم انرژي گذاشته بودم. من به اتفاق آقاي پورشيرازي، خانم آدينه و امين حيايي هر روز در دورخواني هاي فيلمنامه حضور داشتيم. من آن موقع همزمان مشغول بازي در فيلم «کما» هم بودم و با تمام مشغله ام در جلسات «مهمان مامان» هم حضور پيدا مي کردم. قرار بود نقش معتاد را من بازي کنم و حتي ابزار گردو شکستن را هم تهيه کرده بودم و با آن تمرين مي کردم. آقاي مهرجويي هم در جريان بودند و از اين داستان خيلي هم استقبال شده بود. يک تيپ بامزه يي هم قرار بود داشته باشم. فکر مي کنم طنز موقعيت را هم خوب مي شناسم و نقش خوبي از آب درمي آمد. اما يک روز آقاي حيايي که با هم در «کما» بازي مي کرديم، به من گفت که برويم سر صحنه «مهمان مامان». من به امين گفتم که کسي با من تماس نگرفته و تو برو ببين داستان چيست. امين رفت و ديد کس ديگري آنجا حضور دارد و قرار است شخص ديگري نقش را بازي کند. من هم پيش خودم گفتم که حتماً مرا نخواسته اند. اما اواسط فيلمبرداري «مهمان مامان»، آقاي مهرجويي به امين گفته بود گلزار خيلي بدکاري کرد که سر کار ما نيامد. به ايشان طوري منتقل کرده بودند که من از اين کار انصراف داده ام. درحالي که من کاملاً براي حضور در پروژه آماده بودم.

- يعني با هم اصلاً تماس و ارتباط نداشتيد؟

آقاي مهرجويي معمولاً براي فيلم هايشان شخصي را براي کستينگ کار مي گذارند. اين شخص هم منتقل کرده بود که گلزار براي اين فيلم نمي آيد و من کسي را آماده به جاي او دارم که حتي تمريناتش را هم انجام داده است.

- مشکلي با اين شخص داشتيد؟

من ريشم را براي فيلم «کما» زده بودم و براي «مهمان مامان» بايد ته ريش مي گذاشتم. جالب اينکه گذاشتن اين ته ريش براي من حداکثر دو تا سه روز وقت مي برد و بين کار «کما» تا «مهمان مامان» حداقل 10 روز فاصله بود، شايد عوامل ناراحت شده بودند که چرا من براي اين کار از آنها اجازه نگرفته ام، خب من هم براي زدن ريشم وقتي تحت قرارداد پروژه يي نيستم، اجازه نمي گيرم.

- بعد از «آتش بس» در «تله» بازي کردي. از نتيجه راضي هستي؟

من بازي در «تله» را فقط به خاطر اسم آقاي سيروس الوند قبول کردم. فکر کنم همين يک جمله کافي باشد. در ضمن آقاي الوند يکي از اعضاي هيات انتخاب جشنواره بودند...

- در زمان «بوتيک»؟

نه، «آتش بس».

- پس بايد تحريم مي کردي و در فيلمش بازي نمي کردي،

آخر گفتند به فيلم راي مثبت داده اند،(مي خندد)

- «لبه پرتگاه» چه شد؟ حرف هاي ضد و نقيضي در مورد به سرانجام نرسيدن اين پروژه شنيده شد. حتي پاي تو هم به عنوان يکي از دلايل ساخته نشدن فيلم، در اين شايعات به ميان آمد. ماجرا چه بود؟

با همه بازيگران تماس گرفته مي شد و از آنها تست مي گرفتند. مثلاً براي دوست عزيزم آقاي حيايي که در مشهد مشغول کار بودند، بليت گرفته شد تا براي تست به تهران بيايند. از بازيگران زيادي براي اين نقش تست گرفته شد.

- نقش مورد نظرشان چه بود؟

يک ********استار و بازيگر معروف سينما.

- فيلمنامه را خوانده بودي؟

آن موقع نه. فقط کليات نقش را مي دانستم.

- مي دانستي که در کار با بيضايي بايد مو به موي فيلمنامه با جزئيات اجرا شود و او اصلاً پيشنهادپذير نيست؟

بله. من بعداً فيلمنامه را واو به واو حفظ کرده بودم. آن روزي که نوبت تست دادن من بود، قبلش 5 بازيگر ديگر سينما تست داده بودند و من نفر ششم بودم. وقتي در اتاقي ديگر پيش يکي از عوامل فيلم بودم، دستيارهاي آقاي بيضايي آمدند و مي خواستند به سرعت دو فيلم آخر من را تهيه کنند تا آقاي بيضايي ببينند. گفتم ماجرا چيست و گفتند که آقاي بيضايي همين امروز مي خواهند چند کار آخر تو را مانند «آتش بس» تماشا کنند. قرار بود آقاي بيضايي تا دو روز بعد نتيجه را اعلام کنند. بعد هم آقاي عليرضا شمس، دستيار آقاي بيضايي، با من تماس گرفتند و گفتند آقاي بيضايي شما را انتخاب کرده اند و هيچ انتخاب دومي هم بعد از شما وجود ندارد. در ليست بازيگران من و آقاي مديري به تنهايي بوديم و براي بقيه بازيگران چند گزينه وجود داشت. بعد در دفتر با آقاي بيضايي مشغول صحبت شديم و ايشان به طراح صحنه (کيوان مقدم) گفتند که به منزل من بيايند تا لباس ها را بررسي کنند. بعد هم با افشين هاشمي که دستيار آقاي بيضايي بود، يکسري تمرينات تئاتري را شروع کرديم.

- هنوز هم فيلمنامه را نخوانده بودي؟

چرا، فيلمنامه دستم بود و با افشين هاشمي فيلم هاي آقاي بيضايي را از همان اولي تا آخري ريز به ريز شروع به ديدن و بررسي کرديم. حتي آقاي بيضايي تماس گرفتند و گفتند که تئاتري روي صحنه است و برو آن را حتماً ببين. ما هر روز جلسات تمرين تئاتر داشتيم.

- چه تئاتري بود؟ يادت هست؟

آخرين روز اجراي تئاتر«همسايه آقا» کار آقاي حسين کياني بود. اين نمايش را روي صحنه ديديم. در اين گيرودار يکسري تغيير و تحولاتي در رابطه با مسائل تهيه کنندگي کار پيش آمد که آقاي بيضايي حاضر به قبول آن نبودند. ظاهراً دوست داشتند که بعضي بازيگران در فيلم حضور پيدا کنند که آقاي بيضايي به اين کار رضايت ندادند.

- اصلاً اين حرف ها مطرح نبود که تو از پس تمرينات سخت برنيامده يي؟

من خودم اصرار داشتم که اين تمرينات تئاتري برگزار شود و با گروه تئاتر آقاي بيضايي براي برگزاري جلسات تماس مي گرفتم. ما از نرمش هاي تئاتر شروع کرديم، تا فن بيان و مسائل ديگر. آقاي بيضايي هم بسيار راضي بودند. منتها يکسري اتفاقاتي افتاد که بسيار عجيب بود. شرايط تازه يي پيش آمده بود که من آنها را نپذيرفتم و بعد از آن چند بازيگر معروف سينما به آقاي بيضايي معرفي شدند و ايشان هيچ کدامشان را نپذيرفتند. بعد هم يک بازيگر تازه کار به آقاي بيضايي معرفي شد که اصرار زيادي روي حضور او در اين فيلم وجود داشت که من اول دليلش را نفهميدم. بعداً که با آقاي بيضايي نشستيم و صحبت کرديم، به اين نتيجه رسيديم که شايد تهيه کننده ديگر تمايلي به تهيه اين فيلم نداشته است. حالا به هر دليلي.
- آقاي بيضايي بيشتر روي چه نکاتي در بازي ات تاکيد داشتند؟ و آيا بعد از اين تمرينات نگاهت به بازيگري عوض نشد؟

ما از تمرينات پايه يي تئاتر شروع کرديم و بعد روي فيلمنامه متمرکز شديم. تجربه بسيار خوبي بود و از اين بابت بسيار خوشحالم.

- به کار تئاتر علاقه مند نشدي؟

چرا خيلي. من تئاتر را زياد پيگيري نمي کردم. پيشنهاد هم داشتم ولي دوست دارم فعلاً کار سينما را ادامه دهم. متاسفانه شرايط کار با آقاي بيضايي پيش نيامد. بعد هم عده يي آمدند و از شرايط سوء استفاده کردند که آقاي بيضايي ما را مي خواسته است، خب اگر آقاي بيضايي شما را مي خواسته، با هم کار مي کرديد ديگر، چرا حتي يک جلسه هم سر تمرينات حاضر نشديد؟ اگر من به اجبار تهيه کننده سر پروژه آمده بودم، آقاي بيضايي هم که من را انتخاب کرده بود و فيلم ساخته مي شد، مشخص است که مشکل اينها نبوده و خيلي ها دوست دارند از اين شرايط بهره برداري کنند.

- فکر مي کني به چه دليل آقاي بيضايي تو را انتخاب کرد؟ چه چيز جذابي براي او داشتي؟

با خود آقاي بيضايي در اين مورد حرف نزده ام. ولي دستياران شان مي گفتند بعد از تستي که از من گرفته اند، گفته اند که تصورشان اصلاً اين نبوده است. اين را هم بگويم که «لبه پرتگاه» فيلم در فيلم در فيلم بود و من در اين فيلم قرار بود سه نقش مختلف داشته باشم.

- فيلم آخرت «توفيق اجباري» يک ويژگي مهم دارد. فکر مي کنم تماشاي زندگي محمدرضا گلزار روي پرده سينما و ساخته شدن فيلم بر اساس شخصيت واقعي، فقط براي يک بار جذاب و جالب است. فکر مي کني الان زمان مناسبي براي اين کار بود؟ روي زمان اين کار و حتي نوع فيلمنامه حساسيت نداشتي؟

فيلم تا حدودي شبيه زندگي من است. هر بازيگري به خاطر نوع شغلش با محدوديت هايي روبه روست. من هم يا منزل هستم، يا به باشگاه مي روم يا سر فيلمبرداري هستم. فکر مي کنم فيلم در شرايط خوبي ساخته شد و براي مردم باورپذير است. بعضي نقدها را که راجع به فيلم مي خوانم واقعاً زشت و زننده است. در جايي نوشته اند که گلزار منزل خودش را به نمايش گذاشته تا پول به جيب تهيه کنندگان بريزد، آخر اين چه حرفي است خانه يي را که تهيه کننده براي من انتخاب کرده بود، سمت ميدان قزوين قرار داشت و مسير برايم طولاني بود. وقت زيادي از من گرفته مي شد و فکر مي کنم براي مردم هم آن فضا باورپذيري نداشت. من گفتم اگر واقعاً سر موعد مقرر کار فيلمبرداري انجام مي شود، من حاضرم منزلم را در اختيار گروه بگذارم.

- قرار بود کار در اين لوکيشن چند روزه گرفته شود؟

11 روزه که البته 29 روز طول کشيد، ديگر همه شب در خانه من مي ماندند. بعضي ها بيليارد بازي مي کردند، عده يي فيلم تماشا مي کردند و... البته گروه بسيار دوست داشتني بود و من عوامل را بسيار دوست داشتم. با هم دراين مدت واقعاً زندگي کرديم.

- فيلمي مثل «توفيق اجباري» که زندگي يک ********استار را به تصوير مي کشد، مي تواند دو حالت داشته باشد؛ هم طنزآميز باشد و هم حالت تراژيک به خود بگيرد. خودت کدام يک را بيشتري مي پسندي؟،

هرکدام حالت خاص خود را داشت. اما من شکل فعلي فيلم را مي پسندم.

- فکر مي کني دوران ستارگي ات تا چه زماني ادامه دارد؟ سينماي ايران يک بدي که دارد اين است که بازيگران سينما به ندرت به سن ميانسالي مي رسند و به سرعت حذف مي شوند...

حالا کو تا ميانسالي، . . . من mp3 زندگي مي کنم... اين که شوخي بود. يک بار در مصاحبه تلويزيوني هم اين را گفته ام. خدا خواسته که اين اتفاقات برايم بيفتد و تا زماني هم که او بخواهد، همه چيز سرجايش خواهد بود. البته تلاشم را مي کنم که انتخاب هايم روز به روز بهتر شوند. الان روي فيلمنامه حساسيت خاصي دارم.

- با نگاهي به کارنامه هايت به نظر مي رسد در اين سال ها هدفت از بازيگري بيشتر اين بوده که جايگاهت را به عنوان يک ********استار در سينما تثبيت کني و کمتر يک بازيگر تجربه گرا بوده يي. اين طور نيست؟

من از تجربه ترسي ندارم. گفتم که اگر فيلمنامه يي را دوست داشته باشم، موهايم را هم از ته مي تراشم و هر گريمي را هم حاضرم قبول کنم. اما وقتي فيلمي مثل «بوتيک» را کار مي کني و آن برخورد با آن مي شود، آدم دلزده مي شود. بنابراين من هم منتظر يک اتفاق عجيب و غريب هستم که ديگر هيچ اراده يي نتواند جلويش بايستد.

- سمت تلويزيون قصد نداري بروي؟

چرا، اگر پيشنهاد خوبي باشد بدم نمي آيد.

- يعني مقاومتي نداري؟

نه، از آقاي سامان مقدم براي سريالشان پيشنهاد داشتم. منتها همه چيز سريع بود و من فرصت بررسي نداشتم و درگير بررسي چند کار ديگر بودم.

- حالا که حرف تلويزيون شد، آيا در برنامه شب شيشه يي واقعاً مي خواستي قهر کني و برنامه را ترک کني؟ از جايي شنيدم که اين مساله از قبل طراحي شده بوده...

اين اتفاق از طرف من برنامه ريزي شده بود نه برنامه. آقاي رشيدپور به من گفت من هر سوالي را که مي خواهم مي توانم بپرسم؟، من گفتم بپرس فقط وارد حريم شخصي من نشو.

- اين حريم شخصي کمي گسترده نبود؟ به نظر مي رسد هر انتقادي که مي کرد تو سريع گارد مي گرفتي...

نه، هر انتقادي که مي خواست کرد. گفت فيلم هايت چنگي به دل نمي زند، تو به خاطر چشم هاي سبزت به سينما آمدي و... ديگر چه بايد مي گفت، من مي دانستم مي خواهد برنامه را چطور شروع کند و آن ري اکشن را از پيش طراحي کرده بودم.

Fiona Liebe
16-12-2007, 09:29
گفتگو با پیمان قاسم خانی (نویسنده)
http://www.jamejamonline.ir/images/20071216/peiman3.jpg




«معمولا آدم صادقي هستم» اينهايي که در اين گفتگو طرح مي شود به گفته وي همش صادقانه و بي شائبه است.
پيمان قاسم خاني درباره دشواري ها و پيچيدگي هاي کار نويسندگي در حوزه طنز مي گويد: کار آساني نيست واقعا به کسي که مي خواهد وارد اين کار شود مي گويم: بيشتر از سواد و استعداد، بايد پوست کلفت داشته باشي که اگر نداري نيا! سليقه هاي خيلي خيلي زيادي که نه فقط توي مردم بلکه در مسوولان و تصميم گيران موازي کار! و ارگان هاي تاثيرگذار وجود داره و اين سليقه ها به نوعي اعمال مي شه که مثلا در جايي کار شما مجوز مي گيره ، اما در جايي همون کار تصويب نمي شه! اين همه برخورد سليقه اي و اين همه برخوردهاي متناقض در کل مجموعه هايي که بر عرصه فرهنگ تاثير گذارند معمولا هم شوخي رو دوست ندارن! و به نظرشون کار ناپسندي مي ياد.
با اين همه ماجرا سر و کله زدن به کنار... مهم اينه که وقتي مطمئنم ريشه هاي من اين جاست و اينجايي هستم و در اين مملکت کار مي کنم ، با اين که از آن طرف پيشنهادهايي داشتم ، اما دوست ندارم...
==========================

کار اين روزها؟

فيلمنامه اي است براي بهمن قبادي.


کليت اثر؟

يک بانوي خبرنگار اروپايي در عراق آشوب زده ربوده مي شود...


نقش ايران؟

کردهاي ايراني و عراقي در متن داستان هستند.


اتفاقي که روح و جذابيت ماجراست ، رنگ و بوي فيلمنامه است؟

طرح کردن نوعي تقابل فرهنگي شرق و غرب و سپس شناخت آگاهانه شرق از سوي آدمي که ديدگاه مثبتي نسبت به فرهنگ شرق ندارد.


با نگاهي به برآيند آثار و کارهايتان ، آيا مي توان روي خط سيري يا رگ پنهاني انگشت گذاشت که رشته تسبيح مجموعه نوشته هايتان محسوب شود؟

بهش فکر نکردم. اگر هم بوده ، من در جريانش نيستم. آقا! خيلي خوبه عين اين را که مي گم مي نويسين ، ممنون از اين...


کي به کشف خلاقيت رسيدين ، اثر انگشتتونو چگونه پيدا کردين؟

واقعا تعريف خاصي ندارم ، اما درباره يک کار خاص مي تونم ، به همين همکاري ام با بهمن قبادي اشاره کنم. مي خواست در فيلمنامه اي که داشت ، رگه هاي طنزش پر رنگ تر باشد و بنابراين آمد سراغ من فيلمنامه ريزه کاري ها و ظرايف خاصي داشت ، اما ساختار کلي اش داراي اشکال بود با قبادي به کردستان رفتيم تا لوکيشن کار را ببينيم. الان هم قبادي آنجاست. اگر کار درست پيش بره ، ايشالا بهار آينده کار کليد مي خوره.


چقدر به داشته هاي دروني تان مراجعه مي کنين و چقدر از بيرون و اجتماع الهام مي گيرين؟

طبيعتا به عنوان آدمي که مي نويسد، اگر درباره داستان هايي که مربوط به جامعه و اجتماع است ، شناخت نداشته باشم ، از پس کار برنمي آيم. قضيه تحقيق خيلي مهمه و عضو جدايي ناپذير ماجراست و اما درباره آن مراجعه به درون هم که بايد گفت: کار يا اتفاق معيني که مي گفته رخ مي ده ، بالاخره از صافي ذهن من مي گذره و دوست دارم هر کاري را يک جوري مال خودم کنم.

مي خوام جاي پاي خودم و اثر انگشت خودم را در آن کار پيدا کنم... من اين حس را دارم.


چشماتون رو چه جوري تربيت کردين ، اکنون چه جوري مي بينين؟

سوالاتون خيلي سخته. آدم بايد دنبال شکار باشه. اتفاقي که ممکنه يه نفر ساده ازش بگذره و سوژه خاصي نباشه ، از نظر يه نويسنده ممکنه بستري براي داستان جديدي باشه.

سوالي که خيلي ازتون مي پرسن؟

خيلي ها مي پرسن که سوژه ها را از کجا پيدا مي کني و مي گم اين شغل ماست و قضيه برمي گرده به همان تربيت ذهن و شکار و اين که پس از مدتي شکارچي مي شيم. فقط نکته اينه که عده اي بعضي وقت ها به شکارهاي دم دستي قناعت مي کنن ، اما به شکارهايي مثل گنجشک نبايد قناعت کرد. گاهي پشت درخت ها شکارهايي / لحظه ها و سوژه هايي پنهان شده اند که مي ارزه به خاطرشون کاوش و جستجو کرد و رنج را به جان خريد.

ريشه هاتون از کجا آب مي خورن ، مديون کدوم زلالي ها هستين؟

هر چه ياد گرفتم مديون ادبيات جهانم. از بچگي تا دوران دبيرستان من از اون آدم هاي کرم کتاب بودم. کتاب هيچ وقت از دستم نمي افتاد و هنوز هم دارم از آن منبع استفاده مي کنم. مطالعه مستمر، ذهن و سليقه را تربيت مي کنه ، مطالعه کتاب خوب سليقه اي که تربيت شده اجازه نمي ده آدم کارهاي دم دستي بکنه.

البته اينها همه بستگي به استعداد هم داره.

بله اين مطالعه ها لزوما مي تونه باعث توليد کار خوب نشه ، ولي مي تونه جلوي توليد کار بد را بگيره. شايد استعدادم به اندازه چخوف نباشه و نمي تونم مثل چخوف بنويسم ، ولي وقتي چخوف را مطالعه مي کنم و طنز مي نويسم ، اثر همين مطالعه آثار او باعث مي شه حداقل کار مبتذل و دم دستي ننويسم.

عيني تر به ادبيات جهان بنگريم. فراتر از کلي گويي از آثاري که به نهال ذهن شما آب و آفتاب رسوندن بگين.

کسي که مرا راه انداخت و کتابخوان کرد مجموعه کتاب هاي کانون پرورش فکري بود که بشدت به آنها مديونم مثل کوچه هاي سفيد، ميگل و فلفلي ، سبز انگشتي و... دوره هاي کتاب که مرا تبديل کرد به کرم کتاب ، بعد ژول ورن را کشف کردم.

به عبارتي ادبيات علمي تخيلي را...؟

بله ، هميشه ادبيات علمي تخيلي را خيلي دوست داشتم ، مثل آثار آرتور سي کلارک که آثارش ضمن تخيل غني داراي بار فلسفي و انديشگري هستند.
اين اواخر امبر تو اکو و ايتالو کالونيو را خيلي دوست دارم با آن فضاي دلنشين و رويايي کارهاي ميرچا الياده مثل «در خيابان مين تو لاسا» (که فيلم ماهي بزرگ تيم برتون کپي دست پنجم اين کتاب خواندني است) و «روبرمل» را خيلي دوست دارم همچنين کتاب «استخوان هاي دوست داشتني» که کار عجيب غريب و تاثيرگذاري است ريموند کارور که ديگر «سرور». نويسنده شماره يک منه داستان هاشو مي خورم و اسامي زيادي...

الان چي مي خورين ، الفباي چه کساني را نوش جان مي کنين؟

الان به خاطر کار، سرم شلوغه ، دنبال خلوتي هستم بلکه انبارم [انبار ذهنم] را که داره خالي مي شه با کتاب هايي پر کنم که بتازگي خريده ام و روي هم تلنبار شده اند، اما فرصت مطالعه شان را نيافته ام به دنبال فضا و فرصت مناسبي براي مطالعه ام.

بپردازيم به پردازش قصه در سبک هاي ايران کهن ، اين که داستان هاي نظامي ، فردوسي و... تموم نمي شن؟

من تخصص اش را ندارم و نمي دونم بررسي کنم ، فرمولي و توضيحي ندارم که اين آثار چرا موندن اما به جاي قضيه اين که شاهنامه در ذات ماست ، در خون ماست ، شايد درست اينه که به کيفيت اش نيست ؛ به آن احساسي است که برمي گرده به ريشه هاي ما مثل «مهابها راتاي هندي ها».

به دنبال ريشه هاي وطني در آثارتان...

راستش اينه که در ادبيات معاصر ايران مطالعه خوبي ندارم. نمي دونم چرا اين اتفاق افتاده؟ خيلي کم پيش اومده. در مورد آثار قديمي که البته مثل اميرارسلان و... لذت مي برم و دوست دارم. ادبيات معاصر ايران سخته برام! نمي خرم ، نمي دونم چرا پيش نمي ياد با اين که خيلي تعريف شنيدم و مي دونم موضوع هاي خوبي و نکته هايي براي اقتباس مي تونن داشته باشن. انکار نمي کنم ولي...

معمولا فضاي به هم ريخته اطراف هنرمند بهش خيلي الهام ها مي ده. به اين قضيه شما چطوري مي نگرين؟ رابطه تون با نظم چطوره؟

در جمع من معمولا آدم بي مزه اي نيستم. طنز توي خونمه بيرون نيست ؛ ولي در جمع ، آدم بامزه اي نيستم. آدم منظمي نيستم که البته خيلي لازمه اين نظم. آدمي که کسي منتظرش نيست و براي خودش مي نويسه. شايد بي نظمي بهش ايده بده ولي وقتي قراره سر وقت فيلمنامه اي تحويل بدي ، مجبوري منظم کار کني.به هر حال برام آسون نيست. تنبلم يه وقت هايي خيلي زياد وقت تلف مي کنم. به نظرم الان در دوره اي هستم که دوست دارم ننويسم!

ولي با اين تعهد که سه ماهه بايد يک فيلمنامه تحويل بدهي ، واقعا بي نظمي [و ريخت و پاش] فاجعه است.

از کساني که کار کردن باهاشون آموزنده بوده لذت بردين؟

سيف الله داد اولين استادم بود. تهيه کننده اولين ، فيلم سينمايي من. مديون ايشان هستم که منو آوردن به فضاهايي که نبودم. از شهاب الدين عادل و ابوالحسن داوودي... واقعا چه چيزها که ياد گرفتم.از نظم و انضباط آقاي داوودي اگر کمي به زندگي خودم بيارم خيلي لذت مي برم واقعا. همکاري با مديري اگر چه مشکلات و عجله (حتما بنويسين) و فشار بيروني نباشه بسيار خوب بوده زبان همديگر را خوب مي فهميم. حالا صحبت يک فيلم سينمايي هست که اگر توليد بشود يک کار ماندني خواهد شد.

فيلم سينمايي طنز؟

بله. داستاني با حال و هوايي عاشقانه فانتزي که شبيه اش را نديدين.

اگه برگرديم به بحث طنز، ايراني ها خيلي سخت مي خندن! خيلي دير...

پس تا الان لطف کردن و به کارهاي من بد نخنديدن! چيزهايي که همه تلخ مي بينن من ممکنه طنز ببينم! داستاني رو شروع کردم با آقاي صدرعاملي ؛ درباره دختري که مي فهمه پدرش خيانت مي کنه. من قضيه رو کمدي ديدم ، ولي ايشون تلخ مي ديد و... به نتيجه نرسيديم.اين نگاه طنزواره به شناخت آدم از طنز برمي گرده و در اين زمينه من سليقه تربيت شده اي دار. من آدم هاي کمدي کار و سبک ها را مي شناسم و طنز موردي يه که برخلاف همه موارد مي تونم بگم سوادش رو دارم ، چون به هر حال کمدي روز دنيا رو دنبال مي کنم.
جام جم

Fiona Liebe
17-12-2007, 13:52
http://hamvatansalam.com/images/news/shararesoltanib.jpg



گفتگو با شهره لرستانی

قبل از مجموعه ترش و شیرین شاهد کارهای کمتری از شما در تلویزیون بودیم. چرا؟

کمک کار نبودم . بیشتر کارهایم هنوز پخش نشده اند.البته این را هم بگویم که 4 سال در خارج از کشور بودم و پس از برگشت مجددا کارم رو با تئاتر شروع کردم.

چرا در اکثر کارهایتان در نقش دخترهای پولدار ظاهر می شوید ؟
همیشه هم در این نوع نقش ها ظاهر نشده ام ، مثلا در سریال روزی ، روزگاری و ترش و شیرین اصلا اینجور نبود . به هرحال همیشه سعی می کنم که نقش هایم را طوری انتخاب کنم که با هم متفاوت باشند.

کوتاه و بلندی نقش برایتان مهم است ؟
یک زمانی فکر می کردم مهم است ، ولی الان دیگر این طور نیست . در واقع بیشتر به کیفیت اهمیت می دهم تا کیفیت. اگر نقش کوتاه تاثیر گذار باشد حتما آن را خواهم پذیرفت.

شما را بیشتر در نقش های مکمل می بینیم و نه در نقش اول چرا ؟
من در این مساله هیچ دخالتی ندارم . چون در نهایت این من هستم که انتخاب می شوم . حالا چرا من را برای نقش یک انتخاب نمی کنند برای خودم هم سوال است.

قبول می کنید بیشتر کارهایتان فضای فانتزی داشته اند؟
بله ، گاهی این اتفاق می افتد که البته خود نقش این گونه فضا را ایجاب می کند. به هرحال بازی در فضای فانتزی برایم آزاردهنده نیست.

از حضورتان در سریال ماروپله بگویید.
داستان این مجموعه بسیار جذاب و شیرین بود. برای همین فکر میکردم که درنهایت کار خوبی شود .اما در پخش این مجموعه این اتفاق نیفتاد و بشدت من را دلزده کرد.

چرا؟

چون ریتم کار بشدت کند است ومونتاژبیسار بدی هم دارد. در واقع مونتاژ به نوعی به کلیت لطمه وارد کرده است. گرچه مخاطبان با ارتباط برقرار کردند اما آن چیزی نشد که من فکر می کردم.

ترش و شیرین اولین مجموعه طنزی بود که در آن بازی کردید چطور تجربه ای بود؟
بسیار تجربه جالب و لذتبخشی بود . البته حضور رضا عطاران هم به عنوان کارگردانبرایم دلچسب بود، چرا که با آرامش خاصی که نشات گرفته از شخصیت حقیقی اش است ، کار می کرد.

ممکن است بخواهید دوباره این تجربه را بدست آورید ؟

نمی دانم ، بستگی به نوع پیشنهاد دارد. اگر از جنس طنز رضا عطاران باشد ممکن است بپذیرم.

در حال حاضر مشغول چه کاری هستید؟

در سریال خون مردگی به کارگردانی جواد مزدآبادی بازی میکنم که قرار است در ایام محرم از شبکه یک پخش شود.

در این کارایفاگر چه نقش هستید؟

یک دختر کاملا معمولی و از طبقه پایین جامعه که بدلیل شرایط خانوادگیزود ازدواج کرده استو از این جهت دچار مشکلاتی می شود .

و کارهای که در آینده از شما خواهیم دید ؟

سریال گیلعاد و ملک دل را در نوبت پخش دارم . در گیلعاد یک نقش کاملا خاصی داشتم.

از چه نظر؟
نقش یک دختر یهودی را بر عهده داشتم.
======
جام جم

Fiona Liebe
19-12-2007, 09:10
گفتگو با برزو ارجمند و پارمیس زند یک زوج خوشبخت

http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/posc/8609/3W1J9647-0925-as%5B100%5D.jpg


مي‌گويند حدود يك سال و نيم است با هيچ رسانه‌اي گفت‌و‌گو نكرده‌ايم؛ دليلش هم اين بوده كه بعضي خبرنگارها به قصد آتش زدن زندگي‌ها و تفرقه‌ انداختن به سراغ هنرمندان مي‌روند و چند باري هم سر حرف‌هاي من درآوردي خبرنگاران، دعوايشان شده.

ولي ما قسم مي‌خوريم كه پاكيم و فقط به قصد وصل كردن آمده‌ايم، نه فصل كردن! آن هم به بهانه پخش مجموعه تلويزيوني «ساعت شني» كه در آن با گريمي متفاوت، نقش يك معتاد را بازي مي‌كند. ساعت 8 شب مي‌رسيم به آپارتمان زيبايي در دل يك برج بزرگ در سعادت‌آباد كه فضاي داخلي آن خيلي هنرمندانه چيده شده است و با خودمان فكر مي‌كنيم چقدر خوب است زن خانه، رشته تحصيلي‌اش طراحي صحنه باشد.

ارميس غير از طراحي صحنه سريال «پليس آسماني»، وارد دنياي گريم شده و سال‌هاست به طور حرفه‌اي با كارهايي مثل تئاتر «عشق‌آباد» و فيلم‌هاي سينمايي «سياوش»، «شام آخر»، «آب و آتش»، «من ترانه، 15سال دارم»، «ديشب باباتو ديدم آيدا» و... اين اواخر هم سر فيلم «محيا» كه برزو هم در آن بازي كرده است، ابتدا به عنوان مجري گريم و مدتي به عنوان طراح گريم در سينما و تلويزيون فعاليت مي‌كند.

پارميس معتقد است خيلي وقت‌ها نظرش با برزو 180درجه فرق مي‌كند. برزو بيشتر برون‌گرا و اهل سفر و گردش است اما پارميس بيشتر درون‌گراست و خيلي وقت‌ها فضاي خانه‌اش را به همه جاي دنيا ترجيح مي‌دهد. اما هر دو معتقدند اينها اختلاف سليقه است و ربطي به اختلاف شخصيت‌ها ندارد، توي اختلاف سليقه‌‌ها هم هميشه بايد يكي به نفع ديگري كنار برود، وگرنه... برزو ساعت 9:30 شب مي‌رود و پارميس همچنان با مهرباني، به همه سؤال‌هاي ما جواب مي‌دهد.



قصه اول آ‌شنايي؟

برزو: من و پارميس هم دانشكده‌اي بوديم. گرايش من از سال سوم، نمايش بود و پارميس طراحي صحنه مي‌خواند. كار صحنه را از همان زمان شروع كرديم.

پارميس گريم و طراحي صحنه كار مي‌كرد و من هم بازي مي‌كردم. پارميس از ايران رفته بود. وقتي براي يك سفر كوتاه يك‌ماهه به ايران برگشت، با دوستان دانشكده جمع شديم كه به ديدنش برويم. وقتي به ديدنش رفتيم، بعد از نيم ساعت خيلي في‌البداهه به نظرم رسيد كه مي‌تواند همسر مناسبي برايم باشد. پرسيدم با من ازدواج مي‌كني؟ خنديد و گفت: شوخي مي‌كني، بعد كمي فكر كرد و گفت: آره!



به همين راحتي؟

آره. البته ما خيلي از هم شناخت داشتيم؛ 10 سال شناخت كافي نيست؟



در مدت آن 10 سال هم به اين فكر افتاده بوديد كه پارميس مي‌تواند همسر مناسبي برايتان باشد؟

نه، واقعا نمي‌دانم چه اتفاقي افتاد. راستش را بخواهيد از اين قبيل اتفاق‌ها در زندگي من زياد است چون من با دلم زياد تصميم مي‌گيرم و ضربه‌هاي فراواني هم خورده‌ام اما در اين يك مورد، از اينكه آن‌قدر ناگهاني تصميم گرفتم، خيلي هم راضي‌ام.



حالا چي شد كه شما به سفر رفتيد؟

پارميس: بعضي بستگانم آمريكا بودند و من ديدم فرصت خوبي است كه بروم چند دوره كاري ببينم. براي ديدن خانواده‌ام به ايران آمدم كه چند هفته‌اي برگردم كه خيلي ناگهاني قضيه خواستگاري و ازدواج من اتفاق افتاد.



از خواستگاري تا ازدواج چقدر طول كشيد؟

دقيقا 28 روز!



هيچ دلهره‌اي، ترديدي؟

نه، كلا هيچ‌كدام‌مان اهل اضطراب و دودلي نيستيم. باتوجه به شناختي كه از هم داشتيم، هردو فكر كرديم درست انتخاب كرده‌ايم و دليلي نداشت دچار ترديد بشويم.



و اين شناخت زير يك سقف تغيير نكرد؟

ما يك‌سال بعد از اينكه عقد كرديم، به خانه‌مان رفتيم و در آنجا با خلق و خوي همديگر و جزئيات رفتاري هم آشنا شديم، چون شناخت كلي‌اي كه از شخصيت برزو داشتم، همين شناختي است كه الان بعد از 3 سال زندگي مشترك دارم. اما بعضي عادت‌ها و شيوه‌هاي زندگي آدم‌هاست كه با هم فرق مي‌كند و اين ربطي به تفاوت آدم‌ها با يكديگر يا عدم تفاهم‌شان ندارد.



تفاهم را چي معني مي‌كني؟

اينكه آدم‌ها فكرهايشان را به هم نزديك كنند؛ نه اينكه مثل هم فكر كنند.



به قسمت معتقدي يا انتخاب؟

خيلي به قسمت و سرنوشت معتقد شدم؛ مخصوصا بعد از ازدواج. هرچه سنم بالاتر مي‌رود، اين اعتقاد بيشتر مي‌شود چون وقتي آدم جوان است فكر مي‌كند مي‌تواند همه‌چيز را تغيير بدهد اما اتفاق‌هايي شبيه ازدواج ما، كم‌كم متقاعدم كرد كه بعضي از تقديرها اجتناب‌ناپذير است.



برزو ارجمند هم تقديرگراست؟

برزو: من خيلي درمورد تصميم‌هايي كه مي‌گيرم، عقلاني عمل نمي‌كنم؛ حتي درمورد انتخاب كارها و نقش‌ها بيشتر با دلم جلو مي‌روم. اوايل كه فقط به روابط با آدم‌ها مثل اينكه از يك كارگردان خوشم بيايد براي انتخاب نقش فكر مي‌كردم. 5-4 سالي كه گذشت، عاقل‌ترشدم و مثلا روي سناريو دقت بيشتري داشتم. اما به‌طور كل، خيلي با دلم تصميم مي‌گيرم. زماني كه از نتيجه آن لذت مي‌برم، مطمئن‌ام هيچ‌كس به اندازه من از اين كار لذت نمي‌برد و زماني هم كه لطمه مي‌خورم، بازهم اطمينان دارم هيچ‌كس به اندازه من صدمه نديده است.



تفاوت دنيايي كه قبل و بعد از ازدواج داشتي؟

زندگي‌ام خيلي نظم گرفته، احساس مسئوليت‌ام خيلي بيشتر شده و از تصميم‌هاي عجولانه جواني ـ تا جايي كه بتوانم ـ پرهيز مي‌كنم. به كارم و خانه‌ام خيلي فكر مي‌كنم ولي در كل، از ابتدا در شخصيتم، علاقه به داشتن خانه و زندگي خانوادگي و همسر و فرزند وجود داشت؛ به اصطلاح مرد خانواده‌بودن توي خونم بود. شايد باور نكنيد من از نوجواني تا الان چندبار خواب بچه‌ام را ديده‌ام و اين خاله‌بازي را دوست دارم.



پارميس هنوز به حياط كوچكي كه قبل از ازدواج گوشه ذهنش داشت، فكر مي‌كند و دلش براي لحظه‌هاي تجردش تنگ مي‌شود؟

پارميس: نه، آن يك جور زندگي بود و اين جور ديگري است. يك مرحله‌اي به نام جواني در زندگي آدم‌هاست كه تمام مي‌شود؛ مثل كودكي و دليل ندارد يك نوجوان از اينكه وارد مرحله ديگري بشود، دلتنگ باشد يا به دوران كودكي‌اش غبطه بخورد. دوران زندگي مشترك هم فصل تازه‌اي است كه احساس مسئوليت آدم‌ها را هزار برابر مي‌كند. در دوران تجرد، خيلي بي‌خيال‌تر زندگي مي‌كنيم. با ازدواج دغدغه‌هاي فكري زيادتر مي‌شود اما سازنده هم هست؛ تلاشي براي بهترشدن زندگي.



بهترشدن زندگي يعني چطورشدن زندگي؟ يعني چقدر دويدن؟ تا كجا؟

اينكه فرد نسبت به سال قبل يك تفاوتي كرده باشد؛ هم از نظر فكري و هم از نظر تجربه‌هاي زندگي؛ مسائل مادي هم كه نمي‌شود گفت مهم نيست. همين كه انسان تلاش كند تا چند قدم از هميشه‌اش فاصله بگيرد و جلوتر برود – حتي اگر موفق هم نشود– همين كه تلاش كرده با ارزش است.





شناختي كه قبل از ازدواج از شخصيت برزو داشتي؟

يك آدم شاد، ‌شوخ و مهربان.



بعد از ازدواج؟

خيلي مهربان نبود (مي‌خندند). خب، آدم‌ها بعد از ازدواج با نقاط‌ضعف و قوت يكديگر بيشتر آشنا مي‌شوند.



الان نقاط ضعف برزو چيست؟

علاقه‌اش به فوتبال؛ به‌طور كلي ورزش؛ از هاكي روي چمن تا كشتي. بعضي وقت‌ها كلافه‌ام مي‌كند.



شما چطور؟ قبل از ازدواج چه شناختي از پارميس داشتيد؟

ما يك اكيپ دانشجويي بوديم كه با هم كار مي‌كرديم و در جريان اين كارهاي مشترك، مي‌ديدم كه مواظب همه افراد گروه بود و از اين تيپ آدم‌هايي نبود كه فقط به خودش فكر كند و بعد از ازدواج هم تغيير نكرد. درست است كه درمورد تصميم ازدواج‌اش با من خيلي از روي احساس تصميم گرفت اما معمولا خيلي عاقلانه به مسائل نگاه مي‌كند. اگر الان حساب پس‌انداز دارم، ماشين بهتر يا خانه بهتري دارم، همه‌اش به خاطر دورانديشي‌هاي پارميس است. الان مدير مالي خانه، پارميس است؛ به خاطر اينكه نسبت به من آينده‌نگري بيشتري دارد.



دو سال زندگي در آمريكا، شخصيت‌اش را عوض نكرد؟

نه، اصلا. يادم هست سر سريال «رسم شيدايي» بودم كه من نقش راننده آقاي كشاورز را داشتم، در دفتر آقاي خواجويي يك زيرزميني داشت كه آنجا گريم مي‌شديم و يك‌سال و نيم بود كه پارميس رفته بود آمريكا و هيچ خبري از او نداشتيم. هيچ‌وقت هم موبايلم توي آن زيرزمين آنتن نمي‌داد.

8:30 صبح ديدم موبايلم زنگ زد؛ پارميس از آمريكا زنگ زده بود تا تولدم را تبريك بگويد. پيش خودم فكر كردم برخلاف بعضي از آدم‌ها كه وقتي از ايران مي‌روند، همه‌چيز را فراموش مي‌كنند، چقدر بامعرفت است كه تولدم يادش بوده و خودش را ملزم كرده كه از آن سر دنيا به من زنگ بزند و چون آنجا آنتن نمي‌داد، حتما شماره‌ام را به سختي گرفته تا تولدم را تبريك بگويد. اين جريان خيلي روي من تاثير گذاشت.



فكر مي‌كنيد چرا اين همه روي علاقه شما به ورزش حساسيت نشان مي‌دهد؟

من عاشق ورزشم؛ به‌خصوص فوتبال، و اصلا از ديدنش سير نمي‌شوم.



بازي هم مي‌كنيد؟

زماني كه دوره بيكاري‌ام محسوب مي‌شود؛ مثلا در فاصله بين بازي در 2 سريال بازي هم مي‌كنم، فوتبال هم بيشتر نگاه مي‌كنم و علاقه‌ام نسبت به هر ورزشي تشديد مي‌شود.



وقتي از ايران دور بودي چرا به ياد مناسبت‌ها مي‌افتادي؟

پارميس: چون هميشه تقويم را نگاه مي‌كردم و حس اينكه از ايران دورم، دلتنگم مي‌كرد. تقويم را ورق مي‌زدم و يادم مي‌افتاد كه تولد همكاران و دوستان‌ام چه روزهايي است. حالا ممكن است اينجا خيلي از مناسبت‌ها هم يادم برود.



بعد از ازدواج هم تاريخ تولدش به يادت مي‌ماند؟

نمي‌شود از يادم برود چون هفتم فروردين است و توي ايام عيد. تولد برزو مثل يك ضربدر بزرگ مشخص است.



از چه زماني همكار شديد؟

در دوران دانشجويي، چندين كار با هم انجام داديم و از خردادماه امسال در كار آقاي خواجويي به طور جدي همكار شديم؛ همكار به اين معني كه با هم مي‌رفتيم؛ من كار گريم انجام مي‌دادم و برزو هم بازي مي‌كرد.



هيچ‌وقت دلت نخواسته بازيگر باشي؟

نه.



فكر مي‌كردي همسر يك بازيگر شوي؟

نه، واقعا فكر نمي‌كردم اما بگذاريد به حساب همان تقديري كه صحبتش شد.

زندگي با يك بازيگر چه دردسرهايي دارد؛ مثلا اينكه هرجا مي‌رويد، مردم شما را به هم نشان بدهند؟

مردم به ما لطف دارند. اسمش را نمي‌شود دردسر گذاشت اما مزاحمت‌هاي زياد تلفني و بعضي وقت‌ها خبرنگارها كلافه‌مان مي‌كنند.



البته ما الان زحمت را كم مي‌كنيم.

نه، منظورم آدم‌هايي است كه خبرنگار نيستند اما خودشان را خبرنگار معرفي مي‌كنند و فقط قصد مزاحمت دارند.



چقدر براي باهم‌بودن وقت مي‌گذاريد؟

اگر برزو سر كار نباشد و سر تمرين ورزش هم نرود، بقيه وقت‌ها با هم هستيم.



بيشتر دعواهاي شما به خاطر ورزش است؟

نه، سر ورزش دعوا نمي‌كنيم؛ فقط من حرص مي‌خورم. بيشتر دعواهاي ما سر تلفن است.



هيچ‌وقت الگويي از يك ازدواج موفق‌ توي ذهنت داشتي؟

پارميس: واقعا نمي‌شود از ظاهر روابط آدم‌ها قضاوت كرد. ممكن است يك زن و شوهر واقعا در ظاهر خيلي به هم احترام بگذارند اما زندگي پرتنشي داشته باشند.

برزو: من خاله و شوهرخاله‌ام حدود 30 سال است كه ازدواج كرده‌اند و هنوز كه هنوز است هم خيلي با هم رفيقند. جفتشان آدم‌هاي موفقي هستند و زندگي پرنشيب و فرازي داشته‌اند اما هيچ‌وقت كم نياورده‌اند چون خيلي اهل گذشت هستند. مثلا اينها اولين ماشيني كه خريدند يك ژيان بود كه هنوز هم اين ژيان را دارند. وقتي من دانشجو شدم، اين ژيان را به من دادند كه بهترين خاطرات دانشجويي من و بهترين خاطرات زندگي مشترك خاله و شوهرخاله‌ام متعلق به اين ماشين است. واقعا ماشين محشري بود.


http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/8609/3W1J9661-0925-as.jpg


الان دقيقا مي‌داني پارميس از كدام رفتارهاي تو خوش‌اش نمي‌آيد؟

پارميس خيلي از بي‌توجهي من نسبت به خودش بدش مي‌آيد و من اصلا آدم بي‌توجهي نيستم اما در طول اين 3سال، پيش آمده كه حواسم نباشد و به او توجه نكنم.



و دقيقا مي‌داني چه چيزهايي دوست دارد؛ مثلا موقع كادوخريدن؟

هميشه دلم مي‌خواهد با خريدن كادوهاي عجيب و غريب خوشحالش كنم.



مثل چي؟

پيانو.



مگر پيانو مي‌زند؟

نه. خريدم كه انگيزه‌اش را پيدا كند و برود دنبالش كه ياد بگيرد.



تو چطور؟ موقع كادوخريدن براي برزو؟

اصلا نمي‌گذارد اين موضوع فكرم را درگير كند چون خودش از قبل اعلام مي‌كند چه چيزهايي لازم دارد.



آخرين كادويي كه برايت خريده؟

برزو: يك بازي برايم آورده كه به تلويزيون وصل مي‌شود، يك ريموت (Remote) دارد.

مي‌ايستي روبه‌روي تلويزيون و مثلا انگار كه توي زمين تنيس ايستاده‌اي و داري بازي مي‌كني و عين ورزش‌كردن هيجان دارد. حسابي خيس عرق مي‌شوم.



حرص نمي‌خوري از اينكه چرا اين كادو را برايش خريده‌اي؟

پارميس: چرا، هر بار حرص مي‌خورم و به خودم مي‌گويم اين بار آخر است كه از اين‌طور وسيله‌ها برايش مي‌خرم اما بازهم موقع انتخاب، علاقه او را به علاقه خودم ترجيح مي‌دهم.



بزرگ‌ترين بحراني كه در زندگي مشترك پشت‌سر گذاشته‌ايد؟

بحران‌ها بيشتر به خاطر شرايط شغلي و كارهايي مثل بازيگري است و طبيعي است كه در نوع زندگي ما، شرايط روتين، هموار و يكدست جزء محالات است و هر دو هم به خاطر آگاهي از خوبي‌ها و بدي‌هاي كار هنري بايد مديريت بحران را بلد باشيم.



خوبي‌هاي كار هنري؟

هيجان داشتن، روزمره نبودن، خلاق‌بودن و رفتن و يكجانبودن.



بدي‌هاي كار هنري؟

كم‌بودن تعداد كارهاي خوبي كه پيشنهاد داده مي‌شود، امنيت شغلي نداشتن، فشار كاري زياد در يك دوره كاري و بيكاري‌هاي ميان 2 كار و... در حال‌ حاضر 3 ـ 2 تا فيلم و سريال پيشنهاد دارم كه دارم درباره آنها فكر مي‌كنم چون بعد از «يك وجب خاك» چند پيشنهاد سريال داشتم كه آنها را رد كردم، به اين‌خاطر كه سر اين سريال خيلي خسته شدم چون فيلمنامه نداشت؛ آن شخصيتي هم كه برايم تعريف كردند، با آن چيزي كه اجرا شد خيلي فرق كرد.



پس چرا بازي كرديد؟

به خاطر ماه رمضان. من به دعايي كه مردم سر سفره افطار مي‌كنند، خيلي معتقدم. من 2 سريال «پشت‌كنكوري‌ها» و «صاحبدلان» را براي ماه رمضان داشتم كه اثرات دعاي مردم در اين ماه را در زندگي‌ام ديدم. 70 ميليون كه نه، 7ميليون هم نه، 700 هزار نفر هم نه، اگر حتي 70 نفر برايم دعا كنند، كافي است.



فشردگي كار در يك زمان كاري مثل بازي در يك سريال براي پارميس مشكل‌ساز نيست؟

در يك وجب خاك 118 روز فيلم‌برداري كرديم و من هر روز سر كار بودم؛ روزي 18 ساعت. خب، طبيعي است كه در زندگي مشترك خيلي براي زن سخت است. هرچقدر هم با نحوه كار هنري آشنا باشد، باز در زندگي، آدم كم مي‌آورد. اما خوشبختانه پارميس امتحان‌اش را پس داد چون من كه به خانه مي‌رسيدم، از خستگي مچاله بودم.



چرا غر نمي‌زني؟

پارميس: خب، خصلت كاري‌اش همين است و من مي‌دانم؛ يعني اميدوارم روزي برسد مجبور نباشيم اين همه فشار كاري را تحمل كنيم.

فشار كاري مجبورت نمي‌كند كه هر كاري را از سر ناچاري انتخاب كني؟

نه، هيچ‌وقت پارميس مجبورم نكرده كه كاري را از سر اجبار انتخاب كنم و هميشه توصيه‌اش انتخاب كارهاي بهتر و با كيفيت‌تر بوده.



از كدام نقش برزو بيشتر خوشت آمده؟

اوايل از نقش‌هاي طنز او بيشتر خوشم مي‌آمد. مثل سريال «پشت كنكوري‌ها» اما بعد كه نقش‌هاي جدي هم بازي كرد مثل «روز سوم» يا «صاحبدلان» ديدم از پس اين نقش‌ها هم برمي‌آيد.



سر فيلم «روز سوم» هم زياد از خانه دور بوديد؟

نزديك به 83 روز دور از تهران بودم. اواسط فيلم‌برداري به خاطر سريال «مشق عشق» از طرف شبكه جام‌جم بازيگر برگزيده شدم كه چند روزي به تهران آمدم.



اين دوري‌ها را چطور تحمل مي‌كني؟

پارميس: خودم را با كارهاي مختلف سرگرم مي‌كنم مثل ديدار دوستانم؛ البته خودم هم به خاطر بستگانم – كه در آمريكا زندگي مي‌كنند – سالي چندماه از ايران مي‌روم و برزو هم با دوري من كنار مي‌آيد.



اگر بنا باشد محل زندگي‌ات را خودت انتخاب كني كدام شهر را انتخاب مي‌كني؟

پارميس: من كيش را خيلي دوست دارم به خاطر آرامش‌اش.

برزو: من اصلا به دوري از خانواده‌ام به‌خصوص پدر و مادرم فكر نكردم و فكر نمي‌كنم؛ بچه خانواده‌ام اما اگر بنا باشد دسته‌جمعي از تهران برويم، شمال كشور را ترجيح مي‌دهم.



يعني يكي شمال كشور را انتخاب مي‌كند و يكي جنوب را!؟

پارميس: اينها اختلاف سليقه است. سعي مي‌كنيم سليقه‌هايمان را به هم نزديك كنيم ربطي به تفاهم داشتن يا نداشتن ندارد.

برزو: مهم اين است كه هر دو، نقطه‌اي را كه انتخاب كرده‌ايم خيلي خلوت هستند و از هياهوي شهرهاي شلوغ در آنها خبري نيست. دليل ديگرش هم اين است كه من عاشق جاده و رانندگي‌ام.

پارميس: ولي من از جاده متنفرم و بيشتر سفرهاي هوايي را دوست دارم. مثلا ما زياد با ماشين به مشهد مي‌رويم و هربار كه برمي‌گرديم، مي‌گويم اين دفعه آخر است كه زميني مي‌رويم اما باز هم گول مي‌خورم و بازهم با ماشين به مشهد مي‌رويم.



چرا؟

برزو: عاشق جاده‌ام؛ رفتن، رفتن و بازهم رفتن.



اگر قرار بشود از ايران برويد؟

برزو: من خيلي از كشورهاي دنيا را ديده‌ام و دوست دارم اما عاشق ايرانم. دلم مي‌خواهد خيلي كشورهاي ديگر را ببينم اما به قصد ماندن نه!



از مشهد بگوييد.

دلم هميشه براي امام رضا خيلي تنگ مي‌شود. مدرسه كه مي‌رفتم – توي سرماي استخوان‌سوز زمستاني مشهد– سوار هر اتوبوسي كه مي‌شديم، مقصد نهايي حرم بود و تنها پناهگاه امن و گرم در آن سرما براي من حرم بود.



به معجزه هم اعتقاد داري؟

بله، در زندگي‌ام 2بار معجزه جلوي چشم‌هايم اتفاق افتاد. در مشهد يك استادي داشتيم كه مي‌رفتيم پيش او و درس فقه مي‌گرفتيم. دوستي داشتيم كه مادرزاد فلج بود. خواب ديد كه شفا گرفته و استادمان تعبير كرد كه اين اتفاق مي‌افتد. رفتيم فلكه آب مشهد، درست يادم هست ساعت 5‌صبح بود. از ويلچرش پايين آمد و تا حرم سينه‌خيز رفت. تمام دست و پايش زخم شده بود. ساعت 9 رسيديم داخل حرم و روبه‌روي ضريح بلند شد و ايستاد؛ سال 1372 بود.



معجزه دوم؟

وقتي در حرم بمب گذاشتند، 20 دقيقه قبل من داخل ضريح بودم؛ زيارتم تمام شد و از حرم بيرون آمدم و نزديك فلكه آب كه رسيدم، صداي وحشتناكي مرا ميخكوب كرد چون معماري سقف‌هاي درهم حرم، صدا را چند برابر مي‌كند. فكر كردم هيچ‌چيز از ضريح باقي نمانده، كه اين‌طور نشد و سواي تلفات جاني، به حرم صدمه‌اي نرسيد.



چرا زمينه‌هاي مذهبي در شخصيت برزو ارجمند پررنگ است؟

به خاطر محيط زندگي‌ام در مشهد و رفت و آمد با شخصيت‌هاي مذهبي تاثيرگذار، مثلا من هميشه نسبت به حضرت ابراهيم(ع)، حضرت عيسي(ع)، حضرت علي(ع) و امام رضا(ع) يك حس تعلق فوق‌العاده در خودم احساس مي‌كنم.



يكي از اين شخصيت‌هاي مذهبي تاثيرگذار را نام ببر؟

پدر پارميس.



مگر پدرش را مي‌شناختي؟

نمي‌دانستم پدر پارميس است؛ خيلي اتفاقي فهميدم دوست دوست پدرم است. يك‌بار كه شمال خانه دوست پدرم بوديم، گفتند آقاي زند و دخترشان آمده‌اند. وقتي رفتيم، ديدم پارميس همكلاسي دانشكده‌ام است.



چه ويژگي‌هايي در شخصيت پدر پارميس وجود دارد؟

نمازش، دعاهايش، فكر و ذكرش خيلي روي من تاثير گذاشت.



پارميس كدام كارهاي خانه را خيلي دوست دارد؟

پارميس: اينكه خانه با سليقه من تزئين شود. آشپزي را دوست دارم.

برزو: خيلي هم خوشمزه غذا درست مي‌كند. مخصوصا وقتي حالش بهتر است غذا خوشمزه‌تر مي‌شود.

پارميس: چون معتقدم عشق به حريم خانه، حوصله‌داشتن و از روي دل آشپزي‌كردن غذا را خوشمزه مي‌كند؛ البته برزو آن‌قدر غذا دوست دارد كه هرچه بپزم مي‌خورد.

برزو: به خاطر همين است كه بعد از ازدواج 25 كيلو چاق شدم.



رابطه پارميس با مادرت‌چه‌طور است؟

برزو: شايد باورتان نشود، موقع ازدواج، مادرم تمام شرايط و سختگيري‌هايي كه براي دامادهايش در نظر مي‌گرفت، براي من هم گذاشت، مثل حق طلاق، حق كار و حق خروج از كشور براي پارميس قبل از عقد هم قرار شد انواع و اقسام آزمايش‌ها را مثل هپاتيت انجام بدهم. رفتارش با پارميس واقعا مادرانه است. هر وقت كه مي‌خواهيم جايي برويم كه پارميس حوصله‌اش را ندارد، مي‌گويد: «مرا بگذار خانه مادرت، خودت برو!».



برزو اهل كار خانه هست؟

ابدا. اگرهم قرار باشد كاري انجام بدهد آن‌قدر از من حرف مي‌كشد كه ترجيح مي‌دهم خودم آن را انجام بدهم چون سرعت عملم بيشتر است. خيلي دست دست مي‌كند.



كدام‌تان بيشتر اهل كنار آمدن هستيد؟

پارميس: من بيشتر كوتاه مي‌آيم؛ يعني معتقدم در اكثر موارد سهم زن در گذشت‌هاي زندگي بيشتر است، به‌‌خصوص با شغل من! يك توجه 70 ميليوني، خيلي سخت است.



ريا نشود؟

نه جدي مي‌گويم. شايد به نظر ساده بيايد ولي در عمل ساده نيست.



دلت مي‌خواست برزو شغل ديگري داشته باشد؟

نه نمي‌توانست. اين شغل يك‌جور جزء صفات ذاتي و شخصيتي برزو است و واقعا نمي‌شود بعضي آدم‌ها را از بعضي خصلت‌هايشان جدا كرد.



خصلت‌هاي برزو را دوست داري؟

آره، حتي نگرانم. بعضي وقت‌ها با خودم فكر مي‌كنم نكند فشارهاي زندگي برزو را عوض كند و رفتارهايش تغيير كند.



اگر قرار باشد مسافري از راه برسد، دوست داري آن مسافر چه كسي باشد؟

پارميس: اصلا انتظار را دوست ندارم. دلتنگ هم مي‌شوم. اما اهل ابراز كردن نيستم. خيلي‌ها هستند كه دلم مي‌خواهد آنها را ببينم.

برزو: من هميشه از ديدن مادر و پدرم ذوق‌مرگ مي‌شوم؛ با اينكه آنها هم تهران هستند اما هميشه از ديدنشان كلي خوشحال مي‌شوم ولي اگر قرار باشد مسافري از راه برسد، يك دايي دارم كه در سوئد زندگي مي‌كند و خيلي دوستش دارم؛ دلم مي‌خواهد يك روز سرزده از راه برسد.

همشهری

Fiona Liebe
23-12-2007, 08:33
همراه با سعيد نيک پور در سفر به تاريخ
واگويه هاي اميرکبير از نقش هاي معاصرش


http://www.jamejamonline.ir/images/20071223/nikpor.jpg

سعيد نيک پور با کارگرداني و بازيگري در سريال اميرکبير در اوايل دهه 70 معروف شد.
اين بازيگر کارگردان پس از «اميرکبير» سريال «اميرمختار» را کارگرداني کرد که نتوانست توفيق اميرکبير را به دست آورد. پس از اين دو مجموعه ، نيک پور مدت ها به دليل سفر در تلويزيون ديده نشد تا اين که خبر رسيد اين بازيگر توانا برگشته و بازي در سريال «در چشم باد» را به کارگرداني مسعود جعفري جوزاني پذيرفته است. او در اين سريال که به تاريخ معاصر کشورمان مي پردازد نقش پدر يک خانواده را در چند دوره زماني بازي مي کند.
نيک پور علاوه بر سريال در چشم باد، در سريال «شهريار» در نقش ملک الشعراي بهار نيز بازي کرده است که بزودي شاهد حضور او در اين سريال خواهيم بود. نيک پور فيلم «دهخدا» را نيز در مرحله فني و آماده سازي دارد. با نيک پور به گفتگو نشستيم تا صحبت هاي او را درباره کارهاي جديدش بدانيم.

آقاي نيک پور اولين سکانسي را که بازي کرديد به خاطر داريد؟
بله. اولين سکانسم را در تلويزيون بازي کردم. در کانال 3 سابق. يادم هست که سال دوم دانشگاه بودم. در اين کانال هفته اي يک بار تله تئاتر پخش مي شد و من در يکي از آنها براي اولين بار بازي کردم. نمايشنامه اي بود از يک درام نويس امريکايي به نام در راه کاليود. کارگرداني آن را هم ابراهيم مکي به عهده داشت و افرادي مانند مسعود اسداللهي ، بهمن مفيد و کامران نوزاد با من همبازي بودند. به هر حال بازي در آن سکانس شوق زيادي برايم به همراه داشت.

توانستيد خودتان را باور کنيد؟
خير، اتفاقا خيلي هم از ديدن خودم پشيمان شدم.

چرا؟
چون تصوير ابتدايي از يک بازيگر، همان چيزي نيست که در ذهنش وجود دارد و نقش بسته است ؛ حتي باور کنيد مدتي به خاطر اين مساله دچار افسردگي شده بودم که کم کم با مشورت بزرگان اين کار افسردگي ام به اميدي دوباره تبديل شد.

زماني که مقابل دوربين قرار گرفته بوديد احساس مي کرديد داريد بازي مي کنيد يا صرفا جواب کنجکاوي هايتان را مي داديد؟
خير. بخوبي مي توانستم آن را درک کنم ، چون خودم دانشجوي بازيگري بودم و اين حرفه را مي شناختم و برايم نوعي دغدغه ايجاد مي کرد. يادم هست وقتي مقابل دوربين قرار مي گرفتم ميليون ها چشم را تصور مي کردم که به طرف من خيره شده اند که همين مساله استرس عجيبي در من ايجاد مي کرد؛ ولي وقتي اولين ديالوگ هايم را گفتم اين استرس به شوقي وصف نشدني تبديل شد.

قشنگ ترين ديالوگي که هنوز در ذهن تان باقي مانده است و دوستش داريد؟
يک جمله از اميرکبير است. اين جمله را هنوز هم مي گويم: دلم از اين بابت مي سوزد که فردا بگويند کو آن نظم ميرزاتقي خان. اين جمله هميشه در ذهن من است.

وسواس هايتان براي انتخاب يک کار در اين سال ها چقدر زيادتر يا کمتر شده است؟
به مراتب بيشتر شده است ، چون بازيگر هرچه که بيشتر بازي مي کند براي انتخاب کار بعدي حساس تر و دقيق تر مي شود، اين مساله يک اصل است ؛ بنابراين وسواس هاي عجيبي براي انتخاب کارهايم طي اين سال ها پيدا کرده ام که البته گاهي هم آزاردهنده بوده اند.

چرا آزاردهنده؟
چون بشدت باعث شده اند بر سر دوراهي بمانم و نتوانم تصميم بگيرم.

بازيگري همان زندگي اي بود که از ابتدا مي خواستيد تجربه اش کنيد؟
من آنقدر زود پايم به اين وادي کشيده شد که الان اصلا نمي دانم زندگي خودم از اين مساله جداست يا خير. من در دوران دبيرستان معلمي داشتم که بعدها يکي از مشوقان من شد و شايد هم بهتر است بگويم يکي از بزرگترين شانس هايم در زندگي بود؛ چرا که او به جاي ورزش ، يا دادن درس به ما در مورد تئاتر با ما حرف مي زد و من از طريق او با حرفه اي به نام بازيگري آشنا شدم که بسيار برايم جذاب بود. از اين طريق متوجه شدم آدم غير از شخصيت خودش مي تواند يک فرد ديگر هم بشود. يادم مي آيد وقتي معلمم با خواندن دکلمه مرگ ايرج ميرزا گريه مي کرد، خيلي تعجب مي کردم و ماتم مي برد. به هر حال بازيگري و تجربه زندگي با آن برايم عجيب و دوست داشتني بود و هنوز که هنوز است از آن جدا نيستم و بخشي از وجودم شده است.

مخاطبان سعيد نيک پور، او را به واسطه حضورش در کارهاي تاريخي مي شناسند. در اين مورد توضيح دهيد. اين شناخت نشات گرفته از چيست؟
آشنايي با تاريخ و شخصيت هاي تاريخي از همان دوران دبيرستان برايم لذت بخش بود. يادم هست آن زمان آثار شکسپير را مي خواندم و محو شخصيت هاي نمايشنامه هايش بودم و بعدها هم جذب نويسندگان ديگر شدم ، مثل ويکتور هوگو.

از آن سال ها کدام نمايشنامه را هنوز از حفظ هستيد؟
باور کنيد هنوز ديالوگ هاي هملت را از بر هستم ، چون بشدت تحت تاثير آن قرار گرفتم.

در تاريخ به دنبال نمايش بوديد يا در نمايش به دنبال تاريخ؟
من در تاريخ به دنبال نمايش مي گشتم و از اين نظر، بخش هايي از تاريخ را دوست داشتم و دنبال مي کردم که بيشتر جنبه نمايشي داشت.

در کدام يک از آثار بزرگاني که نام برديد تاريخ نمايان بود؟
در آثار شکسپير توانستم دوران اليزابت را بشناسم ؛ البته پس از مدتي به تاريخ ايران باستان رجوع کردم و در آنها هم آثار نمايش را دنبال مي کردم ، چيزي که جنبه بازي داشته باشد.

احساس مي کنم به نوعي تاريخ در وجود شما نهفته است. قبول داريد؟
بله. چون تاريخ بخشي از وجود همه ماست. ما با تاريخ هويت مي يابيم و با شناخت تاريخ هم مي توانيم با يکديگر ارتباط برقرار کنيم.

برگرديم به فعاليت هاي هنريتان. شما در سال هاي گذشته کارگرداني هم مي کرديد. در مورد فعاليت هاي ابتدايي تان بگوييد.
بله. پيش از انقلاب چيزي حدود 30 کار در تلويزيون کارگرداني کردم و پس از انقلاب هم اولين کار تصويري را کارگرداني کردم ، آن هم در تلويزيون کاري بود به اسم «خدا را هجي کن» که مربوط مي شود به سال58. در اين کار بازيگراني از جمله اسماعيل محرابي و فرامرز صديقي حضور داشتند. به هر حال در آن زمان کسي نبود که کارگرداني کند و اصلا بداند از کجا بايد شروع کند، بنابراين ترجيح دادم تا مدتي پشت دوربين باشم و کارگرداني کنم.

پس چرا طي اين سال ها سراغ کارگرداني نرفتيد، با توجه به اين که تجربه هاي خوبي را هم در اين زمينه کسب کرده ايد؟
از سال 69 به اين طرف ديگر در اين زمينه کاري انجام ندادم ، چرا که مسوولان آن زمان روي خوش به من نشان نمي دادند و از همه طرح هايم ايراد مي گرفتند که از اين نظر بسيار دلزده شده بودم ، بنابراين از ايران رفتم تا کمي از اين دغدغه ها نجات پيدا کنم. سال 80 بود که مجدد به ايران بازگشتم و حالا بشدت دوست دارم بازي کنم ، چون در تمامي اين سال ها دلتنگ حرفه ام بودم.

براي کارگردان بازي مي کنيد يا اجازه مي دهيد کارگردان از شما بازي بگيرد؟
سعي مي کنم قانون و روال کار را رعايت کنم. به اين معنا که خودم را به کارگردان مي سپارم ؛ چون من به عنوان بازيگر به او اعتماد کرده ام.

پس چگونه از خلاقيت تان در برابر نقش استفاده مي کنيد؟
اگر کارگردان اين اجازه را به من بدهد حتما از آن استفاده خواهم کرد وگرنه طبق روال کار پيش خواهم رفت.

روش کدام يک از کارگرداناني که تا امروز با آنها کار کرده ايد، نزديک به شيوه هاي خودتان در کارگرداني بوده است؟
محمدرضا ورزي کارگرداني است که شيوه اش به کارگرداني خودم نزديک بوده است. جالب اينجاست که خود من هم وقتي اميرکبير را مي ساختم ، دقيقا همين شرايط سني و هنري را داشتم. بنابراين او من را به ياد جواني ام مي اندازد.

در خصوص روش هايي که براي رسيدن به يک نقش داريد، بگوييد.
اين مساله دو جنبه دارد. اگر نقش تاريخي باشد، سعي مي کنم اطلاعات لازم را کسب کنم ، نقش هايي مانند اميرکبير، ستارخان و... اگر هم تاريخي نباشد که به متن و راهنمايي هاي کارگردان بسنده مي کنم.

اساسا فکر مي کنيد چقدر مي شود به روايت هاي تاريخي اعتبار کرد؟
اگر اسناد وجود داشته باشد، قطعا مي شود به آنها مراجعه و اطلاعات لازم را از آنها استخراج کرد و اگر هم در مورد کسي يا چيزي اسناد خاصي وجود نداشته باشد، مي توان به متن و خلاقيت ذهني اعتماد کرد. مثلا اسناد در خصوص زمان سلجوقيان يا مغول ها بسيار کم است. بنابراين بازيگر بايد از خصوصيات خودش هم در ارائه نقش کمک بگيرد.

لحظه خاص بازيگري شما؟
به نظرم در يک لحظه پيدا مي شود، اما يک عمر مي توان از آن بهره گرفت.

اين لحظه خاص را در کدام کارتان احساس کرده ايد؟
در سريال هاي سلطان صاحبقران به کارگرداني علي حاتمي. در اين سريال براي اولين بار بود که يک نقش پررنگ و کاملا حرفه اي را تجربه مي کردم. نقش ميرزا رضاي کرماني را داشتم که بسيار هم نقش سختي بود. مثلا در يک سکانس 20 خط ديالوگ را پشت سر هم مي گفتم. در يکي از سکانس ها وقتي درباره زن و بچه ام حرف مي زدم ، مجبور بودم گريه کنم ، در صورتي که در آن زمان هنوز ازدواج هم نکرده بودم. آن گريه و آن حس آنجا در يک لحظه براي من به وجود آمد که بسيار هم شيرين و جذاب بود.

شيفته کداميک از شخصيت هاي تاريخي هستيد؟
چنگيزخان مغول را دوست دارم ، به دليل هيبتي که داشت و جسارت نادرشاه را مي پسندم ، به دليل اين که 18 سال در چادر مي خوابيده ، براي اين که از مرز و بوم ايران محافظت کند.

و اما از نقش ملک الشعراي بهار در سريال شهريار بگوييد.
ملک الشعرا يکي از شاعراني است که در زندگي شهريار نقش داشته است. در کنار او زندگي شاعران ديگري از جمله نيما يوشيج و ايرج ميرزا هم روايت مي شود. به جرات مي توانم بگويم بازي در اين نقش تجربه خاص و متفاوتي طي ساليان حضورم در عرصه هنر بوده است.

اولين بار است که نقش يک شاعر را ايفا مي کنيد؟
بله. همين برايم تازگي خاصي داشت.

نقش ملک الشعرا چه ويژگي خاصي براي شما به همراه داشت؟
ملک الشعرا تنها يک شاعر نيست ، بلکه يک آدم سياسي هم هست. در واقع بهتر است بگويم او يک شاعر سياسي است. او نماينده اقليت مجلس است. اقليت گروهي که با حکومت رضاشاه در مخالفت بودند.

چقدر با اشعار بهار از قبل آشنا بوديد؟
نسبت به اشعار او آگاهي چنداني نداشتم اما به واسطه اين نقش توانستم با اشعارش بهتر آشنا شوم و لذت بيشتري ببرم.

تا به حال کمتر در تلويزيون کاري در خصوص زندگي و شخصيت هاي شعرا ساخته شده است. فکر مي کنيد روايت زندگي اين افراد چقدر براي مخاطب امروز جذاب است؟
دقيقا حق با شماست ، کارهاي کمتري در اين باره ساخته شده است در صورتي که ما شعراي بسيار داريم که زندگي هر کدام از آنها جذابيت هاي خاص خودش را دارد مثل مولانا، فردوسي و سعدي اما متاسفانه ما هنوز کاري در اين زمينه انجام نداده ايم که اميدوارم بزودي با کارهاي بيشتري از اين دست روبه رو شويم و مطمئن باشيد ماندگار هم خواهند بود و مخاطب هم استقبال خواهد کرد؛ چرا که شعرا افراد بسيار دوست داشتني اي هستند و شعر از زندگي ما جدا نيست ، همان طور که تاريخ جدا نيست.

شهريار را تا چه حد مي شناختيد؟
خيلي زياد. با اشعار او از زمان دبستان و دبيرستان آشنا شدم.
شعر حيدربابا و مادر او حال هواي خاصي را به من مي بخشيد. با اين که زبان آذري نمي دانم ، اما خيلي از خواندن و يا شنيدن آنها لذت مي بردم.

از کارگرداني کمال تبريزي تا چه حد لذت برديد؟
براي اولين بار بود که با کمال تبريزي کار مي کردم.
ايشان ويژگي خاصي دارد، سعي مي کند شرايط آرامي را در پشت صحنه به وجود آورد. جالب است بدانيد براي اولين بار بود که با يک بازيگردان روبه رو مي شدم. پيام دهکردي در اين کار به عنوان بازيگردان حضور داشت و راهنمايي هاي لازم را به بازيگران مي کرد.

وجود بازيگردان در کارها چقدر خوب يا بد است؟
خيلي خوب است ، به نظرم حتي يک نوع ضرورت محسوب مي شود.

به مجموعه شهريار در پرونده هنري تان چگونه نگاه مي کنيد؟
در نقطه خوبي قرار گرفته است. مطمئنا برايم شيرين است.

پس همان طور که سريال اميرکبير براي ما پرخاطره بوده است ، براي خودتان هم بوده است؟
بله. بشدت. حتي باور کنيد خيلي ها هنوز هم اسم خودم را نمي دانند و اميرکبير صدايم مي کنند.

از آخرين کارتان که تصويربرداري آن تمام شده است ، بگوييد.
اخيرا در يک تله فيلم به نام دهخدا بازي کرده ام که در آن نقش دهخدا را هم به عهده داشته ام. کارگردان اين تله فيلم را محمدرضا ورزي به عهده داشته است.

باز هم يک نقش تاريخي؟
بله. در ابتدا گفتم من از تاريخ جدا نيستم و بازي شخصيت هاي تاريخي همواره برايم جذاب است.

فکر مي کنيد توانستيد دهخدا و ويژگي هاي شخصي او را به نمايش بگذاريد و نشان دهيد؟
اميدوارم اين اتفاق افتاده باشد، چرا که همه سعي ام را کردم. البته اين دغدغه همه عوامل بود.

در آينده چه کاري را از شما خواهيم ديد؟
در سريال فتانه به کارگرداني جواد اردکاني يک نقش خاصي را ايفا کرده ام که بخشي از آن هم در لبنان و دبي تصويربرداري شده است.

چرا خاص بود؟
چون اولين بار بود که يک نقش منفي را بازي مي کردم. در اين کار نقش يک جاسوس را به عهده دارم ؛ جاسوسي که هيچ کس نمي تواند به او شک کند. در واقع ريزه کاري هاي خاصي دارد.

اتمام مصاحبه با شما...
روزها گر رفت گو رو باک نيست تو بمان اي آن که چون تو پاک نيست.

جام جم

Fiona Liebe
30-12-2007, 02:12
گفت‌و‌گويي با گلشيفته فراهاني

http://www.cinemaema.com/parameters/cinemaema/images/news/golshifteh21198406361big.jpg


تو اين دنيا به حرف كي گوش ‌مي‌كني؟
حرف طبيعت.

با گل‌ها رابطه‌ات خوبه؟
هميشه قربون صدقه‌ي گل‌ها مي‌رم.

تو قبلاً رودخونه نبودي؟
رودخونه بزرگترين معلم زندگي منه.

چرا اين‌قدر خوب بازي مي‌كني؟
خيلي باور مي‌كنم.

كي باور مي‌كني؟
اوجش زماني‌ست كه در حال بازي هستم‌. يعني بوق دوربين را مي‌شنوم.

الآن يه سناريو به تو پيشنهاد كرده‌ن و شب مي‌بري خونه و مي‌خوني. تا شروع فيلمبرداري چه بر سر تو و سناريو مياد؟
يك بار بيشتر نمي‌خونم ولي اگه خيلي خوشم بياد باهاش زندگي مي‌كنم.

ملاك انتخابت چيه؟
حرفيست كه فيلمنامه مي‌زنه.

عوامل سازنده رو به فيلمنامه سنجاق مي‌كني؟
بله به ويژه فيلمبردار خيلي برام مهمه.

حالا فيلم را قبول كردي، باهاش چيكار مي‌‌كني؟ از اول تعريف كن.
بستگي داره. اگر فيلمنامه‌اي باشد كه تمام جزئيات آن را پذيرفته باشم، مثل يك گلادياتور براي شهيد شدن به ميدان جنگ مي‌رم. ولي اگر نپذيرفته باشم، همانند آدمي هستم كه پشت صحنه‌ي جنگ يك ذره لباسهاش رو سوهان مي‌‌زنه ، سؤال مي‌كنه كمربندش سفته يا نه، بعد كه شرايط آماده شد به ميدان جنگ مي‌رم.

چند سالته؟
24 سال.

اين‌ها را از كجا ياد گرفتي؟ پدر و مادرت كه آرتيست‌هاي درجه‌ي يكي هستند به تو كمك كردند؟
- به هر حال زندگي در آن خانواده من را ساخته.

اگر يك سناريو را دوست نداشته باشي و قرار باشد كار كني چه بلايي سرت مياد؟
خيلي بهم بد مي‌گذره. مثل يك مادري كه مي‌دونه بچه‌ي ناقص داره ولي به هر حال اون را به دنيا مي‌آره و پاشم مي‌ايسته، من هم پاي بچه‌ي ناقصم مي‌ايستم. بهزيستي نمي‌ذارمش ولي خوب خيلي خوش ‌مي‌‌گذره.

گريه‌ام انداختي... قيل از اينكه كليد بزنن تمرين مي‌كني؟
معمولاً، من هميشه دوست دارم پارتينرم را جلوم ببينم. ولي تمامي اوقات كه پارتينرم را دوست ندارم به ديوار نگاه مي‌كنم. چون حسي كه به من مي‌ده اشتباهه و من ترجيح مي‌دم در تخيل خودم آدمي را كه حس درس مي‌ده به جاي او بذارم، ولي من بيشتر اوقات شانس اين را دارم كه بهترين پارتينر‌هاي دنيا را داشته باشم.

اين رابطه‌ بعد از كار تمام ميشه؟
اكثراً بله. ولي زمان درخت گلابي خيلي اذيت شدم.

چه خوب شد اين رو گفتي. الآن كه از درخت گلابي دور شدي ، چه حسي داري وقتي بهش نگاه مي‌كني؟
خيلي فكر مي‌كنم از آن اتفاقاتي است كه يك بار در زندگي هر آدم پيش مي‌آد كه بتونه اينقدر راحت خودش رو بازي كنه .

چند سالت بود؟
14 سال.

خوب معمولاً وقتي كار‌ مي‌كني، زندگي‌ات چه جوريه؟
تعطيله. بستگي به حال و هواي كار داره يعني من وقتي كار غمگين بازي مي‌كنم خيلي زندگي‌ام غمگينه و وقتي كار شاد بازي مي‌كنم خيلي شادم.

وقتي نقشي را بازي مي‌كني، موسيقي‌هايي كه گوش مي‌كني و كتابه‌ا‌يي كه مي‌خوني و معاشرتي كه در كل جهان داري متناسب با آن نقش است؟
معمولاً وقتي كار مي‌كنم كتاب نمي‌خونم چون كتاب من رو با خودش مي‌بره و سوار ميشه ‌به كاري كه مي‌كنم و در روابط بين آدم‌هاي آْن كار هم خيلي درگير مي‌شم. وقتي در سنتوري كم‌كم عاشق علي مي‌شم توي كار واقعاً عاشق او هستم.

شب‌ها با رؤياي كاري كه مي‌كني مي‌خوابي؟
وقتي كار مي‌كنم زني هستم كه حتي خوابش هم مال خودش نيست و تمام شب حرف كار فردا را مي‌زنم.

شعر زياد مي‌خوني؟
نه ولي همه چيز را شعر مي‌بينم. زندگي‌ام شعره.

خودت رو هم شعر كردي...گلشيفته‌جان جوان‌هاي زيادي هستند كه تو را مي‌خوانند و حالا مي‌خواهند بازيگر بشوند تو چه كمكي مي توني به اون‌ها بكني؟
بزرگترين كمكم اينه كه بگم اين حرفه را درست بشناسن .

چه جوري؟
ميشه خواند و تئاتر كار كرد چون تئاتر يك كلاس براي بازيگر شدنه.

من يك جوان شهرستاني غريب هستم، چه كنم كه يك گروهي به من اجازه بدهند باهاشون كار كنم؟
يك سري آدم بشن، با هم كار كنن، بنويسن، برن توي خيابون اجرا كنند، كسي كه عاشق بازيگري باشه اين كار را مي‌كنه.

تو تئاتر كار مي‌كني؟
در بچگي در جشنواره‌ي عروسكي كار كردم و بعد هم يك تئاتر در دوازده سالگي با پدرم براي بيماران هموفيلي و همين‌طور مريم و مردآويج را با پدرم كار كردم.

دانشگاه رفتي؟
بله، ولي ول كردم .

چه رشته‌اي؟
موسيقي. حالا چطور شد؛ من داشتم مي رفتم اتريش كه سوليست بشم. هفته‌ي آخر با بليط و خونه‌ي اجاره شده در وين، گفتم من نمي‌خوام برم. احساس كردم اين چيزي نيست كه من از زندگي‌ام مي‌خوام.

زماني كه موسيقي مي‌خوندي، مي‌خواستي نوازنده‌ي درجه‌ي يكي بشي؟
بله، ولي كاملاًٌ اشتباه بود، چون من زماني كه هنرستان مي‌رفتم ملودي‌هاي باخ و موتزارت رو مي‌زدم ولي متاليكا گوش مي‌كردم.

ديروز با آريا عظيمي‌نژاد عزيزم صحبت مي‌كردم و گفتم ما بين شجريان و محمد اصفهاني و شوپن و چايكوفسكي و حتي گاهي بين جواد يساري و لئونارد كوهن مونديم. اين خصوصيات موسيقيايي ماست. در فيلم "ميم مثل مادر" ويلون را خيلي درست و خوب مي‌زدي. قبلاً ساز زهي زده بودي؟
من از 4 سال‌گي پيانو مي‌زدم و معلم‌هاي مختلفي داشتم كه مهمترينش سروش دهبستي بود. روي من يك سرمايه‌گذاري فرهنگي شده بود كه يك پيانيست بزرگ بشم و از 12 سالگي در هنرستان موسيقي تحصيل مي‌كردم. هنرستان خيلي سطح بالا بود و ما از هر نظر پخته و عالي بوديم. در همان جا با ساز‌هاي مختلف آشنا شدم و در فيلم هم مدام به آقاي ملاقلي‌پور مي‌گفتم كه شما هم اگر نخواين كه دقيق ويولن بزنم من مي‌خوام. چون دوستان من اين فيلم را مي‌بينند و مي‌گويند خاك بر سرت تو كه هنرستاني بودي چرا اينجوري زدي.

رغبت آهنگسازي هم داري؟
بله، بيشتر در تنظيم استعداد دارم، در ملودي كمتر. يك آهنگ دارم كه شعرش مال برادرمه ولي بقيه‌ي كار‌ها را خودم انجام داده‌م. اينجوريه:
ره رو شهر تاريك گربه كجايي
نزديك راه باريك سوي رهايي
اين‌ها دو تا گربه هستند كه با هم سؤال و جواب مي‌كنند ساكسيفون هم داره..
قرص ماه توي چشات خوابيده ‌آروم
دوست دارم يك لحظه باز بشيني پهلوم.

من خيلي وقت پيش به اين نتيجه رسيدم كه ما به دنيا اومديم تا فرشته بشيم. و فرشته شدن هم مثل تمام كارهاي ديگه احتياج به مشق كردن داره تو نمي‌خواي فرشته بشي؟
به نظر من فرشته ها بدبختن چون نمي‌تونن كار بد بكنن. ولي به نظر من اين‌كه آدم بتونه كار بد بكنه و نكنه، يك گل مي‌شه كه تنها رسالتش تو اين دنيا اينه‌كه زيبا باشه.

به مرگ زياد فكر مي‌كني؟
به طور غير معمول از كودكي و بعد از آن هم مرگ ملاقلي‌پور من را تكان داد .

مرگ باعث مي‌شه كه ما عميق بشيم. خيلي آموزنده ‌است و چيز‌هاي خوبي به ما ياد مي‌ده. گفتي ملاقلي‌پور را دوست داشتي، چرا؟
يك وجه مشترك بين ما بود كه در عين حال كه دور و برمان شلوغ بود، خيلي تنها بوديم.

ملاقلي‌پور آدم غمگيني بود، دائم مي‌خنديد ولي پشت تمام اين‌ها يك اندوه وجود داشت، احساس غبن و از دست دادن در او لبريز بود. چه چيزهايي به تو ياد داد؟
بزرگترين خصوصيت او اين بود كه با درد انسان‌هاي ديگر درد مي‌كشيد و يك بار در رستوراني در كيش به پسر نابينايي بر‌خورده بود كه آواز مي‌خواند و براي ملاقلي‌پور نامه نوشته بود كه من هميشه دوست دارم در فيلمي آواز بخوانم. بعد در "ميم مثل مادر" آمد و خواند يا دختري را در خيابان با ويلچر ديده بود گفت اين بركت فيلم ماست كه نقش دختر جمشيد هاشم‌پور را بازي كرد. آن دختر هيچوقت حرف نمي‌زد و بعد از آن فيلم شروع به حرف‌زدن كرد.

او هم متقابلاً تو را دوست داشت؟
اوايل نه‌، كمي با نظرات من جنگ داشت ولي بعد كه من دستم را زدم توي شيشه...

مگه توي ميزان سن نبود؟
نه. قرار بود با كپسول بزنم .

چرا با كپسول نزدي؟اصلاً مگر فيلمبردار پيچ تيلت و پن را نبسته بود؟
دست خودم نبود به فيلمبردار هم ندا داده بودم كه يك اتفاقي مي‌افتد ولي نمي‌دونستم چي.

در حوزه‌ي كار بازيگري دو راه وجود دارد كه به نقشت برسي؛ يا تكنيكال يا غريزي. تو خيلي غريزي هستي و به نظرم اگر قرار باشد اتللو را بازي كني بايد هر شب يك دزدمونا را خفه كني!
خفه نمي‌كنم ولي به اندازه‌ي اتللو پير مي‌شوم. موهاي من در "ميم مثل مادر" سفيد شد و من صداي سفيد شدن موهايم را شنيدم. يك بار دست من در صحنه‌اي كه بچه‌را دارم مي‌اندازم‌، يكهو سياه شد و من بيهوش شدم. من توي سياهي بودم و فقط صداي ملاقلي‌پور بود كه مي‌گفت: گلي جان دخترم! درد‌هات رو بده به من ! درد‌هات رو بده به من ! من انگار ته چاه بودم و دائم چنگ مي‌انداختم به صداي او تا از چاهي كه در آن سقوط كرده بودم بيرون بيام.

گلشيفته همين الآن دلت مي‌خواد تو اين چكه‌ي آخر مصاحبه چه چيزهايي بگي؟يا يه جور ديگه بگم الآن در اين صفحه يك جايي داري براي محاكات.
من خيلي ناراحتم كه طبيعت ايران اين‌طور شده. نمي‌دونم چرا نبايد در مدرسه‌ها درس محيط زيست داشته باشيم كه بچه‌ها بدونن آيا پلاستيك در طبيعت مي‌مونه؟ چطور بچه‌ها مي‌تونن توي كوير يا سر آب گنجشك‌ها را بكشند. گنجشك آبي، زرد و... چرا خاك را پاس نمي‌داريم ما كه هميشه مقدس‌ترين جا‌ها برامون كنار آب بوده، زمين بوده، زمين مادر بوده و الآن هيچي نيست. من مي‌گم آدميان از بين برن مهم نيست، هنر 20 سال عقب بمونه مهم نيست، ولي ببر مازندران را كي دوباره درست مي‌كنه؟ اگر نسل گوزن زرد كه مخصوص ايرانه از بين بره كي دوباره آن را به وجود مي‌آره‌؟ درخت‌هاي پانصد ساله‌ي شمال را كه قطع مي‌كنند چه جوري جبران مي‌شه. من بايد كاري كنم كه چيزهايي را كه داره از بين مي‌ره و من عاشقشون هستم، حفظ كنم.
=======
سینمای ما

Fiona Liebe
31-12-2007, 11:46
زياد ديده شدن خوب نيست


http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/posc/8610/08-2-1006-as.jpg


الهام حميدي – بازيگر سريال «مسافري از هند» و فيلم سينمايي «خيلي دور، خيلي نزديك» - به خاطر بازي حسي و قوي‌اي كه در «زير تيغ» داشت، براي همه چهره شناخته‌شده‌اي است.

چهره معصوم و مثبتش باعث شده اكثرا نقش‌هايي با اين ويژگي‌ها به او پيشنهاد شود. اگر سري به سينماها بزنيد، اين بار او را در فيلمي از پوران درخشنده مي‌بينيد. گفت‌وگوي ما با او را درباره «بچه‌هاي ابدي» و بازيگري بخوانيد.



آيا در زندگي واقعي‌تان با بچه‌هايي كه سندرم دان دارند، برخورد داشته‌ايد؟ چقدر برداشت‌تان از روي فيلمنامه بود؟



برخورد خاصي نداشتم. راستش سعي هم نكرده بودم كه از نزديك با آنها ارتباط داشته باشم. خيلي از ما فكر مي‌كنيم بايد از آنها دوري كنيم. وقتي فيلمنامه را خواندم، ديدم موقعيت خوبي است كه با دنيا و خلق و خوي اين بچه‌ها آشنا شوم. آن قدر دوست داشتني و مهربان و پاك و زلال هستند كه از بچه‌هاي عادي هم راحت‌تر مي‌شود با آنها ارتباط برقرار كرد؛ به‌خصوص علي چون پدر و مادرش خيلي روي تربيت او كار كرده بودند؛ از نظر ادب و شخصيت فوق‌العاده است. با اينكه بعضي چيزها را بعد از چندين بار تكرار متوجه مي‌شود ولي گاهي شك مي‌كردم كه او ناتواني ذهني دارد. «بچه‌هاي ابدي» براي من تجربه خوبي بود و از اينكه توانستم اين چيزها را بفهمم، خوشحالم.



چقدر سينماي پوران درخشنده را مي‌شناختيد؟



به هر حال، خانم درخشنده هميشه مسائل و مشكلات و ناهنجاري‌هاي اجتماعي را در فيلم‌هايشان نشان مي‌دهند. «بچه‌هاي ابدي» هم موضوع بكري داشت كه قبلا فيلمسازي سراغش نرفته بود. فيلم‌هايش هميشه برايم جذابيت خاصي داشت. وقتي «پرنده كوچك خوشبختي» اكران شد، سن كمي داشتم. چندين بار اين فيلم را ديدم. يك بار از طرف مدرسه به سينما رفتيم و يك بار هم با خانواده‌ام؛ هر وقت هم كه از تلويزيون پخش مي‌شد، مثل بار اول مي‌ديدمش. پوران درخشنده ناهنجاري‌ها را طوري نشان مي‌دهد كه براي همه قابل‌لمس است.



همان زمان بچگي فكر مي‌كرديد روزي در فيلمي از پوران درخشنده بازي كنيد؟



فكرش را نمي‌كردم اما همان موقع هم كارهاي هنري و بازيگري را دوست داشتم.



8-7 ماهي است كه سركار تازه‌اي نرفته‌ايد. اين سختگيري‌ها براي چيست؟ از فراموش شدن نمي‌ترسيد؟



در حال حاضر، «بچه‌هاي ابدي» اكران است، «محيا» - به كارگرداني اكبر خواجويي – را در جشنواره فجر دارم، سريال «شهريار» هم كه پخش مي‌شود. به نظرم زياد ديده شدن هم خوب نيست؛ بايد خوب ديده بشوم. هنوز «زير تيغ» از ذهن مردم پاك نشده. دلم مي‌خواهد در كاري بازي كنم كه با محتوا و ارزشمند باشد و وقتي خودم كار را مي‌بينم، بگويم «خدا را شكر، نتيجه كار خوب شده»؛ البته حرفه ما بازيگري است و بايد به قول شما كار كنيم تا ديده بشويم. وسواس بيش از حد باعث مي‌شود فراموش شويم.



چقدر براي نقش‌هايتان تحقيق مي‌كنيد؟



هر وقت نقشي به من پيشنهاد مي‌شود، حتما درباره‌اش تحقيق مي‌كنم. مثلا نقشم در زير تيغ خيلي خاص بود؛ از لحاظ حسي واقعا سخت بود كه نقش دختري را بازي كنم كه دچار يك چالش دروني شده. با كمك آقاي هنرمند توانستم به نقش نزديك شوم. ولي اولش وقتي نقش را خواندم، خيلي استرس داشتم كه آيا مي‌توانم از عهده اين نقش برآيم؟!



اصلا چطور شد كه در سريال زير تيغ - با آن قصه تلخش – بازي كرديد؟



زير تيغ قصه جذابي داشت؛ پر از ستاره‌هاي سينمايي بود كه كمتر در تلويزيون بازي كرده بودند. محمدرضا هنرمند هم كارگردان كاربلد و شناخته‌شده‌اي است؛ حتي براي خودم جذاب بود كه در كنار پرويز پرستويي، فاطمه معتمدآريا و آتيلا پسياني بازي كنم. مطمئن بودم وقتي اولين تبليغ اين سريال پخش شود، همه ميخكوب مي‌شوند، همين هم شد؛ البته همان موقع هم به آقاي هنرمند مي‌گفتم «اين همه گريه و غم چرا؟ بيننده چه گناهي كرده؟» اما ديدم كه داستان قوي همه اينها را كمرنگ مي‌كند. قرار نيست همه‌اش سريال‌هاي شاد ببينيم.



مي‌خواهيد بازيگر سينمايي باشيد يا تلويزيوني؟



فرقي نمي‌كند. اين طور نيست كه بگويم اصلا كار تلويزيوني قبول نمي‌كنم. برايم ملاك فيلمنامه خوب است؛ هر دو را در كنار هم دوست دارم.



در سريال «حضرت يوسف(ع)» هم بازي داريد، چطور براي اين كار انتخاب شديد؟



كارهاي تاريخي را خيلي دوست دارم. به نظرم ارزش خاص خودش را دارد؛ با آن لباس‌ها و گريم‌هاي خاص. بدون ترديد پيشنهاد را پذيرفتم. وقتي هم كه فيلمنامه را خواندم و فضا را ديدم مطمئن شدم سريال جذابي مي‌شود؛ يكي از قصه‌هاي قرآني كه داستان عاشقانه‌‌اي هم دارد.



نقش شما در اين سريال چيست؟



من نقش «آثنات» -همسر حضرت يوسف– را بازي مي‌كنم و زماني وارد قصه مي‌شوم كه او عزيز مصر شده.

همشهری

Fiona Liebe
07-01-2008, 11:12
اين مصاحبه در تاريخ بيست و سوم آذر ماه در هتل هماي مشهد انجام شده و سه روز بعد در روزنامه خراسان منعکس شده است ... "ترانه عليدوستي" باز هم جايزه گرفت البته اين بار در جشنواره فيلم كوثر. او با فيلم «من ترانه پانزده سال دارم»، ديپلم افتخار بهترين بازيگر نقش زن را از اين جشنواره دريافت كرد. «ترانه» بازيگر عجيب و غريبي است. بازيگري كه با نخستين فيلمش -من ترانه پانزده سال دارم- گوي سبقت را از ديگران ربود و سيمرغ بلورين بهترين بازيگري جشنواره فيلم فجر را از آن خود كرد. عليدوستي يك ركورد ديگر نيز از خودش به جا گذاشته است. او براي فيلم اول تا سومش، «من ترانه...»، «شهر زيبا» و «چهارشنبه سوري»، سه بار نامزد دريافت جايزه بهترين بازيگر زن از جشنواره فيلم فجر شده است. آن چه مي خوانيد نتيجه گفت وگوي يك ساعته ما با بازيگر 24 ساله اي است كه با هر نقش آفريني اش، سينمادوستان را نسبت به حضور استعدادي درخشان در آينده بازيگري سينماي ايران، اميدوار كرده است.
=======================================

http://www.cinemaema.com/images/Picture/taranehalidosti.gif


خانم عليدوستي! باز هم با فيلم «من ترانه پانزده سال دارم» در جشنواره اي ديگر درخشيديد. اگر موافق هستيد، گفت وگو را با صحبت هاي شما درباره اين فيلم آغاز كنيم.
- «من ترانه پانزده سال دارم» نخستين و تعيين كننده ترين فيلم من است. نه به اين معنا كه بهترين آن ها بوده و آن را، بيشتر از بقيه دوست داشته باشم. نقش «ترانه» بارها در فيلم هاي بعدي و آينده كاري ام به من كمك كرده است.

واكنش خانواده شما به هنگام انتخاب اين نقش چه بود؟
- آن ها مخالف بودند. مي گفتند: «تازه دوره بازيگري را شروع كرده اي. مي روي يك بازي نپخته مي كني و كنار مي روي؛ ديگر هم شانسي براي بازي نخواهي داشت.» واقعا «ترانه» نقشي نبود، كه بشود با سهل انگاري آن را ايفا و در آن كم فروشي كرد.

شما با نخستين فيلمتان، سيمرغ بلورين بهترين بازيگر را گرفتيد. اين سيمرغ چه تاثيري بر مسير حرفه اي شما گذاشت؟
- خيلي خوشحال شدم. اما اگر جايزه نمي گرفتم، باز هم همين فيلم ها را بازي مي كردم. يعني همين روند را پيش مي گرفتم.

چندي پيش در خراسان چند ديالوگ از فيلم اول شما را در رديف ديالوگ هاي ماندگار تاريخ سينما گنجانديم. يكي اش آن جايي است كه ترانه مي گويد: «خدايا وقتي خودت همه چيز رو مي دوني كه من نبايد بترسم» خودتان كدام ديالوگ از اين فيلم را مي پسنديد؟
- اين ديالوگ را من خودم نوشته ام. اگر باور نداريد، مي توانيد از آقاي «رسول صدرعاملي» (كارگردان فيلم) بپرسيد. ايشان از من پرسيدند: «تو شب ها دعا مي كني؟» گفتم: «بله». گفت: «فرض كن دختري است كه مشكلاتي دارد و مي خواهد دعا كند. براي من بنويس كه چه چيزهايي مي گويد.» من هم آن جملات را نوشتم كه به عنوان ديالوگ اصلي فيلم انتخاب شد. از فيلم «من ترانه...» يك ديالوگ ديگر را هم خيلي دوست دارم. آن جا كه پدر «ترانه» به او مي گويد: «دخترم هر اشتباهي يك تاواني دارد. تاوانش را بايد بپردازي تا جبران شود.»

برخي منتقدان هر سه نقش شما در فيلم هاي اول تا سومتان را تا حدودي شبيه به هم دانسته اند. چون هر سه شخصيت متعلق به طبقه محروم جامعه هستند.
- من فكر مي كنم اين دسته بندي اشتباه است. به صرف اين كه سه نقش من از يك طبقه اجتماعي بوده اند، نمي توان آن ها را شبيه هم دانست. هر كدام از اين سه نقش، آدم هاي متفاوتي هستند. اگر فقط قضاوتمان در مورد نقش به طبقه اجتماعي او محدود شود و عادت كنيم آدم ها را بدين شكل دسته بندي كنيم، زندگي از نقش گرفته مي شود. من اين نقد و نظر را نمي پذيرم. اصلا براي من مثل اين مي ماند كه يك نقش كاملا متفاوت، در يك فيلم كمدي بازي كنم و اين حرف رابه من بزنند. تفاوت «فيروزه» شهر زيبا (اصغر فرهادي) با «ترانه» در اين است كه او يك شخصيت تلخ وله شده است. روحي «چهارشنبه سوري» (اصغر فرهادي) هم بسيار معصوم تر و شادتر از «ترانه» است. يعني خودش با خودش خيلي خوب كنار مي آيد.

تعبير بدبينانه اش اين است كه «روحي» به زندگي فقيرانه اش رضايت داده و فيلم « چهارشنبه سوري » فقر را ترويج مي كند.
-نه، آن فيلم جزئيات و حرف هاي زيادي براي گفتن داشت. ساده انگاري است كه پيام آن فيلم را، اين طور تفسير كنيم. من آقاي فرهادي را مي شناسم و مي دانم منظورش اين نبوده است. در فيلم قرار است يك دختر در آستانه ازدواج، كه خيلي به زناشويي هم خوشبين است، به اين موضوع شك كند.

وجه تمايز «روحي» با ديگر شخصيت هايتان باهوش بودن او بود. اين طور نيست؟
- من اسمش را مي گذارم فضولي (مي خندد). من در نقش «روحي» خيلي فضول بودم.

يعني مي خواهيد بگوييد كارهايش از روي بدجنسي نبود؟
- نه. به هيچ وجه. اصلا كارهايش، خيلي بچه گانه تر از اين حرف ها بود. او نمي دانست دارد چه مشكل جدي ايجاد مي كند. اين فضولي صرفا برايش يك كنجكاوي بود كه البته از عواقبش آگاه نبود.

اصلي ترين صفتي كه در مورد شما به كار مي برند، صفت گزيده كاري است .قبول داريد كه در انتخاب هايتان خيلي سخت گيري مي كنيد؟
-بله، قبول دارم. اما اصلا خوشحال نيستم. من در طول شش سال فقط 5 فيلم بازي كرده ام، كه 2تايش در حال توليد است. دوست داشتم به جاي 5 فيلم، 25 فيلم بازي مي كردم اما در بين پيشنهادها، فقط همين ها را توانستم انتخاب كنم. البته راستش را بخواهيد خيلي وقت ها، فيلم نامه هاي خوبي هم پيشنهاد شده است كه متاسفانه در آن مقطع نتوانستم بازي كنم. اگرچه بيشتر اين فيلم نامه ها من را راضي نكرده اند. به هر حال من بازيگري هستم كه مي توانم يك سال در خانه بنشينم و بدون نگراني نسبت به آينده كاري ام، پيشنهادها را رد كنم. شايد به اين دليل كه خيلي به خودم اطمينان دارم.

شنيده ام از طريق خواندن كتاب به نقش هايتان نزديك مي شويد.
- كتاب خواندن بيشتر از تماشاي فيلم به من كمك مي كند. رمان و ادبيات داستاني، قوه تحليل شخصيت را تقويت مي كنند. به كمك اين تحليل مي شود با كمترين المان هاي موجود و اطلاعات محدود فيلم نامه، به چيزهاي خيلي مهمي در شخصيت پردازي دست پيدا كرد. داستان خواني مغز را پرورش مي دهد و موجب پيدا كردن كدها مي شود. من هميشه كتاب مي خوانم و اين قضيه ربطي به كارم ندارد. چون از بچگي و پيش از بازيگري هم كتاب مي خواندم.

در حال حاضر مشغول خواندن چه كتاب هايي هستيد؟
- نمي توانم بگويم. بعضي وقت ها، روزي يك كتاب را تمام مي كنم. ادبيات معاصر ايران را دوست دارم. آخرين كارهايي كه خواندم، كتاب هاي خانم «گلي ترقي» بود. الان مشغول خواندن رمان هاي خارجي هستم. خودم هم چند داستان خارجي را در دست ترجمه دارم كه به زودي منتشر مي شوند.
فكر مي كنيد تصوير ارائه شده از زن در فيلم هاي كارگردان هاي زن واقعي تر است يا كارگردان هاي مرد؟
- من به قضيه اين جوري نگاه نمي كنم و نمي توانم به شما پاسخ دقيقي بدهم. به نظر من ما يا نگاه انساني به زن و مرد داريم يا نداريم. من فيلم هايي ديده ام كه كارگردانشان زن بوده، اما نگاهشان به زن ناقص بوده است و برعكس فيلم هايي از آقايان ديده ام و گفته ام چقدر خوب اين مقوله را مي شناسند.
باورپذيرترين شخصيت ارائه شده از زن را در كدام فيلم مي دانيد؟
- در فيلم «نرگس» رخشان بني اعتماد شخصيتي به نام «آفاق» وجود دارد كه زن موجهي نيست. اما بسيار دوست داشتني است؛ يعني به ياد شما مي ماند. در فيلم «من ترانه...» دختري را مي بينيم كه مظهر ايستادگي و پايداري است. «ترانه» نسبت به «آفاق» خيلي اخلاقي تر است. من كاراكتر تمام زن هاي فيلم «مهمان مامان» (داريوش مهرجويي) را دوست دارم، همچنين شخصيت گلشيفته فراهاني در «اشك سرما». البته من فكر مي كنم در جشنواره كوثر كه با محوريت زن برگزار شده، جاي فيلم «شهر زيبا» خيلي خالي است. «فيروزه» در «شهرزيبا» زني است كه مثل كوه ايستاده است. كوهي كه زيرش ماسه است. اما به هر حال او ايستاده است.
مي گويند چهره شما حالتي بچه گانه دارد و براي ايفاي نقش هاي زن پر سن و سال مناسب نيست.
- نه. اين گونه نيست. شما فيلم كنعان (ماني حقيقي) را در جشنواره فجر امسال ببينيد. من در اين فيلم نقش زني مسن را بازي مي كنم. مهم اين است كه كارگردان به بازيگرش اطمينان كند. او بايد از گريم بازيگر استفاده كرده، بقيه اش را به بازيگر واگذار كند. اين موضوع بستگي زيادي به بازي بازيگر دارد. اگر بازي به اصطلاح دربيايد مخاطب نقش را با هر چهره اي باور مي كند. من از شما مي خواهم «كنعان» را ببينيد آن گاه قضاوت كنيد بازي من خوب از آب درآمده است يا نه.
اين نقش شباهتي با كارهاي قبلي تان ندارد؟
- نه اين يكي را هر كارش كنيد، نمي توانيد در آن دسته بندي جا دهيد. (مي خندد). شخصيت «كنعان» نه محروم است، نه معصوم و نه كم سن و سال!
درباره ويژگي هاي فيلم هاي جديدتان صحبت كنيد.
فيلم «كنعان» شبيه به «چهارشنبه سوري» نيست. اما مي توان حال و هوايش را، با آن فيلم مقايسه كرد. داستان خط مشخصي ندارد كه برايتان تعريف كنم. «ترديد» هم فيلم دوم «واروژ كريم مسيحي» است كه پس از هفده سال از نخستين تجربه مطرح اين كارگردان -پرده آخر- ساخته شده است. «ترديد» هم همچون «پرده آخر» درباره رابطه زندگي واقعي با دنياي نمايش است. در اين فيلم با «بهرام رادان»، «محمدرضا فروتن» و گروه زيادي از بازيگران خوب سينما هم بازي هستم.
منبع : سایت سینمای ما به تقل از روزنامه خراسان

Fiona Liebe
12-01-2008, 16:09
http://www.jamejamonline.ir/images/20080111/alian.jpg


گفتگو با بهرام علیان به حضور وی در سریال حلقه سبز


جام جم : بهرام عليان ، بازيگر حرفه اي نيست ، اما نقش آسيد ميراب را در سريال «حلقه سبز» آنقدر خوب و باورپذير بازي کرد که همه پذيرفتند او استعداد بازيگري را بالقوه در خود دارد.
عليان ، متولد سال 1335 و حدود 16 سال است که در سينما و تلويزيون فعاليت مي کند، اما اگر تاکنون کمتر ديده شده به اين دليل است که بيشترين کار او به عنوان مدير توليد و تدارکات پشت دوربين بوده است.
عليان گاهي هم به عنوان بازيگر مقابل دوربين آمده و در سريال هايي چون «خانه به دوش»، «مرواريد سياه» و «ساميه» بازي کرده است.
عليان اما پيش از حضور در سينما و تلويزيون ، سال ها صحنه تئاتر را تجربه کرده و به گفته خودش حدود 150 نمايش بازي کرده است. آنها که سريال حلقه سبز و نقش برجسته آسيد ميراب را ديده اند، متوجه شده اند که عليان ، فن بيان خوبي هم دارد. همين بيان خوب مي تواند دليل اصلي فعاليت او در عرصه دوبله هم باشد. عليان عضو انجمن گويندگان جوان نيز است. با بهرام عليان به گفتگو نشستيم تا از چگونگي حضور او در سريال حلقه سبز بيشتر بدانيم.

وقتي پشت دوربين به عنوان مدير توليد يا تدارکات حضور داشتيد، با خود فکر مي کرديد اگر روزي بازيگر شويد چه مي کنيد يا از نحوه اجراي بازيگران انتقادي مي کرديد؟
به نظرم بازيگري در وجود يک فرد بايد به صورت ذاتي وجود داشته باشد؛ مثلا اکبر عبدي در دنياي بازيگري يک پديده است. او اصلا دوره آکادميک بازيگري نديده است ، اما هنگام بازي معجزه مي کند. من وقتي پشت دوربين بودم گاهي در خودم انتقادهايي به شيوه کار بازيگران مي کردم و گاهي هم به کارگردان مي گفتم که معمولا او هم قبول مي کرد؛ اما هيچ وقت به خود بازيگران مستقيم نمي گفتم. يادم است زماني که امين حيايي تازه کارش را شروع کرده بود و در سريال محمود ديني نقش کوتاهي را به عهده گرفته بود يک روز به او گفتم حيف است تو در اين گونه نقش ها بازي کني ، چون نوع کار تو با اين جور سريال ها جور نيست. خودش هم قبول داشت ، اما آن زمان درس مي خواند و بايد از يک جايي شروع مي کرد. من خيلي از بازيگران را ديده ام و با آنها کار کرده ام. براي همين مي گويم جوهر بازيگري بايد در فرد وجود داشته باشد تا او بتواندبازي کند.

چگونه شد که به سريال حلقه سبز پيوستيد و نقش آسيد ميراب را عهده دار شديد؟
از طرف يکي از دوستان به آقاي حاتمي کيا معرفي شدم. اول قرار بود نقش دربان بيمارستان را بازي کنم و نقش آسيد ميراب به کسي ديگر پيشنهاد شده بود، اما او طلب دستمزد بالايي کرده بود. وقتي آقاي حاتمي کيا مرا ديدند و با هم صحبت کرديم به دستيارش که آن زمان آقاي ذيجودي بود، گفته بودند من صورت شيريني دارم و براي نقش آسيد ميراب مناسب هستم. خلاصه قرار شد براي اين نقش از من تست بگيرند. من کمي تمرين کردم و تست دادم که خدا را شکر مورد قبول واقع شد.

وقتي از شما تست گرفتند، فيلمنامه را خوانده بوديد و مي دانستيد قصه چيست و شما چه نقشي خواهيد داشت؟
نه. فيلمنامه را نخوانده بودم ، چون وقتي از من تست گرفتند فيلمنامه تا قسمت ششم نوشته شده و هنوز کامل نشده و آسيد ميراب هنوز وارد قصه نشده بود.

بنابراين اگر حاتمي کيا هر نقشي را به شما مي داد قبول مي کرديد؟
به نظر من کارکردن با حاتمي کيا يک شانس بزرگ است. هميشه دوست داشتم روزي با او کار کنم.

وقتي از نزديک اين کارگردان را ديديد چقدر خصوصيات او به ذهنيت شما نزديک بود؟
خيلي نزديک بود. من هميشه دوست داشتم حاتمي کيا را از نزديک ببينم. همکاري با سريال حلقه سبز باعث شد هم با روحيات او آشنا شوم و هم سبک کاري او را از نزديک ببينم.

اطلاعاتي که ابتداي کار از نقش آسيد ميراب به شما دادند با آنچه بعد در فيلمنامه نوشته شد و آنچه اکنون در سريال مي بينيم ، نزديک است يا تفاوت دارد؟
تا جايي که من مي دانم آقاي حاتمي کيا راش هاي زيادي در اختيار تدوينگر خود قرار مي دهد تا دست او زمان تدوين باز باشد. زمان کار از من پلان هاي زيادي گرفته شد که اکنون در سريال ديده نمي شود؛ اما استفاده نکردن از آنچه تصويربرداري شده اما در تدوين استفاده نشده به کار آسيب نزده است.

ابتداي کار چه تعريفي از آسيد ميراب به شما دادند؟
همان طور که ابتدا گفتم فقط به من گفتند مي خواهند اين نقش را کسي بازي کند که چهره دوست داشتني داشته باشد؛ البته وقتي اين نقش به من داده شد، هنوز در ذهن آقاي حاتمي کيا هم کامل نشده بود، اما مشخص بود آسيد ميراب نقش تعيين کننده اي در قصه دارد.

در کارهاي آسيد ميراب ، طنز پنهاني وجود دارد که براي بيننده جذاب است اين را کارگردان از شما خواست يا خودتان به آن رسيديد؟
اگر افراد نابينا را از نزديک ديده و با آنها نشست و برخاست داشته باشيد، متوجه مي شويد در کلام و رفتار همه آنها طنز پنهاني وجود دارد که من آنها را ديدم و اين طنز پنهان را گرفتم و در کار اجرا کردم که البته خيلي از اين پلان ها در تدوين حذف شد. بعضي جاها فکر مي کردم من و غلام به لورل و هاردي تبديل شده ايم ، چون هم بازي ما با هم خيلي هماهنگ بود و هم ديالوگ ها را خيلي خوب با هم پاس کاري مي کرديم.

فيلمنامه که کامل شد آقاي حاتمي کيا آن را در اختيار شما گذاشتند؟
بله. من فيلمنامه را کامل خواندم. سکانس هايي را که مربوط به بازي خودم بود در آوردم و فيلمنامه را برگرداندم ، چون عادت دارم فقط درباره نقش خودم مطالعه مي کنم و به چند و چون نقش هاي ديگر کاري ندارم.

آيا در طول کار براساس فيلمنامه پيش رفتيد و ديالوگ ها را همان طور که نوشته شده بود، اجرا کرديد؟
همه چيز به صورت کامل در فيلمنامه نوشته شده بود؛ اما همه ما دستمان باز بود، که اگر پيشنهادي داريم در چارچوب مشخصي که در فيلمنامه نوشته شده بود، بيان کنيم. اگر خوب بود قبول مي کرد و اگر نمي پسنديد نمي پذيرفت.
حاتمي کيا آنقدر به بازيگران و ديگر عواملش احترام مي گذارد که مثلا اگر من ضمن کار چيزي به ذهنم مي رسيد و به او مي گفتم اين اجازه را مي داد که آن را اجرا کنم حتي اگر نمي پسنديد.

بازي به جاي افراد نابينا دشوار است (براي رسيدن به نقش) چقدر خودتان تمرين کرديد و چقدر از کمک هاي کارگردان بهره برديد؟
آقاي حاتمي کيا خيلي به من کمک کرد. من هر سوالي که داشتم از او مي پرسيدم و جواب مي گرفتم ؛ البته فکر مي کنم آسيد ميراب نابينا از فيلم ديده بان به سريال حلقه سبز رسيده است. در فيلم ديده بان يک رزمنده نابينا وجود داشت که نقش او را خود حاتمي کيا بازي مي کرد. من درکنار تمرين در طول کار تلاش مي کردم انرژي اي را که آقاي حاتمي کيا هر روز از ابتداي شروع کار به گروه تزريق مي کرد، بگيرم تا بتوانم طوري بازي کنم که قابل قبول باشد. نقش نابينا بازي کردن به اين دليل دشوار است که مردم اين گونه افراد را زياد در اطراف خود مي بينند و بازيگر، اين گونه نقش ها را طوري بايد بازي کند که باورپذير باشد و مخاطب او را بپذيرد. اين را هم بگويم اگر بازيگر نتواند در پلاني درست بازي کند و آقاي حاتمي کيا تشخيص دهد که بازيگر نمي تواند حس صحنه را آن گونه که او مي خواهد در آورد خودش مقابل بازيگر، بازي مي کند. در سکانس گلخانه اين اتفاق براي من افتاد و من آنجا متوجه شدم که حاتمي کيا کاملا مي داند که از شخصيت آسيد ميراب چه مي خواهد و دوست دارد بازيگر اين نقش چگونه بازي کند. گريم هم به من کمک زيادي کرد. گريم چشم من حدود 6 ساعت طول مي کشيد.

شما مثل بازيگراني چون حميد فرخ نژاد، سيما تيرانداز و محمد حاتمي بازيگر حرفه اي نيستيد. کار مقابل آنها دشوار نبود؟
چرا، خيلي سخت بود. با محمد حاتمي از گذشته آشنا بودم ، چون با هم تئاتر کار کرده بوديم اما من ، حميد فرخ نژاد را هيچ وقت از نزديک نديده بودم و او را نمي شناختم. وقتي او را ديدم متوجه شدم ارتباط با او خيلي سخت است. از طرفي مي دانستم که بايد هنگام بازي ارتباط دوستانه اي با او داشته باشم. با همه اينها يخ بين ما در همان سه چهار روز اول باز شد و ما خيلي زود با هم دوست شديم و او کمک خيلي زيادي در طول کار به من کرد تا جايي که اگر گفتن ديالوگ ها براي من دشوار مي شد، آنها را روي کاغذ مي نوشت و جلوي من مي گرفت تا بتوانم سريع تر و راحت تر ديالوگ هايم را بگويم.

بعد از اين همه مدت توانسته ايد از آسيدميراب جدا شويد؟
باور کنيد من هنوز هم با او زندگي مي کنم ، چون خيلي دوستش داشتم.
از همان ابتدا اين شخصيت به دلم نشست. او مهربان و باگذشت است. فحش نمي دهد، ناسزا نمي گويد و بد کسي را هم نمي خواهد. شخصيت صاف و ساده اي دارد که راحت زندگي مي کند.

به نظر خودتان چرا حاتمي کيا آسيدميراب را با پيشينه رزمنده معرفي کرد در صورتي که اين شخصيت مي توانست يک کور مادرزاد باشد يا کسي که بر اثر يک حادثه نابينا مي شود؟
بله. گفته شما درست است ، حتي من به آقاي حاتمي کيا گفتم اگر آسيدميراب جبهه اي است ، بهتر است ، پلاکش همراهش باشد، اما قبول نکرد.

به نظر شما که در جريان ساخت و فيلمنامه سريال حلقه سبز بوديد، چرا جسم حسن گلاب با روح او تفاوت دارد؟
پيش از اين که جواب سوال شما را بدهم اين را بگويم که بازيگر حسن گلاب که مرگ مغزي شده است ، بازيگر حرفه اي تئاتر است. او مي توانست ساعت ها به يک حالت بماند تا پلان هايش گرفته شود. من يک روز از حاتمي کيا پرسيدم چرا براي جسم ناتوان و عليل حسن ، روح خوش قد و قدمتي را انتخاب کرده ايد و او در جوابم گفت به نظر من روح از جسم زيباتر و قدبلندتر است.

با سريال حلقه سبز معروف شده ايد. فکر مي کنيد باز هم براي بازي در نقش افراد نابينا به سراغتان بيايند؟
يکي از ايرادات بزرگ سينما و تلويزيون ما همين است. اگر بازيگري در يک نقش خوب ظاهر شود نقش هاي پيشنهادي بعدي همه شبيه همان نقش اول است. بله پس از اين که بازي من در حلقه سبز شروع شد، چند تا نقش نابينا به من پيشنهاد شد که يکي از آنها را قبول کردم. کارگردانان و تهيه کننده ها دوست دارند به سراغ بازيگري بروند که قبلا يک نقش را تجربه کرده و حالا براحتي مي تواند از پس آن برآيد.

zeus
13-01-2008, 15:39
کارگردان فیلم سینمایی "غیرمنتظره" معتقد است این فیلم برای مخاطب عام ساخته شده و در عین احترام به سلیقه این نوع مخاطب، سطح سلیقه او را هم بالا می‌برد.

محمدهادی کریمی درباره ساخت "غیرمنتظره" به عنوان نخستین کار بلند سینمایی خود در مقام کارگردان گفت: "حدود سال 80 قرار بود من فیلم "به پشت سر نگاه نکن" را به عنوان نخستین فیلم بلند سینمایی خود بسازم. اما آن زمان به دلیل مشکلات و بیماری نتوانستم شرایط تولید آن فیلم را مهیا کنم."
وی در ادامه افزود: "در حال حاضر فیلم ساختن برای کارگردان مستقل با توجه به شرایطی که در سینما وجود دارد، مشکل است. از یکسو بعضی فیلم‌ها با بودجه دولتی و هزینه‌های گزاف عمدتا برای حضور در جشنواره ساخته می‌شود که اصولا هم فیلم‌هایی شاخص از آب درنمی‌آیند. از طرفی اگر قرار باشد فیلمی با هزینه بخش خصوصی تولید شود باید به سینمایی نزدیک باشد که شاید زیاد مطلوب نیست و صرفا به گیشه فکر و به ساده‌ترین و نازلترین شکل مخاطب خود را جذب کند."

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/03/252433_orig.jpg
کریمی گفت: "حال بسیار مشکل است که فیلمی هم در بخش خصوصی بدون دریافت وام و بودجه تولید شود و هم در خور توجه مخاطب باشد. این امر شرایطی ویژه دارد و برای یک فیلم اولی کاری سخت به نظر می‌رسد. از سال 80 تا 85 که "غیرمنتظره" را ساختم، شرایطی پیش آمد که من در این وضعیت میانی قرار بگیرم."
کارگردان "غیرمنتظره" با اشاره به اینکه قصد داشته فیلمی برای اکران بسازد ادامه داد: "من علاقمند بودم با وجود این شرایط فیلمی بسازم که حتما اکران شود. البته من وقتی فیلمنامه نیز می‌نویسم مخاطب گسترده را در نظر می‌گیرم و همیشه فیلمنامه‌های من که تبدیل به فیلم شده‌اند، فروشی خوب در سینما داشته و با مخاطب ارتباط برقرار کرده‌اند. این فیلم‌ها حتی سطح سلیقه مخاطب را هم ارتقاء داده‌اند."
فیلمنامه‌نویس فیلم سینمایی "رستگاری در هشت و بیست دقیقه" افزود: "فیلمنامه "غیرمنتظره" را بر اساس داستان بیژن و منیژه و "مسخ" کافکا نوشتم. وقتی به مرور فیلمنامه را می‌نوشتم فکر کردم باید به حوزه‌ای در این فیلم برسم که مخاطب ایرانی را هم درگیر کنم. احساس کردم این داستان قدیمی یک مسئله اجتماعی روز را کم دارد و تصمیم گرفتم آن داستان قدیمی را به روز کنم."
کریمی ادامه داد: "داستان بیژن و منیژه یا "مسخ" کافکا هیچگاه تاریخ مصرف ندارند و داستان‌هایی عاشقانه هستند که همیشه می‌توان برای ساخت آنها اقدام کرد. اما در این داستان قدیمی باید اتفاقی شکل بگیرد که مخاطب سال 85 یا 86 با آن درگیر شود. به همین دلیل موضوع زندگی یک مانکن را وارد آن کردم."
وی در این باره توضیح داد: "در حال حاضر تب زیبایی و مانکنی در جامعه بالا گرفته و به حدی رسیده که حتی در کشور شو زیرزمینی برگزار می‌شود. برای خانم‌ها که کاملا این موضوع به طور زیرزمینی برگزار می‌شود. اما برای آقایان تا حدودی سربسته و علنی‌تر است و حتی بسیاری از جوانان در پی شهرت و پول از این طریق به بازار خارج هدایت می‌شوند."
این فیلمنامه‌نویس با اشاره به کارهای قبلی خود گفت: "من با توجه به حرفه‌ام با خیلی از مشکلات و مسائل جوانان زودتر مواجه می‌شوم. حدود هشت سال پیش من فیلمنامه "دایره گچی ایرانی" را نوشتم که فیلم "شهرت" بر اساس آن ساخته شد. این فیلم به دلایلی به نمایش درنیامد، اما پس از گذشت سال‌ها مجموعه تلویزیونی "ساعت شنی" با همین موضوع در حال پخش است."
وی ادامه داد: "یا در فیلم "اتانازی" من مسئله‌ای را بازگو کردم که حالا در "حلقه سبز" به آن پرداخته شده است. من همیشه به عنوان شخصی که با جوانان و جامعه در ارتباطم، زودتر پی به مشکلات آنها می‌برم. موضوع فیلم "غیرمنتظره" هم با توجه به بالا گرفتن تب زیبایی در جامعه، تازه است و باید در سینما به آن توجه شود."
کریمی درباره انتخاب دانیال عبادی برای بازی در نقش یک مانکن گفت: "من برای "غیرمنتظره" بازیگری می‌خواستم که مخاطب از او شناختی نداشته باشد، زیرا فکر می‌کنم اتفاقاتی که برای بازیگر اصلی در طول فیلم می‌افتد، در صورت ناشناخته بودن مخاطب از وی واقعی‌تر به نظر می‌رسد. داستان این فیلم به گونه‌ای بود که می‌بایست شخصی جدید را معرفی می‌کرد که هم توانمند باشد و هم انتظارات سینمایی ما را برآورده کند."
کارگردان "غیرمنتظره" افزود: "ترجیح دادم از یک چهره جدید استفاده کنم و حتی از چند مانکن تست بازیگری گرفتم. اما طبیعی است که نمی‌توان از مانکن توقع بازی خوب مقابل دوربین داشت. از بازیگران سینما و تلویزیون هم تست گرفتم. اما بالاخره پس از مدت‌ها شهاب حسینی دوست عزیز و گرامی من، دانیال عبادی را معرفی کرد که خوشبختانه در تست نیز خوب جواب داد."
فیلمنامه‌نویس "شمعی در باد" درباره ارتباط نخستین تجربه فیلمسازی خود با مخاطب گفت: "در این فیلم در کنار بازیگر اصلی فیلم که تازه‌کار است، از حضور هانیه توسلی، سودابه بیضایی، شهاب حسینی و ... استفاده شده است. حضور بازیگران شرط لازم موفقیت یک فیلم است، اما کافی نیست. همه این عوامل با قصه خوب می‌توانند یک اثر خوب تولید کنند."
کریمی در پایان خاطرنشان ساخت: "در شرایطی که فیلم اکران شده، ممکن است کمتر از پتانسیل و قابلیت‌هایی که دارد بفروشد. اما به هر حال من معتقدم این فیلم با بازی بازیگران و قصه‌ای جذاب که در حال حاضر موضوع روز جوانان است، اثری است که مخاطب را راضی می‌کند و سطح سلیقه او را نیز ارتقاء می‌دهد


مهر

zeus
16-01-2008, 11:43
گفت و گو با بازيگر بين‌المللي سينماي ايران: همایون ارشادی



چي شد که براي اين فيلم انتخاب شديد و مراحل پيش توليد به چه صورت بود؟
ر فيلمبرداري «من نه منم» بودم که به من تلفن زدند که خانمي به اسم کيت داوت از لندن مي خواهد با من صحبت کند. اين بود که تماس گرفتم و به من گفت طعم گيلاس را ديده اند و از بازي من خوش شان آمده و براي فيلمي در نظر گرفته شده ام که کارگردانش مارک فورستر است و مي خواهد فيلم بادبادک باز را بسازد و براي نقش بابا در نظر گرفته شده ام. برايم چهار صفحه ديالوگ فرستادند که به زبان دري بود. من اينجا با چند دوست افغان، دري ها، مرور کردم و بعد رفتم کابل. دفعه اول کارگردان را که ديدم شروع کردم به دري خواندن، که البته معني اش را نمي فهميد، من يک دور خواندم. گفت؛ دوباره بخوان، دوباره خواندم و کلاً سه مرتبه خواندم و تمام شد. بعد گويا از مترجمي که آنجا بود، پرسيده بود لهجه اش چطور بود که گفته بود خوب است. بعد برگشتم ايران و با من تماس گرفتند که انتخاب شدي و دوباره به کابل رفتم براي اندازه گيري لباس و... اين ريسک بزرگي بود حتي براي پارامونت و چه بسا مارک فورستر. فيلمي مي خواست بسازد که بازيگرانش مشهور نبودند، به زبان انگليسي نبود و زيرنويس داشت که اين فيلم ها اغلب در خود امريکا هم فروشي ندارند. مثلاً براي نمونه بابل که زير نويس داشت و بازهم با اينکه بازيگر معروف داشت، فروش بالا نداشت. زير نويس هنوز در امريکا جا نيفتاده. مارک فورستر هميشه مي گفت من به کمپاني گفتم به شرطي اين کار را مي کنم که به زبان اصلي صحبت شود. چون نمي توانم دو تا بچه را بگيرم که در سال 1970در کابل با هم انگليسي صحبت بکنند. بازيگران معروفي نداشت، شايد معروف ترين آنها شان توب بود که در Crash بازي کرده بود. چون خالد عبدالله هم يک فيلم بيشتر بازي نکرده بود و معروف نبود. از اين نظر اين کار ريسک بزرگي بود. مردم امريکا ممکن بود از زيرنويس ناراضي باشند، ولي فيلم جريان خودش را نشان مي داد و حتي خواندن زيرنويس ها هم کار راحتي بود. من هم با خواندن زيرنويس ها، مشکلي نداشتم با اينکه خودم هم زيرنويس دوست ندارم، چون باعث مي شود فيلم را گم کني.

- صحنه هاي افغانستان همه در کابل فيلمبرداري شده؟
خير، لوکيشن اصلي ما در چين بود. اصل فيلمبرداري در غرب چين بود. از پکن چهارساعت پرواز داشتيم به شهري به اسم رونکي، از آنجا يک ساعت پرواز داشتيم و رفتيم شهر کشگار، که شهري است در ايالت شين جان که حدود 14-13 ميليون جمعيت دارد و 95 درصد مردم اش مسلمان هستند و به زبان ديگر حرف مي زنند. زباني که خيلي شبيه زبان ترکي ماست. قيافه ها هم اصلاً قيافه چيني نيست، حتي بعضي هايشان هم چيني بلد نيستند و بيشتر فيلمبرداري را آنجا بوديم. تعدادي از صحنه ها را هم به طرف مرز رفتيم. جايي بود که حدود 5 هزار متر از سطح دريا بالاتر بود که ما با اينکه تابستان آنجا بوديم اما بايد از سرما آتش روشن مي کرديم. مقداري از فيلمبرداري هايي که قرار بود در سانفرانسيسکو انجام شود در چين، پکن، گرفتيم. بيشتر صحنه هاي سانفرانسيسکو بود که در پکن فيلمبرداري کرديم. سه هفته هم که در خود سانفرانسيسکو کار کرديم.

- مارک فورستر آدم بسيار باهوشي است. به عنوان کسي که در اروپا رشد کرده، فيلمي در مورد جامعه امريکا ساخته. اين فيلم هم که راجع به افغانستان است و شناخت دقيقي از فضاي شرقي را مي طلبد. فورستر مشاوري هم داشت؟
مشاور که نبود. ديويد بنيوف نويسنده فيلمنامه بود که سناريوي فيلم تروا و ساعت بيست و پنجم را نوشته بود. در حدود 24 ، 25 نسخه نوشته شد تا بالاخره اين درآمده. در تمام طول مدتي که مي نوشته با خالد حسيني در تماس بوده چون خود ديويد بنيوف هم يک امريکايي است و از سنت و زبان و مشخصه هاي فرهنگي افغاني شناختي نداشته است. اما خود مارک فورستر را همه افغاني هايي که آنجا بودند کمک مي کردند. مترجم هم داشتيم.

- منظور من بيشتر روي ديالوگ هاست. کات نهايي را خود فورستر مي داد؟
بله، ما بعضي برداشت ها را چند بار مي گرفتيم. اما بعضي برداشت ها بودند که 2 ، 3 دفعه پشت سر هم مي گرفتيم. به اين صورت که مي گفت شروع، ما شروع مي کرديم مي رفتيم تا مي گفت کات، دوربين قطع نمي شد، ما به سرعت بر مي گشتيم سر جاي اول مان و دوباره ادامه مي داديم يعني بعضي صحنه ها هستند که دو، سه مرتبه پشت سر هم است. نه اينکه کات بدهد و دوباره گروه برگردد، دوربين بيايد و دوباره نور تنظيم کنند. يک نوع سبک کار بود که من تا حالا نديده بودم. هيچ زماني بين کات و آغاز دوباره کار تلف نمي شد. خيلي سريع بود. سبک کارش اين طوري بود و اصلاً پيش نيامد به کسي بگويد اينجا را خوب بازي کردي يا بد. سبک اش اينطوري بود که اگر در برداشت اول درنيايد ممکن است طي اين چند برداشت انرژي لازم را بگيري. بعضي وقت ها اينطوري بود و بعضي وقت ها هم کات مي داد و عادي کار مي کرديم.

- وبه اين سيستم کاملاً هم تسلط داشت؟
بله، خيلي. سه تا مترجم هميشه حضور داشتند. چون هم به زبان چيني، هم دري و هم ليگر صحبت مي شد. ولي بيشتر يک مترجم افغان بود که دري صحبت کردن ما بخصوص ايراني ها را چک مي کرد. اگر از لحاظ گويش مشکلي نبود و تصوير هم تاييد مي شد که تمام بود.

- ايراني هاي ديگري که توي تيم بودند، چه کساني بودند؟
ايراني که از ايران رفته باشد فقط من بودم. اما آقاي شان توب بود که در لس آنجلس زندگي مي کند. آقاي ناصر معمار ضيا در نقش رئيس پرورشگاه بودند که سال هاست از ايران رفته. بازيگر تئاتر بوده و در لندن زندگي مي کند. خيلي هم خوب بازي کرده بودند. خانم آتوسا لئوني که مادرشان ايراني و پدرشان افغان هستند. منشي صحنه هم يک دختر بسيار جوان ايراني بود که حدوداً يک سال است از ايران رفته و در نيويورک زندگي مي کند. چندتايي ايراني بودند که بچه هايشان را براي بازي از پکن آوردند.

- شما قبل از اينکه جلوي دوربين برويد بادبادک باز را خوانده بوديد؟
بله من کتاب را خوانده بودم.

- ترجمه اش را؟
بله.

- براي شخصيت پردازي بيشتر از کتاب استفاده کرده بوديد يا از فيلمنامه و سر صحنه؟
در کتاب شخصيت بابا يک شخصيت بسيار غول پيکري است. دست هايي بزرگ دارد. با خرس کشتي مي گيرد. من وقتي به چيزي علاقه مندم دوست ندارم خراب شود. به همين دليل اولين چيزي که من به مارک فورستر گفتم اين بود که اشتباه کردي من را انتخاب کردي. چون اين شخصيت کتاب از لحاظ فيزيکي خيلي با من فرق مي کند. که گفت به اينها کاري نداشته باش. تو ديالوگ ها را بگو. آن قد و دست ها را در چشم هاي من پيدا کرده بود. به همين دليل به فيزيک اهميتي نمي داد. من کتاب را که خواندم اصلاً فکر نمي کردم از اين فيلمي بسازند. اگر هم بسازند يک کارگردان افغاني نهايتاً مي سازد. اصلاً فکر نمي کردم از هاليوود و يک کمپاني بزرگ بخواهد از اين کتاب فيلمي بسازد. با توجه به اينکه ريسک بسيار بزرگي بود.

- پس مبناي اصلي شما براي رسيدن به نقش همان کتاب بوده؟ کتاب و ذهنيتي که نسبت به آن داشتيد، چگونه بود؟
تاب که بسيار جذاب بود و من دو روزه تمامش کردم. تنها کتابي بود که راجع به افغانستان خواندم و راجع به جنگ و خونريزي و طالبان و اين چيز ها نبود. در مورد يک زندگي فاميلي بود که نشان مي داد اين قوم افغان چقدر زجر کشيده اند. انگار که به عقيده من قوم نفرين شده يي هستند. اين ذهن مرا روشن کرد که بيشتر راجع به افغانستان تحقيق کنم. راجع به انسانيت بود، بخشش، گناه، دوستي... تمام چيزهايي که در زندگي بين دونفر در جامعه مي بينيد اينجا مطرح مي شود. يکي از بهترين جمله هاي رحيم خان اين است که هميشه يک راهي هست که آدم خوبي باشي. اينها پيغام نيست. نمي خواهم بگويم کتاب يا فيلم پيغام مي دهد. فقط راجع به اينها صحبت مي کند. اينها شما را درگير مي کند. که مي گويد شما آدم خوبي مي توانيد باشيد، بهتر از چيزي که فکر مي کنيد. آدم راجع به اينها فکر مي کند. راجع به دوستي فکر مي کند. خودش، در بچگي اش هم ممکن است شبيه همين را با دوست اش داشته باشد.
ما يک کشور بوديم. الان هم در افغانستان در مدارس، از فارسي که بگذريم، ادبيات، ادبيات ايران است. ما در حقيقت يک کشور واحد بوده ايم. هر جا که برويد همه مولانا را مي شناسند. شعر فردوسي مي خوانند. الان خالد حسيني در حال نوشتن سناريويي است راجع به شاهنامه. بعد از اين فيلم گروه هاي مختلفي براي کمک به بچه هاي افغانستان تشکيل شده اند. وقتي وارد کابل بشويد واقعاً گريه آور است. از فرودگاه به هتل که مي رفتم تمام کنار خيابان چادر بود و بچه ها مي رفتند مدرسه.

- يک ديالوگ خيلي کامل در فيلم هست که تمام اين حرف ها را مي رساند. اينکه اينجا يادت هست قبلاً چه بويي مي داد؟... بوي کباب گوسفند.
الان بوي ديزل مي دهد.

- خود خالد حسيني فيلم را ديده بود؟ راضي بود؟
خالد حسيني زمان فيلمبرداري دوهفته با پدرش آمده بود چين و سر فيلمبرداري بود. سانفرانسيسکو زندگي مي کند و فکر مي کنم چندين بار فيلم را ديده و از فيلم خيلي هم راضي است. بيشتر منتقد ها معتقدند يکي از فيلم هايي بوده که خيلي به کتاب نزديک است. هيچ وقت نمي تواند خود کتاب باشد اما به کتاب وفادار بوده. اگر اين فيلم يکي، دوساعت بيشتر مي شد يک شاهکار مي شد. اما همين حالا هم کسي که کتاب را نخوانده باشد و فيلم را ببيند، داستان را درک مي کند. من خودم يکي از نگراني هايم اين بود که فيلم چطوري دربيايد. اما دفعه اولي که توي استوديو ديدم و هنوز کامل نشده بود براي خودم خيلي عجيب بود اما اين بار که کامل شده بود و موزيک آمده بود تازه درک کردم و خود خالد حسيني هم خيلي راضي بود.

- راجر ايبرت در نقدش راجع به فيلم به چشم هاي شما اشاره کرده و همان قدرت و سلطه شما را در چشم هايتان ديده است و به نظر من شما در اين زمينه کاملاً موفق بوده ايد.
من که نه. انتخاب مارک بايد ديد درست بوده يا نه وگرنه از نظر فيزيکي من اصلاً مناسب نقش نبودم. چيزي که مي گويند خيلي خوب درآمده همان گذار بين پيري و جواني است. يعني شما هنوز همان قدرت را در پيري در پدر مي بينيد.

- من موقع ديدن تيزرها با توجه به اينکه بابا حضور چنداني ندارد، فکر مي کردم يک نقش حاشيه يي است اما با ديدن فيلم به اين نتيجه رسيدم که اصلاً بابا اصل فيلم است. در حقيقت بابا نماد چيزي است که فيلم مي خواهد ستايش کند.
البته خوب نقش اصلي مال خالد عبدالله است و من نقش دوم هستم. ولي خب در خيلي نقد ها اظهار نظرهاي مثبتي در مورد کاراکتر بابا هست مثل اينکه نوشته بودند بعد از ديدن بازي همايون ارشادي، کاش اين فيلم از اول تهيه و نقش بابا بيشتر مي شد. يا اينکه وقتي بابا مي آيد روي صحنه تازه آدم احساس راحتي مي کند. عده يي مي گويند دو سوم فيلم خوب است، تا بابا هست... اينها سليقه است.

- بله، اينها سليقه است. مثلاً آليسا سيمون از ورايتي گفته با مرد توي کتاب خيلي تفاوت دارد و شخصيتي که روي پرده مي بينيم خيلي جذاب تر است و کامل تر درآمده و همراهي با فيلم را راحت تر مي کند. يک کم راجع به لهجه صحبت کنيم. چقدر تمرين کرديد؟ چطوري تمرين کرديد؟ من سر سيماي زني از دوردست هم خاطرم هست که آنجا يک همبازي افغان داشتيد.
ما براي زبان يک معلم داشتيم. البته خالد عبدالله متولد اسکاتلند است و در انگليس زندگي مي کند. پدر و مادرش هر دو مصري هستند و در لندن طبابت مي کند. پدرش از پزشکان معروف زنان در انگلستان است. دفعه دوم که من رفتم کابل بار اولي بود که ديدمش. پنج روز هم با هم بوديم. دو تا معلم برايش گرفتند و از صبح تا شب شروع کرد به دري خواندن. يک ماهه دري را ياد گرفت طوري که نه فقط خط ها و ديالوگ هايش را، بلکه دري حرف مي زد. براي من از بعضي جهات آسان تر بود و از بعضي لحاظ سخت تر. آسان بود چون بالاخره يک مقدار زيادي شبيه فارسي است. تعدادي از لغت ها عوض مي شود. جاي کلمات عوض مي شود که خب اينها را ياد مي گيريم. اما براي لهجه واقعاً مشکل است. وقتي براي شصت سال عادت کرده يي يک لغت را يک جور بگويي حالا بخواهي زير و زبر کني در مجموع سخت مي شود. از اين نظر براي خالد راحت تر بود چون از صفر شروع کرده بود. در هر حال من دو هفته در پکن معلم داشتم و خط به خط ديالوگ هايم را تمرين کرده بودم.

- راجع به لهجه انگليسي چطور. لهجه داديد يا لهجه انگليسي خودتان است؟
نه، لهجه خودم است.

- از فيلم هاي قبلي فورستر چيزي ديده بوديد؟
من قبلاً فيلم «بالماسکه هيولا» را ديده بودم. بعد فيلم در جست وجوي نا کجا آباد را هم ديدم و وقتي سانفرانسيسکو بودم آخرين کارش را ديدم.

- کمي هم به شخصيت بابا بپردازيم. من معتقدم کاراکتر بابا سه دوره دارد؛ يکي همان دوران افغانستان که همان مرد قدرتمندي است که خيلي هم سمپات است. يکي دوره مهاجرت که در واقع سن اش هم بيشتر مي شود و دوره سوم که مريض مي شود.
من دو دوره مي گذارم.

- من از نظر بازي مي گويم البته.
از نظر بازي ممکن است. اما همان جايي هم که مريض نشده است هم شما شخصيت عوض شده بابا را مي بينيد. بابا در جواني گناهي مي کند و تاوانش را هم تا لحظه يي که زير خاک مي رود پس مي دهد. من معتقدم وقتي شما عاشق کسي هستيد اگر نتوانيد ابراز کنيد، آن عشق نيست. اين کلافه کننده است که آدم نتواند به کسي بگويد دوستش دارد آن هم به خاطر مسائل دور و برش. اصولاً فلسفه زندگي اين است که وقتي چيزي از دست مي دهي، در مقابلش چيزي به دست مي آوري. بابا تمام قدرت، ثروت، اسم، کشورش و هرچيزي که فکر مي کنيم را از دست داد و آمد به سانفرانسيسکو و در مقابلش چيزي به دست آورد که مهم ترين چيزي هم بود که در زندگي اش پيدا کرد؛ عشقي بود که توانست به پسرش نشان بدهد که در افغانستان به هيچ طريقي نتوانست. صحنه يي که در خانه مي پرسد داري چه کار مي کني و مي گويد خوب نوشته کني يعني عشق اش را ابراز مي کند. من در دو مرحله بابا را مي بينم؛ يکي مرحله قدرت است و بعدي که در مرحله قدرت نيست اما چيز ديگري پيدا کرده است.


- من مي خواهم به اينجا برسم که بازي با نگاه تان خيلي کامل است.
خب چون من کتاب را خوانده بودم و سناريو را هم خواندم. شخصيت بابا و قدرتمندي و غرور اش در بخش اول کاملاً مشخص است. آدم ثروتمندي است اما چيزي که در هر حالي شما مي بينيد، قدرتش است. با دوستش رحيم خان هم که حرف مي زند، مشخص است. در مرحله دوم شما مي بينيد ته قيافه اش اندوه و ناراحتي دارد. اما هنوز آن قدرت را در وجودش مي بينيد که اينها همه در کتاب بود و من مي دانستم. اما در مورد بيماري بابا چيزي در کتاب نيست که من خودم آنها را در آوردم. يک جايي من بيشتر خم شده بودم که مارک اشاره کرد زياد خم شدي. مثلاً تن صدا عوض مي شود. قيافه عوض مي شود. خميدگي را شما مي بينيد. لازم نيست هر دفعه سرفه کند. يکي از ويژگي هاي کار مارک فورستر همين است. زياد چيزي را بزرگ نمي کند. از سيگار مريض مي شود اما شما فقط چند بار مي بينيد که سيگار مي کشد. يک کمي هم آزادي به تماشاچي مي دهد. مارک فورستر به من و خالد گفت که اگر شما دو نفر نبوديد، من فيلم را نمي توانستم تمام کنم چون مشکلات پشت پرده بالاخره زياد است. به اين راحتي هم نيست. هاليوود هم مشکلات خودش را دارد.

- کلاً خيلي با حواس جمع کار کرده و مراقب بوده فيلمش خيلي احساسات گرا از آب درنيايد.
بله. فيلم مشکلي بود. چون واقعاً 300 ، 400 نفر هر روز سر صحنه بوديم. بعضي روز ها 500 ، 600 نفر هنرور سر صحنه داشتيم. من کلاً شايد يک بار، دوبار کارگردان را عصباني ديدم که خيلي طبيعي بود.

- کمي هم به نقش آفريني هاي ديگر بپردازيم. راجع به انتخاب آن بچه ها براي ما بگوييد.
در مورد انتخاب بچه ها، خانم کيت داوت در کابل بود و حدود دوماه آنجا زندگي کرد و هر روز بچه هايي را مي ديد. حدود دو هزار تا بچه ديده بود. مدارس مختلف رفته بود تا بالاخره اين بچه ها را پيدا کرد. مارک هم بچه ها را ديده بود و تاييد کرده بود. حسن جداً شاهکار است. من نقدي راجع به او خواندم که نوشته بود يکي از بهترين نقش آفريني هاي خردسال تاريخ سينماست.

- بازي شما در فيلم خيلي خوب بود اما خالد جداً رقيب سرسخت خود شماست.
نه، رقيب من نيست. مثل بچه من است. وقتي خالد براي من اي ميل زد و خبر جايزه گرفتنش را داد من بلافاصله شماره تلفنش را خواستم که تماس بگيرم و تبريک بگويم.

- البته رقيب جايزه يي منظورم بود و گرنه براي من به عنوان يک ايراني همين حضور شما خودش جايزه بزرگي است.
براي من همين جايزه است.

- جيمز براردينلي گفته خيلي نرم، لطيف و تاثير گذار بازي کرده ايد و نيرومند و اگر قرار باشد از اين فيلم نامزدي وجود داشته باشد، حتماً بازي در نقش بابا است.
حالا من خبري به شما مي دهم راجع به نامزدي، الان گلدن گلوب دو تا کانديداتوري براي فيلم در نظر گرفته است؛ يکي براي بهترين فيلم خارجي و يکي براي بهترين موسيقي. ديشب هم جايزه منتقدان را اين پسر بچه گرفت.

- حسن؟
بله، حسن. بفتا هم که 8 تا رشته معرفي کرده و 16 ژانويه مشخص مي شود کدام رشته ها هستند. بهترين بازيگر نقش دوم باز هم حسن است. شما به سايت WWW.TheOscarigloo.Com که برويد، پيش بيني هايي که راجع به اسکار مي کنند، در قسمت Supporting Actors (هنر پيشه نقش دوم مرد) الان 10تا عکس هست و سه، چهار تا اسم که اسم من هم هست. 13 ، 14 نفري که ممکن است جزء رقابت باشند از 5 نفر نهايي. اما من قول مي دهم که نخواهم بود.

- البته از اينها گذشته، امسال فيلم ممتاز هم فراوان است.
بله. شما اگر فيلم«جايي براي پيرمردها نيست» را ديده باشيد، بازي خاوير باردم شاهکار است. قطعاً او گزينه اول من است. حالا اگر اسم آدم جزء 5 تا هم برود خيلي خوب است. اما اگر من نروم هم، همان جزء اين 13 نفر بودن هم خوب است.

- يک رقيب ديگر هم داريم، کيسي افلک که خيلي خوب بازي کرده.
بله. يکي ديگر هم هست در فيلم شان پن، جان تراولتا هست، راسل کرو هست براي گنگستر امريکايي.

- البته گنگستر امريکايي در انتخابات SAG اصلاً راي نياورد. در نتيجه خيال تان از آنها راحت باشد.
در هر صورت در بفتا در 8 رشته فعلاً نامزد شده که 16 ژانويه مشخص مي شوند و جوايز هم که فوريه داده مي شوند و حسن هم براي نقش دوم انتخاب شده.

- حالا با توجه به اينکه راجع به اين موضوع صحبت کرديم، من سه تا از بهترين سکانس هاي بازي تان را انتخاب کردم؛ يکي صحنه اعتراضي که به افسر روس در کاميون مي کنيد، يکي جايي که بحث نوکر تازه مي شود و يکي هم جشن فارغ التحصيلي که فوق العاده است و من چند بار اين صحنه را مرور کردم. کدام نماهايتان را بيشتر دوست داريد؟
ن فکر مي کنم نمايي که روي پله ها هستم و پسر مي گويد نوکر تازه و من برمي گردم. احساس دروني من آنجا خيلي بيشتر بود. يا مثلاً صحنه سرباز روس هم خيلي خوب بود. منتها يادم مي آيد که در ارتفاع پنج هزار متري بوديم و سرماي شديد بود. از 6 صبح شروع کرديم و تا 10 شب فيلمبرداري داشتيم. البته نه فقط اين صحنه. خستگي و آن سرما را هنوز فراموش نکرده ام. ولي در آن يکي خيلي راحت بودم. از لحاظ رواني، فيزيکي. همه چيز براي من بهتر بود.

- در اين فيلم براي اولين بار قرار است مرگ را بازي کنيد. چشم هايتان پذيرفته که در حال مرگ هستيد. خيلي کار کردن و بازي شما اينجا هوشيارانه است.
اتفاقاً يک جايي بودم و گفتم وسط فيلم مي ميرم. مي پرسيدند چطوري مي ميري؟ مريض مي شوي تصادف مي کني، گفتم نه، خيلي راحت اصلاً آنطوري نيست. مي ورد توي رختخواب چشم هايش را مي بندد و مي ميرد. زيباترين مرگ را گذاشته اند. در طعم گيلاس هم من فکر مي کنم مساله، مساله خودکشي بود اما مساله زندگي هم مطرح بود. اينجا هم من مرگ را بازي نکرده ام اما حالتش کاملاً دروني است ديگر.

- آن آرامشي که در چهره تان هست، بيشتر به خاطر سعادتي است که پسرتان به آن رسيده يا براي اين است که در حال رفتن هستيد؟
من فکر مي کنم بيشتر به خاطر پسرش است. خيالش راحت شده. هم توانسته عشقش را به پسرش نشان بدهد و هم پسرش ديگر فهميده که اين عشق بابا را مي گيرد. پسرش به سامان رسيده. نويسنده شده، زن گرفته و به همين دلايل آن آرامش را در چهره اش مي بينيم. اما من فکر مي کنم به دليل آن راز دروني هنوز جدالي شايد داشته باشد.

- با الهام از اين فيلم شما توانايي بازي کمدي هم داريد. مثلاً ديالوگ در about what ، خيلي جذاب است. کار خودتان است؟
بله. من 30 آگوست وارد چين شدم، خالد عبدالله سي و يکم آمد. من و او و کارگردان رفتيم ديوار چين و سه شب هم مانديم. دفعه اول بود که دور هم جمع مي شديم. نشستيم ديالوگ ها را نگاه کرديم. من، خالد و مارک. بعد فکر مي کرديم کجا ها را فارسي و کجا ها را انگليسي بگوييم. تصميم گرفتيم اينجا فارسي- انگليسي باشد. من اين را پيشنهاد کردم و ماند. حتي امريکايي ها که نمي فهمند مي خندند. نکته را مي گيرند و همه مي خندند.

- خيلي طنز جذابي داشت. يکي اين صحنه و يکي هم جايي که خيالت راحت مي شود دکتر خوبي است.
من کمدي نمي توانم بازي کنم، اما طنز بدم نمي آيد امتحان کنم.

- فکر مي کنم ايده هاي طنازانه داريد. بخصوص تو بار خيلي اين موضوع جذاب است.
بله، ولي کمدي نه. کمدي تکنيک هم مي خواهد. خيلي.

- فيلمبرداري کلاً چقدر طول کشيد؟
25 سپتامبر کليد زديم. البته اينها 5 روز پيش توليد دارند. يعني بعضي صحنه ها مثل دويدن بچه ها در بازار يا رفتن خالد به مسجد، اينها پيش توليد بود. فيلمبرداري به طور رسمي 25 سپتامبر شروع شد و 22 دسامبر هم تمام شد و اولين صحنه يي هم که گرفتيم آنجايي است که مستقيم وارد کوچه مي شوم.

- تا زمان خبرهاي تيزر و آماده سازي نهايي کسي خبر نداشت شما قرار است در اين فيلم کار کنيد؟
نه، ولي گسترده نبود.

- چرا؟ سياستي در کار بود؟
نه،من از روز اولي که آمدم خيلي ها تماس گرفتند براي مصاحبه و من خودم قبول نکردم به خاطر قراردادي که ما با کمپاني داشتيم مبني بر اينکه تا پيش از پخش فيلم مصاحبه نکنيم.

- بيشتر منظور رسانه هاي خودمان است.
فقط خيلي کوچک اشاره کرده بودند.

- آن هم بعد از فيلمبرداري.
بله.

- خودتان هم سياست سکوت خبري داشتيد؟
بله. من حتي بعد از فيلمبرداري هم اصلاً مصاحبه نکردم، يعني تا همين دو هفته پيش.

- تجربيات شما در ايران اصولاً بيشتر نزديک به طعم گيلاس بود. قرار گرفتن در يک پروژه بين المللي با توليدات عظيم چطور بود؟
همانطور که گفتم اين کار براي من يک تجربه عظيم بود، کلاً سيستم متفاوت بود. نه فقط مساله بين المللي بودن، مساله تکنيک بود، زبان بود، منتها چيزي که به ما کمک کرد اين بود که ما هيچ کدام معروف نبوديم. يک بازيگر بزرگ در تيم ما نبود که کارمان سخت شود. اگر بود، نمي دانم بايد مي ديدم. اما همه اينها کمک مي کرد ديگر. همه در يک حد بوديم. به هم کمک مي کرديم و همديگر را خراب نمي کرديم. روزي که من ضبط داشتم، خالد عبدالله مي آمد در صحنه و حضورش براي من قوت قلب بود. وقتي کار تمام مي شد من مي رفتم و از او سوال مي کردم چطور بود. اين چيز ها خيلي کمک مي کردند.

- اين تفاوت ها صرف امکانات بود يا مسائل ديگري هم بودند؟
ک مساله امکانات است. اينکه شما امکانات بيشتري داشته باشيد، راحت تر کار مي کنيد. سبک کارگردان است. کارگردان هاي خارجي سبک ديگري دارند. حالا اين اولين بار بود و من بقيه را نمي دانم. خيلي چيز ها هستند که در محيط در جا به چشم مي آيند و ممکن است بعد ها فراموش کني. همان راحتي که به شما مي دهند، مثلاً در مورد غذا. بهترين غذا را آشپز گروه تهيه مي کرد. چادر مي زدند، اگر سرد بود بخاري مي گذاشتند. اينجا ممکن است شما تا 5 ساعت بعد هم غذا نخوري و بعد هم که مي آورند يک غذاي سرد. مساله خوردن نيست، مساله اين است که همين چيز هاي کوچک دست به دست مي دهند و روي همه چيز تاثير مي گذارند. وقتي محيط اطراف تان راحت باشد شما احساس راحتي مي کنيد. انرژي تان را بيهوده جايي از دست نمي دهيد. بيخودي عصباني نمي شويد. آنجا کارها خيلي روي فرمول و منظم است. من وقتي وارد شدم برنامه فيلمبرداري مان را به من دادند. من مي دانستم به فرض دو ماه ديگر در اين تاريخ، در اين محل ساعت 7 ماشين مي آيد دنبالم، 30/7 بايد براي گريم حاضر باشم، 8 بايد لباس عوض کنم و 9 هم بايد جلوي دوربين باشم. يعني از سه ماه قبل برنامه دست من بود. فقط يکي، دو بار تغيير کرد. يک مورد ديگر اينکه مثلاً ما صبح که مي رفتيم، هنوز گريم نکرده بوديم و لباس نپوشيده بوديم، اولين کاري که مي کرديم، کارگردان، دستيارش و فيلمبردار مي آمدند و جاي دوربين ها را تعيين مي کردند. منظره ياب هاي بزرگ داشتند که به مانيتور وصل بود. فيلمبردار با اين منظره ياب ها جاي دوربين را انتخاب مي کرد و کارگردان روي مانيتور مي ديد و علامت مي زدند. بعد ما براي گريم و لباس مي رفتيم. همه ما بدل داشتيم. هم قد خودمان. آنجا مي ايستاد براي تنظيم نور و همه چيز هاي ديگر و وقتي آماده برمي گشتيم سر جاي خودمان مي ايستاديم و تازه نور روي ما تنظيم نمي شد. همه کار ها را کرده بودند. براي آنها يک دقيقه هم يک دقيقه است. چون بيشترشان در امريکا سنديکا دارند و اجازه کار بيشتر از ساعت مقرر را ندارند. شما دقيقاً مي دانستيد تا دو ماه آينده چه روزهايي بيکاريد يا سر کاريد. بعضي از بازيگر ها که 10 روز کار نداشتند، مي رفتند. مثل شان توب که دو هفته با همسرش از چين براي تفريح رفت.

- اين واقعاً به کار بازيگر خيلي انسجام مي دهد.
اينجا شب مي رويم سر کار، بعضي وقت ها هنوز لوکيشن معلوم نيست. خب اين چيز ها در بازي اثر گذار است. اين نظم و برنامه مشخص به بازيگر روحيه مي داد. فرصت خستگي در کردن به بازيگر مي داد. در بحث تفاوت ها فقط موضوع تکنولوژي نبود. تکنولوژي اصلاً بحث اش جداست. شايد هم به خاطر بودجه باشد. آنجا هر بازيگر، يک آدم مخصوص داشت که با ميکروفن به مرکز وصل بود. وقتي ما مي رفتيم توي تريلر، آنها دائم در تماس بودند. لباس عوض مي کرديم، استراحت مي کرديم و بيخودي لازم نبود برويم سر صحنه. هر بازيگر يک تريلر مخصوص به خودش داشت، اتاق خواب داشت. اينها به خاطر بودجه است. مورد ديگر تبليغات است که بعد از فيلم موضوع بسيار مهمي است. آنها براي تبليغات يک فيلم گاهي بيش از سرمايه خود فيلم هزينه مي کنند. ما اينجا آن سيستم را نداريم. تبليغات آنها عجيب و غريب است. مثلاً ما را بردند به شهرهاي مختلف، با مردم صحبت کرديم. با پرواز فرست کلاس و اقامت در بهترين هتل ها. اينها همه جزء تبليغات است و نه بودجه فيلم.

- هنوز با خانم کيت داوت در تماسيد؟
ما با هم تماس داريم هنوز. احوالپرسي و اينها. ببينيد مهم نيست. اگر در نظرش هم موردي باشد باز بايد به کارگردان ارائه بدهد. من تجربه اش را داشته ام. براي کار آخر ريدلي اسکات با راسل کرو و لئوناردو دي کاپريو، من يک نوار پر کردم و فرستادم. حتي ريدلي اسکات خوشش آمد و من رفتم امريکا. ولي وقتي از نزديک ديد گفت که آن شخص بايد پير تر از تو باشد و يک انگليسي انتخاب شد. بازهم در هر حال بايد تست را بگذراني. سيستم به کل فرق مي کند و اگر کسي را نداشته باشي کار هم پيدا نمي کني. به علاوه اينکه بايد در محيط باشي. آنجا رقابت خيلي بالاست. يعني به فرض امروز صبح به شما زنگ مي زنند که يک نقشي هست و بيا براي تست. اگر نروي صد نفر، صد تا کارگزار ديگر مشتري دارند.

- اين خبر حضور بازيگران ايراني در فيلم آقاي اسکات را شما هم شنيده ايد؟
از من اي ميل سه تا از بازيگران زن ايراني را خواسته بودند و من هم فرستادم. با آنها تماس گرفته بودند. وقتي من با ريدلي اسکات ملاقات داشتم سناريو را تازه آنجا ديدم. يکي از کساني هم که تست داده بود خانم ميترا حجار بود. خانم حجار آنجا زندگي مي کند. وقتي من سناريو را ديدم گفتم که متاسفانه اين سه خانمي که شما خواسته ايد با اين سناريو چون در ايران زندگي مي کنند نمي توانند بازي کنند.من اينترنت هم که چک کردم اسم خانم حجار حتي نبود. فيلمبرداري هم تمام شده و اگر قرار بود باشد اسم ها بود. اين خانم ها نبودند. چون همه اينجا هستند و نرفتند.

- بادبادک باز نقطه عطفي در کارنامه بازيگري همايون ارشادي است؟
بله من فکر مي کنم مي تواند باشد. دومي ديگر. اولي که طعم گيلاس بود. درخت گلابي هم مي توانست باشد منتها درخت گلابي زمان بدي اکران شد. در صورتي که درخت گلابي يکي از بهترين ها بود. نه خودم ولي مثلاً گلشيفته را که مي بينم از بازي اش لذت مي برم. اما در هر حال طعم گيلاس اولي بود و اين هم دومي اش بود.

- و مي تواند دوباره مسير کاري تان را تغيير بدهد؟
من بيشتر ترجيح مي دهم همين جا کار کنم. من ديگر شصت و دو ساله ام، گذشته از ما. همين مملکت خودمان کار کنيم.

- خب من سوال ديگري ندارم، حضور شما در اين فيلم و يک عرصه بين المللي خودش يک جايزه است اما به هر حال مي دانم شما تلاش زيادي کرديد و اميدواريم که نتيجه اش را بگيريد که پلي مي شود براي شما و بازيگران ديگر خوب ايراني که بتوانند در عرصه هاي بين المللي حضور پيدا کنند. بازهم از شما تشکر مي کنم.
من هميشه، آنجا هم گفتم که ما در ايران، چه زن و چه مرد بازيگراني داريم که من در مقابل آنها واقعاً هيچم. چون هم تکنيک شان خوب است و هم از درون بازي مي کنند و اميدوارم پلي باشد براي آنها که بروند. کارگردان هايمان که فيلم مي سازند و اميد وارم اين مساله براي بازيگران هم رسميت پيدا کند، تنها چيزي که مساله است زبان انگليسي است. روزي که به من زنگ زدند و من انتخاب شده بودم خانم کيت داوت به من گفت که با شان توب به توافق نرسيده اند. اسم 6 نفر را داد که از اينها نوار بگير و براي ما بفرست. من زنگ زدم خانه سينما و با خانم رويا تيموريان صحبت کردم. که البته در جريان هم بودند. گفتند شما اين کار را مي کنيد يا ما بکنيم که من قبول کردم و نوارها را آماده کردم و بردم. اما آنجا که رسيدم اينها با شان توب به توافق رسيده بودند و براي بعضي از دوستان اين سوءتفاهم ايجاد شد که شايد من جاي اينها را گرفتم. در صورتي که من نقش بابا را داشتم و ديالوگ هاي رحيم خان را به آنها داده بودم. من از خدا مي خواستم که يکي از اينها بيايد.

- مشکل مالي بود با شان توب ديگر؟
بله. بالاخره او فيلمش اسکار برده بود و اينها هم بودجه مختصر داشتند. بيست ميليون دلار بود. ولي ما لوکيشن هاي مختلف داشتيم و فرضاً يک ماشين موستانگ را فقط 18 هزار دلار پول داده بودند و کرايه هم جدا پرداخت شده بود فقط براي فيلمبرداري همان دو تا صحنه.

- حالا همان موستانگ استيو مک کوئين در بوليت است... ؟
نه. شبيه آن است...


منبع خبر : اعتماد

Fiona Liebe
23-01-2008, 09:53
گفتگو با ستاره اسکندري

http://www.jamejamonline.ir/images/20080122/esk.jpg

جام جم:اکثر هنرمندان تئاتر، سينما و تلويزيون تئاتر را خانه پدري خود مي دانند، اما به محض ورود به سينما و تلويزيون ديگر رغبتي به بازگشت به خانه پدري ندارند.
ستاره اسکندري شايد از محدود بازيگراني است که در سال هاي اخير همزمان با بازي در سينما و تلويزيون در تئاتر هم بازي هاي ماندگاري از خود به جا گذاشته ، ولي اين هنرمند آموزه هاي صحنه تئاتر خود را پشتوانه اي براي همراهي سينما و تلويزيون مي داند. بازي در سريال «سفر به تاريکي» بهانه اي براي ديدار دوباره با اوست.

هم اکنون مشغول چه کاري هستيد؟
يک سالي است که مشغول بازي در سريال «سفر به تاريکي» به کارگرداني فريدون جيراني هستم که براي شبکه 2 سيما توليد مي شود.

به نظر شما اين سريال چه ويژگي هايي دارد؟
اين سريال 26 قسمتي ، داستان زندگي يک نويسنده را روايت مي کند که من نقش خواهر آن نويسنده را بازي مي کنم ، او فردي الکلي و روان پريش است. خاص بودن نقش و کارگرداني آن از مهمترين دلايلي بود که اين نقش را بپذيرم.

فکر مي کنيد جزو آثار موفقي باشد که شما در آن به ايفاي نقش پرداخته ايد؟
من که خيلي اميدوارم بويژه اين که موضوعي اجتماعي و کارگرداني خوبي دارد و بازيگراني چون ناصر طهماسب ، رضا توکلي ، دانيال حکيمي و فريده سپاه منصور در آن بازي مي کنند.

چرا در تلويزيون اينقدر کم کاريد؟
بيشتر کارهايم زمان بلندي دارند و کارهاي کوتاه با زمان کم ، فرصت بيشتري به بازيگر مي دهد تا کارهاي متفاوتي را تجربه کند.

رويکرد تازه تلويزيون ، ساخت فيلم هاي تلويزيوني مختلف است ، شما در اين گونه آثار بازي نکرده ايد؟
چرا. در فيلم تلويزيوني «پرستار» به کارگرداني رافعي بازي کردم که بتازگي از شبکه يک سيما پخش شد.

شما يک بازيگر حرفه اي تئاتر هم هستيد، بين تئاتر و سينما و تلويزيون بازي در کدام يک را بيشتر مي پسنديد؟
بازي در تئاتر را به همه چيز ترجيح مي دهم. طبيعتا اگر شرايط تئاتر مناسب بود، حتما فقط در تئاتر کار مي کردم.

منظورتان از شرايط مناسب چيست؟
بهينه بودن شرايط مالي و امکانات اجرايي. ما يک تئاترشهر داريم که متاسفانه بيش از 6 ماه است به خاطر برخي تعميرات هنوز هم تعطيل است.

zeus
15-02-2008, 18:37
تاريخ شفاهى سينما و تئاتر کمدي-انتقادى از زبان ارحام صدر

مسعود نجفي



رضا ارحام صدر متولد ارديبهشت ماه ‌1302 در محله باقلعه بخش ‌4 اصفهان است و فعاليت هنري خود را از سال ‌1326 و با بازي در تئاتر آغاز كرده و در واقع از پايه‌گذاران تئاتر در اصفهان محسوب مي‌شود او همچنين در سال ‌1336 با فيلم «شب نشيني» در جهنم وارد سينما شد و بعد از بازي در بيش از ‌20 فيلم و سريال دوباره به دلمشغولي اصليش، تئاتر بازگشت و آن را ادامه داد. وي در گفت‌وگويي تفصيلي از تاريخچه تئاترو سينماي كمدي انتقادي ،‌زندگي و خاطرات خود سخن گفت كه درپي مي‌آيد.

از دوران تحصيلتان بگوئيد؟
تحصيلات ابتدايي من در اصفهان گذشت و بعد از اين كه تصديق ‌6 ساله ابتدايي را گرفتم، وارد كالج انگليس‌ها شدم. آن زمان انگليس‌ها از طرف سازمان ميسيونري‌شان يك كالجي تاسيس كرده بودند و من آنجا رفته و سه سال سيكل اول را در آن جا درس خواندم. بعد از اين كه سيكل گرفتم، پدرم گفت بايد بروي آبادان. گفتم آبادان براي چي؟ گفت براي آن كه خرج اين سه سال را شركت نفت ايران و انگليس به دليل اين پرداخته كه سيكل كه مي‌گيريد، برويد در آبادان و تحصيلات‌تان را در آن جا ادامه بدهيد و اجبار داري كه بروي. گفتم چشم و به خوزستان و آبادان رفتم و در ترين شاپ جايي كه به اصطلاح هنرآموزان و نوآموزان مي‌آمدند مشغول شدم. استاد اين قسمت آهن تراشي ، سون كشي ، چكش زني و كارهاي فني را ياد مي‌داد. يكي دو ماه كه دراين كلاس مشغول فراگيري كارهاي فني شديم، يك روز ديدم كه در تابلويي نوشتند كه فردا امتحان مي‌گيريم و از شاگرداني كه با داشتن سيكل اول از شهرستان‌ها به آبادان آمدند ‌پنج نفر را انتخاب و به عنوان دانشجو به دانشكده نفت اعزام مي‌كنيم تا در رشته نفت تحصيل بكنند. امتحان داديم و من نفر دوم شدم و بنابراين بعد از سه ماه در پالايشگاه شركت نفت انگليس ايران در آبادان و در قسمت لابراتور و اتاق شماره ‌19 آن كه مخصوص آزمايش نفت‌هاي سبك بود، مشغول كار شدم. آنجا يك استاد انگليسي به نام مستر تاليس داشتيم. انواع و اقسام آزمايش‌هايي كه از نمونه‌هاي نفت از انبارها و از بنچ‌ها به آنجا مي‌آوردند را ما براي ديدن مقدار حرارت، گوگرد و به اصطلاح مقدار غلظتش با دستگاه‌هاي مختلف آزمايش مي‌كرديم و نتيجه‌ها را روي شيشه‌هاي نمونه مي‌نوشتيم. بعد از شش ماه كه آنجا كار كردم، طوري شد كه ديگه رئيس هم خودش بالاي سر ما مي‌ايستاد و كارمان را مي‌ديد و همه جا گزارش مي‌داد كه اين ايراني‌ها و بخصوص اصفهاني‌ها داراي چه هوش و حافظه و قدرت فراگيري هستند. بنده بعد از ‌6 ماه كار در لابراتوار، بهترين آزمايش‌ها را در مواد سوختني انجام مي‌دادم. به طوري كه هر كس بازديد پالايشگاه و قسمت لابراتوار مي‌آمد، رئيس من مي‌رفت جلو و مي‌گفت ببينيد، يك جوان داراي سيكل اول متوسط از اصفهان آمده اينجا و بعد از ‌شش ماه كاملا مثل يك مهندس نفت،‌آزمايش روي نمونه‌هاي نفتي ما را انجام مي‌دهد و آن وقت هم به من مژده داد كه تو به لندن مي‌روي و تحصيلاتت را در رشته نفت آنجا انجام مي‌دهي تا مهندس نفت بشوي و برگردي، بدبختانه آن موقع در سرتاسر ايران اپيدمي بيماري مالاريا بود و در خوزستان كه باتلاق‌هاي فراواني داشت بيشتر بود و بنابراين به مالاريا مبتلا و دو ماه در بيمارستان خود انگليس‌ها در آبادان بستري شدم تا يك روز يك خانم دكتر انگليسي آمد و گفت ما هر چه داروهاي ضد مالاريا به تو مي‌دهيم بدنت نمي‌پذيرد و بيماريت علاوه بر اين كه ادامه پيدا مي‌كند، روز به روز هم بدتر مي‌شود من مي‌نويسم كه تو بايد برگردي بروي در آب و هواي بومي خودت تا بلكه اين داروهاي ضد مالاريا روي تو اثر داشته باشد. بنده را فرستادند به شهرم اصفهان، چهارماه هم در اصفهان بستري بودم تا حالم كم كم بهتر شد. حالم كه خوب شد، يك نامه نوشتم به شركت نفت كه من ديگر به آبادان برنمي‌گردم، زيرا من آنجا بدنم آمادگي تحمل بيماري‌هاي عفوني را ندارد. آنها هم ديگر چيزي نگفتند. بعد هم گفتم اگر من چيزي بدهكار هستم، مي‌پردازم. آنها جواب دادند كه نه خير شما بدهي هم نداريد و در هر حال ما از كار شما رضايت كامل هم داريم. بنده رفتم وزارت فرهنگ و گفتم مي‌خواهم ادامه تحصيل بدهم. گفتند شما دو سال ترك تحصيل كرديد. گفتم ترك تحصيل نكردم. رفته بودم آبادان. آنجا هم گوشه‌اي از وطن من است و رفتم در شركت نفت در رشته نفت دو سال درس خواندم. به هر جهت نامه‌اي به اداره فرهنگ و دبيرستان ادب نوشتند. آن زمان دبيرستان ادب جاي كالج انگليس‌ها آمده بود. يعني خوشبختانه در آن موقع انگليس‌ها از آن جا خلع شده بودند و خود ايراني‌ها كارها را به دست گرفته بودند و از بهترين دبيران و ماموران فرهنگي زمان آن جا مدير گذاشته بودند. دو شخص به نام‌هاي بدرالدين كتاب و استاد حسين عريضي كه اينها واقعا دو ستاره درخشان از فرهنگ اصفهان بودند. بنده رفتم و كلاس چهارم متوسطه نشستم و به تحصيل ادامه دادم تا بعد از سه سال ديپلم ششم متوسطه تجارت گرفتم و بعد از آن هم به خاطر علاقه‌مندي به كارهاي هنري يك سال هم در دبيرستان صارميه به مديريت مرحوم پرورنده تحصيل كردم و يك ديپلم ‌6 ادبي هم از آنجا گرفتم.
چگونه وارد بازار كار شديد؟
يك روز در چهارباغ (اصفهان) قدم مي‌زدم و آگهي استخدام شركت سهامي بيمه ايران را ديدم كه به دو نفر ديپلمه احتياج داشت. با يكي از دوستانم رفتم و امتحان دادم و قبول شدم و از سال ‌1324 كار دولتي را در آنجا شروع كردم. سال اول كارآموز بودم و حقوق نداشتم از خرداد ‌1326 رسما حكم گرفتم و با ماهي ‌150 تومان حقوق ثابت و ‌60 تومان فوق‌العاده مشغول شدم. نصف اين حقوق را به پدرم كه بازنشسته و خانه‌نشين بود مي‌دادم تا زندگي خواهر و برادرهايم را اداره كند. نصفش را هم قصد داشتم كه خرج ادامه تحصيل بكنم و در قسمت شبانه دانشكده ادبيات اصفهان كه تازه تاسيس شده بود،‌اسم نويسي كردم و بعد از دادن امتحان ورودي نفر هشتم شدم و تا زماني كه مرحوم دكتر فاروقي مدير آنجا بود بعدازظهرها در رشته ادبيات تحصيل مي‌كردم تا بعد از چهار سال موفق به اخذ ليسانس ادبيات در رشته فلسفه و امور تربيتي با معدل ‌5/14 شدم.
از چه زماني فعاليت هنريتان را آغاز كرديد؟
كلاس دوم متوسطه بودم كه ناظم مدرسه آمد و گفت كه معلم حساب مريض شده‌اند و نمي‌آيند و ما از دبيرستان سعدي خواهش كرديم كه آقاي جهانشاه كه ليسانس رياضيات هستند و يك سال هم در انگلستان تكميل تدريس حسابداري را خوانده‌اند دو هفته بيايند و درس بدهند. اين‌ها را براي اين مي‌گويم كه ايشان كاشف من بود. اول معلم من بود و بعد هم پدر خانم من شد. بنابراين آنچه كه دارم از آن مرحوم است. آمد سر كلاس و دفتر حاضر غايب را برداشت تا به اصطلاح حضور غياب كند. به بچه‌ها گفت وقتي من حضور غياب مي‌كنم، چون اولين باري است كه من آمدم در اين كلاس، هر كس را كه اسمش را مي‌خوانم، از سر جايش بلند شود و بگويد حاضر كه من قيافه‌اش را هم ببينم و اسمش را در ذهنم بسپارم. نفر چهارم پنجم بود كه گفت حسين خسروي حاضر، تقي كربلايي حاضر، بعد رسيد به يك اسمي گفت عباس پنيري. كسي نگفت حاضر. ايشان گفت نفهميدم،‌اين آقا غايبند. كجا هستند اين آقاي پنيري؟ من از ته كلاس گفتم قربان تو خيكند. كلاس به خنده افتاد. چون در آن زمان پنيري به بازار مي‌آمد كه تو پوست گوسفند بود. يك روغني هم مي‌آمد كه تو پوست گوسفند بود و هر دو تا از اجناس مرغوب بازار بودند. من تا گفتم قربان تو خيكند، ديگه معلم خودش هم از زور خنده نتوانست درس بدهد. با خنده از كلاس بيرون و به دفتر رفت و به ناظم و مدير گفت بياييد ببينيد شما چه محصلين خوش‌بيان و خوش مزه‌اي داريد. مدير و ناظم مدرسه هم با خنده و شادماني مستخدم را به دنبال من فرستادند و من را به دفتر خواستند. من تو راه كه مي‌رفتم فكر مي‌كردم حتما من را تنبيه خواهند كرد. تا رفتم تو دفتر ديدم كه مدير و ناظم من را بوسيدند. گفتند تو چقدر حاضر جوابي و اين حاضر جوابي همان استعدادي است كه خالق من، به من داده و من به يك هنرپيشه بديهه سازمعروف هستم. حاضر جواب و كسي كه به ديالوگ‌هايش از خودش چيزهايي اضافه مي‌كند كه همان جملات باعث گرمي كار مي‌شود. بعد مدير مدرسه گفت: مي‌دونيد، ما سالي يك مرتبه جشن داريم. چون انگليس‌ها كه اينجا بودند، اين كار را مي‌كردند و اين جشن يك پرده نمايش و يك پرده موسيقي است و از كساني كه سال قبل در اين مدرسه فارغ التحصيل شده اند، با حضور والدينشان و بزرگان شهر ديپلم‌هايشان را مي‌دهيم و بنا به پيشنهاد آقاي جهان‌شاه، امسال غير از هنرپيشه‌هايي كه از بيرون دعوت مي‌كنيم، مي‌خواهيم چند تا بازيگر هم از بين خود شاگردهاي دبيرستان ادب بگذاريم و تو هم به عنوان اولين نفر انتخاب شدي. من تشكر كردم و گفتم نمي‌دانم كه من بتوانم يا نه. گفتند تمرين مي‌كنيد، ياد مي‌گيريد مرحوم ناصر فرهمند و مرحوم محمد ميرزاي رفيعي كه بچه‌ها آقاجون خطاب‌شان مي‌كردند، دو نفري بودند كه تحصيلات‌شان به پايان رسيده بود و‌آزاد بودند. هر وقت هم كه مدرسه جشن داشت اين‌ها مي‌رفتند و برنامه اجرا مي‌كردند و براي نمايش آن سال دبيرستان ادب هم دعوت شده بودند. اسم كار هم رفيق ناجنس بود. در آن زمان موضوع نمايش در مدرسه اين بود كه يك بچه‌اي درس‌خوان و يك بچه‌اي درس نخوان است. آن شاگردي كه درس نمي‌خواند، مرتب آن شاگرد درس‌خوان را تشويق به بازيگري و بازي‌گوشي و اين چيزها مي‌كرد و به همين دليل هم اسمش رفيق ناجنس بود. آن متن را به من دادند و من به قدري اين را جالب بازي كردم كه مدرسه به جاي سه شب نمايش براي والدين و بزرگان شهر، هفت شب نمايش را اجرا كرد و از شب چهارم نفري ‌5 تومان بليت فروختند و پولي جمع شد و به من گفتند اين پول جمع شده، چه كارش كنيم؟ من گفتم يك پيانو براي دبيرستان ادب بخريد و خريدند و اين پيانو هم به عنوان يادگاري از اولين كار بازيگري من در تئاتر در دبيرستان ادب ماند.
تابستان شد. مرحوم ناصر فرهمند يك تئاتر حرفه‌اي تاسيس كرده بود، به نام تئاتر اصفهان در دروازه دولت شهر كه حالا تبديل به ساختمان مركزي شهرداري اصفهان شده است. آن موقع چند تا مغازه و يك حمام بود، حمام مركزي و يك سالن هم داشت كه متعلق به آقاي محموديه بود و براي پيشرفت تئاتر، به تئاتر شهرمان و بدون اجاره به مرحوم فرهمند داده بود. آقاي فرهمند هم يك روز مرا صدا كرد و گفت چون تو توي مدرسه خوب بازي كردي، بايد بيايي و به گروه ما بپيوندي. ما هم رفتيم و كار حرفه‌اي را بين سال ‌26 و ‌27 در تئاتر اصفهان زير نظر مرحوم فرهمند كه او را استاد خودم مي‌دانم شروع كرديم.
ازكي نمايش‌هاي انتقادي، كمدي را شروع كرديد؟
يكي از شب‌ها كه براي اجرا مي‌رفتم، چند نفر جوان ايستاده بودند پاي ويترين تئاتر و با هم بحث مي‌كردند. يكي از آنها به ديگري گفت، مي‌دوني اين‌ها كي هستند كه عكس‌شان را انداخته اند. گفت نه، گفت اين‌ها مزه ‌بندازهاي شهر هستند. آن يكي گفت نه بابا. اين‌ها دلقكند. من از اين دو تا حرف رنجش پيدا كردم. رفتم تو تئاتر شب بدي را گذراندم تا نقشم را بازي كردم. تئاتر هم پيسي بود به نام حاج عبدالغفار در تهران. حاج عبدالغفار هم رل يك نفر سده‌اي بود كه يك دكان تعميرات دوچرخه داشت كه من هم اسدالله نوكر اصفهاني او بودم. نمايش كه تمام شد،‌آخر شب راه منزل‌مان يكي بود. آخر شب من و آقاي ثبوت هر دو با هم ساكت به سمت خانه مي‌رفتيم. وسط راه به من گفت تو چرا امشب حرف نمي‌زني؟ گفتم من دمقم، كسلم. گفت چرا؟ داستان را برايش گفتم كه چند نفر بودند، اين اظهارات را راجع به ما مي‌كردند كه ما مزه ‌بنداز يا دلقكيم. گفت نه نه نه تو كه الان ديپلم گرفتي و بعد هم مي‌خواهي تحصيلاتت را ادامه بدهي، اصلا نبايد به اين حرف‌ها توجه داشته باشي. گفتم حالا استاد يك نظر دارم. گفتم من نظرم اين است كه ما صرفا نبايد كه مردم را بخندانيم كه آنها هم خيال كنند ما مزه بنداز يا دلقكيم. من معتقدم يك صحنه‌هاي انتقادي هم در نمايش‌هاي‌مان بگذاريم و اصلا ننويسيد نمايش سراسر خنده و كمدي مثلا خسيس، بنويسيم نمايش كمدي انتقادي خسيس گفت: خوب اين نظر را فردا عصر كه بزرگان قوم و پيرمردهاي تئاتر هم هستند، بگو. اگر آنها نظر دادند، شروع مي‌كنيم. انتقاد هم مي‌كنيم. گذشت و فردا عصر شد و من زودتر آمدم و ديدم اتفاقا مرحوم جهان‌شاه و مرحوم رفيعي و مرحوم رشتي زاده كه او هم از كمدي‌بازهاي قديمي اصفهان بود، نشستند و دارند چاي مي‌خورند. يك مرتبه من كه آمدم، مرحوم فرهمند گفت: آقايان، اين ارحام ديشب آخر شبي يك همچنين نظري داشت، شما چه مي‌گوييد؟ وقتي من نظريه‌ام را براي آقايان گفتم، همه‌شان بالاتفاق گفتند چه خوب هدفش اين است كه وقتي ما مردم را بعد از اين كه ‌2 ساعت خندانديم، و از در سالن بيرون رفتند، يك چيز معنادار هم كف دستشان باشد. يك موضوع اخلاقي، اجتماعي، فرهنگي و يك نتيجه اجتماعي و اخلاقي. مرحوم ناصر فرهمند گفت من حرفي ندارم، ولي يك مقدار انتقاد از دستگاه‌هاي دولتي بكنيم، ما را مي‌گيرند. من گفتم نه خير استاد. آنها وقتي وظايف‌شان را به خوبي انجام نمي‌دهند انتقاد مي‌كنيم و مردم هم هو مي‌كنند و در واقع ما در لفافه طنز يك گوشه كنايه‌هايي مي‌زنيم و اين جيگر مردم را وقتي يك همچين چيزهايي بشنوند، خنك مي‌كند. اجازه مي‌ديد از همين امشب شروع كنيم؟ گفت شروع كن. گفتم موضوع پس اين است كه صبح اول پرده نشان مي‌دهد كه شما مي‌روي سر كار، مثلا ‌10 تومان به من مي‌دهي، مي‌گويي اسدالله اين ‌10 تومان را خرج كن، صورتش را بنويس و شب كه من مي‌آيم، صورت به من بده ، گفتم منتهايش من يك چيزي اضافه مي‌كنم و امشب خواهم گفت كه ‌10 توماني كه به من دادي، مثلا ‌2 زار ماست گرفتم، ‌30 شاهي نون سنگك، ‌10 شاهي پنير گرفتم. عرض كنم كه ‌6 تومان هم ماليات دادم. تا من مي‌گويم ‌6 تومان ماليات دادم، شما مي‌گوييد ديگه اون ‌6 تومان ماليات چي بوده؟ من مي‌گويم يك ماموري آمده بود كه حاج آقايي كه دكان چرخ سازي دارند، بايد سالي ‌6 تومان هم ماليات بدهند. اين ورقه اخطار را بگير، و اگر تا ‌2 روز ديگر اين ماليات را ندهيد، دكانتان را مي‌بندند. گفتند خيلي خوب. اميد خدا تا ببينيم چي مي‌شه، تئاتر شروع شد، رسيد به اون صحنه كه با لهجه گفت: بيا ببينم اسدالله، حساب امروزت را پس بده. ما هم گفتيم مثلا ‌30 شاهي ماست، ‌10 شاهي نان سنگك، يك قران سبزي خوردن، يك قران پنير، دو تا نان سنگك هم ‌3 زار، ‌6 تومان هم ماليات. گفت ماليات؟ ما كه نبايد ماليات بدهيم. تو دست‌هاي من را ببين. از بس كه من روزها دوچرخه تعمير مي‌كنم پينه دارد. گفتم حاج آقا شما نمي‌دانيد ماليات تو اين مملكت مال همين آدم‌هاي زحمتكش است كه دست‌شان پينه دارد. نجارها، آهنگرها، پينه‌دوزها،از اين‌ها ماليات مي‌گيرند. تصادفا من چند وقت قبل از اين كه نمايش شروع بشود يك روز به يك آهنگري برخورد كردم. او گفت يك قبض براي ما آوردند، ‌6 تومان ماليات خواسته اند. گفتم اجازه مي‌ديد اين چند روز پيش من باشد؟ گفت بله. آمدم جلوتر يك نجاري بود، كه با او آشنا بودم. صدا زد ما را گفت آقاي ارحام، شما كه تو تئاتر بازي مي‌كنيد، ببينيد آقا براي من نجار كه ماهي ‌6 تومان هم كار نمي‌كنم، ‌6 تومان ماليات مي‌خواهند اين هم ورقه‌اش. گفتم اجازه مي‌دهيد چند روز پيش من باشد؟ آن هم از او گرفتم و يك پنبه دوزي هم زير پله‌هاي تئاتر بود كه به او اصغر واكسي مي‌گفتند كفش‌ها را واكس مي‌زد و ‌10 شاهي بهش مي‌دادند. آن هم گفت يك ورقه براي من هم آوردند كه اگر تا ‌2، ‌3 روز ديگر ماليات ساليانه ندهي، از كارت جلوگيري مي‌كنيم. ورقه آن را هم گرفته بودم. اصلا وجود اين سه چهار برگ اخطاريه از زحمتكشان اصفهان، هي وجود من را از داخل ناراحت مي‌كرد كه چه جور بياييم اين‌ها را منعكس كنيم تا شبي كه به استاد فرهمند گفتم. موافقت كرد. پيرمردهاي تئاتر هم موافقت كردند و اولين شبي كه من اين را گفتم. باور بفرماييد وقتي گفتم در اين كشور ماليات را از افراد زحمتكش و كساني كه دستشان پينه‌دار است، مي‌گيرند، فرهمند اضافه كرد: پس آنها كه كارخانه دارند و ميليون ميليون پول گيرشان مي‌آيد، آن‌ها چقدر مي‌دهند. گفتم آنها يك شب يك سور مي‌دهند، يكي‌اش هم از همين آب‌زردي‌ها (مشروب) و يك شام مي‌دهند، بعد برايشان مي‌نويسند كه مردم اين‌ها اينقدر وضع مالي‌شان خراب است بياييد برايشان پول جمع كنيد و كمك‌شان كنيد. ولي پينه‌دوز و نجار و آهنگر و كفاش كه سوري نمي‌دهند و ويسكي نمي‌دهند، از شان پول مي‌گيرند. شب اول كه اين صحنه را ما بازي كرديم، در سالن ولوله شد. يعني مردم ضمن دست زدن ممتد، فرياد مي‌كشيدند و براوو مي‌گفتند. مثل فوتباليستي كه توپ توي دروازه زده باشد، شب نمايش گذشت و دو شب بعدش هم همين صحنه‌ها را اجرا كرديم. از شب سوم ديدم كه دم تئاتر قلقله است و براي يك هفته ديگر بليت مي‌فروشند.
از همين جا بود كه ما انتقاد را در نمايش گذاشتيم و نمايش انتقادي كمدي سخت مورد توجه مردم قرار گرفت. مردم اصفهان گرايش‌شان نسبت به تئاتر صدچندان شد و مرحوم فرهمند هم همان زمان، گفت كه بايد اين سبك را به نام رضا ارحام صدر به ثبت برسانيم. يك هفته كه از نمايش گذشت، ديديم پليس آمده دم تئاتر مي‌گويد كه مدير تئاتر بيايد دارايي. من فورا مسئله را فهميدم. مرحوم فرهمند گفت حالا چه كار مي‌كني؟ گفتم جواب پيش من است و سه تا كاغذ كه از كسبه گرفتم، توي جيب من براي جوابگويي مدرك است. گفت پس تو برو دارايي. من رفتم دارايي و پشت در اتاق پيشكار دارايي وقت، كه شخصيتي واقعا بافرهنگ و انسان به نام ضرابي كه از اهالي تبريز بود. من رفتم تو گفت بفرماييد. گفتم من ارحام صدر هستم كه بنده را احضار فرموده بوديد. از تئاتر اصفهان آمده‌ام. گفت بفرماييد آقا. بنشينيد. تا من نشستم گفت آقا اين چي هست كه شما چند شب است در تئاتر مي‌گوييد كه از كارگرها و زحمتكش‌ها ماليات مي‌گيرند و از كارخانه‌دارها، پولدارها و سرمايه‌دارها نمي‌گيرند. گفتم بله قربان. من هستم كه اين جملات را مي‌گويم و مردم هم بي‌نهايت دوست دارند. گفت اولا من نمي‌گويم كه انتقاد نباشد، ولي وقتي كه شما خودت الان كارمند شركت بيمه و كارمند دولتي از كارهاي دولت انتقاد كني، ديگه مردم تره هم براي ما خرد نمي‌كنند و به چشم انتقاد به ما نگاه مي‌كنند. گفتم آقاي پيشكار دارايي، حقيقتش اين است كه من از در چند تا مغازه كه رد شدم، ديدم به همه‌شان ابلاغ شده كه سالي ‌6 تومان بايد ماليات بدهند. به كساني كه اصلا تواناي‌اش را ندارند. به پينه‌دوز واكسي تو خيابون. به يك در و پنجره‌ساز آهنگر، به يك نجار كه فقط كرسي براي زمستان‌هاي مردم مي‌سازد، آنها ديدند نمي‌توانند اين پول‌ها را بدهند و شكايت كردند. من هم تئاتر را يك روزنامه گويا مي‌دانم و فكرم هم اين است كه تئاتر بايد در جهت برطرف كردن ناراحتي‌هاي زندگي مردم مخصوصا طبقه مستضعف و مستمندان ديالوگ و نمايش بگذارد و انتقاد كند. گفت من اين فكر شما را هم مي‌پسندم و اصلا مي‌پرستم. بسيار عالي است. تئاتر اگر انتقاد نداشته باشد، اجرا نشود، بهتر از اين است كه اجرا بشود، اما خوب بايد رعايت هم بشود. من كاغذ را كه به كسبه ابلاغ شده بود در اوردم، گذاشتم روي ميزش و گفتم آقاي پيشكار دارايي ببينيد، كارگران زحمتكش اصفهان با چه ديدي به دولت نگاه مي‌كنند؟ گفت حق به جانب شماست. اين كار را بايد دولت بكند، ولي گام به گام. يك دفعه ما نبايد بخشنامه مي‌كرديم كه از فلان تاريخ اگر ماليات ندهيد، بسته مي‌شويد . پيشكار زنگ زد و معاونش آمد و گفت فورا براي تمام كسبه بخشنامه بكنيد كه آن اخطاريه كه فرستاده، بالاسرش بنويسيد آگهي دوم و دارايي اصفهان تصميم گرفت. ساليانه ماليات مقطوع را براي زحمتكشان باطل كند و از سال‌هاي آينده با قانوني كه از مجلس مي‌گذارد، جدول مالياتي تعيين شود. اگر بدانيد تو اصفهان چه ولوله‌اي با اين اقدام ما افتاد كه هم ما روحيه پيدا كرديم و هم در تمام نمايشنامه‌ها يك انتقادي از بخش‌هاي دولتي گذاشتيم.
از تئاتر المپ بگوئيد؟
سالني كه در آن برنامه اجرا مي‌كرديم طاقش خراب شده بود و چكه مي‌كرد يك روز فرهمند آمد و گفت: يك باشگاه ورزشي است به نام المپ كه متعلق به شخصي به نام روشن ضمير معروف به كارگري است و اين حاضر شده يك زمين واليبالش را در اختيار ما بگذارد و ما هم يك صحنه تئاتر دستي با تخته و الوار توي آن بسازيم و تابستان به اجراي برنامه بپردازيم.ما هم گفتيم بسيار خوب است. تئاتر در اصفهان شروع شده، ديگه نبايد تعطيل بشود. خلاصه رفتيم باشگاه المپ و اولين نمايش را به نام خليفه يك روزه تمرين كرديم. من رل خليفه‌هارون‌الرشيد را بازي مي‌كردم و مرحوم فرهمند هم در يك نقش كمدي رل حسن قناد را بازي مي‌كرد كه نمايش خيلي گرفت. نمايش دوم را كه آمديم تمرين كنيم، فرهمند گفت همان رفيق ناجنس كه در دبيرستان ادب بازي كرديم، حالا اين جا بگذاريم؟ گفتم هر طوري كه مي‌دانيد. به مدير تئاتر صورت داديم كه براي ما دكورها را تهيه كند. يك روز عصر آمد آنجا و گفت آقا من ديگه يك قرون بابت دكور و لباس و اين‌ها ندارم كه بدهم. شما تو همان دكورها اين نمايش رفيق ناجنس را بازي كنيد. گفتيم بابا اون دكورها قصر خليفه‌هارون الرشيد بود. ما مي‌خواهيم اتاق يك تاجر بازاري را نشان بدهيم. تو آن دكور كه نمي‌شود گفت ديگه همين است كه هست. مي‌خواهيد بايستيد، نمي‌خواهيد برويد. فرهمند هم عصباني شد، گفت بچه‌ها اثاث‌هايتان را بريزيد توي چمدانها تا برويم هر كسي يك ساكي، چمداني، چيزي داشت جمع كرديم و آمديم و تئاتر المپ بسته شد.
چگونه وارد تئاتر سپاهان شديد؟
يكي از شب‌ها كه خليفه يك روزه را بازي مي‌كرديم، پسر عموي من به نام علي ارحام صدر كه به خاطر يكي بودن نام فاميلي‌مان آن را صدري صدا مي‌زديم آمد و نمايش ما را ديد و خيلي خوشش آمد. به من گفت ارحام، چقدر سرمايه مي‌خواهد كه آدم يك تئاتر باز كند؟ گفتم نمي‌دانم يك جايي را مثل اينجا مي‌خواهد كه به ما مجاني داده بودند و يك صحنه و لباس كه تئاتر اجرا كنيم. صدري كه صاحب يك موسسه و ماشين باري بود گفت من حاضرم اين سرمايه‌گذاري را بكنم. او سرمايه‌اش را نقد كرد و آورد با فرهمند تئاتر سپاهان را تاسيس كرديم. برنامه دوم سوم بود كه اختلاف بين آقاي صدري و آقاي فرهمند پيدا شد كه اختلاف مالي بود. آقاي فرهمند هم گفت من مي‌روم و تئاتر اصفهان را دوباره احيا مي‌كنم. همان تئاتري كه قبلا يك مدت كوتاهي توي آن بازي كرده بوديم، يك عده از هنرپيشه‌ها هم به طرفداري از آقاي فرهمند بلند شدند و رفتند تئاتر اصفهان را تاسيس كردند. آنهايي كه توي تئاتر سپاهان مانده بودند، بنده بودم به همراه آقاي وحدت، كه رفيق دوران بچگي ما كه مدرسه مي‌رفتيم بود و روزهاي تعطيل تو بيشه‌هاي اصفهان مي‌رفتيم، پيس مي‌نوشتيم و اجرا مي‌كرديم و به اصطلاح آرتيست بازي درمي‌آورديم. آقاي وحدت هم ماند. آقاي عيوقي پسر خواهر آقاي صدري هم بود و من هم كه پسر عمويش بودم. فرهمند به من گفت تو نمي‌تواني بيايي، با اين كه مي‌دونم چقدر من را دوست داري. شما بايستيد تئاتر سپاهان را اداره كنيد و ما به تئاتر اصفهان مي‌رويم. در آن زمان شنيده بوديم شخصي به نام علي‌محمد رجايي كه از استادهاي بزرگ تئاتر بود در كرمان يك سينما را اجاره كرده و روزها فيلم نمايش مي‌دهد و شب‌ها در يك سانس به همراه سه دخترش نقش نوكري به نام چراغ علي بازي مي‌كند كه در شهر هم به همين نام معروف شده بود. پسر عموي من با شادروان عزت الله نويد كه از عاشقان تئاتر بود به كرمان رفتند و آقاي رجايي را به همراه سه دخترش كه بسيار زيبا، فهميده ،عفيف و تحصيلكرده بودند را دعوت به همكاري كردند و با خود به اصفهان آوردند.
بنابراين تئاتر سپاهان داراي سرمايه بزرگي شد. سه تا دختر در آن موقع كه هنرپيشه زن كم بود، باعث شد كه مرحوم رجايي، نمايش‌هاي زيبايي تنظيم مي‌كرد، خودش هم آهنگ مي‌ساخت و دخترهايش هم بازي مي‌كردند، اولين نمايش اين گروه به نام گرگ دو پا روي صحنه رفت. من رل نوكر و آقاي وحدت هم رل پسر كدخدا را بازي مي‌كرد كه عاشق دختر ارباب مي‌شد و بعد هم به هم مي‌رسيدند.
كم كم صدري كه دو سالن تئاتر تاسيس كرده بود يكي از آنها را تبديل به سينما كرد و ديد درآمد سينما بهتر است. من هم مدتي قهر كردم و رفتم و به جاي من همايون را آوردند كه به او همايون چاق مي‌گفتند و كمدي بازي مي‌كرد. مرحوم جهانگير فروهر هم بود. ولي اين‌ها نتوانستند جاي من را پر كنند. من طوري نقش كمدي را بازي مي‌كردم كه براي مردم خاطره‌انگيز بود به هر حال آمدم بيرون و تئاتر را رها كردم. صدري هم آنجا را تبديل به سالن سينما كرد.

در مورد تاسيس گروه هنري ارحام توضيح دهيد؟
بعد از سه سال عده‌اي از جوان‌ها به خانه ما آمدند. هنرمندان جواني مثل مرحوم خندان، خدادوست زارع، محمد گلستان، منصور جهانشاه كه تازه وارد تئاتر شده بودند و با عشق كار مي‌كردند. آمدند خانه من و گفتند تو كه به اصطلاح جلوداري، تو كه پيشكسوتي و سابقه‌ات از ما زيادتره، تو كه براي ما كارگرداني مي‌كردي، ما كه عاشق اين كار هستيم چكار كنيم؟ گفتم هر كاري مي‌خواهيد بكنيد. گفتند ما مي‌خواهيم يك گروه تئاتر آزاد تشكيل دهيم به نام گروه هنري ارحام. خودمان هم رفتيم با سينما پارس در جلفا كه متعلق به ارامنه است صحبت كرديم و آنها حاضرند صبح تا ساعت ‌5/8 بعدازظهر فيلم نمايش دهند و از آن به بعد سالن را به ما بدهند تا شبي يك برنامه بگذاريم. به همين ترتيب گروه هنري ارحام از سال ‌44 در جلفاي اصفهان شروع به كار كرد و برنامه‌ها يكي پس از ديگري با موفقيت تمام و استقبال شديد مردم مواجه شد.
سه تا از نمايشنامه‌هاي ما در آن زمان آخرش (ها) داشت. اولش گذاشتيم بوقلمون‌ها. يعني كساني كه براي چند روز گذران زندگي يك مرتبه در هر مورد ‌180 درجه خودشان را عوض مي‌كنند كه مردم خيلي استقبال كردند. اسم دوميش را گذاشتيم رسواها. كساني كه تظاهر مي‌كنند به خداشناسي و از اين راه در هر حال هر رقم كه مي‌توانند در اجتماع به اصطلاح بدون رعايت منافع مردم فقط براي منافع جيبشان كار مي‌كنند و اين‌ها رسواهاي اجتماع هستند. اين هم استقبال شد. سوميش را گذاشتيم دلقك‌ها. هر سه تا هم موفق شد و يكي از يكي بهتر. الان هم كپي فيلمبرداري شده‌اش در بايگاني سازمان تلويزيون تهران است. از اين جا به بعد سعي ما در اين بود كه نمايشنامه‌ها ‌10 درجه از نمايشنامه‌هاي قبلي بالاتر باشد چه از لحاظ طرح و دكور و چه از لحاظ متن نويسي و نقش هنرپيشه‌ها. گروه ما و تئاتر اصفهان به مديريت مرحوم فرهمند در مقابل هم سعي مي‌كرديم نمايش‌هاي خوبي را اجرا كنيم. مثلا آنها لميزر بل و بينوايان به قلم ويكتور هوگو را اجرا مي‌كردند و ما هم در مقابلش كداميك از دو و يكي از بهترين نوشته‌هاي لئون تولستوي را روي صحنه مي‌برديم. بنابراين مي‌بينيد كه در آن موقع چه نمايشنامه‌هايي در مقابل هم روي صحنه مي‌رفت يا فرهمند تخت جمشيد در آتش را اجرا كرد كه البته داستان سر گشتگي ملت بود، ولي ما در مقابلش خون‌بهاي ايران را گذاشتيم و گوشه‌اي از تاريخ را برداشتيم و به اصطلاح براي خودمان آداپته كرديم و به روي صحنه برديم. در واقع اين دو تئاتر در عالم رفاقت با هم دوست بودند، ولي در كار رقيب بودند و آن موقع مردم بهترين تئاترها را در اصفهان ديدند، تا اين كه كم كم مرحوم فرهمند مريض شد و نتوانست ادامه دهد و بنا كرد پيش پرده آوردن و ساز و آواز و موسيقي و رقص گذاشت و ما هم اين طرف شروع كرديم و يك سري نمايشنامه‌هاي كمدي گذاشتيم. تقريبا گروه تئاتر اصفهان كه از بين رفت. تئاتر صدري هم كه تبديل به سينما شد و فقط گروه هنري ارحام ماند به اتفاق بنده و يك سري جوان‌ها كه تا يك سال قبل از پيروزي انقلاب به اجراي برنامه پرداختيم و آخرين نمايش هم كه اجرا كرديم نمايش كمدي، انتقادي «من مي‌خواهم» بود. بايد ذكر خيري هم از شادروان مهري مميزان بكنم كه بازيگر و نويسنده بسيار باقدرتي بود و اصلا اصفهان ما يك تئاترنويس داشت و آن هم ايشان بود كه يك مدتي در تئاتر اصفهان كار كرد و بعد از آنجا استعفا داد و به گروه هنري ارحام پيوست. در اين جا بود كه مجددا بعد از چند سال تئاتر قوه و قدرت كاملا شايسته‌اي به دست آورد . گروه هنري ارحام در ‌18 سال حيات خود برنامه‌هاي يكي از يكي قوي‌تري روي صحنه برد. افراد هنرمندي هم از گروه ما وارد عرصه تئاتر كشور شدند. ما در اصفهان سه نفر داريم كه داراي مدرك دكتراي تئاتر هستند. علي رفيعي، پرويز ممنون و تقي نكته دان كه به ترتيب در فرانسه، اتريش و آمريكا درس خواندند و مدرك گرفتند. هر سه اين‌ها كارشان را با تئاتر ما شروع كردند. آنها لطف مي‌كنند و مي‌گويند ما شاگرد فلاني هستيم در صورتي كه من خودم را تا زماني كه زنده هستم شاگرد ديگران مي‌دانم و هيچ وقت هم داعيه استادي ندارم.
چرا بعد از سال 36 كمتر كار سينما مي‌كرديد؟ پيشنهاد كار كم بود يا...؟
از سال ‌36 كه شب‌نشيني در جهنم را بازي كردم تا سال ‌40 و حضور در فيلم «علي واكسي» پيشنهادات خيلي زيادي داشتم من فقط جواب مي‌دادم كه براي سينما ساخته نشده‌ام. من كارم تئاتر است و بايد برگردم به تئاتر خودم. در مجموع فيلم‌هايي هم كه بازي كردم هر كدام مورد خاصي پيش آمد كه در رفاقت و رودروايسي قبول كردم. مثلا سه فيلم «شوهر پاستوريزه»، «كي دسته گل به آب داده» و «لج ولج بازي» هر سه ساخته وحدت بود و ايشان هم به همراه احمد نجيب زاده كه نويسنده بودند از دوستان دوران بچگي و جواني من محسوب مي‌شدند. دوربين را آورده بودند اصفهان و مي‌خواستند من حضور داشته باشم. حتي كل صحنه‌هاي فيلم «شوهر پاستوريزه» در خانه من فيلمبرداري شد. بعد از اين فيلم هم وحدت گفت: ارحام جون من يك مقدار از بدهي‌هايم را با اين فيلم داده‌ام. بيا يك فيلم ديگر هم كار كن تا بتوانم از درآمدش دو فيلم ديگر بسازم و «لج و لج بازي» را بازي كردم و بعد هم گفت در فيلم «كي دسته گل به آب داده» نقش خودت است و من با سرور رجايي در فيلم بازي كردم. براي فيلم «جاده زرين سمرقند» هم ملك مطيعي به اصفهان آمد و گفت من اين فيلم را به عشق اين كه تو بيايي و نقش آن حلوافروش را بازي كني مي‌سازم و من قبول كردم. روي اصل علاقه در هيچ كدام از فيلم‌ها حضور پيدا نكردم. مثلا صابر رهبر به اصفهان آمد و گفت يك فيلم به نام «مردان خشن» را دارم مي‌سازم كه تو همراه فردين و مشايخي شاخص‌هاي اين فيلم هستيد. حتي فردين يك روز به هتل عباسي كه آن موقع مشغول ساخت آن بودم آمد و تو رودروايسي قبول كردم. بعد از فيلم «لج و لج بازي» هم سينما را كنار گذاشتم و تئاتر را ادامه دادم. سه سريال هم كار كردم كه در ميان آن «علاءالدين و چراغ جادو» كه مردم اسم آن را جعفر جني گذاشته بودند بيشتر مورد توجه قرار گرفت. در مجموع ‌17 فيلم و ‌3 سريال بازي كردم كه از كارهاي سينمايي‌ام از «شب‌نشيني در جهنم» خيلي خوشم آمد.
چرا بعد از انقلاب كم كار شديد؟
انقلاب پيروز شد و آنقدر در اصفهان شهيد داشتيم كه همه عزادار بوديم و طبيعتا تئاتر هم تعطيل شد. بعد از ‌10، ‌12 سال كه از انقلاب گذشت و اوضاع مقداري آرامش پيدا كرد، هرچقدر به ما گفتند دوباره شروع كنيد، گفتيم دلمان نمي‌آيد در شهري كه اين همه شهيد و عزادار داشته تئاتر كار كنيم و ادامه نداديم. وقتي علي حاتمي خواست «جعفر خان از فرنگ برگشته» را بسازد در آن بازي كردم. بعد از آن هم در فيلم «افسانه شهر لاجوردي» ساخته محمد علي نجفي نقش بهلول را بازي كردم كه به خاطر صحنه رقص سماع كه از مولانا جلال الدين رومي گرفته و در فيلم گذاشته بود، توقيف شد.
چه طور شد كه به اجراي برنامه در خارج از كشورعلاقه مند شديد؟
حسن رجايي پسر برادر شهيد رجايي كه رياست انجمن خدمات فرهنگي ايرانيان خارج از كشور را به عهده داشت، من را دعوت به كار كرد و تعدادي نمايش را در سراسر دنيا اجرا كرديم. نمايش «آقا معلم» را در سرتاسر آلمان برديم كه با استقبال خيلي زيادي مواجه شد. همچنين نمايش «خواستگاري» را در سراسر آمريكا، اروپا اجرا كرديم. يك نمايش هم به همراه امير شروان و ناصر سپهرنيا به نام «ارحام صدر رئيس جمهور مي‌شود» را در طول ‌44 شب در سراسر آمريكا و كانادا به روي صحنه برديم كه با توجه به نزديك بودن انتخابات رياست جمهوري در ايران با استقبال خيلي خوبي مواجه شد.
چرا الان ديگر كار هنري نمي‌كنيد؟
الان ‌81 سال دارم و ديگر نمي‌توانم آن انرژي گذشته را مصرف كنم نمي‌خواهم كار كنم و مردم بگويند كه بيچاره پير شده و ديگر نفس ندارد كه حرف بزند. همه اين‌ها باعث شده كه خودم هم احساس كنم ديگر بازنشسته‌ام و واقعا براي چي بروم و كار كنم! بيش از اين كسي مي‌تواند شهرت پيدا كند؟ احتياجي به پولش هم ندارم. با يك حقوق بازنشستگي جزئي از شركت سهامي بيمه ايران راحت زندگي مي‌كنم. خانمم هم زن بسيار متقاعدي است كه واقعا من را حفظ كرده است. هر جا هم كه صحبت مي‌شود مي‌گويند اگر ارحام صدر زن به اين خوبي نداشت ارحام صدر نمي‌شد. الان با دو دخترم بنام‌هاي مهناز و مهردخت در كنار هم زندگي مي‌كنيم. اخيرا هم تا قبل از اين كه قلبم را عمل بكنم در طول دو سال در دانشگاه سوره مباني بازيگري در رشته كمدي تدريس مي‌كردم و بچه‌ها را روي صحنه مي‌بردم و عملا كار يادشان مي‌دادم.
در مورد تجربه بازي در نصف جهان بگوئيد؟
در اين فيلم كه در سال ‌71 ساخته شد من نقش كوتاهي را ايفا كردم. با برادر كارگردان دوست بودم و او از من درخواست كرد تا در فيلم برادرش مرتضي شاملي كه پايان‌نامه تحصيلي‌اش محسوب مي‌شد يك پلان بازي كنم من هم به نيت كمك به او قبول كردم و گفتم فلان روز عازم تهران هستم و بيايد در فرودگاه و از من فيلم بگيرد و به همين صورت هم انجام شد.
فيلم مدتي توقيف بود بعد هم كه اكران شد به خاطر اينكه فيلم‌هاي پرقدرتي در مقابلش بودند فروش خوبي نكرد تا اينكه چندي پيش از طريق تبليغات تلويزيوني متوجه شدم اين فيلم مجددا در يك سينما در تهران بدون اينكه اطلاعي به من بدهند اكران مي‌شود و با استقبال خوبي هم مواجه شده است. مردم به خاطر اسم من به سينما مي‌رفتند و بعد از اينكه حضور كوتاه من را مي‌ديدند اعتراض مي‌كردند.


حیات نو

Fiona Liebe
20-02-2008, 10:39
با احمد نجفي و نقش آفرینی وی در سريال «پدرخوانده»



ريپورتر در کاخ تنهايي
http://webnew.jamejamonline.ir/Media/images/1386/11/22/100930422012.jpg


جام جم آنلاين: احمد نجفي سال هاست در نقش درباريان رژيم پهلوي يا سران ارتش امريکا که در زمان پهلوي با شاه همکاري مي کردند ديده مي شود. ظاهر او و تسلطش به زبان انگليسي يکي از دلايلي است که کارگردانان او را براي ايفاي اين نقش ها انتخاب مي کنند. احمد نجفي در ادامه حضور در سريال هاي تاريخي که به تاريخ معاصر مي پردازد، سال گذشته در سريال «پدر خوانده» (کابينه) بازي کرد.
در سال هاي اخير، شما را در فيلم ها و سريال هاي تاريخي زياد ديده ايم. اين انتخاب ها دليل خاصي داشته است؟

در کارهاي تاريخي زياد بازي نکرده ام ، اما متاسفانه بعضي از کارهاي تلويزيون در زماني که بايد پخش نمي شوند و به زمان ديگري موکول مي شوند و از طرفي ، يکدفعه 2 کار که شباهت هايي به هم دارند در يک زمان پخش مي شوند و خب اين مساله باعث مي شود اين گونه ذهنيت ها به وجود بيايد.

مثلا قرار بود پدرخوانده سال گذشته پخش شود که خب امسال اين اتفاق افتاد يا بعد از 3سال بالاخره موفق شديم کارآگاه علوي را بسازيم.
چقدر به تاريخ علاقه منديد؟

خيلي زياد، بخصوص دهه هاي 1310 تا 1330 را خيلي دوست دارم. به اين دليل که تمام اتفاقات سياسي کشور در اين دهه رخ داده است ؛ اتفاقاتي که حتي نتايجش را امروز داريم مي بينيم.
تاريخ را به خاطر روايت هايش دوست داريد يا تجربه کردن شخصيت هاي تاريخي؟

عبرت و جذابيت 2 عاملي هستند که هميشه من را به طرف اين مساله سوق داده اند. تاريخ به عبارتي يک سينماست و تنها صدا و تصوير آن را ندارد؛ اما در عين حال جذابيت ها و قصه هاي خاص خودش را دارد.
جذاب ترين شخصيت هاي تاريخي شما؟

آريو برزن را خيلي دوست دارم. او تنها ايراني اي بوده که در زمان اسکندر مقابل 300 نفر ايستاده است ، البته در فيلم «سيصد» اين حقيقت نشان داده نشد. نسبت به زندگي دکتر مصدق حساس هستم. کورش را خيلي دوست دارم. اين افراد شخصيت هاي جهاني اي براي من هستند؛ چرا که بشدت تاثيرگذار بوده اند و به نوعي تاريخ ساز.
اما پدرخوانده ، اولين دليل تان براي حضور در اين کار چه بود؟

متن و کارگرداني ، 2 عاملي که هميشه تعيين کننده هستند براي اين که کاري را انتخاب يا رد کنم. متن و سناريوي پدرخوانده جذاب و پرکشش بود، بنابراين وسوسه شدم اين کار را بپذيرم.
خيلي ها معتقدند اين کار (پدرخوانده) ادامه کار ورزي يعني سريال «کاخ تنهايي» است. چقدر اين مساله را قبول داريد؟

صددرصد همين گونه است. پس از اتمام کاخ تنهايي ، ورزي تصميم گرفت پدرخوانده را بسازد؛ بنابراين مي شود حتي گفت که پدرخوانده به نوعي ادامه کاخ تنهايي است.
چقدر توانستيد به ورزي به عنوان يک کارگردان اعتماد کنيد؟

ورزي آن دوره از تاريخ را خيلي خوب مي شناسد و نسبت به کارش آگاهي دارد. من هميشه به ورزي اعتماد کرده ام و نتيجه خوبي هم از اعتمادم گرفته ام و به نظرم پرمخاطب بودن پدرخوانده به اين معناست که ورزي توانسته کارش را به خوبي انجام دهد.
چقدر به اعتماد بين کارگردان و بازيگر اعتقاد داريد؟

خيلي زياد. اگر اين اعتماد شکل نگيرد مطمئن باشيد که يک جايي از کار لنگ مي زند و هر دو دچار مشکل مي شوند. اگر حتي صددرصد هم اين اعتماد وجود نداشته باشد، بايد لااقل 80درصد باشد تا کار پيش رود.
مساله اي که در مورد نقش ريپورتر وجود دارد اين است که شاپور ريپورتر هنوز زنده است. اين مساله تا چه حد براي خودتان جذاب بود؟

خيلي زياد. پدر و پسري به نام هاي اردشير و شاپور ريپورتر در تاريخ معاصر ايران به عنوان دو شخصيت سياسي در عين ناباوري آدم هاي داراي نفوذ در سطح تاريخ و مملکت مان بودند. اردشير ايران الاصل و ساکن هندوستان بود و با انگليسي ها کار مي کرد.

او به محض اين که وارد ايران شد رضا خان را کشف کرد و باعث دگرگوني در سياست ايران شد. حتي جايي خواندم که نمي دانم چقدر صحيح است وقتي رضاخان را به سلطنت رساند تقاضاي خريد خوزستان را کرد، اما رضاخان موافقت نکرد.

اردشير و شاپور آدم هايي بودند که در نهايت زرنگي توانستند خودشان را از ديد همه پنهان کنند، ولي تاثير شگرفي در تاريخ معاصر ما داشتند. پسر اردشير شاپور سرهنگ ارتش انگليس بود که من نقش او را بازي کردم.
شاپور سال 1326 وارد دربار شد تا معلم ثريا شود. سپس از طرف سفارت انگليس و امريکا پشتيباني شد و نفوذ بسياري در دربار يافت.

در سريال هم مي بينيد که او باعث و باني کودتاي 28مرداد شد. شاپور هم هنوز زنده است و 96- 97سال دارد و در انگليس زندگي مي کند.

به هر حال او شخصيتي کوچک در تاريخ سياسي اين زمان نيست. اندوخته هايش نسبت به خاندان پهلوي بسيار وسيع و گسترده است و هميشه جزو سياستمدراني بوده که پشت پرده حضور داشته است.
به عنوان بازيگري که به وسيله اجراي نقش ها به گونه اي آن دوره را تجربه کرده است ، چه تصويري نسبت به خاندان پهلوي داريد؟

ما تنها به وسيله دانسته ها و مطالعه هايي که داريم به اين گونه جريان ها نزديک مي شويم. به نظر من ، بازيگر نبايد سعي کند به حقيقت نزديک شود، بلکه بايد تلاش کند به فيلمنامه نزديک شود، اما در هر حال در مورد ظلم و بخصوص ترسو بودن شاه شکي وجود ندارد.
خب اين وسط شما چقدر مي توانيد به صحت و درستي سناريو اعتماد کنيد؟

من کارم با سناريو تعريف مي شود و شخصيتم با خواندن آن شکل مي گيرد، بنابراين به آن اعتماد مي کنم.
خودتان چه تصوري نسبت به شاپور رپيوتر داشتيد؟

آنچه در تاريخ نسبت به او وجود دارد اين است که اين شخصيت هم جذاب بوده است و هم مهيب. اين دو ويژگي اي بود که خودم هم آن را به خوبي لمس کردم. عکس هايي وجود دارد که در آن ريپورتر با شاه در حال ورق بازي است يا حتي فردوست در خاطراتش مي گويد ريپورتر آن قدر به شاه نزديک بوده است که به اتاق خوابش مي رفته و حتي به او دستور مي داده است. به هر حال بازي در نقش ريپورتر برايم هم جذاب بود و هم سخت.
با توجه به سياست هاي خاصي که شاپور داشته است ، قطعا بازي در اين نقش آسان نبود و نياز به ريزه کاري هايي داشته است. از اجراي اين نقش برايمان بگوييد؟

اين شخصيت هم زيرک بود و هم باهوش. حتي يادم است که قبل از فيلمبرداري به شوخي مي گفتم مي خواهم به لندن بروم و اين آدم را ببينيم و واقعا اگر مي شد اين کار را مي کردم ؛ اما آن چيزي را که براي خودم در نظر گرفتم اين بود که روي حرکات و نوع بيانش تغييراتي به وجود بياورم.

مثلا اين که هرگز نمي تواند تند راه برود يا تند حرف بزند يا فکر مي کردم که اين آدم بشدت ضد زن است ، چون يکي از ضعف هاي اصلي هر جاسوسي زن است ، بنابراين چنين آدمي خودش را وابسته زن نخواهد کرد. يک ويژگي ديگر اين بود که او در عين خشونتي که داشت سعي مي کرد با صلابت و محترمانه رفتار کند. به هر حال خيلي سطحي از کنار اين نقش رد نشدم.
اما قبول کنيد که در بعضي از صحنه ها مرموز بودن شاپور، مخاطب را آزار مي دهد؟

ببينيد در سياست ، آدمي که چهار، سه بازي مي کند، قطعا آدم معمولي اي نيست يا آدمي که مملکتش را با شکر، گندم و... معامله مي کند هرگز نمي تواند مهربان باشد.

اين آدم با تمام سازمان هاي انگليسي در ارتباط بوده است. اتفاقا بايد اين مرموز بودن و خشونت بيشتر از اينها ديده مي شد، اما از آنجا که مخاطب ما خشونت را پس مي زند، اين ويژگي ها به گونه اي حتي مهار شد.
در اين سريال نقش رضاخان را هم بازي کرديد. چه طور تجربه اي بود؟

بسيار کنجکاو بودم که اين نقش را تجربه کنم ؛ البته ابتدا جزو قرار دادم نبود، اما بعد که پيشنهاد شد، به خاطر جذابيتي که برايم داشت ، پذيرفتم.
در يک سريال همزمان 2 نقش بازي کردن ، کار دشواري برايتان نبود؟

سخت بود، اما از آنجا که يک بازيگر هستم بايد هميشه آمادگي اجراي نقش هاي مختلف را داشته باشم.
در اين مجموعه گريم هم خيلي به کمک شما آماده بود و روي باورپذيري نقش هايتان بسيار اثر داشت؟
بله. اصلا گريم يکي از ارکان مهم براي خلق يک شخصيت است. گاهي به وسيله گريم يا حتي يک عکس مي توانيم به شخصيت هاي موردنظر برسيم ياحتي گاهي لباس چنين تاثيري را مي گذارد؛ براي مثال به خاطر دارم در فيلم پناهنده مرحوم ملاقلي پور به وسيله لباس توانستم به آن شخصيت نزديک شوم.

البته من در اين کار گريم سنگين نداشتم ، اما گريم مطلوب و خوبي بود. ضمن اين که بيشتر از گريم ، به ميميک و نوع بازي صورت اعتقاد دارم.
صحنه هايي که با آن خبرنگار (الگا) صحبت مي کرديد، چندان دلچسب نبود و بيشتر مستندگونه بود تا نمايش. اين مساله را خودتان قبول داريد؟

به نکته درست و خوبي اشاره کرديد. اصلا از همان ابتدا مي خواستيم چنين اتفاقي بيفتد؛ چون در آن صحنه ها شما صحبت هاي کسي را مي شنويد و اطلاعاتي به دست مي آوريد که حقيقت دارد يا به قول شما مستند است.
حتي مي توان گفت اين بخش ها به نحوي از خود سريال جدا بود؟

بله ، دقيقا همين طور است و ورزي با علاقه اين کار را کرد، چون مردم بايد با اطلاعاتي که به دست مي آوردند بيشتر شاپور را مي شناختند و از اوضاع آن زمان با خبر مي شدند؛ بنابراين آن صحنه ها کاملا با هدف از پيش تعيين شده گرفته شد.
اگر الان با شاپور ريپورتر مواجه شويد به او چه خواهيد گفت؟

سعي مي کنم يک جوري جواب اين مساله را که توانسته ام به او نزديک شوم يا نه از او بگيرم ؛ حتي اگر بگويد 40 درصد خود من بودي ، مي فهمم که کارم را درست انجام داده ام. البته اين را هم از او خواهم پرسيد که مگر بيکار بودي اين همه در ايران جنايت کردي؟
راستي مي گويند شما يکي از نامزدهاي مجلس هستيد، درست است؟

من روحم از اين نامزد شدن خبر ندارد. اتفاقا بارها از طرف مردم خرمشهر و آبادان چنين پيشنهادي به من شده ، اما هميشه گفته ام کار من نيست. کار من چيز ديگري است. خيلي ها فکر مي کردند چون در صندلي داغ بحث خوزستان را پيش مي کشيدم مي خواستم با کلک وارد سياست شوم ، اما اين طور نيست. من واقعا روحيه اين کار را ندارم.
يعني چه؟

ببينيد سياست آدم خاص خودش را مي خواهد. ما خيلي زود خسته مي شويم. زود مي شکنيم. زود گريه مان مي گيرد و... به هر حال همه اين خصوصيات باعث مي شود که نتوانيم وارد سياست شويم. سياست ، آدم خودش را مي خواهد.
کمي هم از سريال کارآگاه علوي برايمان بگوييد و اين که چه تفاوت هايي با سري اول اين سريال دارد؟
اين سريال جزو معدود کارهايي است که در آن 20 درصد از برنامه جلو هستيم ، چون خوشبختانه پيش توليد بسيار موفقي داشتيم. همچنين دوستان با علاقه کار مي کنند، خيلي ها تصور مي کنند چون قبلا اين سريال توليد شده حتما زحمت کمتري دارد؛ اما اين طور نيست ما دوباره لباس و دکور آماده کرديم ، چون سري اول در سال 1300 اتفاق مي افتاد و اين سري 1320 - 1330 را به تصوير مي کشد. نوع لباس ، نگاه ، تاريخ و پليس ايران در اين سري عوض شده است.
کارهاي آينده....

در حال حاضر علاوه بر بازي ، مجري طرح سريال کارآگاه علوي هم هستم. ضمن اين که فيلم کوتاه هم ساخته ام. به هر حال قصد دارم در کنار بازيگري ، تجربه هاي ديگري کنم کسب کنم ، ازجمله کارگرداني و تهيه کنندگي.
پدرخوانده....

يک اثر به ياد ماندني.
شاپور ريپورتر.

يک جاسوس وطن فروش و البته با سياست.

Fiona Liebe
21-02-2008, 19:12
با هنگامه قاضياني ، بازيگر فيلم «به همين سادگي» و برنده سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول زن

http://webnew.jamejamonline.ir/Media/images/1386/12/01/100931194545.jpg

جام جم:قاضياني در مدت 2 ماه فيلمبرداري در انزوايي خودخواسته فرورفته

است تا ثابت کند سهم زناني که طاهره نماينده آنهاست از زندگي

خيلي بيشتر از چيزي است که نصيب او شده است.

با اين بازيگر که در سومين حضور سينمايي خود توانست سيمرغ

بلورين بهترين بازيگر زن را از آن خود کند، همراه شديم تا او از

چگونگي دستيابي به طاهره برايمان بگويد.


شنيدن مختصري از بيوگرافي بازيگري که در 37 سالگي و در

سومين حضور سينمايي خود درخشيده و توانسته سيمرغ بلورين

بهترين بازيگر زن جشنواره فيلم فجر را از آن خود کند، خالي از

لطف نيست بنابراين از خودتان برايمان بگوييد؟

متولد 30 ارديبهشت 1349 هستم . در رشته جغرافياي انساني

تحصيل کردم و ليسانس گرفتم و در سال 71 براي ادامه تحصيل به

امريکا رفتم و در سانفرانسيسکو رشته فلسفه هنر را خواندم. سال

78 به ايران برگشتم و کتاب «سرزمين مرد سرخپوست ، قانون مرد

سفيدپوست» را به فارسي ترجمه کردم. بازگشتم به ايران بيشتر

براي کار در زمينه هنر بود. من از همان کودکي به بازيگري علاقه

مند بودم. به ايران برگشتم تا بازيگر شوم . سال 79 از طريق خانم

مهري شيرازي با خانم حکمت آشنا شدم که مي خواست فيلم «زندان

زنان» را کارگرداني کند؛ اما نقشي که براي من در نظر گرفته شده

بود، به خانم رويا نونهالي سپرده شد. اين انتخاب واقعا عالي بود،

چون توانايي هاي من در آن زمان با توانايي بازيگري چون نونهالي

اصلا قابل قياس نبود.

پس از آن براي بازي در فيلم «سايه روشن» به کارگرداني حسن

هدايت انتخاب شدم. اين کار يک کار فوق العاده براي من بود، چون

براي اولين بار در يک فيلم حرفه اي بازي مي کردم و اين شانس را

پيدا کرده بودم که مقابل استاد عزت الله انتظامي بازي کنم.

در اين فيلم نقش يک روح را بازي مي کرديد، درست است؟

بله و اين کار را برايم سخت تر مي کرد. چون کارگردان نمي

خواست به شکل مستقيم به بيننده بگويد که اين زن وجود ندارد و

روح او است که با همسرش در ارتباط است . بنابراين من بايد با

جنس بازيم ، روح بودن او را به تصوير مي کشيدم . کارگردان از

من خواست لحنم را آرام کنم و ميميک صورتم خيلي حساب شده

باشد. سايه ، روشن براي من به عنوان اولين تجربه بازيگريم خيلي

خوب بود.

وقتي به امريکا رفتيد و در رشته فلسفه هنر تحصيل کرديد، چه

عاملي اين انگيزه را در شما شکل داد که بايد بازيگري را به عنوان

يک حرفه ادامه دهيد؟

دوست ندارم کليشه اي صحبت کنم ، اما زماني که بخواهي واقعيت

را بگويي ، مجبور مي شوي برخي حرف ها را تکرار کني . من

دوره ابتدايي را در مدرسه اتفاق گذراندم که روبه روي دانشگاه

تهران است . در اين مدرسه با سارا اسکندري که اکنون يکي از

بهترين طراحان صحنه تئاتر است ، همکلاس بودم . او شاهد خوبي

است براي اين که در آن زمان تمام برنامه هاي صبحگاهي مدرسه

از سرود صبحگاهي تا دعاهاي هنگام صبح را من اجرا مي کردم .

مدرسه اتفاق يک آمفي تئاتر بزرگ داشت که ما در آنجا تئاتر اجرا

مي کرديم و کارگردان بيشتر آنها من بودم.

از همان ابتدا دوست داشتم کار هنري انجام بدهم . وقتي هم در رشته

اقتصاد فارغ التحصيل شدم ، مي خواستم بازيگري را ادامه بدهم ؛

اما مادرم معتقد بود هنوز برايم زود است . او بر اين باور بود که

بايد يک دوره سني را پشت سر بگذارم و بعد با استفاده از تجربياتم

راهم را انتخاب کنم.

در آن زمان با چند نفر از دوستان و آشنايان که در کار سينما بودند

مشورت کردم و عاقبت تصميم گرفتم براي ادامه تحصيل به امريکا

بروم . پس از ورود به امريکا يک ماه در دانشگاه Bertly درس

بازيگري خواندم اما بعد ديدم که دوست ندارم بازيگري را به

صورت آکادميک ياد بگيريم براي همين رشته فلسفه هنر را براي

تحصيل انتخاب کردم . اما در کنار تحصيل تمام پولي را که به دستم

مي رسيد صرف ديدن تئاتر کردم ، خود را يک دانشجوي تجربي

مي ديدم که مي خواهد با ديدن اين نمايش ها، کار ياد بگيرد. تا اين

که به ايران برگشتم. به من پيشنهاد کردند که براي يادگيري اصول

بازيگري به کلاس هاي آموزش بروم ، اما يک حس دروني به من

مي گفت اين کلاس ها چيزي ندارند که به من بدهند، هر چند اين

گونه کلاس ها را نفي نمي کنم.

اما من وقت زيادي نداشتم که صرف کلاس هاي بازيگري کنم . ديدن

تئاترها و دقيق شدن در زندگي مردم و اجتماع خيلي چيزها را به من

ياد داد.

اما قبول کنيد فرهنگ مردم امريکا با فرهنگ ما خيلي تفاوت دارد؟

اما ديدن و توجه کردن به همان فرهنگ به من کمک کرد تا براي

بازي در يک نمايش که متن آن متعلق به ژان کلود کوير بود، از

طرف انجمن بين المللي منتقدان تئاتر نامزد دريافت جايزه شوم . در

نمايش «خون مثل استيک » هم بازي کردم و توانستم نقشم راخيلي

خوب اجرا کنم که آن را هم مديون همان سال هايي مي دانم که

درست ديدن را آموختم و حالا نقش طاهره که زني سنتي و مشرقي

است را بازي کرده ام . همراهي من با طاهره و اجراي نقش او را

هم مديون سال هايي مي دانم که ياد گرفتم تنها باشم.

شما احتمالا در زندگي شخصي تجربيات زيادي داشته ايد، تجربياتي

که درون شما را غنا بخشيده اند و حتما در اجراي تنهايي نقش

طاهره به شما کمک کرده اند؟

دقيقا. اجراي تنهايي طاهره را مديون تنهايي مي دانم که در امريکا

تجربه کردم.

البته جنس تنهايي طاهره با تنهايي هاي معمولي فرق داشت . او زني

خانواده دار بود، اما احساس مي کرد تنهاست.

من در زندگي خيلي چيزها ديده ام و از کنار هيچ کدام از اتفاقات

زندگي ام ، چه کوچک و چه بزرگ بسادگي عبور نکرده ام . اين

ويژگي را توفيقي خدادادي مي دانم ؛ توفيقي که از درون پيرم کرد،

اما باعث شد از کنار مردم و زندگي آنها بي تفاوت عبور کنم.

آيا آقاي ميرکريمي با اين روحيه شما آشنا بود که نقش طاهره را به

شما سپرد؟ چون اين نقش حرکت روي لبه تيغ بود، کوچکترين

انحراف همه چيز را از بين مي برد.

من خيلي خوشحالم که شما حرکت مرا روي لبه تيغ نقش طاهره

ديديد. قبل از فيلم «به همين سادگي » من هيچ آشنايي اي با آقاي

ميرکريمي نداشتم . در شمال کشور مشغول بازي در يک تله فيلم به

کارگرداني احمد مرادپور بودم که پوپک مظفري ، دستيار کارگردان

به همين سادگي با من تماس گرفت و گفت بروم براي فيلم جديد آقاي

ميرکريمي تست بدهم . در فرصتي که پيش آمد، به تهران آمدم و به

دفتر توليد به همين سادگي رفتم و مقابل دوربين با چادر و روسري

تست دادم . در همان زمان آقاي ميرکريمي با من 5دقيقه مصاحبه

کردند. من رفتم تا 2هفته بعد که دوباره با من تماس گرفتند و از من

خواستند براي تست گريم به دفتر بروم.

آقاي ميرکريمي اصلا نمي خواستند طاهره چهره شيکي داشته باشد.

البته اين شيکي به معناي خاص نبود، بلکه به اين معنا بود که گاهي

اوقات پيش مي آيد که ما نسبت به خودمان بي تفاوت مي شويم . در

اين شرايط مثلا ديگر به اين فکر نمي کنيم که قيافه مان چگونه است

و يا لازم است کمي به خودمان برسيم . براي خود من اين حالت

پيش آمده و عکسي که در پاسپورت من موجود است ، نشان دهنده

اين حالت من است . من در آن دوران واقعا نسبت به خودم بي توجه

شده بودم.

چهره طاهره در فيلم بايد اين بي توجهي به خود را نشان مي داد.

ابروهايم را کاملا پر کردند و از من خواستند 7، 8کيلو وزن اضافه

کنم ، به همين دليل من 3وعده غذايي پلو مي خوردم تا پف

روزمرگي روي چهره من نمايان شود. پس از گذراندن اين مراحل

روزي به من خبر دادند که براي بازي در نقش طاهره انتخاب شده

ام.

در اين دوره فيلمنامه را به صورت کامل مطالعه کرده بوديد؟

راستش فقط 2ساعت در دفتر اين موقعيت پيش آمد تا در کنار خانم

مظفري فيلمنامه را بخوانم . البته پس از گذراندن اين دوره هاي

سخت به من گفتند بايد در فيلم با لهجه آذري صحبت کنم و من اعلام

کردم که اصلا نمي توانم با اين لهجه حرف بزنم.

اما لهجه را هم خوب درآورده بوديد و کمتر کسي باور مي کرد که

شما اصالتا آذري نيستيد؟

بله . من بر اين باورم که براي هيچ چيز نمي توان قطعيت گذاشت .

من صادقانه گفتم شايد نتوانم لهجه را دربياورم ، اما آنها به من گفتند

فقط يک ماه براي تمرين وقت دارم و کارگردان تاکيد داشت طاهره

حتما بايد لهجه آذري داشته باشد. بنابراين من تمرين را شروع کردم

. رابطه ام را با ديگران حتي خانواده ام قطع کردم . خودم را در

قرنطينه قرار دادم و براي يک ماه از ساعت 1تا 7بعدازظهر به دفتر

مي رفتم ، يک بافتني دستم مي گرفتم ، با هيچ کس صحبت نمي

کردم و فقط به آهنگ صداي خدايي (دستيار کارگردان ) که آذري

صحبت مي کرد، گوش مي دادم و وقتي به خانه برمي گشتم با خودم

تمرين مي کردم.

در اين زمان آيا فيلمنامه را در اختيار داشتيد و با او ارتباط برقرار

کرده بوديد؟

فيلمنامه را مي خواندم ، اما هنوز نتوانسته بودم طاهره را پيدا کنم.

آيا کارگردان در يافتن شخصيت طاهره به شما کمک مي کرد؟

ايشان يکبار يک جمله کليدي درباره طاهره به من گفتند و آن اين که

هرگونه روشنفکري را درخصوص اين زن کنار بگذارم . البته من

با افرادي که روشنفکر و نوگرا هستند مشکلي ندارم ؛ اما خودم سنت

ها را بيشتر دوست دارم و آنها روحم را آرامش مي بخشند. هنوز هم

در خاطرات من حياط خونه مادرجون ، افطاري خوردن روي ايوان

و زيرزميني که ما بچه ها در آن بازي مي کرديم ، نفس مي کشد و

من در تنهايي هايم آنها را مرور مي کنم.

فيلمنامه به همين سادگي را 2مرد نوشته اند و کارگردان آن هم يک

مرد است . ذهنيت يک آقا با يک خانم مسلما متفاوت است و

برداشت يک مرد از دلزدگي و خستگي يک زن از زندگي حتما

ذهني است . اين در شما که قرار بود نقش اين زن خسته را بازي

کنيد، هراس ايجاد نمي کرد؟

بشدت هراس داشتم ؛ اما چون هميشه از ترس ترسيده ام ، نمي

گذارم اين احساس به من نزديک شود. از بازي در نقش طاهره

هراس داشتم ، اما غرورم نمي گذاشت آن را بروز دهم . من فقط

يک ماه فرصت داشتم هم طاهره و هم لهجه او را پيدا کنم . البته

بيشتر اجراي لهجه مرا ترساند که نکند نتوانم آن را بدرستي اجرا

کنم و کارم مسخره شود. مدام پيش خدا التماس مي کردم که خدايا اگر

قرار است نتوانم از پس اين نقش برآيم ، اصلا آن را نصيب من

نکن . مي گفتم خدايا مي داني که من عاشق بازيگري هستم ، اما بر

من روا مدار که تبديل به لطيفه و جوک شوم.

وقتي شروع به بازي کرديد، چقدر راهنمايي هاي آقاي ميرکريمي به

شما کمک کرد؟

در طول کار 2نفر واقعا به من کمک کردند تا به نقش نزديک شوم ؛

يکي آقاي ميرکريمي ، کارگردان فيلم بود و ديگري آقاي آلادپوش ،

فيلمبردار فيلم . آقاي آلادپوش با آرامشي که در طول کار داشت ،

مرا به سمت نقش هدايت مي کرد. هيچ وقت نديدم که کارگردان و

فيلمبردار به همين سادگي بلند صحبت کنند و محيط کار را ناامن

کنند. در اين فيلم بود که متوجه شدم مردها هم تنهايي مربوط به خود

را دارند. آقاي ميرکريمي و آقاي آلادپوش مدت ها در سکوت فرو

مي رفتند و من متوجه شدم که تنهايي مختص ما زن ها نيست.

شما درست مي گوييد تنهايي خصلتي است که در زن ها و مردها

وجود دارد. اين تنهايي در فيلم به همين سادگي در وجود يک زن رخ

نمايان کرده بود؛ اما قبول داريد که طاهره جز اين تنهايي ويژگي

بارز ديگري نداشت که بتواند تبديل به شخصيت اول يک فيلم

سينمايي شود؟ از طرفي طاهره يک زن خانه دار بود که از اين

شغل خسته شده بود. در صورتي که اين اتفاق براي اين گروه از

زنان کم پيش مي آيد. گاهي يک خانم تحصيلکرده که تخصصي هم

دارد، مجبور مي شود خانه دار شود اين زن مي تواند از زندگي

روزمره دلزده و خسته شود، اما طاهره يک زن سنتي است که

زندگي مي کند تا خانواده و بچه هاي خود را حفظ کند.

من مخالفتي با نظر شما ندارم ، اما من زني را مي شناسم که با معدل

بسيار خوبي ديپلم رياضي گرفت . او سرشار از انرژي و خلاقيت

بود و مي خواست ادامه تحصيل بدهد، اما نگذاشتند و او مجبور شد

ازدواج کند، بچه دار شود و زندگي يکنواخت خود را ادامه دهد. سال

ها مي گذرد و اين زن روز به روز تنهاتر مي شود و بيشتر دلش مي

گيرد. اين زن را که بسيار شبيه طاهره است ، من از نزديک ديده ام

. طاهره هم همين گونه است قابليت هاي او ناديده گرفته شده است .

به همين دليل است که او شعر مي گويد. کلاس نقاشي مي رود.

ورزش مي کند و ... تا خود را نشان دهد. من زن هاي زيادي را

ديده ام که هميشه منتظر يک اتفاق در زندگي شان هستند، اما اين

اتفاق هيچ وقت پيش نمي آيد و آنها هر روز مي بينند که در نقطه

اول هستند، بعد يکباره مي بينند که 35ساله شده اند و در اين سن

است که دچار بحراني مي شوند که شبيه بحران طاهره است . من

در طول بازي ام تلاش کردم اين بحران را به نمايش بگذارم ، اما

نمي دانم موفق شده ام يا نه؟

در خوب بازي کردن شما هيچ شکي نيست ، اما سوال من درباره

شخصيت طاهره است که چگونه يک زن سنتي مي تواند چمدان

ببندد و آماده رفتن باشد. ترک خانه متعلق به گروه زنان سنتي جامعه

ما نيست.

يکي از ويژگي هاي طاهره که من به مرور آن را درک کردم ، اين

بود که او حرف نمي زد يا به اصطلاح درددل نمي کرد. زنان سنتي

که پايبند خانه هستند، معمولا با ديگران درددل مي کنند، اما طاهره

حرف هايش را به هيچ کس نمي گويد. طاهره سنگ صبور همه

است ، اما او در ميان جمع تنهاست و هيچ کس دردهاي دروني او را

نمي داند.

چقدر زمان از پايان کار مي گذرد؟

حدود 11 ماه . ما 7 فروردين کارمان تمام شد.

آيا طاهره اکنون شما را رها کرده است؟

بله رهايم کرده . سه ، چهار ماهي پس از کار بشدت به او وابسته

شده بودم ، اما بعد او را رها کردم . به هر حال ما هم زندگي مي

کنيم و بايد با واقعيت آن کنار بياييم . من ترجيح مي دهم يک مادر

واقعي باشم.

حس مادري را تجربه کرده ايد؟

پسر من سال دوم دانشگاه است. من مي دانم حس مادري چگونه

احساسي است.

معمولا وقتي يک بازيگر در يک نقش خوب ديده مي شود، نقشهاي

بعدي که به او پيشنهاد مي شود، شبيه همان نقش است. شما با اين

اتفاق چه خواهيد کرد؟

خيلي مي ترسم و اميدوارم هرگز تکرار نشوم . من در تئاتر قابليت

هاي خودم را به نمايش گذاشته ام و ثابت کرده ام مي توانم هم نقش

يک دختر 20ساله پرانرژي و هم نقش يک زن نابينا را بازي کنم .

اميدوارم در سينما هم قابليت هاي من ديده شود.

من نقش طاهره را به صورت کامل اجرا کرده ام و قرار نيست

تکرار اين نقش براي من نقطه عطف ديگري باشد. اگر نقشي شبيه

طاهره به من پيشنهاد شود، نمي پذيرم ؛ چون ما تئاتري ها به همان

اندازه که طبع بلندي داريم ، قانع هم هستيم.

در خاتمه دوست داريد به همين سادگي را چگونه تمام کنيم؟

همه آدم ها براي اين که خودشان را ارضا کنند، در تخيلشان

تصميماتي جدي مي گيرند؛ اما همه اين ها فقط يک تخيل است .

طاهره در ذهنش تصميم گرفت برود. اما او هيچ وقت نمي رود. مي

ماند تا خانواده اش را حفظ کند.

آغاز بازيگري در 30 سالگي

حضور در کنار استاد عزت الله انتظامي در فيلم سايه روشن براي

من توفيق بزرگي بود . ايشان با سختگيري اي که داشتند در وهله

اول به من در يک دوره فشرده آداب حرفه اي بازيگري را آموختند

و از طرفي چون در اولين حضور سينمايي ام مقابل استاد بازيگري

، نقشي را پذيرفته بودم ، سعي کردم به قول حافظ ره صد ساله را

يکشبه طي کنم و خيلي چيزها را خيلي سريع ياد بگيرم . آقاي

انتظامي به من آموختند که يک بازيگر در ابتدا بايد فرهنگ ،

غريزه بازيگري ، خلاقيت و عشق به کار داشته باشد.

پيشنهاد ايشان به من اين بود که براي فراگرفتن اصول بازيگري

بهتر است از تئاتر شروع کنم و من حرف استاد را آويزه گوشم کردم

و تمام انرژي و تمرکز خود را به تئاتر معطوف کردم البته سن من

براي شروع بازيگري سن خطرناکي بود. 30سالگي براي يک زن

که مي خواهد بازيگر شود، شايد خيلي دير باشد. بويژه در سينماي ما

که نقش زنان خيلي محدود است و از تمام توانايي و قابليت آنها

استفاده نمي شود.

zeus
24-02-2008, 15:15
كارگردان «مصائب دوشيزه» گفت: فيلمي كه حرف داشته باشد، بايد مخاطب داشته باشد و با اين ديدگاه، «مصائب دوشيزه» هم به سمت قصه‌گويي رفته است و هم به سمت فرم‌گرايي.


http://media.farsnews.com/Media/8404/Images/jpg/A0107/A0107918.jpg
«مسعود اطيابي» كارگردان فيلم «مصائب دوشيزه» در مورد ويژگي‌ها و شرايط نمايش عمومي اين فيلم كه از 23 بهمن اكران شده است، به اظهارنظر پرداخت.
اطيابي در بخش ابتدايي گفت‌وگو، اظهار داشت: فيلم «مصائب دوشيزه» را در دوبخش با مخاطب ديدم. يكي در زمان جشنواره بيست و پنجم فيلم فجر و ديگري در زمان اكران.
وي افزود: در زمان جشنواره دو سال پيش، «مصائب دوشيزه» يكي از فيلم‌هايي بود كه بيشترين نمايش را داشت و به نظر مي‌رسد كه اكران آن در جشنواره بيست‌وپنجم، مناسب‌تر از اكران فعلي‌اش باشد. امروز ما 7 سالن داريم كه درواقع همه آنها را در اختيار نداريم و فقط سه تا سالن دراختيار «مصائب دوشيزه» است و با توجه به تعداد سالن‌هايي كه در اختيار داريم ولي فيلم مخاطب خوبي دارد و درجشنواره هم فيلم مخاطب خوبي داشت كه اين هم به نو بودن سوژه برمي‌گشت، ضمن اينكه من براي اولين كارم، به دنبال تكرار نبودم و سعي كردم كاري با فضايي متفاوت نسبت به كارهاي ديگر بسازم.
وي تلقيق باورهاي مذهبي و معناگرا را در موفقيت اين فيلم موثر دانست و گفت: فيلمي كه حرف داشته باشد، بايد مخاطب داشته باشد. «مصائب دوشيزه» هم به سمت قصه‌گويي رفته است و هم به سمت فرم‌گرايي. البته من اين را توجه داشتم كه اگر صرفا به‌سمت فرم بروم، خيلي كارها را مي‌شود جدي‌تر انجام داد اما آن‌ وقت است كه مخاطب را ازدست خواهيم داد، پس من اين را هم درنظر گرفتم چرا كه معتقدم بايد توجه داشته باشيم كه مخاطب در سينما به قصه هم نياز دارد.
اطيابي ادامه داد: در «مصائب دوشيزه» هم اين تلاش را كردم كه فيلم به سمت قصه گفتن به‌خصوص براي مخاطب خارج از كشور و داخل كشور برود. يعني براي «مصائب دوشيزه»، هم كاركرد بين‌المللي تصور كرده بودم و هم اينكه فيلم بيننده داخلي داشته باشد.
وي گفت: الان هم اين اتفاق افتاده است، يعني ما در عين حالي كه ما داريم يك حرف جدي را مطرح مي‌كنيم، اما كار قصه گويي‌مان را هم رها نكرده‌ايم و براي مردم داريم يك ماجرا را تعريف مي‌كنيم كه اين باعث مي‌شود كسي كه مي‌رود سينما فيلم مي‌بيند، فيلم برايش جنبه سرگرمي و پيگيري داستان را هم داشته باشد.
اطيابي درمورد اين كه باورهاي مذهبي مابه ازاي باورهاي واقعي فيلم براي ارمني‌ها، وجود داشته يا نه؟، گفت: ما مي‌دانستيم كه پرداختن به سوژه باورهاي مشترك ديني مورد توجه بسيار از اقليت‌ها است و در كشور ما هم آنها خودشان را در مراسم و مناسك مسلمان‌ها شريك مي‌كنند. البته ما براي طراحي فيلمنامه اين فيلم، تحقيقات ميداني داشته‌ايم. ممكن است تحقيقات كتابخانه‌اي نداشته باشيم اما يكسري تحقيقات ميداني جهت لمس واقعيت‌هاي موجود داشته‌ايم.
وي درمورد انتخاب بازيگران «مصائب دوشيزه» گفت: ما از بازيگران يك توقع باور پذيري داشتيم و فضايي داشتيم مي‌ساختيم كه كمتر درموردش فيلم ساخته شده است. از طرفي مردم ايران هم برايشان باور بعضي از نقش‌ها سخت است.
اطيابي اظهار داشت: من دوست داشتم نقش دختر مسيحي را در چهره طباطبايي ببينم و فكر مي‌كنم بازي او هم موفق بود چراكه اگر انتخاب درستي نكرده بودم، درواقع فيلم نمي‌توانست قصه خودش را روان بيان كند. من الان صددرصد از اين انتخاب راضي هستم و در ميان انتخاب‌هاي اوليه‌ام براي اين نقش فكر مي‌كنم، بهترين و مناسب‌ترين بود.
اطيابي درمورد فصل عاشوراي فيلم نيز گفت: اين تصاوير واقعي هستند و آنها را سال گذشته فيلمبرداري كرده بودم و بعدا در مونتاژ، تصاوير ديگري را گرفتم و آن سكانس در فيلم «مصائب دوشيزه» بر مبناي تلفيق اين تصاوير طراحي شد به طوري كه تصاوير لانگ شات، از پيش گرفته شده بود و تصاوير بسته باتوجه به لانگ شات‌ها، بعدها فيلمبرداري شد و در تدوين مورد استفاده قرار گرفت.
وي گفت: من از زمان اكران عمومي «مصائب دوشيزه» رضايت ندارم؛ اگر اين فيلم تابستان اكران مي‌شد، فروش دو برابري داشت و همه مي‌دانيم الان فصل خوبي براي اكران اين فيلم يا هيچ فيلم ديگري نيست، ضمن اينكه فيلم از تبليغات شهري و بيلبورد محروم است و گاه حتي در سانس‌هاي آخر، فيلم ديگري نمايش داده مي‌شود و فيلمي مثل «مصائب دوشيزه» از سانس آخر خود در برخي سالن‌ها محروم است يا در يكي دو سالن مثل اريكه ايرانيان، تك سانس است. الان در چنين شرايطي اگر صندلي‌ها هم پر شود، باز فروش متوسطي مي‌توان برايش متصور بود و طبعا من از اين شرايط راضي نيستم.
اطيابي در پايان گفت: من از اينكه فصل اكران بد است، گلايه ندارم. از اينكه تعداد سالن كم است يا فيلم بيليبورد ندارد، گلايه ندارم اما فكر مي‌كنم براي ديده‌شدن فيلم‌هاي فرهنگي، برنامه‌ريزي وجود ندارد. مسئولين ما شعار مي‌دهند فيلمي بسازيم كه هم جنبه فرهنگي داشته باشد و هم مخاطب داشته باشد و حالا با يك فيلمي برخورد مي‌كنند كه هم جنبه فرهنگي دارد و هم جنبه جذب مخاطب، با آن برخورد اينچنيني مي‌كنند كه هيچ‌گاه اكران آن در رقابت با فيلمي كه بيست سالن دارد، برابر نخواهد بود


فارس

mortez@22
14-03-2008, 00:21
گفتگو با نصرت الله وحدت: از حاشیه زاینده رود تا جاده زرین سمرقند

http://www.ghadimiha.com/photo/jeld/vahdat1.jpg


ايرج باباحاجى: از حاشيه زاينده رود تا جاده زرين سمرقند در گفت وگو با نصرت الله وحدت يكى از روزهاى داغ خردادماه قرار گفتگو گذاشتم و در يكى از فرعى هاى خيابان پاسداران به ديدارش رفتم. در هنگام عبور از حياط خانه ماشين لانسرى را ديدم كه به ۳۰ سال پيش تعلق داشت و زير درخت گوجه سبز حياط پارك شده بود و از آن استفاده نمى شد. گرد و خاك ضخيم روى آن خبر از استراحتى طولانى را مى داد و يك ماشين پرايد جور او را مى كشيد. بعد از گذر از هال خانه، روى ديوار يكى از عكس هاى دوران جوانى و بازيگرى اش را ديدم كه خبر از مرور خاطرات آن سال ها را براى صاحبخانه بعد از هر دفعه ديدن آن مى داد. دلم مى خواست خيلى چيزها را راجع به او بدانم. او در يك برهه اى هم بازيگر تئاتر و سينما، هم كارگردان و هم تهيه كننده بود و استوديو نقش جهان را اداره مى كرد و با زير و بم و مشكلات هر كدام از اين نقش ها آشنا بود.
وقتى با او تماس گرفتم تا قرار مصاحبه را بگذارم صدايش از پشت تلفن صداى همان وحدت فيلم هايش بود ولى وقتى او را ديدم پير شده بود، موها يكدست سفيد همراه با چين و چروك هايى در صورت. وقتى حرف مى زد همان اصفهانى صاف و ساده فيلم هايش بود كه نقشش را همراه با لودگى و خوشمزگى آميخته به طنز اجرا مى كرد. وقتى بهت و تعجب مرا ديد به شوخى گفت من پدر آن وحدت هستم ولى خودش بود. در حاليكه در سن مبتلا به آرتروز استخوان و كمى هم كندى حافظه بود ولى هنوز خاطرات سينماى قديم را خوب به ياد داشت و در مرور آنها به خاطر همين عارضه كمى مكث مى كرد و بعد با صدايى آرام و مودبانه كه هنوز ته مانده لهجه شيرين اصفهانى خود را حفظ كرده صحبت مى كرد. اخيراً هم گرفتار چشمش شده و براى مداواى آن به پزشك مراجعه مى كند ولى با همان چشم ها به عكس هاى قديم و نوشته مجلات آن سال ها خيره مى شود تا كار نگارش كتاب خاطراتش را تمام كند. در اتاق پذيرايى يك دكور قفسه اى وجود داشت كه روى قفسه هاى آن تمام كاپ ها و جوايز دوران كارى سينمايى اش را به ترتيب چيده بود و چيزى كه قابل توجه بود كاپ هايى كه در جشنواره ها و فستيوال هاى مختلف داخلى و خارجى دريافت كرده و برايم تعريف كرد كه چطور شد به سمت عالم هنر و نمايش كشيده شد.
من نصرت الله وحدت در سال ۱۳۰۶ در خاك پاك اصفهان به دنيا آمدم. يادم هست محل زندگى ما آن سال ها در محله چهارسوق شيرازى ها سمت دروازه تهران بود. هنوز هم اين محل را به همين نام مى شناسند و در همان سنين ۴ يا ۵ سالگى به همراه پدرم به سينما مى رفتيم در آن سال ها در اصفهان تفريحى به آن صورت وجود نداشت و مردم بيشتر به سينما مى رفتند. وقتى براى تماشاى فيلم به سينما مى رفتيم من محو و مات پرده سينما مى شدم. سالن سينما تابستانى بود و من بعد از پايان فيلم يواشكى به پشت ديوار آپارات خانه سرك مى كشيدم تا آدم هاى بازيگر و آن اسب ها را پيدا كنم كه در فيلم ديده بودم و پدرم مى گفت دنبال چه مى گردى؟ مى گفتم آن آدم ها كجا رفتند و او مى خنديد و مى گفت اين هنرپيشه ها در يك جاى دور زندگى مى كنند هر وقت بزرگ شدى مى توانى بليت بگيرى سوار كشتى بشوى و بروى آنور دنيا و آنها را ببينى كه اين پيشگويى پدرم بعد از ۳۵ سال به حقيقت پيوست و من سر فيلم يك اصفهانى در نيويورك به آمريكا رفتم و همانجا توانستم از استوديوهاى فيلمسازى هاليوود ديدارى داشته باشم.
خلاصه از همان ايام كودكى به هنر نمايش علاقه مند شدم و بعدها كه به مدرسه ثروت اصفهان رفتم و دوره متوسطه را نيز در هنرستان صنعتى اصفهان درس مى خواندم تئاتر را نيز دنبال مى كردم. در همان ايام در يكى از روزها جلوى سردر سينما با رضا ارحام صدر دوست شدم و بعد از صحبت با هم متوجه شديم كه هردوى ما در يك خط هستيم و به هنر نمايش و آرتيستى علاقه داريم.
بعد از آن روز هميشه با هم بوديم و بيشتر كارهاى طنز و كمدى را دنبال مى كرديم و در همان دوران تحصيل در هنرستان جيم مى شديم و به سينما مى رفتيم و فيلم هاى لورل هاردى و چارلى و باستر كيتون را در چند سانس تماشا مى كرديم و بعد هم به همراه دوستان ديگر در بيشه هاى حاشيه زاينده رود نقش بازى مى كرديم و بيشتر نقش هاى طنز را انتخاب مى كرديم. ارحام صدر رل شُلى را بازى مى كرد (آن وقت ها به چارلى چاپلين در اصفهان شُلى مى گفتند) به فيلم هاى كمدى خيلى علاقه داشتيم و به كارهاى طنز كشش پيدا كرديم و حركات خنده آور را تمرين مى كرديم و براى خودمان چند خط داستان مى نوشتيم و اجرا مى كرديم. از او مى پرسم اين بازى ها و تمرين ها كى حالت جدى به خود گرفت و شما وارد عرصه هنر شديد؟ كمى مكث مى كند فلاش بكى به آن سال ها زده و پاسخ مى دهد در آن سال ها اصفهان سالن تئاتر نداشت و تنها دو سالن سينما داشت. يك روز در اواسط سال ۱۳۲۰ من و ارحام در محله چهارباغ قدم مى زديم كه روى ديوار يك آگهى ديديم كه نوشته بود هنرپيشه استخدام مى كنند و در روز مقررى بايد به آنجا مراجعه كنند. ما هم آن روز لباس شيكى پوشيديم و به آنجا رفتيم. مرحوم دكتر ناصر فرهمند پايه گذار تئاتر اصفهان در اتاقى نشسته بود و ما هنوز او را نمى شناختيم. او با يك گروه به نام تئاتر المپ به اصفهان آمده بود تا نمايشنامه اجرا كند و اين آگهى مربوط به همان بود.
وقتى ما را ديد پرسيد چكار داريد. من گفتم آمده ايم استخدام شويم كه رضا زود گفت آمديم هنرپيشه بشويم. ما را دعوت به نشستن كرد. يك گوشه نشستيم و او با گروهى داشت صحبت و تمرين مى كرد قرار بود نمايش خليفه يك روزه را اجرا كنند و تمرين مى كردند و از شانس ما بازيگر رل خليفه و ميرزا بنويس نمى توانستند ديالوگ را حفظ كنند و صحبت كنند كه مرحوم فرهمند رل خليفه را به ارحام داد كه خوب از عهده اجراى تمرين برآمد و رل ميرزا بنويس را هم به من داد. نقش من اصلاً ديالوگ نداشت ولى در هر ۳ پرده نمايش حضور داشت و بايد به هركس كه وارد مى شد تعظيم مى كردم. وزير مى آمد تعظيم مى كردم دزد و قاتل را به حضور خليفه مى آوردند تعظيم مى كردم. در صحنه اى مردى شاكى با الاغش مى آمد تعظيم مى كردم، هم به مرد هم به الاغش. خلاصه سالن را از شدت خنده منفجر كردم و از عهده نقشم به خوبى برآمدم طورى كه فرهمند بعد از اجراى نمايش به من گفت وحدت اگر هرز نروى هنرمند بزرگى خواهى شد و من دلگرم به اين حرف و تشويق او كارم را با جديت ادامه دادم. فرهمند هنرمند بزرگى بود. او در نمايشنامه هاى بينوايان و اتللو بازى هاى جاودانه اى داشت.
وقتى وحدت از ناصر فرهمند صحبت مى كرد هنوز در حسرت روزى مانده بود كه در همان ايام قرار بود در نمايشنامه او نقش اتللو را بازى كند و پانزده روز مدام اين نقش را تمرين كرده و در ژانر اتللو فرو رفته بود ولى در آخر كار خود فرهمند اين نقش را بازى مى كند و به وحدت پيشنهاد مى كند كه نقش ياگو را اجرا كند كه او سرخورده نمى پذيرد و هنوز هم علت اين تصميم فرهمند براى او به صورت يك معما مانده كه چرا نقش را از او گرفت ولى بعد نام فرهمند را با احترام ادا مى كند و از او به عنوان يك پيشكسوت و استاد نام مى برد. فرهمند او و ارحام صدر را وارد گروه نمايشى تئاتر المپ روشن ضمير مى كند و تقريباً در تمام نمايش ها رل هاى اول را يا به او يا به ارحام صدر مى داد و اين همكارى تا چند سال ادامه مى يابد تا اينكه فرهمند با روشن ضمير اختلاف پيدا مى كند و گروه از آن تئاتر كوچ مى كند. آن روزها را اينگونه تعريف مى كند.
بعد از درگيرى فرهمند با روشن ضمير رئيس تئاتر المپ از اين تئاتر جدا شديم و ديگر كار نكرديم و فرهمند هم از ما جدا شد. يك روز بيكار نشسته بوديم و فكر مى كرديم چكار كنيم. على صدرى پسرعموى ارحام پيشنهاد راه اندازى يك سالن تئاتر را داد و كاميون خود را به قيمت پنج هزار تومان فروخت و دستمايه كار قرار داد، زمينى را در چهارباغ از آميرزمم جعفر كازرونى گرفتيم و شريكش كرديم و خودمان يعنى من و ارحام به عشق تئاتر و نمايش عملگى و بنايى كردم تا يك سالن تابستانى نمايش در آنجا ساختيم و اسم تئاتر سپاهان را براى آن انتخاب كرديم و دوباره شروع به كار كرديم و نمايشنامه هايى را در اين تئاتر روى صحنه برديم. سالن هميشه پر بود، حتى در ايام مذهبى و سوگوارى نمايشنامه هاى مذهبى اجرا مى كرديم كه خيلى هم مورد استقبال قرار مى گرفت. يادم هست در حين اجراى يكى از اين نمايشنامه هاى مذهبى، توده اى ها با سنگ و چوب به ما حمله كردند و نمايش را به هم ريختند كه پليس به داد ما رسيد. من پشت صحنه با شمشير آماده ايستاده بودم تا از خودمان دفاع كنم كه به خير گذشت. با گرفتن كار تئاتر سپاهان فرهمند هم بيكار ننشست و تئاتر اصفهان را تاسيس كرد.
دوستى ما با آنها سرجايش بود، ولى رقابت شديدى هم بين ما وجود داشت. بعدها برادر همان آميرزا كازرونى آمد يك ساختمان زيبا و شكيل به نام تئاتر سپاهان ساخت كه در حال حاضر هم به نام سينما سپاهان در اصفهان فعاليت مى كند و از من و ارحام دعوت كرد كه به آنجا برويم و به ما گفت من اين سالن را به خاطر شما درست كردم و از شما توقع دارم آبروى آن را حفظ كنيد و ما هم خوشحال از اين ماجرا آن تئاتر تابستانى را تعطيل كرديم و گروه را به آنجا برديم. در همان سال ها در تئاتر سپاهان نمايشنامه اى را به نام جاده زرين سمرقند به كارگردانى رضا رخشانى اجرا كرديم كه خيلى مورد استقبال قرار گرفت و من نقش حسن قناد را با حالت طنز بازى مى كردم، كه خيلى موفقيت آميز بود. اين نمايشنامه بعدها خيلى اجرا شد و حتى دوست عزيزم ناصر ملك مطيعى نيز در آن بازى داشته و همين نمايش سرنوشت مرا عوض كرد.
وقتى از تغيير سرنوشت صحبت كرد متوجه شدم كه جاده زرين سمرقند به مقصد تهران منتهى شده و مسافر اين جاده يعنى نصرت الله وحدت از اصفهان حركت كرده و سر از تئاتر نصر لاله زار درآورده است. معز ديوان فكرى كارگردان تئاتر در سالن هاى دهقان و نصر تهران براى تماشاى نمايش به اصفهان آمد و بعد از ديدن نمايش از من دعوت كرد به مدت سه ماه در تهران اين نمايش را با هنرمندان بزرگ آن سال هاى تهران مانند خانم شهلا رياحى، بانو ديهيم و آقايان سارنگ و محتشم و تفكرى و على تابش و مصدق اجرا كنيم و من قبول كردم و آمدم كه اين سه ماه تبديل شد به شش ماه و طول كشيد. على صدرى پسر عموى ارحام هم تئاتر سپاهان را فروخت و آمد تهران و تئاتر فردوسى را خريد و به خاطر اجرا در آن من در تهران ماندگار شدم و نمايش اجرا مى كردم طورى كه يك روز بعد از اجرا استاد على اصغر گرمسيرى دنبال من با نشانى اصفهانى مى گشت تا مرا ببوسد. وحدت روزهاى ماندگار شدن در تهران را با انتقال شغل ثابتش كه كارمند اداره نان و غله وزارت دارايى بود، ادامه مى دهد كه مديران تئاتر سرخود او را از دارايى اصفهان به تهران انتقال مى دهند و وقتى حكمش را به او مى دهند، او هاج و واج از اين انتقال در تهران ماندگار مى شود و به كار هنرى خود ادامه مى دهد اگرچه دوست و يار همراهش در اين برهه از او جدا مى شود و در همان اصفهان ماندگار مى شود.
يكى در تئاتر سپاهان نمايش اجرا مى كند و ديگرى در تئاتر نصر و فردوسى مشغول مى شود. درباره نحوه ورود به سينما روزى را به ياد مى آورد كه شخصى به نام نوربخش را مى بيند و از او تقاضاى كارگردانى و بازيگرى در فيلم پنجمين ازدواج را مى كند و او هم با توجه به آشنايى با دكوپاژ و بازى گردانى اين فيلم ۱۶ ميلى مترى را مى سازد و آن زمان در سينما متروپل پارك آن را افتتاح مى كند كه موفق هم مى شود و بعد از اين فيلم، وسوسه سينما به جان او مى افتد تا فيلم دومش خورشيد مى درخشد.
يك روز سردار ساكر هندى با مديران كاروان فيلم به سراغ من آمدند و از من دعوت به بازى در فيلم خورشيد مى درخشد كردند، با خوشحالى قبول كردم و در آن فيلم تنظيم سناريو و ديالوگ ها هم به عهده من بود. سردار ساكر با لهجه هندى اش فارسى را دست و پا شكسته مى گفت و من تنظيم مى كردم و مى نوشتم و به دست بازيگران مى دادم و يا مى گفتم. در آن فيلم هم بازيگردان بودم بعد هم فيلم روزنه اميد را با مهين ديهيم بازى كردم و بعد از آن فيلم صفرعلى بود كه در اطراف كرج فيلمبردارى مى شد و فيلم هاى ديگر ولى از تئاتر هم غافل نبودم و هر روز بعد از فيلمبردارى به تماشاخانه مى رفتم و تمرين مى كردم. آن سال ها روزى ۲ سانس در روزهاى عادى و ۳ سانس در روزهاى جمعه نمايش اجرا مى كردم و هيچ وقت هم احساس خستگى نمى كردم. در تمام مراحل كار بازيگرى سينما و نمايش سرساعت حاضر مى شدم. در حين اين صحبت ها خاطره اى را به ياد مى آورد. بايد سرصحنه فيلم صفرعلى در حوالى كرج حاضر مى شد و به خاطر سرعت زياد با اتومبيلش در حين عبور از ريل قطار يك معلق كوچك در دره كنار ريل مى زند و دوباره به راهش ادامه مى دهد انگار نه انگار كه اتفاقى افتاده البته مى گفت كه در آن صحنه شانس آورد ماشين زياد معلق نزد وگرنه هردويمان درب وداغان مى شديم چون خاكى بود يك نيمچه معلق زد و به حالت اوليه برگشتم و راه خودم را ادامه دادم خوشبختانه اتفاقى نيفتاد. از امكانات و ابزار سينما در آن سال ها مى پرسم: در آن زمان امكانات سينما در واقع هيچ بود. فيلم ها با سرمايه هاى صدهزار تومان يا نهايت دويست هزار تومان ساخته مى شد كه اواخر كار به خاطر موج نوى سينما و تنوع كارها اين هزينه ها به يك يا دو ميليون تومان رسيده بود.
ولى ما هيچ وقت جا نمى زديم و با عشق كار خود را دنبال مى كرديم و من هم با استوديوهاى مختلف هم به عنوان بازيگر يا كارگردان و يا تهيه كننده همكارى داشتم مثلاً در پارس فيلم تولدت مبارك را هم كارگردانى و هم بازى كردم. با استوديو عصر طلايى دو فيلم را به عنوان كارگردان ساختم و گاهى هم با اين استوديوها به عنوان سرمايه گذار شريك مى شدم و از همين طريق با تمام اصول و قواعد سينما و بازيگرى آشنا شدم و چون از بازيگرى به كارگردانى و تهيه كنندگى رسيدم آمدم استوديو نقش جهان را در خيابان جامى تهران تاسيس كردم. يك ساختمان دو طبقه اى بود كه اجاره كردم و يك پلاتو و سه اتاق صداگذارى در آنجا به وجود آوردم. از آلمان هم دو دوربين طوسى فيلمبردارى و پروژكتور وارد كردم. همه چيز در آنجا تكميل بود و تمام فيلم هايم را در اين استوديو ساختم علاوه بر آن بچه هاى دوبلور نيز هميشه در استوديو حضور داشتند. سعيد شرافت و مرحوم مقبلى، اين استوديوهاى دوبله را اداره مى كردند. يادم هست من فيلم هاى زبون بسته و شكار شوهر را در اين استوديو فيلمبردارى كردم. دوربين هاى طوسى نيز دوربين هاى خوبى بودند و من تا آخر كار از آنها استفاده مى كردم و هميشه شعار و تبليغ ام اين بود كه سالى يك فيلم براى خانواده ها مى سازم و همين هم بود. سالى يك فيلم با بررسى دقيق و رعايت همه جوانب مى ساختم مانند بعضى دوستان نبودم كه سالى چهار يا پنج فيلم دست بگيرم و همه آنها را با هم كار كنم. همان يك فيلم را مى ساختم.
وقتى از حد و عرف جامعه صنعت فيلمسازى آن سال ها سخن به ميان آورد از او پرسيدم چطور شد كه سينماى فيلمفارسى به سمت و سوق رقص و آواز و كاباره و صحنه هاى غيراخلاقى كشيده شد در حالى كه جامعه ما از يك بافت محكم و سنتى برخوردار است و با اين گونه فيلم ها كنار نمى آمدند و او در تاكيد اين سئوال جواب داد خود ما فيلم هايمان در آن زمان از پوشش مناسبى برخوردار بود و به هيچ عنوان از صحنه هاى غيراخلاقى استفاده نمى شد و براى مثال به فيلم هاى صفرعلى و پرستوها به لانه بازمى گردند مجيد محسنى اشاره كرد ولى با هجوم فيلم هاى خارجى و صحنه هاى غيراخلاقى، سينماى فيلم فارسى دچار ركود و ورشكستگى شد و تهيه كنندگان سينما در جلسه اى قرار گذاشتند در برابر اين ركود و مقابله با فيلم هاى خارجى از صحنه هاى رقص و آواز و از لحاظ پوشش كمى آزادتر در حد عرف و حدود جامعه در فيلم هاى خود استفاده كنند تا دوباره در عرصه نمايش و كوران كار قرار بگيرند اگرچه همان وقت براى اين تصميم خيلى زود بود و اين اصطلاح فيلمفارسى از همان زمان رايج شد كه در مقابله با فيلم هاى خارجى ما از اصطلاح فيلمفارسى استفاده مى كرديم و اين را كسى باب نكرد، بماند كه يك عده پا را از اين فراتر گذاشتند و شورش را درآوردند ولى خود من سعى مى كردم حد و حدود را رعايت كنم.
حاصل كارم ۴۳ فيلم شد كه سى فيلم آن را خودم ساختم و در بقيه به عنوان بازيگر شركت داشتم و در اكثر فيلم هايم از همشهريانم مانند دوست عزيزم ارحام صدر و خانم سرور رجايى (خواهر زنم) استفاده مى كردم و حتى بعضى از صحنه ها را در خانه خودم فيلمبردارى مى كردم. به هرحال آن موقع به علايق و ذائقه مردم توجه مى كردم. يادم هست از فيلم هاى شوهر پاستوريزه، لج و لجبازى يا كى دسته گل به آب داده مردم استقبال شديدى كردند و مورد توجه قرار گرفت. من دوست داشتم مردم از فيلم هايم پيام بگيرند. من با اين سبك بازى تبديل به لاندا بوزانكاى ايران شده بودم و كمدى اجتماعى بازى مى كردم و با نمايش فيلم هايم مى خواستم مردم متوجه شوند اگر در جايى خطايى انجام دهند خداوند در جاى ديگر آن خطا را به سرشان تلافى خواهد كرد و خيلى هم اين فيلم ها مورد توجه قرار مى گرفت. به كاپ ها و جايزه هاى قرار گرفته در قفسه اشاره مى كنم و او دلگير از اينكه در مدت اين همه جشنواره از او و همكاران قديمى اش حتى براى تماشا دعوتى نمى شود به جايزه هاى دريافتى اش اشاره مى كند كه در جشنواره ها و فستيوال هاى مختلف گرفته. براى فيلم عروس فرنگى به جشنواره تاشكند شوروى رفتم و مسئولين آنجا بعد از ديدن فيلم به من ديپلم افتخار دادند و به خانم پورى بنايى جايزه بهترين بازيگر و همانجا امتياز فيلم را به قيمت دوازده هزار دلار خريدند تا در شوروى نمايش دهند كه من بعدها اين ديپلم افتخار را به همراه جايزه دلفان طلايى جشنواره تهران به موزه سينمايى كه حالا داير شده هديه كردم تا در آنجا به نمايش بگذارند.
از موج نوى سينما و قيصر و گوزن ها سئوال مى كنم كه در جواب، اين فيلم ها را فيلم هاى روشنفكرى و متعارف آن روزگار مى شمرد كه مورد توجه منتقدين و مطبوعاتى هاى آن دوره قرار گرفت و در ميان منتقدين كار پرويز دوايى و مرحوم رى پور و جمال اميد را دوست دارد و حتى با جمال اميد فيلمى به نام خوشگذران را ساخت كه مورد استقبال هم قرار گرفته و در مورد محصول مشترك با كشورهاى خارجى از فيلم هاى يك اصفهانى در نيويورك و سرزمين هيتلر ياد مى كند كه در اولى به عنوان بازيگر همكارى داشته و در دومى به عنوان تهيه كننده و كارگردان و بازيگر نقش داشته و در مورد آن اينگونه اظهار كرد: يك روز در استوديوى خودم نشسته بودم كه دخترى به نام منيژه به دفترم آمد و داستان فرار خودش را از دست باند آدم ربايان تعريف كرد. داستان يك باند آدم ربا با نقشه آموزش مديريت هتل و راهنماى توريست، عده اى دختر بى گناه را به بهانه كار به آلمان مى برند و مورد سوءاستفاده قرار مى دهند كه من آن داستان واقعى را تبديل به فيلم كردم و بعد از نمايش فيلم در سينماهاى تهران، شهربانى آن زمان اين باند را در تهران به دام انداخت و آنها را متلاشى كرد.
از كار كردن با كمدين هاى ديگر مانند ميرى و سمسارزاده مى پرسم و اينكه آيا نقش او با توجه به حضور اينها كمرنگ نمى شد: من با جمع كمدين ها بازى مى كردم تا تماشاچيان از فيلم هاى من لذت ببرند و هيچ وقت نمى ترسيدم نقش من كمرنگ شود به هرحال هركس سرجاى خودش بود و نقش خودش را اجرا مى كرد. وحدت اين رويه را تا سال ۱۳۵۷ ادامه مى دهد تا اينكه بعد از انقلاب و سقوط رژيم شاهنشاهى دوباره به تئاتر بازمى گردد و حدود دو سالى در تئاتر نصر به همراه ديگر هنرمندان همان نمايش جاده زرين سمرقند را اجرا مى كنند و كم كم نيز از سينما و نمايش فاصله گرفته و خانه نشين مى شود و هيچ وقت هم راضى به ترك ايران نمى شود. من ريشه و زندگى ام در ايران است و هيچ وقت دوست نداشتم از ايران خارج شوم. چيزى نزديك به شصت سال سابقه هنر و بازيگرى دارم و هيچ وقت در اين سال ها از انتخاب اين شغل و هنر پشيمان نبودم. در زندگى خانوادگى نيز صاحب ۵ فرزند شدم كه آنها را نيز به بهترين وجه تربيت كردم، پسر بزرگم دكتراى زبانشناسى دارد و پسر دومم مهندس راه و ساختمان است. هردوى اينها به همراه دختر سوم و دامادم كه دكتر است در خارج زندگى مى كنند. دو دختر ديگرم نيز در همين جا ازدواج كرده و با من و همسرم زندگى مى كنند.
با ديدن فيلم هاى قديمى حتى به كارگردانى خودم تمام خاطرات آن روز و مشكلات و حوادثى كه سر ساختن اينها داشتم يادم مى افتد. ما در آن زمان براى ساختن فيلم شب ژانويه ۷۰ هزار تومان پول برف مصنوعى داديم كه از خارج آوردند و خيلى خاطرات ديگر كه از يادم رفته الان هم سينما پيشرفت خوبى داشته و با امكانات فعلى مى شود فيلم هاى خوبى را ساخت. براى نصرت الله وحدت سال هاى كودكى و نوجوانى تا به امروز مثل برق و باد گذشته و برف سپيدى موهاى او را سفيد كرده و هروقت به اصفهان سفر مى كند در حين گذر از پل خواجو و سى و سه پل زاينده رود ياد روزهايى مى افتد كه به همراه ارحام صدر و ديگر دوستانش در بيشه هاى كنار زاينده رود نقش بازى مى كردند و اداى كمدين ها را درمى آوردند و ارحام صدر شلى (چاپلين) مى شد. حالا با نگاهى به كف زاينده رود حباب هاى كودكى را مى بيند كه مى تركند حباب هايى كه با جاده زرين سمرقند شكل گرفت

mortez@22
14-03-2008, 11:29
گفتگو با جلال پیشوائیان: ‎‎عاشقی ممنوع؟!!

http://www.ghadimiha.com/photo/jeld/jalal-pishvaian.jpg


یکی از بزرگترین شر آفرینان سینمای ایران سال ها از ایران دور بود و از حرفه اش دورتر... اما هر گاه فرصتی به ‏چنگ آورد نشان داد که هنوز قلبش برای انجام حرفه ای که با سخت کوشی در آن خبره شده، می تپد و از آن مهم تر به ‏خاطر مردم کشورم، غیر از این مملکت در هیچ جای دنیا نمی توانم کار کنم.... روز در تهران پای حرف های جلال ‏پیشوائیان نشسته است. ساموئل خاچیکیان نه فقط کارگردان و تدوینگری برجسته، بلکه یکی از کاشفان بزرگ استعداد بود. بازیگران بسیاری ‏با وی آغاز کردند و بعدها تبدیل به چهره های موثر سینمای ایران شدند. یکی از آنان جلال پیشوائیان است که با یک قدم ‏تا مرگ [1340] به تماشاگران معرفی و بعدها تبدیل به بزرگ ترین شر آفرین های سینمای ایران در دو دهه بعدی شد. ‏جلال در سریال غارتگران و نقش عمرخان نیز استانداردهای تازه ای در بازی نقش های منفی از خود به جا گذاشت.
‏اما وقوع انقلاب باعث شد تا فاصله تصاویر روی پرده بازیگران با هویت واقعی شان مخدوش و بسیاری خانه نشین ‏شوند. جلال نیز یکی از این بازیگران بودکه به دلایل مختلف سال ها از ایران دور بود و از حرفه اش دورتر.... اما هر ‏گاه فرصتی به چنگ آورد نشان داد که هنوز قلبش برای انجام حرفه ای که با سخت کوشی در آن خبره شده، می تپد و ‏از آن مهم تر به خاطر مردم کشورم، غیر از این مملکت در هیچ جای دنیا نمی توانم کار کنم...

‎‎خیلی ها فکر می کنند شما ایران نیستید. چه خبر و چه می کنید؟‎ ‎
یکی- دو پیشنهاد تله فیلم و سریال تلویزیونی داشتم که راستش را بخواهید خیلی به من نزدیک نبود و حس کردم بهتر ‏است از دوستان عذرخواهی کنم. در حال حاضر در تله فیلم شب های گناه بازی می کنم.

‎‎از کارهایی که آماده پخش یا اکران دارید، صحبت کنید؟‎ ‎
کاری با اکبر صادقی داشتم به نام مقلد شیطان که یک تله فیلم نود دقیقه ای است و شاید به سینمایی تبدیل شود. کاری ‏هم با آقای تکاور داشتم به نام غریبه از قریب و در سریال در چشم باد آقای جعفری جوزانی هم که حضور دارم. ‏فیلمی هم با موسسه آوینی به نام تله روباه کار کردم که قرار است سینمایی شود. کار بعدی هم فیلم آقای روئین تن ‏است که در این کار در خدمت تعداد زیادی از دوستان بازیگر بودم.

‎‎آخرین بار که تماشاگران جلال پیشوائیان را دیدند در مجموعه هر شبی کمربندها را ببندید بود...‏‎ ‎‎‎
بله، آخرین بار با سریال کمربندها را ببندید میهمان خانه های مردم عزیزم بودم. اما درآن کار اتفاقی افتاد که باعث ‏ناراحتی من هم شد و احساس کردم که دیگر باید از گروه جدا شوم. حدود یک ماه درآن مجموعه حضور داشتم و در چند ‏قسمت آن بازی داشتم. خیلی کار برایم دلچسب بود. خودم هم خیلی خوب با آن کار ارتباط برقرار کرده بودم. یک روز ‏مشغول کار بودیم که مدیر تولید سراغ من آمد و گفت: آقا امروز که کار تمام شد تشریف بیاورید دفتر من! خلاصه بعد ‏از اینکه همدیگر را دیدیم، گفتند از تلویزیون به ما پیغام دادند که شما نباید در این کار حضور داشته باشید!! گفتم چرا؟ ‏شما شش ماه با من قرارداد دارید. از مطالبی صحبت کردند که من بعد از پیگیری هایی که داشتم متوجه شدم این مسئله ‏نبوده است. اتفاقا چند بار خودم تلویزیون رفتم تا متوجه شوم داستان چه بوده است که موفق نشدم و تا به امروز هم علت ‏این مسئله را متوجه نشدم. ‏

‎‎واکنش مهدی مظلومی درآن زمان در برابر این مسئله چه بود؟‎ ‎
ایشان هم از این مسئله خیلی ناراحت شدند و معتقد بود تازه داشتیم راه می افتادیم که این طور شد.

‎‎گویا خیلی وقت نیست از مسافرت خارج از کشور بازگشته اید. سفر تان کاری بود؟‏‎ ‎
من چند روز قبل از ماه رمضان به ایران برگشتم. من برای دیدار با خانواده ام فقط از ایران خارج می شوم و از ‏آنجا که واقعاً نمی توانم هیچ جا غیر از وطن خودم دوام بیاورم، خیلی سریع بازمی گردم. اتفاقا خیلی از دوستان خارج ‏از کشور فعالیت می کنند. فیلمسازی می کنند و حتی پیشنهاد هم به من داده اند، اما من قبول نکردم.

‎‎شما چقدر مخاطب تلویزیون هستید؟‎ ‎
من هم اگر فرصت داشته باشم یکسری از کارها را دنبال می کنم و سعی می کنم در جریان کم و کیف کارهای مختلف ‏باشم، اما بیشتر اوقات من به دیدن فیلم های خوب و درجه یک دنیا در کنار یک سری از دوستان همکار می گذرد و به ‏غیر از این بیشترین وقت من به کشاورزی می گذرد که بعد از بازیگری که حرفه اصلی زندگی من است، بهترین ‏سرگرمی برای اوقات فراغت من است.

‎‎شما در اغلب کارهایی که حضور داشتید نقش منفی یا ضد قهرمان را ایفا کردید، به نظر شما این شخصیت ‏ها در فیلمنامه های ما به خوبی پرداخت می شود؟
به نظر من داستان و فیلمنامه باید طوری باشد که ضد قهرمانش آتش افروز باشد. او را به حدی باید منفی نشان دهیم تا ‏قهرمان در کنتراست بهتر و با شکل و شمایل بهتری در دل داستان دیده شود.

‎‎کار و بازی در فیلم کدام کارگردانان در خاطر تان مانده است؟‏‎ ‎
من تا به امروز افتخار کار با کارگردانان بزرگی را داشتم. بازی جلوی دوربین مسعود کیمیایی برای هر بازیگر افتخار ‏است. آثار او مخصوصا کارهای گذشته اش، جزو آثار برتر سینمایی این مملکت است. آقای تقوایی و آقای مهرجویی ‏کسانی هستند که بسیار علاقه مند هستم در کارشان حضور پیدا کنم. خدا رحمت کند با فریدون گله هم کارهای خوبی ‏داشتم که هیچگاه فراموش نمی کنم. دوست دارم با مهدی فخیم زاده هم کار کنم که البته قرار بود این اتفاق بیفتد، اما بر ‏اثر یک سوء تفاهم که ختم به خیر شد این مسئله رخ نداد.

‎‎اگر ناگفته ای از جلال پیشوائیان مانده...‏‎ ‎
من به عنوان فرزند این وطن و کسی که سال ها در این مملکت کار کرده و به مردم کشورش، علاقه مند است و به ‏همین دلیل الان در ایران زندگی می کند، از مسئولان محترم تلویزیون توقع دارم شرایط را طوری بچینند که یک ‏بازیگر بتواند رو در رو با مسئولان صحبت کند. دردش را بگوید. مدتی مجوز فعالیت مرا صادر نکردند و گردن فلان ‏آقا انداختند. این حق طبیعی من است که بروم آن دوست محترم را ببینم و علت را جویا شوم! آیا من اجازه ندارم سئوال ‏کنم چرا مرا ممنوع کار کردید؟ البته وقتی من سئوال کردم که چرا؟ گفتند تو ممنوع کار نیستی برو و فعالیت کن!! من ‏به خاطر مردم و عشقی که به سرزمینم دارم، در هیچ کجای دنیا نمی توانم فعالیت کنم و البته خدا را شکر الان شرایط ‏طوری شده که پیشنهادهای خوبی دارم و از میان آنها بهترین ها را انتخاب می کنم. ولی وقتی فلان تهیه کننده مجبور ‏است به خاطر حرف بزرگواران نام مرا از گروه بازیگرانش حذف کند. امیدوارم بتوانم روزی با مسئولان ملاقات ‏داشته باشم.

Black.iP
01-04-2008, 01:00
خزر معصومی آدم را نگران می‌کند؛ این هیچ ربطی به چهره‌ی معصومش ندارد که آماده‌است تا یک حساسیت و آسیب‌پذیری بی‌شائبه را به تصویر بکشد. همه‌ی این نگرانی به آنجا بر می‌گردد که او فرق دارد و نمی‌دانی او با همه این فرق‌ها و تفاوت‌ها، در این سینمای یکدست راه به کجا می‌برد. این «او فرق دارد» را هم پای تعارف نگذارید. کافی بود شما به جای من با او به گفت‌وگو می‌نشستید تا این «فرق دارد» را خودتان کشف کنید. گفت‌وگوی من با خزر معصومی که بیشتر به یک گپ دوستانه شبیه بود، در فضای یک کافه‌ی گرم و کوچک انجام شد تا هنرپیشه‌ی بااستعداد «باغ‌های کندلوس» و فیلم توقیف شده‌ی «به رنگ ارغوان» با آن گنجینه‌ی واژگانی قابل ستایش، از ترس‌ها، وسواس‌ها و فرداها بگوید؛ از خودش و سینمای غریب این روزها.راستش من چند روز پیش یک عکس دیدم از یک نمای فیلم «به رنگ ارغوان» که انگار صحنه یک اعتراض دانشجویی بود و همه طناب دار به گردن‌شان بسته بودند و تو هم در میان‌شان بودی. بعد به این فکر کردم که یک فیلم به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا و با این سوژه جنجالی و جسارت آمیز، چقدر می‌توانست در جایگاه تو به عنوان یک بازیگر اثرگذار باشد. خودت چه فکر می‌کنی؟ خزر اگر «به رنگ ارغوان» اکران می‌شد، کجا ایستاده بود؟من آن موقع داشتم زندگی‌ام را می‌کردم و جز آنکه یک تماشاگر علاقه مند به دیدن فیلم‌های خوب باشم، کاری با جهان سینما نداشتم. وقتی وارد دفتر آقای حاتمی کیا شدم، نمی‌دانستم چه چیز پیش رو دارم و موضع بالایی داشتم اما، قصه را که خواندم، جوری دلم گره خورد به «به رنگ ارغوان» که انگار آقای حاتمی کیا را هم متوجه کرد. بنابراین به رغم وجود چند کاندیدای دیگر، من از حمایت دلپذیر ایشان برخوردار شدم. و درست زندگی من تقسیم شد به قبل از «به رنگ ارغوان» و بعد از «به رنگ ارغوان» . این فیلم آن توانایی را داشت که آدم را بومی خودش کند. نمی‌توانستی بازیگر «به رنگ ارغوان» باشی و به آن به چشم یک شغل نگاه کنی. من فکر می‌کنم هر کس دیگری جای من بود، همین اتفاق برایش می‌افتاد، البته، من آدم با اعتماد به نفسی نیستم و هیچ کدام از اینها باعث نشد فکر کنم قرار است اتفاق خاصی بیفتد. به خصوص اینکه آدم‌های سختگیری در آن فیلم مسوولیت داشتند و هیچ کس به تو آن اطمینان را نمی‌داد و تایید نمی‌کرد. پس تا آخرین لحظه، تو فکر می‌کردی باید همچنان بجنگی. اما از بیرون گویا، همه چیز آماده بود که من یک جهان مسطح با منظره‌ای زیبا را پیش رو داشته باشم. وقتی فیلم توقیف شد، در کنار همه رنج‌های وحشتناکی که داشت، یک چیزی را در جهان من تغییر داد و آن هم اینکه، در صورتی که با خودت فکر می‌کنی، می‌شد برای من هم دست بزنند، اما چنین اتفاقی نمی‌افتد و این یک آدم لوس-که من آن موقع بودم- را اذیت می‌کرد. اما این روزها به عنوان تماشاچی و به عنوان کسی که چیزهایی که دیگران درباره این حرفه می‌نوسیند را می‌خواند و می‌بیند که چطور مدال‌های زودهنگام پخش می‌شود، خیلی خیلی خیلی خداوند عالم را شاکرم که چنین اتفاقی برای من نیفتاد. یعنی این را در خودم می‌بینم که اگر «به رنگ ارغوان» دیده می‌شد و اگر برای من دست زده می‌شد، و اگر آن موقع به من مدال داده می‌شد، زندگی من تمام بود، وارد یک جریان تعارفات و مناسبات و پیچیدگی‌ها با خودم و دنیای بیرونم می‌شدم و دوباره برمی گشتم به همان موضع بالایی که روز ورودم به دفتر آقای حاتمی کیا داشتم. حالا اینجا برای من یک سوال پیش می‌آید و آن اینکه، ما با یک نسل بازیگر دختر روبرو هستیم که اینها ابژه‌های روشنفکری دارند. درباره تک تک این دخترها می‌شود حرف زد. مثلا خود تو، تحصیلات آکادمیک داری، کتابخوان هستی، وبلاگ می‌نویسی، روزنامه می‌خوانی و به نظر می‌رسد، ادبیات کلاسیک را به خوبی می‌شناسی. و جالب اینجاست که مسیر سینمای امروز ما به سمت درستی نیست. دوره کمدی‌های سبک است و فیلمنامه‌های آبکی. حالا این وسط تکلیف شما و آن موضع بالایی که درباره‌اش گفتی چیست؟تکلیف ما هم مثل بقیه سینما. این سینما، همچنان داریوش مهرجویی دارد، اصغر فرهادی و رخشان بنی اعتماد دارد و همه آدم‌های مهمش را همچنان دارد. همچنان ابراهیم حاتمی کیا دارد ولی این آدم‌ها انگار حال‌شان خوب نیست و همه به نظرم خیلی خسته هستند و انگار ممکن است هر لحظه به جریان مسلط این سینما بپیوندند. انگار یک سیلی راه افتاده و یک آب باریکه‌ای آن کنار، ممکن است هر لحظه تصمیم بگیرد به این سیل بپیوندد. اوضاع خطرناکی ست که در آن ما یا به یک انزوا می‌رسیم یا به جمعیت یا یکهو در یک اتفاق عجیب و حیرت آور، بهرام بیضایی این روزها می‌شویم که تنها حادثه فرهنگی بود و نمایش را روی صحنه برده بود که بدون آن موضع تلخ قبلی، به جریان سلیقه عمومی هم نپیوسته بود و این شگفت انگیز است. او ایستاده در نقطه‌ای و آن چیزی که می‌بینیم و داریم و هستیم را نقد می‌کند. یعنی آدمی ست که کنار سیل ایستاده و درباره آن توضیح می‌دهد. به نظرم آدم‌هایی به سلامت از فضای فعلی بیرون می‌زنند که بنشینند به توضیح دادن و تحلیل کردن این سیل. جالب است چیزی که می‌گویی مخصوصا آنکه از نسل شما تعدادی به این سیل پیوستند و از آن طرف بوم افتادند، فارغ از تمام ژست‌های روشنفکری و تافته جدا بافته بودن، جزء سینمای بدنه شدند. حالا، سوال من این است که آینده شما دخترهای گزیده کار این سینما که فیلمنامه را می‌فهمید، کتاب می‌خوانید و در جریان اتفاقات روز سینمای جهان هستید، چه می‌شود؟البته من خودم را از این ماجرا خارج می‌کنم چون مثل بقیه دخترهای بازیگر، بازیگر نیستم، و الان بیشتر به عنوان یک ناظر حرف می‌زنم. به نظرم اصلا الان جایی نیستیم و حالی نداریم که بتوانیم درباره آینده حرف بزنیم. می‌توانیم درباره سه روز آینده مان صحبت کنیم. این نسل را یک بدبختی و مصیبت ممکن است تهدید کند و آن هم این است، در لحظاتی که همه چیز نا امید کننده و بدون حادثه‌است، آدم‌های تشنه، از سر تشنگی، خیلی بیشتر قربان صدقه‌اش بروند. این واقعا یک اتفاق مصیبت بار است، اگر برای هر کس بیفتد. یعنی این نسل خیلی سن‌اش کمتر از این است که اینقدر به آن امید بسته شود. این خیلی فاجعه‌است. این نسل یک فاجعه اولیه را پشت سر گذاشت و آن این بود که بهش گفتند: شما خوب هستید، خاص هستید و هر فیلمی را بازی نمی‌کنید و این نسل از تجربه گری دور ماند ولی، اتفاق دوم نابود کننده‌است. چیزی که می‌تواند بچه‌ها را در این فضا نجات بدهد، این است که هی بگویند، هیچی نیست، هنوز کاری نکرده‌ای، تازه ۲۴ ساله هستی، عجله نکن، هول نشو و باور نکن. یعنی تومی گویی، تعریف‌ها و تمجیدهایی که از نسل بازیگران جوان دهه ۸۰ می‌شود، خیلی بیشتر از توانایی‌های آنهاست؟ ببین اصلا مهم نیست استعداد کجای ماجراست. باید آدم‌های بیرون از این ماجرا بفهمند که خبری نیست، صفت‌ها را بی خود خرج نکنند. آدم‌های خیلی بزرگ‌تری قبل از ما ایستاده‌اند که بدبختی کشیده‌اند برای آنکه به اینجا برسند. یک نکته جالب در حرف‌های تو هست که الان باید بپرسم. یعنی اصلا می‌خواستم گفت و گو با این سوال شروع شود و بعد دیدم شاید کلیشه‌ای به نظر بیاید. می‌خواستم ازت بپرسم، تو بالاخره می‌خواهی بازیگر شوی یا نه؟ فکر می‌کنم صرفا بحث بدشانسی نیست یا جریان روز و رایج این سینما، یک چیز دیگری هم این وسط وجود دارد، شاید هنوز خیلی آلوده این کار نشده‌ای یا هنوز تصمیمی نگرفته‌ای یا واقعا اینقدر بدشانسی. این ماجرا را خودت توضیح بده، مثلا وقتی راجع به کم اعتماد به نفسی صحبت می‌کنی، من می‌فهمم، شاید این مشکل همه ما دهه شصتی‌ها باشد با دوگانگی‌های ارزشی مان. اما فقط همین هاست؟اولین بخش این ماجرا، دو شغله بودن که نه، در دو فضا بودن من است، آدمی نیستم که از فضای قبلی‌ام که فضای دانشکده حقوق و درس‌های حقوق و اینهاست، بریده باشم و خودم را پرت کرده باشم در عالم سینما. آدم‌های دو شغله معمولا این بحران را دارند که آدم‌های متوسطی می‌شوند در هر دو شغل. من امسال هم در آزمون وکالت شرکت کردم و فکر می‌کردم آنقدر زحمت کشیده‌ام که قبول شوم. اما چنین اتفاقی نیفتاد. در نتیجه من باید تکلیف خودم را با این دو فضا روشن کنم. بعد هم من یک دین بزرگ به عالم سینما دارم و آن، آموزش ندیدن من است. من آموزش بازیگری ندیده‌ام. فکر می‌کنی خیلی مهم است؟من فکر می‌کنم خیلی مهم است. من الان ابزارهای بازیگری خیلی زیادی ندارم. قطعا کلاس بازیگری ابزارهای مرا بیشتر می‌کند، با آنکه هنوز تصمیمم برای انتخاب یکی از دو فضا، به نتیجه نرسیده‌است، آدم وسوسه پذیری هستم، اما واقعا در تمام این مدت، فیلمنامه‌ای به من پیشنهاد نشد که وسوسه‌ام کند. حالا چه فیلمسازی تو را وسوسه می‌کند؟ مهرجویی؟آره، حتما وسوسه می‌شوم اما، الان دیگر ۱۰ سال پیش نیست که خیلی مطمئن باشی آدم‌ها چه فیلمی می‌سازند. انگار فقط من نیستم که تکلیفم با جهان خودم روشن نیست. تکلیف این سینما هم چندان با خودش روشن نیست. بنابراین در یک وضعیت تعلیق به سر می‌بریم. این وضعیت تعلیق تو را نگران هم می‌کند؟نگران نه اما، حسرت زده‌ام می‌کند. خزر، من یک سوال دیگر هم از تو دارم، خزری که من در این مدت شناختم، کمی وسواسی ست. تو فکر نمی‌کنی برای بیشتر دیده شدن در این سینما، مجبوری کمی از ایده آل‌هایت عقب نشینی کنی؟ یک مقداری آسان تر به این ماجرا نگاه کنی؟یک چیز بامزه‌ای درباره من وجود دارد و آن یک «تاخیر زمانی» است. من به فاصله کمی بعد از «به رنگ ارغوان» ، «باغ‌های کندلوس» را بازی کردم و فکر می‌کنم بعد از آن به کفاره این فاصله کوتاه، همه چیز با تاخیر اتفاق افتاد. آن موقع نمی‌دانستم «به رنگ ارغوان» توقیف می‌شود. باید درباره «باغ‌های کندلوس» هم وسواس به خرج می‌دادم. یعنی منظورت این است که کاش «باغ‌های کندلوس» هم در کارنامه ات نبود؟نه، بحث فیلم «باغ‌های کندلوس» نیست. بحث فاصله کم بین این دو فیلم است. بعد از آن همه چیز با تاخیر درباره من اتفاق افتاد. به فاصله یک سال بعد، سریال «یک مشت پر عقاب» به من پیشنهاد شد که تولید آن یک سال و نیم طول کشید و پخش آن هم تا به امروز طول کشیده‌است. و من هی به خودم گفته‌ام که این دفعه صبر کن و ببین چه کار کرده‌ای و بعد انتخاب کن. با آنکه خیلی برایم بحث سینما یا تلویزیون مطرح نیست اما، این روزها ۷۰ درصد پیشنهادهایم سریال و تله فیلم شده و این نگران کننده‌است. فکر می‌کنم آدم از «نه» گفتن در این سینما ضرر نمی‌کند. کمی درباره‌ی «یک مشت پر عقاب» بگو و این‌که چطور پیش آمد...راستش من وسواس اینکه این سریال است و نزدیکش نشوم را ندارم. خودم هم سریال‌های تلویزیونی را نگاه می‌کنم. بعد هم من فیلمنامه نویس‌اش، آقای فرهاد توحیدی را از خیلی قبل، از کودکیم می‌شناختم. البته اول همین را هم نمی‌خواستم قبول کنم ولی کم کم وسوسه شدم و قرارداد بستم و خیلی هم سریع اتفاق افتاد. قصه را خواندم، نقش یک وکیل را دارم و به جهان ذهنی‌ام نزدیک است. چون خودم سریال زیاد می‌بینم، حتی سریال‌های بد را یکی، دو قسمت تماشا می‌کنم، از خواندن فیلمنامه «یک مشت پر عقاب» احساس کردم که قصه منطقی‌ای دارد و تو را می‌کشاند که قسمت بعدی را هم ببینی. تیم هم تیم خوبی است.بله تیم معتبر و محترمی است. از این سریال‌هایی که این روزها در تلویزیون می‌بینیم یا دیدیم، پیشنهادی نداشتی؟«پریدخت» سامان مقدم را یادم مانده اما، خیلی‌های دیگر هم بود. گفتم که ۷۰ درصد پیشنهادهایم شده سریال. کدام سریال را این روزها خودت تماشا می‌کنی؟سریال «شهریار» را خیلی دوست دارم. کمال تبریزی آدم راستگویی است و این در کارش هم به چشم می‌آید. بعد هم فکر می‌کنم این سریال به عنوان یک اثر ملی باید ثبت شود. «شهریار» خیلی خوب فضاها و لحظه‌ها را نشان می‌دهد. بعد هم این سریال آدم را به محمد حسین شهریار علاقه مند می‌کند و او را به تو می‌شناساند. حداقل این است که مخاطب تنبل تلویزیون را مجبور می‌کند که هر بار در تیتراژ، یک شعر «شهریار» را بشنود و این اصلا چیز کمی نیست. اما مثلا، کارهای‌ مهران مدیری را هم دوست دارم و هیچ برایم مهم نیست این حرف‌ها که می‌گویند مبتذل است و غیره. به نظرم طنز خیلی خوبی دارد و از قضا مبتذل هم نیست. هر چند سریال‌های محبوب گذشته‌ام، «در شهر» اصغر فرهادی بود و «دوران سرکشی». خب خزر، این گفت و گو را از این تعلیق نجات بده و بگو قرار است در آینده نزدیک چه کار کنی؟با اضطراب و دلهره و دست‌های یخ بسته می‌نشینم پای تماشای «یک مشت پر عقاب» تا ببینم چه بلایی بالاخره سر خودم آورده‌ام و همچنان فیلمنامه بخوانم حتی اگر بازی نکنم، چون بحث کردن درباره فیلمنامه واقعا برایم لذت‌بخش است.
سایت سینما

Fiona Liebe
05-05-2008, 17:22
گفتگوي روزنامه الحيات با ليلا حاتمي‌
«شهرت» در ايران ‌مفهوم ديگري دارد

جام جم آنلاين: كافه‌اي در ميانه شهر، داخل سالن سينما. نام ليلا كافي است تا اين كافه جان بگيرد. هنگامي كه ليلا با كودكي در آغوش به همراه همسرش سر مي‌رسد، شادي همه سالن را فرا مي‌گيرد. مادر ليلا پيش از انقلاب هنرپيشه بوده و پدرش نويسنده و كارگردان. آنها هر دو به توليد فيلم اشتغال داشتند.

http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/02/15/100937589459.jpg


ليلا پس از اخذ ديپلم براي ادامه تحصيل به سوئيس رفت. مريضي پدر در سال 1997 باعث‌ ناتمام ماندن تحصيلات ليلا شد، چرا كه وي بسرعت به تهران بازگشت. ليلا حاتمي وقت خود را آن گونه كه مي‌گويد، تلف نمي‌كند. ابتدا، كار خود را با ايفاي نقش‌هاي كوچكي در فيلم‌هاي پدرش شروع كرد. با اين حال، خانواده نمي‌خواستند كه ليلا وارد اين كار شود، ولي خود ليلا احساس مي‌كرد كه پس از شروع به كار موجبات رضايت خانواده را فراهم مي‌كند. پيشنهاد داريوش مهرجويي رسيد تا ليلا در فيلم «ليلا» ايفاي نقش كند. فيلم با توجه و استقبال مردمي مواجه شد، ولي در همين فيلمبرداري، پدر ليلا درگذشت. پيشنهادهاي زيادي به ليلا ارائه شد كه يكي پس از ديگري رد شدند. ليلا مي‌گويد: «من به دنبال كمال هستم و هرگز از هنرپيشگي به دنبال مال نبودم. پس از فيلم ليلا بسيار راضي و خشنود بودم و هيچ ترديدي در رد كردن پيشنهادها براي مدتي طولاني نكردم.» 2 سال بعد، وي پيشنهادي از كمال تبريزي دريافت كرد تا در فيلم «شيدا» بازي كند. ليلي مي‌گويد: «سينما هويت من است.»
شايد دليل علاقه و موفقيت شما در سينما، به كار با كارگرداني بزرگ از اولين روز بازگردد؟

اين واقعه‌اي بسيار مهم بود كه زندگي مرا تغيير داد. فرود آمدن معمولا بسيار سخت است. من از ابتدا و وقتي پيشنهاد فيلم ليلا به من ارائه شد، فهميدم اين نقش مال من است. با اين‌كه يك كارگردان معمولا با يك هنرپيشه دو بار كار نمي‌كند، ولي من همواره اميدوارم تا نقشي ديگر در فيلمي از مهرجويي ايفا كنم. هنوز نقش مناسب به من پيشنهاد نشده است. هنرپيشه با كارگردان تفاوت دارد. وقتي كار هنرپيشه به اتمام مي‌رسد در انتظار پيشنهاد جديد است. برخي پيشنهاد مي‌دهند يا مي‌نويسند ولي من بسيار منفي هستم و ترجيح مي‌دهم در انتظار بمانم. وقتي به سال‌هاي زندگي‌ات مي‌نگري و مي‌بيني كه چند سال گذشته و هنوز هيچ نقشي ايفا نكرده‌اي يا طرحي نداري، احساس ناراحتي و اندوه مي‌كني، بخصوص اين‌كه ماجراي ترك تحصيل هنوز در دل من وجود دارد. خوشبختانه همسر من (علي مصفا) نيز هنرپيشه و كارگردان است. وي همواره مرا تشويق و ايده‌هايي پيشنهاد مي‌كند. بدين گونه بود كه به ترجمه برخي آثار از فرانسوي به فارسي روي آوردم.

هنرپيشگي در ايران براي شما چه مفهومي دارد؟

مادر ايران با مفهومي متفاوت با ستاره شدن مواجهيم. روابط با مردم نيز تفاوت دارد. من تجربه‌اي در خارج از ايران نداشتم، ولي در ايران به نظر مي‌رسد كه فاصله ميان مردم و هنرمند بسيار كم است. زندگي هنرمندان خيلي شبيه مردم عادي است. شما ممكن است براحتي در مترو با يك هنرمند روبه‌رو شويد.

از نظر مادي نيز يك ستاره مانند يك مهندس درآمد دارد. هيچ چيز فوق‌العاده‌اي وجود ندارد.

آيا مردم، شما را در مترو مي‌شناسند؟

از چهره برخي درمي‌يابم كه مرا شناخته‌اند، ولي قصد ندارند نشان دهند. حال يا ملاحظه‌اي دارند يا اين‌كه به شكل عمدي مي‌خواهند خود را بي‌تفاوت نشان دهند. شرايط در خارج از تهران كاملا فرق دارد. بسياري از مردم به سمت من مي‌آيند و با من سخن مي‌گويند و محبت خود را بسادگي نشان مي‌دهند. مردم تلويزيون مي‌بينند و به من مي‌گويند كه در فلان سريال تو را ديديم...

آيا شهرت شما از تلويزيون است؟

سينما باعث مشهور شدن من است.

آيا به اين دليل كه در فيلم‌هاي مردم‌پسند و محبوب شركت كرده‌ايد؟ فيلم‌هاي خود را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟

من با مهرجويي، تبريزي، كيميايي و جيراني در فيلم‌هايي هنري و تجاري كار كرده‌ام. آنچه كه در مهرجويي مرا برانگيخت اين است كه وي نويسنده و كارگردان، ولي در عين حال بسيار محبوب است. وي روش طبيعي و عادي خود را دارد كه مردم آن را خوب مي‌شناسند. مهرجويي، داستاني را كه ما بارها ديده‌ايم بسادگي و بسيار ماهرانه روايت مي‌كند. بازي در سينماي تجاري مرا هرگز ناراحت نمي‌كند، ولي خط قرمزي هست كه هرگز زير پا نمي‌گذارم.

من همواره با كساني كار مي‌كنم كه كار خود را بلد هستند يا حداقل دركي از هنر دارند و به فكر پيشرفت هستند.

نسل زنان هنرپيشه در ايران را چگونه مي‌بينيد؟

مانند مردان. ما كارگردان‌هاي خوبي داريم. بني‌اعتماد مانند مهرجويي است. دوربين وي در مكان مناسب است و بر فيلم سايه نمي‌اندازد.

در واقع سينماي ايران دچار دگرگوني شده و ديگر شاهد بازي‌هاي غيرواقعي نيستيم. با اين حال هنوز هم گاهي فيلم‌هايي را در جشنواره‌هاي مختلف مي‌بينم كه بسيار بد هستند و از دليل انتخاب اين فيلم‌ها دچار حيرت مي‌شوم.

شايد موضوع اين فيلم‌ها جذاب است. آيا معتقديد اين موضوع‌ها هستند كه براي غرب اهميت دارند؟

بله. برخي موضوع‌ها به اين خاطر كه از چارچوب‌ تعريف شده غرب خارج هستند، بسيار جذابند. اين‌گونه فيلم‌ها تفاوت‌هاي فرهنگي و برخي نكات ديگر را نشان مي‌دهند. حتي كارگردان زن نيز عامل مهمي براي جذب است. من به شخصه وقتي فيلم‌هايي از فرهنگ‌هاي متفاوت را مي‌بينم اگر كارگردان آنها زن باشد، بيشتر جذب مي‌شوم.

شما همراه همسر خود سالن سينما و كافه‌اي را در تهران اداره مي‌كنيد كه از طرف مردم بشدت مورد استقبال قرار گرفته است. شرايط سينما در تهران چگونه است؟

من و پدرم اين سينما را 15 سال قبل در اختيار گرفتيم و من اين سينما را از پدرم به ارث برده‌ام. در واقع حضور ما در دنياي سينما به مفهوم توانايي ما در اداره مناسب يك سالن سينما نيست. اين موضوع بسيار مشكل است بخصوص اين‌كه سالن اين سينما در منطقه ديگري قرار دارد كه كاملا تجاري شده است. گمان كرديم كه با برگزاري مراسمي، دانشجويان و بخش خاصي از مردم را جذب كنيم. در اين كافه هم قصد نداشتم مكاني شيك براي طبقه‌اي خاص ايجاد كنم، بلكه قصد داشتم يك مكان طبيعي، ساده و شاعرانه فراهم آورم كه هر كسي گمان كند در خانه خود حضور دارد. كافه مفهوم خود را در فرهنگ كنوني ما از دست داده است. من تنها خواستم اين مفهوم را بازگردانم.

آيا در ايران امكان دارد يك مكان فرهنگي را به يك مكان تجاري تبديل كرد؟ شما اكنون در محاصره تجار قرار داريد. آيا دولت از شما حمايت مي‌كند؟

سالن سينما مانند طلاست ولي امكان فروش آن براي ما وجود ندارد، مگر اين‌كه سالن ديگري در مكان ديگري بنا نهيم.

آيا اين موضوع شما را تشويق مي‌كند؟

من با گذشته به شكل جدي در ارتباط هستم. من تنها دختر خانواده هستم و وقتي كه پدرم را از دست دادم، همه را از استفاده از وسايل شخصي او منع كردم. مادرم برخلاف من روحيه‌اي ماجراجويانه دارد. وي تمام مايملك ما را به فروش رساند و حتي قصد داشت سالن سينما را نيز بفروشد. من از وي خواستم تا زمان بزرگ شدن فرزند من صبر كند. بسيار عاطفي هستم و به اين مكان (سالن سينما) عشق مي‌ورزم. صندلي پدرم را به اينجا آوردم و بسيار شاد مي‌شوم وقتي مي‌بينم كه همه چيز زنده است نه اين‌كه بخشي از يك موزه باشد. گمان مي‌كردم كه بتوانم شرايطم را پس از تولد فرزندم تغيير دهم و زمان بيشتري براي سالن سينما و كافه بگذارم، ولي اين‌گونه نشد.

zeus
30-05-2008, 12:33
گفت وگوي اختصاصي خراسان با هنگامه قاضياني برنده سيمرغ بلورين بازيگري جشنواره فجر





واكنش جنجالي هنگامه قاضياني به مخالفان صحبت هايش در برنامه مثلث شيشه اي درباره بازگشتش به ايران







«هنگامه قاضياني» با نخستين فيلمي كه در آن نقش اول را تجربه مي كرد، نخستين سيمرغ بازيگري اش را دريافت كرد. خودش با اين جمله كه «ره صد ساله را يك شبه طي كرده»، ميانه خوبي ندارد. وي خودش را وامدار تئاتر مي داند و معتقد است پيشينه تئاتري، خيلي جاها به كمكش آمده است.«هنگامه قاضياني» در فيلم هاي «سايه روشن» (حسن هدايت) و «اقليما» (مهدي عسگرپور) حضور كوتاهي داشت، به همين سبب بازي اش چندان به چشم نيامد. اما در فيلم «به همين سادگي»به كارگرداني ميركريمي كه روايتي شخصيت محور دارد، خوش درخشيد و نظر مثبت داوران و منتقدان جشنواره فيلم فجر را، به بازي خود جلب كرد.هنگامي كه براي مصاحبه با او تماس مي گيرم، مي گويد: دين زيادي نسبت به روزنامه «خراسان» دارم. خاطرات دوران نوجواني ام با اين روزنامه پيوند خورده است. سپس از مشهدي بودنش مي گويد و اين كه در محله «حوض لقمان» زاده شده و كودكي اش را در منطقه سناباد گذرانده است. پس از دريافت مدرك كارشناسي جغرافياي انساني- اقتصادي، براي تحصيل در رشته فلسفه غرب به كشور آمريكا رفته است.وي پس از حدود ٦ سال اقامت در آمريكا سال ٧٨ به ايران بازگشت و كتاب «سرزمين مرد سرخپوست، قانون مرد سفيدپوست» را به فارسي ترجمه كرد. قاضياني از اين كه فيلم «به همين سادگي» با دو ماه تاخير در مشهد اكران شده، اظهار گلايه مي كند و مي گويد: دوست داشتم زودتر از اين ها، همراه با مردم شهرم ،فيلمم را تماشا كنم.


منتقدان براي «طاهره» فيلم «به همين سادگي»، ويژگي هاي زيادي برشمرده اند. شما خودتان به عنوان كسي كه با اين نقش زندگي كرده ايد، بارزترين ويژگي «طاهره» را چه مي دانيد؟
من سكوت «طاهره» را، خيلي دوست دارم. ما گاهي اوقات با مطرح كردن مسائل دروني مان، به بحران ها اضافه مي كنيم. سكوت «طاهره»، نشانه نوعي قدرت است. همه همسايه ها براي درد دل هايشان سراغ او مي آيند، حتي خانمي كه تازه به ساختمان آمده است.در بعضي شخصيت ها، ويژگي هايي است كه شناختش، نياز به گذر زمان ندارد. چون در مدت زمان كمي از آن ها، نيرويي خاص پراكنده مي شود.
من فكر مي كنم «طاهره» بيش از هر چيز، سه حس «انتظار»، «اعتراض» و «آرامش» را به مخاطب منتقل مي كند.
كاملا با شما موافقم. آرامش طاهره، جزو خصيصه هاي اصلي اوست. حفظ اين آرامش در طول دو ماه فيلم برداري خيلي دشوار بود. آرامش پايه اصلي شخصيتي «طاهره» است. آدم ها به هر طريقي اين آرامش را براي خودشان كسب مي كنند. ولي فكر مي كنم آرامش «طاهره» ذاتي بود.
و انتظار...
همه آدم ها وقتي به يك مرز سني خاص مي رسند، دچار بحران مي شوند. اين سن متغير است.اين بحران در خانم ها معمولا در سنين ٣٠ تا ٣٥ و در آقايان، در ٤٠ سالگي اتفاق مي افتد. اين دوران يك مرحله گذار است. انتظاراتي كه از خودت و محيط پيرامونت داشتي، تازه زنده مي شوند و جلويت قد علم مي كنند. تو با پرسش هاي جديد از خودت و ديگران مواجه مي شوي. اين موضوع در شخصيت «طاهره» نمود آشكاري دارد.
اعتراض چطور؟
تماشاگر در فيلم «به همين سادگي»، برشي از زندگي يك روزه «طاهره» را مي بيند. اعتراض شايد در روزهاي ديگر هم ادامه داشته باشد. اما «اعتراض» به صورت يك بغض در «طاهره» نمايان شده است. آن روز ميزان بغض و اعتراض «طاهره» به نهايت رسيده است. به حدي كه نمي تواند حتي با همسايه اش اين اعتراض را در ميان بگذارد.
بعضي از خانم ها انتظار داشتند اين اعتراض شديدتر باشد احساس مي شود ماندن «طاهره»، يك پايان خوش ساختگي است.
خودم نيز هر چقدر بيشتر فيلم را مي بينم، بيشتر به اين مسئله مي رسم. ماندن «طاهره»، دليل اين نيست كه بحران ادامه نداشته باشد. اين يك موضوع كلي است كه اگر آدم ها به آن فكر كنند، خيلي پاسخ ها را مي گيرند.
آقاي ميركريمي (كارگردان) گفته اند كه «طاهره» مي ماند تا مقاومت كند.
حرف ايشان هم مي تواند درست باشد. نگاه ديگر اين است كه شايد تا آخر عمرش بماند. اما اين بحران روزهاي ديگر سر باز مي كند. بحراني كه تماشاگر مي بيند بحراني نيست كه فروكش كند.
دست كم بحران روحي «طاهره»، مي تواند دو دليل داشته باشد. يكي تحمل رنج زندگي شهري و فضاي صنعت زده و ديگر اين كه او عضو يك خانواده در حال فروپاشي است. شما سهم هر يك از اين مولفه ها را در فيلم تا چه حد مي دانيد؟
فكر مي كنم سهم يكساني دارند. بي ترديد «طاهره» پيشينه اي شهرستاني دارد. معمولا آدم هايي كه اصيل اند، اين ريشه ها و خاطره ها در درونشان نهادينه مي شود. البته گذشته را چون باري با خودشان به دوش مي كشند. «طاهره» در سكانسي از فيلم از دوران كودكي اش مي گويد. اين جور آدم ها دلشان براي گذشته شان تنگ مي شود. «طاهره» به دليل روحيه اي لطيف، درون فضاي شهري و ميان غبارها و آپارتمان ها گم مي شود.ساختمان ها هيچ فضايي، براي نفس كشيدن او باقي نگذاشته اند. ماهواره ها نشان بلبشو هستند. چون بخشي از نماي ماهواره ها، ناآرامي و اغتشاش را براي تماشاگر تداعي مي كند.«طاهره» احساس مي كند پر از استعداد و توانايي بوده است. اما با اين وجود انگار به نقطه اي رسيده كه براي همه چيز دير شده است. در صورتي كه من فكر مي كنم، هرگز دير نشده است. چون مثلا «كانت» كه يكي از بزرگ ترين فيلسوفان جهان است، در ٦٠ سالگي آراي فلسفي خودش را مي نويسد. ما نبايد سن تقويمي مشخصي را، براي رسيدن به آرزوهايمان تعيين كنيم.يك بخش از اين قضيه هم به سبب بزرگ شدن بچه هاست. در اثر گذر زمان، آن ها ديگر بچه هاي ديروز نيستند كه به مادر وابسته باشند. بچه ها مسير استقلال را طي كرده اند. اما مادر به يك باره متوجه اين موضوع مي شود كه بچه ها ديگر به او نيازي ندارند. در حالي كه مادر به اين نيازمندي، نيازمند است. «امير» كه همسر «طاهره» است، به او بي توجهي مي كند. اما او هم تقصيري ندارد. چون روز مهمي را در پيش دارد و بايد در يك مسابقه مهم، پيروز شود. به نظر من در دنياي امروز كه ما دچار بحران نابه سامان تنهايي و ديده نشدن و نديدن شده ايم، بايد نگاه ها و توجه مان را نسبت به هم بيشتر كنيم.
به نظر شما «طاهره» براي فرار از زنجير روزمرگي و تكرار، چه بايد مي كرد؟
نخستين كار او اين است كه چند روزي، از خانواده اش فاصله گرفته، نگاه عميقي به خودش داشته باشد. ما اگر به خودمان نرسيم نمي توانيم به ديگران برسيم. اين نكته مهمي است. همه دنبال شناخت ديگران مي گردند. اديان، فلاسفه، نويسندگان، سينماگران و... آمدند كه آدم ها را به خودشناسي نزديك كنند. بحران «طاهره» به همين خاطر شروع شده است. او دارد خودش را پيدا مي كند. براي خودشناسي ناخودآگاه به يك بحران مي رسي. من با فاصله گرفتن از سرزمين مادري ام، اين فرصت را پيدا كردم. اين كه دوباره برگردم و سرزمينم را، بهتر لمس كنم. البته اين نسخه را، براي همه نمي پيچم.
اتفاقا شنيدم كه صحبت هاي شما در برنامه «مثلث شيشه اي» درباره بازگشتتان به ايران، بازتاب هاي زيادي داشته است. اصل ماجرا چيست؟


خيلي بامزه است كه گاردهاي عجيب و غريب نسبت به اطراف داشتم . خانواده ام مرا مي شناسند اميدوارم آنها چنين تصوري نداشته باشند . مدام به من مي گويند : كه آره حالا ايران هيچ نقصي و ايرادي نداره . فشارها ناگهان روي من شديد شد . شايد اصلا جاي عنوان كردن نداشته باشد . ولي من همه چيزم را اتفاقا عنوان مي كنم . همين باعث مي شود كه آرام بگيرم و هيچ چيز در من نماند . دل من ديشب گرفته بود .

می خواهم همه چيز را بگويم تا آرام بگيرم. من مي گويم اي انسان هاي عزيز! شما زندگي تان را بكنيد. كفش هاي خودتان را پايتان كنيد و با كفش هاي من راه نرويد.

مي گويند : اره دیگه حالا ديگه آمريكا بده . حالا ديگه كشور ديگه بده . تو كه خودت آنجا درس خواندي. من جواب دادم : اين احساس من است . براي مائده طهماسبي و فرهاد آييش هم بود كه در بهترين نقطه آمريكا كار كرده اند و برگشته اند . ما در دانشگاه آزاد مشهد در سال 70 استادي داشتيم به نام دكتر جاجرمي كه به من جمعيت شناسي درس مي داد . ايشان سال 67 از فرانسه به ايران برگشتند و در آن در طرف تربت حيدريه در باغ خلوت زندگي مي كردند . آن زمان اين آدم براي من عجيب بود . كسي كه سال هاي سال فرانسه بوده جايي كه مي گويند ، مهد تمدن و هنر و تحصيل است . او آنجا را ترك كرده است .

باور كنيد سر سيمرغ گرفتنم اين قدر اذيت نشدم . مدام مي گويند ، چرا چنين چيزي را گفتي ؟ چون من منم ، من شما نيستم . چرا بايد شكل شما باشم . شما مي توانيد اينجا نمايند . من با آمدن ناگهاني ام به ايران در سال 77 عقايدم را زندگي كردم . با اينكه اولين كار سينمايي ام يعني " سايه روشن " ناكام ماند و ديده نشد و شكست تجاري خورد . چرا بايد براي خوشايند يك عده آدم عقايد و باورهايم را تغيير دهم ؟ براي اينكه بگويند آفرين آفرين . من اين آفرين را نمي خواهم . من اين آفرين را از خودم مي خواهم . خيلي خوشحالم كه در اين برنامه شركت كردم . رو راست بگویم . نمي خواستم بروم . چون فكر مي كردم حرفي براي گفتن نداشته باشم . ديروز رفته بودم شهروند خريد كنم . يك عده زياد دور من جمع شدند و سوال پيچم كردند . من كارهاي تئاترم رد شده ، اما هيچ وقت غر نزده ام . گفته ام چرا فلان بازبين تئاتر را آورده اند كه متخصص نيست . اما هيچ وقت نگفتم كه واي اين روسري دارد مرا مي كشد. واي صف نان چقدر زياد است . بارها گفته ام كه من برگشتم كه در صف نانم بايستم . نمي گويم نسبت به شرايط هيچ اعتراضي ندارم .چرا دارم . ولي دوست دارم اين اعتراض را در مملكت مادري ام نشان بدهم . شما مي توانيد يك جور ديگر فكر كنيد . برويد فكر كنيد . چرا مي خواهيد فكرتان را به من القا كنيد . خيلي برايم عجيب است . اول دلم گرفت . بعد ديدم براي چي بايد دلم بگيرد . دل كساني بايد بگيرد كه با ميل خودشان زندگي نكردند و الان راه گريزی ندارند . خب برويد راه گريزتان را پيدا كنيد . جهان درش به روي شما باز است برويد تجربه كنيد .

من فكر مي كنم ، با برگشتنتان حرفتان را در عمل ثابت كرده ايد .



تمام شد و رفت . هر كس مخالف است مي تواند برود . در مرزهاي ما باز است . خدا را شكر مملكتي نداريم كه درها را بسته باشد . به شما دارد بي احترامي مي شود كه در آمريكا بايد ده تا انگشتتان را در جوهر بكنيد كه بتوانيد وارد شويد . من زماني كه رفتم خيلي با احترام رفتم . ببخشيد ايران جلوي چه كسي را براي رفتن گرفته است؟ همه دارند مي روند . من يك بخشي از موفقيتم را مديون آن كشور ( آمريكا ) هستم . ولي قبل از آن مديون خودم هستم .چون شايد شخص ديگري كه بيخ دل من غر مي زند ، شايد همان آدم هم اگر انجا برود شايد عمرش را به بطالت بگذراند . ولي من آنجا از شرايطم استفاده كردم .فكر مي كنم ماركز بود كه سال ها در آلوده ترين نقاط مكزيك به زندگي اش ادامه داد . سال ها در مكزيك ماند . در صورتي كه فاصله كمي تا امريكا داشت . براي نويسنده مثل ماركز اقامت در آمريكا كاري نداشت .بارها و بارها در مصاحبه هايش گفته: من دوست دارم در كشور خودم زندگي كنم .



خودتان در كدام سكانس، دلتان براي «طاهره» سوخت؟
سكانسي كه بغض «طاهره» تركيد و آن را با كسي در ميان نگذاشت، چون غربتش را با تمام وجود احساس كردم. معمولا آدم ها در مواقع بحراني تلفن را برمي دارند و دردهايشان را به يك نفر مي گويند. ولي در كل فيلم، «طاهره» اين كار را نمي كند. او آن قدر تنهاست كه فكر مي كند ممكن است تنهايي دردي به دردهايش اضافه كند. سكانس ديگر جايي است كه پسرش مي پرسد: «چرا روسري قرمزت را سرت نمي كني؟» اين لحظه براي همه تجربه مي شود. تو دوست داري خودت باشي اما آدم هايي كه تو بزرگشان كردي به تو ديكته مي كنند كه چي بپوشي و به چي فكر كني.
گفتيد از بين ٧٠٠ نفر نامزد بازي در اين نقش انتخاب شديد. فكر مي كنيد براساس چه معيارهايي انتخاب شديد؟
اين سوال را بايد نويسندگان فيلم نامه و كارگردان پاسخ دهند. فقط مي دانم تستي كه دادم، «تست بيان» نبود و بيشتر تست نگاه و چادر و روسري بود. گفتند در بين همه صورت من، هم در چادر و هم در روسري مناسب بوده است. چند فيلم كوتاه هم از من ديده بودند آن ها در پي چهره اي بودند كه لو نرفته باشد. در اين ميان من هم تجربه بازيگري داشتم و تكنيك مي دانستم و هم چهره ام لو نرفته بود.
نظر منتقدان و خبرنگاران درباره شما چه بود و بيشتر چه سوال هايي مي پرسيدند؟
اول از همه مي پرسيدند چند سال داريد. (مي خندد) من هم صادقانه مي گفتم ٣٨ سال، نقدها بيشتر درباره پايان فيلم بود كه مربوط به من نيست. خوشبختانه امسال خدا با من بود. منتقدان همه مي گفتند بازي تان خوب بوده است.
يك نفر نوشته بود كه نقطه ضعف «هنگامه قاضياني»، در لهجه تركي اش است كه بايد سعي كند بتواند فارسي هم صحبت كند!
(مي خندد) براي من هم خيلي بامزه بود. من ترك زبان نيستم. در آوردن لهجه خيلي آسان است. اما كارگردان ته لهجه و آواي تركي و آذري در صدا را مي خواست. اين آوا خيلي مشكل بود. خودم احساس مي كنم يك ته لهجه مشهدي دارم.
پس از گرفتن سيمرغ تجربه بازيگري جديدي هم داشته ايد؟
بازي در فيلم سينمايي «نيلوفر» را به پايان رساندم. در اين فيلم كه تهيه كننده اي فرانسوي به نام «سابين» دارد، با خانم «فاطمه معتمدآريا» و «رويا نونهالي» همبازي هستم و نقش «فيروزه» را بازي كردم.
نقش جديدتان شبيه به «طاهره» نيست؟
نه. اولش فكر كردم «فيروزه» همان «طاهره» است. بعد فهميدم كه «فيروزه» اصلا نقش اول نيست. مطمئن باشيد، اگر نقشي شبيه به «طاهره» پيشنهاد شود هرگز نمي پذيرم. چون «طاهره» را به صورت كامل اجرا كرده ام.
فرض كنيم قرار است «به همين سادگي٢» ساخته شود. دوست داريد چه داستاني داشته باشد؟
"" واقعا نمي دانم. دوست دارم برشي از زندگي «امير» را ببينم. خيلي روزها به اين موضوع فكر كرده ام. دوست ندارم كسي «طاهره٢» را بسازد. دوست دارم در فيلم «به همين سادگي٢» دوربين سرنوشت «امير» را دنبال كند.




منبع خبر : وبلاگ فيلم‌نگار

Fiona Liebe
19-07-2008, 21:32
برای بازی در نقش پیری شهریار تحمل ده ساعت گریم را نداشتم


اردشیر رستمی در گفتگوی روز شنبه با خبرنگار سینمایی گروه فرهنگی هنری باشگاه خبرنگاران دانشجویی ایران"ایسکانیوز" در پاسخ به این سوال که چرا خودش نقش میانسالی و پیری شهریار را بازی نکرده است خاطرنشان کرد: اگر به من فرصت استراحت می دادند شاید دوباره خودم این نقش را ادامه می دادم و لی تحمل ده ساعت گریم را نداشتم.
وی افزود: من بسیار خسته شده بودم چرا که کار اصلی من بازیگری نیست و طبیعی ست 1 سال و نیم جلوی دوربین قرار گرفتن برایم بسیار خسته کننده بود .
اردشیر رستمی طراح و گرافیست در خصوص علاقه شخصی اش به شهریار گفت: من 30 سال با شهریار زندگی کردم و عشق بسیاری به شهریار دارم.
اردشیر رستمی با اشاره به این که دیوان شهریار در چهار ماه اخیر بیشترین فروش را داشته است گفت: باید با ساخت فیلم‌هایی از شخصیت‌های فرهنگی مردم را با این بزرگان بیشتر آشنا کرد.
بازیگر نقش شهریار گفت: به اندازه ادبا و شاعران بزرگی که در تاریخ و فرهنگمان داریم فعالیت فرهنگی نکرده‌ایم. بعضی از شاعران سرزمین ما را غربی‌ها بیشتر و بهتر از ما می‌شناسند.
وی افزود: لازمه فعالیت فرهنگی مطالعه است و برگزاری چنین نمایشگاهی به ترغیب و تشویق افراد به کتاب و کتابخوانی مؤثر است.
رستمی با اشاره به این که دیوان شهریار در چهار ماه اخیر بیشترین فروش را داشته است خاطرنشان کرد: باید با ساخت فیلم‌هایی از شخصیت‌های فرهنگی مردم را با این بزرگان بیشتر آشنا کرد.
اردشیر رستمی پیشتر ها در یک گفتگو چگونگی پیشنهاد بازی در این سریال را این گونه توضیح داده بود :
من مدتی در مجله کارنامه همکاری می کردم. یک روز خانم «نگار اسکندرفر» – مدیر مسؤول مجله – به من زنگ زد و پیغامی را از طرف حبیب رضایی به من داد. رضایی با اینکه دوست من بود اما به خانم اسکندرفر گفته بود تا پیشنهاد بازی در نقش جوانی شهریار را به من بدهد. قبلاً آشنایی خاصی با کمال تبریزی نداشتم و چند ماه طول کشید تا بپذیرم و با شرط و شروطی که شفاهی بود پذیرفتم این کار را انجام دهم.
من البته نمی خواستم بازی کنم ولی وقتی دیدم که کسی جز من نمی تواند این کار را انجام دهد و به همین خاطر پذیرفتم. چون هر کسی غیر از من می خواست این کار را انجام دهد خراب می کرد به همین دلیل من هم سعی کردم هر کمکی از دستم برمی آید دریغ نکنم. چون من دین بزرگ نسبت به شهریار و شعر داشتم که می خواستم آن را ادا کنم

Fiona Liebe
21-07-2008, 01:37
گفتگو با بهاره افشار، بازيگر نقش همسر دكتر قريب در جواني‌


http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/04/28/100944086893.jpg

بهاره افشار نزد عموم مردم با سريال «او يك فرشته بود» شناخته شد. نقشي متفاوت كه زياد دوست داشتني نبود، اما توانايي افشار در زمينه بازيگري را به تصوير كشيد. افشار بعد از اين شهرت خيلي آرام به راهش ادامه داد و در فيلم‌هاي سينمايي چون تسويه حساب و صد سال به اين سال‌ها بازي كرد كه هنوز هيچ‌كدام اكران نشده‌اند. شايد برايتان جالب باشد كه بدانيد اولين كار افشار به عنوان بازيگر سريال «روزگار قريب» بوده كه اكنون در حال پخش است.
روزگار قريب بهانه‌اي شد تا با افشار به گفتگو بنشينيم تا بدانيم او چگونه وارد دنياي بازيگري شد.
چگونه ايفاگر نقش زري مامان در سريال روزگار قريب شديد؟

توسط كيانوش عياري (كارگردان) انتخاب شدم. يكي از دستياران عياري با من تماس گرفت و گفت قسمت‌هايي از بازي خانم عبيسي را گرفته‌ايم و دنبال بازيگري هستيم كه به ايشان شباهت داشته باشد. در آن زمان من كار مونتاژ مي‌كردم پرسيدم كارگردان چه كسي است؟ وقتي گفتند عياري باورم نمي‌شد و فكر كردم حتما يك نقش دم‌دستي است، اما برخلاف تصورم يك نقش محوري بود و نتيجه صحبت‌هايمان در نهايت به قرارداد بستن من منجر شد.

و براي جالبم بود كه نه تنها نقش‌ دم‌دستي نبود بلكه، يكي از زن‌هاي اصلي داستان هم بود. وقتي بازي‌ام با شهاب كسرايي تمام شد دوباره تست دادم و براي مرحله دوم و بازي با ناصر هاشمي هم مجددا انتخاب شدم.

پس اصلا فكر نمي‌كرديد كه چنين نقشي را به شما واگذار كنند؟

خير. من اصلا نمي‌خواستم بازي كنم چون آن زمان فكر مي‌كردم قرار است كه تدوينگر شوم.

بنابراين بازيگري دغدغه اصلي بهاره افشار نبود؟

چرا بود. آن زمان هم پيشنهاد بازي داشتم اما نه كارگردان‌ها مطلوبم بودند و نه نقش‌هاي پيشنهادي آنها.
مي‌خواستم با يك اتفاق خوب شروع كنم.

و بالاخره همين اتفاق هم برايتان افتاد و با كارگرداني مثل عياري شروع كرديد؟

بله، شروع خوبي برايم بود. ولي در هر حال ايشان يكباره فضاي ذهني‌ام را به هم ريختند.

چرا؟

من اين روال‌ را براي خودم گذاشته بودم كه سالي يكبار بازي كنم كه البته الان به اين نتيجه رسيده‌ام كه اشتباه فكر مي‌كردم. يك دوستي به من مي‌گفت: اگر من هم با يكي از خاص‌ترين نقش‌هاي تلويزيون معرفي شده بودم و سينما را هم با فيلم تهمينه ميلاني تجربه مي‌كردم، قطعا سينما را مي‌بوسيدم و كنار مي‌گذاشتم. كار با عياري براي من جذاب و خوب بود. اما از يك نظر هم سطح توقع مخاطب را از من بالا برد و هم توقع خود را از خودم. البته خيلي تلاش كردم كه دچار توهم نشوم. اما به هر حال شروع ساده‌اي برايم نبود.

كمي به عقب برگرديم. از كي دچار بازيگري و دنياي هنر شديد؟

من با ديدن سه فيلم عاشق سينما شدم. ليلا و پري (مهرجويي) و ديگه چه خبر تهمينه ميلاني. در هنرستان تئاتر خواندم و در آن زمان در يك سري از كارها، در حد چند سكانس بازي كردم و بعد تصميم گرفتم بازيگر و طراح صحنه و لباس شوم و از يك جايي به بعد فكر ‌كردم يا نبايد كار كنم يا زماني بايد كار كنم كه در يك جاي درست با يك نقش خيلي خاص ديده شوم. در نتيجه بازي نكردم و تدوينگر شدم؛ چون فكر مي‌كردم در اين كار زودتر پيشرفت خواهم كرد.

اما بالاخره توسط عياري آن اتفاق براي شما افتاد و جاي درستي قرار گرفتيد؟

بله. ‌يك روزي به آقاي عياري گفتم اين كار كه تمام بشود، من ديگر بازي نمي‌كنم. اين اولين و آخرين بازي من است. اما عياري به من گفت تو بازي مي‌كني و اتفاقات خوبي هم برايت مي‌افتد؛ حتي بعدها فهميدم عياري و برزو نيك‌نژاد من را به افخمي براي «او يك فرشته بود» معرفي كرده‌اند. بعد از اتمام سريال «او يك فرشته بود» روزي عياري من را ديد و گفت: ديدي گفتم تو بازيگر مي‌شوي و ديده هم مي‌شوي!

چرا در مورد انتخاب نقش‌هايتان در تلويزيون، دچار وسواس هستيد؟

يكي به‌خاطر مخاطب گسترده‌اي كه تلويزيون دارد و دوم اين كه سطح توقع مردم در تلويزيون از من خيلي بالا رفته است. براي مثال اكثرا فكر مي‌كنند او يك فرشته بود اولين كار من است در حالي كه نيست و براي همين وقتي من را مي‌بينند مي‌گويند: روزگار قريب كار خوبي است و چرا بعد از او يك فرشته بود اين نقش را بازي كردي. ضمن اين كه وقتي تو سطح عالي‌اي از يك چيزي را تجربه كرده‌اي ديگر نبايد به پايين‌تر از آن تن بدهي.

از زياد ديده شدن مي‌ترسيد؟

در تلويزيون بله دوست دارم زياد ديده نشوم.

ولي ذات بازي، ديده شدن و مورد قضاوت قرار گرفتن است؟

بله، اما زياد ديده شدن در تلويزيون را دوست ندارم. در سينما مخاطب تو را انتخاب مي‌كند و براي ديدن تو هزينه مي‌كند در حالي كه در تلويزيون، تو خودت را به مخاطب تحميل مي‌كني.

اگر مخاطب براي ديدن تو هزينه كرد، يعني تو و كارت را دوست دارد و آن موقع است كه بازيگر حتي مي‌تواند قضاوت ديگران را نسبت به خودش بداند و بعد اگر اين اتفاق برايت افتاد، با خيال راحت مي‌تواني كارت را در تلويزيون ادامه دهي.

اما مخاطب تلويزيون، با توجه به شناختي كه از شما پيدا كرده است كارهايتان را هم در سينما پيگيري مي‌كند و اينجاست كه تلويزيون خيلي در ديده شدن به شما كمك مي‌كند؟

بله، خيلي هم به من كمك كرده است. ولي فكر مي‌كنم از اينجا به بعد خرج كردنم در تلويزيون اشتباه است.
دوست دارم در تلويزيون بازي كنم اما با يك اتفاق بهتر و خاص‌تر از او يك فرشته بود.

اين همه حساسيت نشأت گرفته از چه چيزي است؟
از ايده آليست بودنم.

اما تنها اين نيست،‌ يك ترسي هم داريد؟ يك ترس پنهان.

خب همه آدم‌ها در زندگي‌شان ترس دارند. مثل ترس از دست دادن موقعيتي كه دارند.

خانم افشار، در اوج شهرت چقدر نگران حذف شدن بوديد؟

در آن روزها، حرف و حديث‌هاي زيادي براي من پيش آمد اما من در مقابل همه آنها سكوت كردم. در آن زمان من زيادي ديده شدم. ولي مي‌خواستم آدم‌ها درست در مورد من قضاوت كنند. نمي‌خواستم خودنمايي كنم. ماندگاري برايم معتبر بود تا شهرت. بنابر اين خيلي دغدغه حذف شدن را نداشتم.

خودتان را يك بازيگر حسي مي‌دانيد يا تكنيكي؟

من كاملا حسي بازي مي‌كنم. واقعا از تكنيك كمك نمي‌گيرم. براي همين هم مقابل دوربين راحت بازي مي‌كنم.

قشنگ‌ترين بازي شما؟

همه كارهايم را دوست دارم، چون آنها را انتخاب كرد‌ه‌ام.

يك مساله‌اي كه در مورد بازي‌هاي شما وجود دارد اين است كه در اكثر نقش‌هايتان يك آرامش خاص وجود دارد.
حتي در نقش فرشته كه نقشي كاملا منفي بود، اين آرامش كاملا محسوس بود؟ در اين مورد توضيح دهيد؟

اين مساله را خيلي‌ها به من گفتند. نمي‌دانم از چه چيزي نشأت مي‌گيرد. اما خودم اصلا آرام نيستم و بعكس خيلي هم شلوغ هستم. اما شايد جنس نگاه كردنم اين آرامش را به مخاطب انتقال مي‌دهد.

چه نقش‌هايي را دوست داريد تجربه كنيد؟

همه نقش‌هاي دنيا را. (مي‌خندد).

بازيگران محبوب شما؟

بازيگر فيلم دختران از‌هم‌گسيخته و همين طور ليلا حاتمي را در فيلم ليلا. دلم مي‌خواست به جاي ايشان در آن فيلم بازي مي‌كردم. البته شايد مي‌توانستم به جاي او بازي كنم! به هر حال همه فيلم‌هاي ايشان را دوست دارم.

اولين نقاشي كه كشيديد را بخاطر داريد؟

بله، يك شيطان كشيدم و يك روح كه در كنار آن بود. از آن دوران به دنياي ماورايي علاقه داشتم.

كارهاي بعدي...؟

فعلا كاري ندارم. اما بزودي نمايشگاه نقاشي‌‌ خواهم داشت.
جام جم

Fiona Liebe
25-07-2008, 16:50
عمو پورنگ: بودن روي آنتن به هر قيمتي فايده ندارد


http://media.farsnews.com/Media/8705/Images/jpg/A0471/A0471783.jpg

داريوش فرضيايي در گفت‌و گو با خبرنگار راديو و تلويزيون فارس درباره موفقيت برنامه‌هايي كه تا به حال اجراي آنها را بر عهده داشته گفت:اگر برنامه نزد بيننده مورد رضايت قرار گرفته، بايد ملاك‌هاي بيننده را بسنجيم. پس اول اين موضوع، از زبان مخاطب عنوان مي‌شود. اما من در زمان اجراي برنامه تمام انرژي، توان و بيشتر رفتارهاي علمي و تجربي‌ام را به كار مي‌گيرم و در يك فضايي كه با همكاري دوستانم اعم از دستيار تهيه، دستيار توليد، نويسنده، كارگردان و ... ميسر مي‌شود،در يك فضاي صميمي و در يك بستر كاملا كودكانه به اجراي برنامه مي‌پردازم.
وي افزود: نحوه اجرا و ارتباط، همه ابزارهايي براي ايجاد يك برنامه خوب و تاثيرگذار هستند. آنچه كه ماحصل كار نشان مي‌دهد و طبق نظرسنجي سازمان، فاكتورهايي كه مد نظر بود، همين‌هاست. يكي هيجان و نشاطي كه در برنامه حاكم بود و ديگري تغيير دكور. هر چند كه ما قبلا خيلي بيشتر دكور عوض مي‌كرديم اما الان به دليل محدوديت‌هايي كه وجود دارد، دكورهايمان متاسفانه با تاخير عوض مي‌شود.
فرضيايي ادامه داد: قبلا دستمان بيشتر باز بود و نماهنگ‌ها و كليپ‌هاي متفاوتي با آهنگ‌هاي مختلف ساخته مي‌شد،‌اما الان با توجه به محدوديت‌هاي مالي و بروكراسي اداري، ما يك مقدار در عمل دچار مشكل هستيم كه مي‌تواند تاثير بدي در كل برنامه بگذارد و اميدوارم با تمهيد، محبت و ياري مسوولان،اتفاقاتي در برنامه بيافتد.
وي درباره استفاده از تجربيات ساير برنامه‌سازان حوزه كودك در برنامه‌هاي خود اظهار داشت:اين برنامه يك برنامه كاملا گروهي است و مطمئن باشيد كار زماني موفق مي‌شود كه به يك انسجام و وحدت فكري و كلمه برسد. ايده‌هاي بچه‌هاي گروه خيلي به هم نزديك است و گاهي يك ايده با همكاري و همفكري گروهي به مرحله اجرا مي‌رسد.جرقه‌هايي كه از طريق خطوط فكري به هم ديگر متصل مي‌شود، در حقيقت آن فضا و طنزي كه ما مد نظرمان است را ايجاد مي‌كند.
عمو پورنگ در ادامه گفت‌و گوي خود تصريح كرد: همه اينها به خاطر رقابت سالمي است كه حكمفرماست و همه ما در كنار هم به اين موفقيت رسيده‌ايم چون ما در برنامه حتي از ايده‌هاي «امير محمد» هم استفاده مي‌كنيم. هر چند كه او بچه است و شايد ايده‌هاي ناپخته‌اي داشته باشد.
وي درمورد ضرورت استفاده از كودكاني نظير «امير محمد» نيز گفت: من سه سال به تنهايي برنامه را اجرا كردم و همواره بحث يكنواخت نشدن و ايجاد فضاهاي شاد را داشته‌ايم. هميشه مرسوم بوده است كه در چنين برنامه‌هايي از عروسك استفاده كردند و خود من هم از اين شيوه استفاده كرده‌ام اما هيچ وقت هيچ عروسكي را ثابت در برنامه‌هايم نگه نداشته‌ام.اما امير محمد يك كودك و يك عروسك واقعي است و بچه‌ها مي‌توانند با او ارتباط برقرار كنند و اگر قرار است به كسي آموزش غير مستقيم داده شود. من به همراه دوستانم معتقديم كه بچه‌اي كه بتواند اين توانايي را داشته باشد، به مراتب بهتر از عروسك است. چون كودكان بسياري با امير محمد ارتباط برقرار كرده‌اند.
وي تصريح كرد: از سوي ديگر يادتان نرود كه وقتي از كودكان بسياري تست گرفته مي‌شود و فقط يك كودك وجود دارد كه قابليت‌ها و توانايي‌هاي لازم را دارد، خوب بالطبع شانس موفقيت به او رو مي‌كند.البته امكان دارد كه افراد ديگري نيز در راه باشند. چون من به يك نفر بسنده نمي‌كنم و اميدوارم بچه‌هاي ديگر نيز با توجه به حال و هواي برنامه بيايند و در آن دخيل شوند.
وي درپاسخ به اين سوال كه احتمال جابه جايي امير محمد با كودكي ديگر چقدر وجود دارد، گفت: امير محمد كودكي است كه قابليت‌هاي بسياري دارد، اما هنوز جاي كار دارد و بايد خيلي از نيروهاي نهفته و پتانسيلش فعال شود.اما بايد بگويم كه امير محمد هيچ وقت از اين برنامه نمي‌رود. يك اشتباهي ما مي‌كنيم اين است كه فردي را كه تجربه دارد كنار مي‌گذاريم و افراد ديگري را مي‌آوريم. اين اشتباه است و من با آن مخالفم .
فرضيايي اظهاد داشت: اگر قرار بود،‌امير محمد برود چرا آمديم برايش زحمت كشيديم؟ امير محمد با تجربه بيشتر مي‌ماند. شايد حضور كمتري داشته باشد ولي پخته‌تر جلوي دوربين مي‌آيد و بچه‌هاي ديگر هم همينطور. من سعي مي‌كنم امير محمدها و پورنگ‌‌هاي ديگري را تربيت كنم. اين يك واقعيت است. من يك روز دورانم به پايان مي‌رسد چه امسال چه چند سال ديگر و چه كسي بايد باشد كه اين راه را ادامه بدهد؟ من تجربه خود را در اختيار افرادي قرار مي‌دهم كه آينده در دستان آنهاست.
وي درباره ساخت برنامه روتين در يك قالب نيز گفت: ساخت 7 سال برنامه روتين، دغدغه‌ها و سختي‌هاي خود را دارد. نه تنها براي من، بلكه براي ساير همكارانم نيز همين طور است و ممكن است دچار خستگي و افسردگي شوند و چون آدمهاي پويايي هستند، به همين بسنده نمي‌كنند كه در يك پله بمانند و نيازمند اين هستند كه براي رفتن به پله بالاتر خود را تجهيز كنند و مستحكم‌تر و قوي‌ تر پيش بروند كه اين هم زمان مي‌برد.
وي ادامه داد: اگر اين برنامه براي مدتي قطع شد، مطمئن باشيد كه اثر مي‌كند. چون نياز به تحول و بازنگري هست و با اجزاء و فرمت جديدي سري جديد ساخته خواهد شد. اين مساله‌اي است كه همه گروه نسبت به ‌آن نظر مثبت دارند و براي ارتقاء گروه بايد اين كار را مي‌كرديم.اين مساله را اشتباه نكنيم كه متاسفانه در رسانه در حال جا افتادن است، بودن روي آنتن به هر قيمتي فايده ندارد. بودن روي آنتن با گفتن حرف جديد و ارائه برنامه نو مفيد است. اگر نشد، همان مقداري كه بوده كافي است و بايد سعي كنيم آن سابقه را خراب نكنيم.
عمو پورنگ درباره سري جديد برنامه‌‌اي كه اجراي آن را سه روز در هفته بر عهده دارد،‌اظهار داشت: اين برنامه، يك برنامه تركيبي است و فضايش فرق مي‌كند و امكان دارد در يك فضاي تروكاژ و انيميشن كار كنيم. ما بايد در كارمان سليقه مخاطب را بالا ببريم و مطابق استانداردهاي جهاني ولي با فرهنگ خودمان كار كنيم. نمي‌خواهيم بگويم كه مي‌خواهيم مثل كشورهاي ديگر باشيم، اما نبايد از آنها هم عقب‌تر باشيم. بايد از همه ابزارها و بسترهاي مناسب براي داشتن يك برنامه خوب و حتي قابل رقابت با برنامه‌هاي كشورهاي ديگر كار كنيم. چه اشكالي دارد؟ زبانمان فرق مي‌كند. اما استانداردهاي ساخت برنامه براي بچه‌ها در همه جاي دنيا از يكسري قانون‌ها تبعيت مي‌كند كه ما هم بايد به آنها نزديك شويم.
وي راجع به سطح برنامه‌هاي تركيبي كودكان در ايران هم گفت: من كارشناس نيستم. فقط مي‌توانم بگويم كه دوستان در حوزه كودك زياد كار مي‌كنند، اما هنوز جاي كار وجود دارد. مطمئن باشيد كه در همه كارها نياز به آزمون و خطا و تجربه است و به حمايت بي‌دريغ و حساسيت بسيار بالاي مسولان در حوزه كودك نياز دارد. چون پايه و اساس يك انسان در تمام زندگي‌اش در دوران كودكي ريخته مي‌شود.
فرضيايي در ادامه گفت و‌گو با فارس تصريح كرد:من برنامه‌هاي كودك كشورهاي مختلف را ديده‌ام. ما نمي‌خواهيم با آنها رقابت كنيم. چون فرهنگ ما با آنها متفاوت است. ولي ما هم مي‌توانيم از همه آن تكنولوژي‌ها استفاده كنيم. ما مي‌توانيم آن تكنولوژي‌ها را در قالب فرهنگ خود قرار دهيم و از آنها بهره ببريم. مثلا به شخصيت‌هاي تام و جري توجه كنيد. همه دنيا آنها را مي‌شناسند. ما هم بايد شخصيت‌هايي خلق كنيم و آنقدر مضامين و داستان‌ها جذاب باشند كه همه دنيا به آنها علاقه‌مند شوند.
وي ادامه داد: دقت نظر و شخصيت‌سازي در برنامه‌هاي موفق دنيا از اهميت ويژه‌اي برخوردار است. در صورتيكه در كشور ما خيلي به آن توجه نمي‌شود و خيلي سطحي است، يا جذابيت تصويري كمي دارد. چون بيشتر به موضوع مي‌پردازند ولي هم موضوع و هم تصوير بايد جذاب باشند. در يك انيميشن ايراني بايد شخصيت‌ها جذابيت داشته باشد و گيرا باشند تا كودكان ابتدا جذب آنها بشوند و بعد به انتقال مفاهيم و پيام‌ها بپردازيم.من معتقدم كه كودك اول بايد تلويزيون را بپذيرد. سرگرم شود، آن را دوست داشته باشد بعد پيام‌ها به او آموزش داده شود.
عمو پورنگ تصريح كرد: به جذب مخاطب و سرگرمي اعتقاد دارم و در كنار آن بايد به كودك آموزش داد و اگر غير از اين باشد، مستقيم‌گويي مي‌شود و كودك تلويزيون را خاموش مي‌كند. يكي از اشتباهات ما در برنامه‌سازي كودك همين مساله است. تا شروع به برنامه‌سازي مي‌كنيم. قصد داريم تمام مفاهيم و پيام‌ها را به او آموزش بدهيم، در صورتيكه خود ما در دوران كودكي شايد بسيار پرخطاتر بوده‌ايم.
وي در پاسخ به اين سوال كه فكر مي‌كنيد چقدر طول بكشد تا افراد ديگري مانند شما دوباره بيايد، گفت:اين را نمي‌دانم. چنين مسائلي نه دست من است و نه دست ديگران. شعار نمي‌دهم، ولي 10 تا 11 سال طول كشيد و تلاش كردم تا به اين مرحله برسم و بگويم كه مي‌توانم اين كار را انجام بدهم. شايد نفر بعد از من هم همين مقدار طول بكشد تا به اين مرحله برسد. من از مسوولان درخواست مي‌كنم كه بيشتر روي اين مساله سرمايه‌گذاري كنند، چون ممكن است سن فرد بالاتر برود يا فرصت‌ها از دست برود. كاش من سال 73 كه رفتم سازمان و پشت درهاي بسته ماندم، كارم را آغاز كرده بودم. البته من اين مسائل را به فال نيك مي‌گيرم كه قدر جايگاه فعلي خود را بيشتر بدانم.فقط اميدوارم كه مسئولان اعتماد كنند و قابليت‌هاي افراد را بيشتر بشناسند.
وي ادامه داد: من عضوي از اين مجموعه هستم و نمي‌توانم همه را تحت نظر داشته باشم. به طور حتم مديراني كه قرار دارند بايد بيشتر به اين نكته توجه كنند، كار براي كودك دلي است. اگر كسي دلش بخواهد كه اين كار را بكند، انجام مي‌دهد. چون هدف تعالي است و هر كس دوست دارد، خودش بايد به اين عرصه بيايد. اگر كسي آمد، من به او تجربيات خود را خواهم داد.
فرضيايي تصريح كرد: اتحاد گروه سازنده در كار نيز از اهميت بالايي برخوردار است. ما وقتي نويسنده مي‌آوريم، پس از 5 سال بار كاري او مشخص است. پس بايد در همين مقطع كار كند و اكيپي در اختيار او قرار گيرد. شخصيت پورنگ هم بايد با برنامه‌ريزي جلو برود. حمايت فكري بشود. در كشورهاي خارجي، يك مجري 20 سال است كه برنامه دارد، ولي همچنان مخاطب‌ها درصد بالايي دارند. اين اتفاق به دليل فكري است كه پشت توليد اين برنامه قرار دارد.مديريت لازم است و بايد مجهز بود. بار علمي، جنبه رواني و ... هم مهم است.

djamir
02-08-2008, 01:45
+++ مصاحبه جدید و متفاوت ماهنامه نسیم با گلشیفته فراهانی+++

انگار قرار نیست از جشنواره فجر سیمرغ بگیرم
تک جمله‌های جنجالی گل‌شیفته فراهانی در گفت و گوی اخیرش http://www.cinemaema.com/parameters/cinemaema/images/news/1217594551big.jpg


خسرو نقیبی گفت وگوی جنجالی با گلشیفته فراهانی در ماهنامه نسیم کرده است .او دربخش‌هایی ازاین گفت وگو گفته:



- معتقدم درایران هزاران نفرغیر از فوتبالیستها وبازیگران نیاز مند شنیده شدن حرفهایشان هستند .هیچ کس در خانه شان را زد؟ خبرنگاران ما فقط برای جذب مخاطب به دنبال بازیگران و فو تبالیستها می روند که اکثرا هم آدمهای بی سوادی هستند و صحبتهای آنان هیچ چیزی به داشته های مردم اضافه نمی کند من هم یکی از آنها.



- برای من تنها معیارسنجش خوب و یا بد بودن کار ،ماندگاری آن در ذهن مردم است.



- سینما یک رسالت بزرگ است که در شرایط کنونی جامعه ما می تواند موج ایجاد کند.اگر حتی فیلمهای بدی هم بازی کرده ام حاوی پیامی اجتماعی بوده و تاثیر خودرا در جامعه گذاشته است .حداقل به خودم بدهکار نیستم .در بعضی فیلمنامه ها ،همه چیز خوب بود ولی نقش آنقدر جای کار برایم نداشت.یا تکرار گذشته ها بود یا برعکس نقشهای فئق العاده ای بود وسط یک فیلمنامه بد. هرگز در یک فیلم صرفا تجازی بازی نمی کنم و نکرده ام.



-من فکر می کنم جای خودرا در میان مردم پیدا کرده ام و به این زودی فراموش نمی شوم .برای رسیدن به این جایگاه جان کنده ام واز خیلی چیزها گذشتم.من بازیگر سینمای تجاری نیستم ولی الان در ده ها و روستاهای کشور نیز من را می شناسند



-بهترین فیلم برای من معنی ندارد بهترین شدن یعنی آخر خط یعنی مردن.



-فکر می کنم پر مخاطب ترین روزنامه ها ونشریات ،زرد باشند واین جای تاسف است.نشریات و روزنامه هایی که می توانند کمکی به فرهنگ جامعه باشند یک پس از دیگری عمرشان به سر می آید و توقیف می شوند!



-تعدادی از روزنامه های جامعه وسلام را نگه داشته ام و وقتی به آنها نگاه می کنم دقیقا به آن سالها برمی گردم. آرشیوی از کیهان سالهای اول انقلاب هم دارم.



-علی رغم لطفی که مطبوعات به من داشته اند تا به حال یک نقد حسابی درباره کارنامه کاری ام نخوانده ام.


او دراین مصاحبه نظر خودرا درباره آدمهای مختلف گفته است :


-صدای فوق العاده پرستویی همیشه اشکم را در می آورد.عاشقانه هنرش را دوست دارم . اوشاهد به دنیا آمدن من و بزرگ شدن من بود.ای کاش از آدمها وکارهایی که اورا از ذات حقیقی اش دور می کند ،دوری کند.



- اصغر فرهادی :فرهادی بازیگری درجه یک است که کار گردان شدنش بازیگری نایاب رااز سینمای ایران گرفت .فرهادی مرد خانواده دوستی است وبه شدت احساساتی وشکننده.



-ترانه علیدوستی :دختر زیبای سینما که کسی نمی تواند عاشقش باشد.اگر جلوی من را نگیری تا فرداشب ازترانه می گویم!



-لوریس چکناواریان :آدم شوخ طبعی که شاید به منافع شخصی اش هم فکر می کند.



محمدرضا گلزار :ستاره ای که سینمای ما به شدت به اواحتیاج دارد.دوستی بامعرفت.



-بازی مهران مدیری در قسمت آخر مرد هزار چهره ،مورا برتن من صاف کرد. من در فیلم همیشه پای یک زن در میان است متاسفانه فقط دوسکاننس با ایشان بازی داشتم ولی نهایت لذت را از بازی مقابل او برده ام.همیشه والبته حالا پیش از پیش مهران مدیری را تحسین می کنم.




-من همیشه پای یک زن درمیان است را ندیدم ولی آن چیزی که دیدم خوب بود وآبرومند.نقطه قوت فیلم کار گردانی تبریزی است بازیها با وجود رئال نبودن یک دست ودر فضای فیلم جاافتاده بودند.بازی رئال من وحبیب رضایی در مقابل تیپها دودسته نشده بود.این یعنی قدرت.




-نقطه ضعف همیشه پای یک زن در میان است ،فیلمنامه آن بود که کمی پیچیده وآشفته بود و مخاطب را گیج می کرد.



-در فیلم دیوار تمام تلاشمان را کردیم که فیلم آبرومندو شریفی شودو تاحدی هم موفق شدیم .جنس بازی ام در فیلم دیوار چیز متفاوتی با گذشته دارد چون برای اولین بار به بازی با بدنم فکر کردم .کاراکتر ،بیان متفاوت و نوعی تیپ خاص داشت.تیپ سازی در سینما سخت است ولی من سعی کردم تیپی بسازم که عین زندگی باشد وباور پذیر.



-من در جشنواره فجر سیمرغ نگرفتم وانگار نخواهم گرفت .به تنها چیزی که در حال حاضر به آن فکر می کنم این است که گویا سیمرغ نگرفتن بهتر از سیمرغ گرفتن است.

Fiona Liebe
10-08-2008, 04:44
گفتگو با شهروز ابراهيمي ، بازيگر مجموعه كارآگاهان‌
يك دنيا خاطره
http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/05/19/100945977820.jpg
شايد بتوان گفت يكي از موثرترين دوران رشد هر بازيگري، نوجواني او بوده است. خيلي‌ از بازيگر‌ها توانسته‌اند از همين دوران توانايي خود را بشناسند و رفته‌رفته به دنياي هنر ورود كنند. شهروز ابراهيمي يكي از همين بازيگران است. او تئاتر را در دوران دبيرستان تجربه كرده است و سپس به دنياي تصويري يعني سينما و تلويزيون آمده است.

اگر چه بيشترين تجربه‌هايش مربوط به كارهاي پشت صحنه است، اما يكي از نقش‌‌هايش كه بيشتر در ذهن مانده است نقشي بود كه در مجموعه‌ اولين شب آرامش داشت. او علاوه بر بازي تجربه اجرا نيز دارد. با ابراهيمي به بهانه حضورش در مجموعه كار‌آگاهان به گفتگو نشستيم.
تجربه بازيگري براي شما از كجا شروع شد؟

از دوران دبيرستان. در آن زمان تئاتر‌هاي زيادي بازي مي‌كردم و از سال 73 هم به‌طور جدي فعاليتم را در اين زمينه ادامه دادم. تا اين كه در سال 76 به تلويزيون آمدم و در پشت صحنه شروع به كار كردم.

چرا پشت صحنه. منظورم اين است كه چرا از ابتدا مقابل دوربين قرار نگرفتيد؟

علاقه خاصي به كار و فضاي پشت صحنه داشتم. از طرفي هم مي‌خواستم تجربياتم را زياد كنم و بعد به سمت بازيگري بيايم.

اولين كار تصويري‌تان چطور شكل گرفت؟

در سال 78 از طرف جمشيد گرگين به همايون اسعديان براي بازي در فيلم سينمايي «آخر بازي» معرفي شدم كه خوشبختانه اين فيلم در جشنواره ديده شد و از اين نظر شروع خوبي برايم رقم خورد.

اساسا در برخورد با نقش‌هاي مختلف چگونه برخورد مي‌كنيد؟

در وهله اول بايد بگويم كه به بازيگري علاقه خاصي دارم و اميدوارم هيچ وقت مجبور نباشم به دليل نياز مالي،‌ نقشي را بازي كنم كه آن را دوست ندارم. تا به حال هم سعي كرده‌ام نقش‌‌هاي متفاوت را بازي كنم. ضمن اين كه معتقدم بازيگر براي در آوردن بهتر نقشش بايد با آن زندگي كند و به نوعي آن را متعلق به خود كند.

به نظر شما تفاوت در نقش،‌ بيشتر در سينما وجود دارد يا تلويزيون؟

خوشبختانه نقش‌هاي متفاوت در تلويزيون به مراتب بيشتر از سينما است. در سينما نقش‌ها بشدت كليشه‌اي شده‌اند.

و اما كارآگاهان. نقش امير مرادي چه‌طور به شما رسيد؟

سال‌ها پيش زماني كه مجموعه در پناه‌ تو پخش مي‌شد، من بشدت شيفته قصه و كارگرداني اين مجموعه شده بودم و هميشه دوست داشت با حميد لبخنده، كارگردان اين سريال تجربه‌اي داشته باشم. تا اين كه اولين همكاري من با ايشان به واسطه بازي در سريال پيدا و پنهان شكل گرفت و پس از آن در فيلم ساعت بدون عقربه اين همكاري ادامه پيدا كرد. تا اين كه از طرف لبخنده، براي سومين‌بار براي بازي در سريال كارآگاهان دعوت شدم و از آن جايي كه نقش را هم دوست داشتم، پذيرفتم.

قصه كارآگاهان را چقدر دوست داشتيد؟

به نظرم قصه تازه‌اي داشت. هر كدام از اين چند‌‌كارآگاه قصه و شخصيت متفاوتي دارند كه مخاطب را با خود مي‌كشانند.

اما فكر نمي‌كنيد ريتم كار بسيار كند و معمولي است. در واقع آن كشش و هيجان مجموعه‌هاي پليسي را ندارد؟

بله، قبول دارم. اما اين مساله‌اي بود كه لبخنده به عنوان كارگردان از همان ابتدا دوست داشت و مايل نبود كه يك هيجان كاذب در كار وجود داشته باشد.

در اين مجموعه شما با بازيگران توانايي مانند رضا خندان و مهدي هاشمي روبه‌رو بوديد. بازي در مقابل آنها چه تاثيري روي بازي شما داشت؟

طبيعتا تاثير زيادي داشت. چون در مقابل هنرمنداني بازي مي‌كردم و قرار گرفته بودم كه تمام حس‌شان به من منتقل مي‌شد. و اين مساله خواه، ناخواه روي بازي من هم اثر مي‌گذاشت و سعي مي‌كردم جواب درستي به عكس‌العمل‌ها و حس‌هايشان بدهم.

قبول داريد كه امير مرادي، بيش از حد آرام و با‌طمانينه رفتار مي‌كند؟

بله. اما خود اين شخصيت، باعث به وجود آمدن اين آرامش مي‌شد و به قول معروف نيازمند اين آرامش بود.

چرا؟

چون به واسطه اين آرامش مي‌توانست به حقايق پرونده‌هاي مختلف برسد. اگر مرادي يك آدم عصبي‌مزاج بود، هرگز نمي‌توانست كارآگاه موفقي باشد. ضمن اين كه مخاطب را هم آزار مي‌داد.

چه مدت سر اين كار بوديد؟

حدودا 9 ماه. به راحتي مي‌توانم بگويم كه 4 فصل را در اين كار سپري كردم.

شما علاوه بر بازي، اجرا هم مي‌كنيد. از اين تجربه متفاوت برايمان بگوييد.

در شبكه جهاني جام‌جم، برنامه چشم‌انداز را همراه رسول نجفيان اجرا مي‌كنم كه محوريت آن در ارتباط با مسائل سينما است. به هر حال خوشحالم كه از اين طريق مي‌توانم با هموطنانم در خارج از كشور ارتباط برقرار كنم.

اجرا يا بازيگري كدام يك حس بهتري براي شما دارد؟

هر دو اين تجربيات را دوست دارم. اجرا باعث مي‌شود كه بتوانم نقش‌هايم را راحت‌تر و صميمي‌تر بازي كنم و حتي ديالوگ‌هايم را با قدرت بهتري ادا كنم.

در اين سال‌ها چقدر دلتنگ سينما بوده‌ايد؟

سينما را دوست دارم. چون من كارم را از سينما شروع كردم، اما حاضر نيستم در هر نقش دم‌دستي بازي كنم. به نظرم فضاي امروز تلويزيون به مراتب بهتر از سينما است.

كارآگاهان...؟

يك دنيا خاطره.

حميد لبخنده...؟

يك استاد، دوست و همراه هميشگي.

شهروز ابراهيمي...؟

سرشار از انگيزه براي به دست آوردن تجربه‌هاي تازه.

zeus
13-08-2008, 22:16
عباس كيارستمي گفت: «در تمام فيلم‌ها خواسته‌ام اين است كه تصوير‌ي مهربان‌تر و صميمي‌تر از انسانيت و كشورم را به نمايش بگذارم.» اين كارگردان سينماي ايران در گفت‌وگويي كه اخيرا با آنجليكو كريسافيس، خبرنگار روزنامه گاردين داشته است، با ابراز ناراحتي از تبليغات منفي عليه ايران در سطح بين‌المللي، ادامه داد: « بنابراين در تمامي فيلم‌هايم، هدفم اين است كه تصويري مهربان و صميمي‌ از انسان‌ها و كشورم را به نمايش بگذارم.»
وي افزود: «هرروز صبح كه بيدار مي‌شوم، به همسايه‌هايم سلام مي‌كنم. اين همان چيزي است كه دوست دارم در فيلم‌هايم به‌تصوير بكشم؛ دوستي و عشق ميان مردم.»
كيارستمي كه به توصيف گاردين، «پدرخوانده‌» سينماي ايران است، در ادامه‌ي مصاحبه‌ درباره پخش‌ نشدن فيلم‌هايش در سينماهاي ايران گفت: «هيچ‌كدام از فيلم‌هاي من در ده سال گذشته در ايران به‌روي پرده نرفته‌اند و اين تنها درباره‌ من صادق نيست و دليل‌اش اين نيست كه با آنچه من انجام مي‌دهم، مشكل وجود دارد بلكه بيشتر به خاطر آن است كه در پذيرش فيلم‌هاي مستقل، مشكل وجود دارد.»
گاردين با اشاره به اين‌كه «كيارستمي» براي ساخت فيلم «تعزيه» به شهرهاي دورافتاده سفر كرده تا نمايش‌هاي خياباني پيدا كند، اعلام كرد: «تعزيه» تنها فيلم كيارستمي بوده است كه در ايران خواستار نمايش رسمي آن شده‌اند.
كارگردان «خانه دوست كجاست» در اين‌باره مطرح كرد: «يكي از شهرها از من درخواست كرد تا آن را نمايش دهد، اما براي اولين‌بار، اين من بودم كه مخالفت كردم. به آنها گفتم روزي كه همه‌ي فيلم‌هايم را نمايش دهيد، «تعزيه» را هم مي‌توانيد به نمايش بگذاريد.»
برنده‌ نخل طلاي كن سال 1997 براي فيلم «طعم گيلاس» در ادامه‌ به واكنش «برناردو برتولوچي»، كارگردان بزرگ سينماي ايتاليا پس از تماشاي «تعزيه» اشاره كرد و گفت: «او شيفته‌ اين فيلم شد و به من گفت، بسيار خوش‌شانس هستي كه در كشوري زندگي مي‌كني كه اين‌قدر معصوميت و پاكي وجود دارد. عصر بي‌گناهي و معصوميت در ايتاليا نيز بود، اما بعد از دهه 50 كه اقتصاد ايتاليا شكوفا شد، خدا مي‌داند چرا ما اين بي‌گناهي را از دست داديم. مردم هرچه ثروتمندتر مي‌شوند، در رابطه‌شان با هنر كم‌تر بي‌گناه و معصوم مي‌شوند.»
كيارستمي در ادامه مصاحبه‌ مطرح كرد: «هدف من از ساخت فيلم، ايجاد همدلي ميان انسان‌هايي است كه هيچ نقطه‌ي اشتراكي با هم ندارند. اين تعريف واقعي من از هنر است. تنها رسالت هنر نزديك ساختن مردم به يكديگر است.»
واكنش برخي فيلم‌سازان مطرح اروپا به فيلم «تعزيه» نيز تاييدي براين گفته‌هاي «كيارستمي» است؛ به‌طوري كه «ارمانو اولمي»، فيلم‌ساز مطرح ايتاليا گفته است؛ «پس از تماشاي تعزيه يك لحظه احساس كرده واقعا يك ايراني، فرد مذهبي و سرشار از احساسات معنوي است.»
كيارستمي هم‌چنين درباره‌ اجراي اپراي «زن‌ها همه مثل يكديگرند» در جشنواره‌ هنري فرانسه گفت: «تكان‌دهنده‌ترين چيزي كه همه به من گفتند؛ اين بود كه اين اجرا، صميمي‌ترين، مهربان‌ترين و انساني‌ترين اجرايي بود كه از اين اپرا تاكنون ديده‌اند.»


منبع خبر : ايسنا

zeus
14-08-2008, 17:54
گفت‌و‌گو با گلشيفته فراهاني، بازيگر و سفير مبارزه با سل در ايران



گلشيفته بعد از ظهر يكي از روزهاي داغ به روزنامه آمد، وقتي آمد خسته بود و دلگير. حرف‌هايش بوي يأس و نااميدي مي‌داد. از وضعيت سينما گله داشت و از اتفاق‌هايي كه براي هنرمندان مي‌افتد، دلخور بود. ‌ در آغاز گفت‌وگو دوست نداشت درباره سينما و فيلم‌هايي كه روي پرده دارد، حرف بزند. او فكر مي‌كرد كه حرف‌هاي مهم‌تري را بايد بگويد اما كمي‌ بعد يادش آمد كه فيلم ديوار همين حديث و حكايت را مي‌گويد؛ حكايت مانع‌هايي را كه پيش پاي نسل جوان سبز مي‌شود و گاهي مثل همين روزها اين مانع‌ها بيشتر و بلند‌تر است و بحث به ديوار كشيد و ديوارهايي كه رو‌به‌روي نسلي مي‌رويند. ‌ او اين روزها دو فيلم روي پرده دارد؛ <هميشه پاي يك زن در ميان است> به كارگرداني كمال تبريزي و <ديوار> به كارگرداني محمدعلي طالبي. او به خاطر حال و هوايش بيشتر دوست داشت درباره ديوار حرف بزند.

ما از يك شوخي شروع كرديم. در هر فيلمي‌‌ مي‌شنويم كه سر صحنه اتفاقي برايش افتاده است. شنيده بوديم كه در ديوار مشكل كمي‌ حادتر بود. پرسيديم مثل اينكه اين دفعه هم براي شهيد شدن رفته بودي؟ و مصاحبه با اين پاسخ شروع شد؛ خيلي ديوار را دوست داشتم. خيلي نقش را دوست داشتم. ‌

خب چه چيز آن را دوست داشتيد؟ قطعا متفاوت بودن نقش و هيجان زياد كار هم جزوشان بوده است؟

عشق من به <ديوار> از يك هفته قبل از آغاز كار شروع شد. وقتي كه داشتيم كار را به همراه آقاي حسندوست و آقاي طالبي بازنويسي مي‌كرديم. آنجا بود كه من عاشق كار شدم. قبلش نبودم. با طرح اوليه مشكل داشتم. ‌

مگر طرح اوليه همين‌طوري نبود؟ ‌

نه، آن پسري كه در كار است، دوست و شاگرد اوس محمود بود كه در طول كار عاشق ستاره مي‌شود. كاري كه ما كرديم اين بود كه نقش پسر را تبديل به برادر كرديم. اين بالطبع كل قصه را عوض كرد. در آن فيلمنامه اوليه كه من خواندم ستاره دختر معصوم و حتي مظلومي‌بود، اما در اين فيلمنامه يك ذره حالت پسرانه داشت. من در مراحل ساخت بيشتر و بيشتر ستاره را پيدا كردم. ‌

خوشحالي كه يك شخصيت جديد را بازي كردي؟ ‌

فكر مي‌كنم در ايران كاراكتر و شخصيت جديد به ندرت خلق مي‌شود و خوب بالطبع بازي يك شخصيت جديد جرات مي‌خواهد.

چرا؟ ‌

چون همين الا‌ن خيلي از نقدها گفته‌اند اين يك بازي غلوشده است. اما اينطور نيست. اين يك تيپ ساخته شده است. شخصيتي است كه تيپ هم دارد، طور خاصي حرف مي‌زند، رفتار مي‌كند، راه رفتنش مثل پسرهاست و حركاتش و ميميك صورتش هم غلوشده است مثل خيلي از دخترهاي ديگري كه مي‌بينيم و مي‌شناسيم. اما منتقدان اسمش را گذاشتند بازي غلوشده. در صورتي كه اين‌گونه بازي تعريف خودش را دارد، معني‌اش مشخص است، يعني بازي بيش از حد. اما من در هيچ يك از لحظه‌هاي بازي‌ام اغراق نكردم. يك شخصيت ساخته شد و من آن شخصيت را بازي كردم. ‌

آقاي طالبي مي‌گفتند كلي تحقيق درباره اين شخصيت شده، اما خود شما كه چنين شخصيتي را نديده بوديد و نمي‌شناختيد، پس چطور در خلق اين آدم كمك كرديد؟ اصلا‌ اين شخصيت چطور خلق شد؟ ‌

اين‌قدر اين شخصيت دوباره و مجدد ظريف خلق شد كه يادم نمي‌آيد چطور و چگونه اين اتفاق افتاد. چون اين شخصيت قبل‌تر يك بار خلق شده بود. شايد هم آقاي طالبي از قبل در ذهن‌شان همين بوده است، من نمي‌دانم! شايد اگر توي كار مي‌رفتيم ايشان همين‌ها را و همين جزئيات را از من مي‌خواستند. اما براي من در مراحل بازنويسي و به مرور زمان اتفاق افتاد و چيزي كه شخص آقاي طالبي مي‌دانستند و مي‌خواستند و مدام در طول بازي از آن جلوگيري مي‌كردند، اين بود كه مثل دخترهاي معمولي كه در فيلم‌هاي امروز مي‌بينيم باشد. قرار بود يك شخصيت جديد باشم. ‌

پس بايد خوشحال بود كه اين اتفاق افتاده است، ما اين دختر را در زندگي روزمره مي‌بينيم اما در سينما و تلويزيون نمي‌بينيم.

اين اتفاق براي شخصيت‌هاي مرد نمي‌افتد، ما شخصيت‌هاي مرد متنوع و متفاوتي داريم كه اتفاقا خيلي هم درست‌اند، هيچ كس هم نمي‌گويد اگزجره است. اما نمي‌دانم چرا وقتي يك زن شخصيت جديد خلق مي‌كند، مي‌شود اگزجره.

به خاطر اينكه شخصيت جديد است كه تا حالا‌ نديده‌اند. مثلا‌ تا حالا‌ كمتر ديده‌اند يك بازيگر زن با بدنش كار كند، با صدايش يك شخصيت درست كند كه البته محدوديت‌هاي فراواني وجود دارد. در بعضي از صحنه‌هاي خوشحالي‌ام من چرخ و فلك مي‌زدم كه بنا بر دستور ارشاد حذف شد. نمي‌دانم چرا؟ ‌

به نظرت چرا اين اتفاق در سينماي ما مي‌افتد؟ ‌

چون بيشتر نويسنده‌ها و كارگردانان ما مرداني هستند كه شناخت كامل و درستي از زنان ندارند. ‌

به نظر مي‌آيد وجه پسرانه اين دختر خيلي زياد بود. با وجود اين خيلي از مخاطبان عادي اين شخصيت را دوست داشتند و باور كرده بودند. ‌

فكر مي‌كنم باز هم به دليل اين است كه اين مسائل كمتر ديده و به تصوير كشيده شده است. خود من در دوران هنرستان حداقل سه برابر <ستاره> پسرانه رفتار مي‌كردم. من اينجا كاملا‌ خودم را كم كردم. من مي‌توانستم چنان اگزجره بازي كنم كه نگو و نپرس. لا‌تي‌بازي كردن خيلي كار راحتي است. اما من بايد آن را آنقدر ظريف درمي‌آوردم كه از درون شخصيت آن بيرون نزند. مادر من در دوران هنرستان از اينطور حرف زدن من تعجب مي‌كرد؛ مني كه در خانواده‌اي فرهنگي بزرگ شده‌ام. ‌

به خاطر اين رفتار با سوال جامعه روبه‌رو نمي‌شديد؟ ‌

پدر خودم مي‌گفت چرا؟ اما هستند خيلي از دخترها كه اينطوري هستند، ولي ما نديده‌ايم. چون بر خلا‌ف عرف است سرپوش رويش گذاشته شده است. از آن چيزهايي است كه‌ هاشور زدند، اما وجود دارد. ‌

‌ يعني در واقع راه‌حلي است كه دخترها در جامعه مردسالا‌ر ناگزير مي‌شوند براي حضور و موفق شدن وجهه مردانه به خودشان بگيرند؟ ‌

اين بحث مدام در كار ما مطرح بود كه چرا ستاره به عنوان يك دختر موفق نمي‌شود. مي‌توانست مثل يك دختر باشد و موفق شود. اين به نظرم پيام زيباتري داشت كه يك دختر با حفظ كردن تمام ويژگي‌هاي دخترانه‌اش در كارش موفق شود، اما ما اين شخصيت را در نظر گرفتيم. البته آخرش مي‌بينيم وقتي موفق مي‌شود به شمايل دخترانه‌تر برمي‌گردد. روسري رنگي سرش مي‌كند. حتي در آخر در اوج موفقيتش كه با ماشين داخل ديوار مي‌رود زيباتر شده است. ‌

پس اين كار كاملا‌ آگاهانه انجام شده است. ‌

بله، اين رفتار يك گارد بود در مقابل ناهنجاري‌هاي اجتماع، مثل زمان نوجواني‌هاي خودم. من وقتي آنطوري رفتار مي‌كردم، خودم نبودم. زير ظاهر بيروني خيلي هم دختر بودم. ‌

پس اين حفاظي است كه او در برابر جامعه مي‌گيرد و از آن طرف دختري كه اين حفاظ را ندارد مجبور است به شرايط جامعه تن بدهد. ‌

اتفاقا الا‌ن خيلي از دخترها دوست دارند كه اين گارد را نداشته باشند و كاملا‌ برعكس عمل مي‌كنند. دخترها مانتوهاي تنگ‌تر مي‌پوشند، آرايش غليظ‌تر دارند براي اينكه مورد توجه قرار گيرند. اين رفتار براي آن دسته از آدم‌هايي است كه دوست ندارند از آن منظر مورد ديده شدن قرار گيرند. دوست ندارند ابزاري ديده شوند. وقتي دختري هنري دارد، توانايي دارد و آگاهي دارد، ديگر نيازي ندارد كه فيزيكش را به رخ بكشد. آن چيزي كه در حال حاضر در جامعه مي‌بينيم از همان پايين كه من براي فيلم ديوار آنجا مي‌رفتم تا بالا‌ي شهر اين است كه برخي دخترها مي‌خواهند ديده شوند، مهم هم نيست چطوري؟ كه البته طبيعي است و قابل درك. ‌

پس اين دختر از اول اين‌قدر رفتارش پسرانه نبوده است؟ ‌

بعد از مردن پدرش او خودش را جانشين پدر در خانواده كرده است. ‌

مگر برادر نداشت؟ لزومي ‌ندارد در يك خانواده سنتي اين اتفاق بيفتد. قاعده اين است كه برادر اين وظيفه را بر عهده بگيرد. ‌

نكته همين‌جا است. توي فيلم هم گفته مي‌شود - عين باباي خدا بيامرزش است- اين دختر عين باباش است و چون آدم مسووليت‌پذيري بوده، همه را زير بال و پرش گرفته است، حتي برادر خودش را. ‌

اما بدي‌اش اين است كه با ديدن فيلم مي‌شود گفت يك برادر دست و پاچلفتي!

يا برعكس مي‌توان گفت يك دختر حامي. <شهاب> برادر كوچك‌تر است. چه كسي مي‌گويد در جامعه ايران وقتي اتفاقي مي‌افتد پسر حتما بايد حامي ‌و سرپرست خانواده باشد؟ نه! او دست و پاچلفتي نيست فقط برادر كوچك‌تر است. ‌

اما اين خانواده كاملا‌ سنتي است. ‌

مي‌خواهم همين سنت‌ها را بگويم. كما اينكه برادر هم نمي‌پذيرد و نمي‌تواند قبول كند، اما اين دختر آنها را زير بال و پر خودش گرفته و توانسته است. او حتي نمي‌تواند گريه كردن مادرش را تحمل كند. اين همان نكته‌هايي است كه به آن عادت نداريم و در سينما نديديم. هر چند در زندگي واقعي بارها ديديم.

مثل اينكه شما هم بيشتر شخصيت‌هايي را بازي مي‌كنيد كه رفتاري متفاوت دارند. ‌

جالب اين است كه در جامعه ايران بازي‌ها ديده نمي‌شوند بلكه شخصيت‌ها ديده مي‌شوند. چرا شخصيت من در فيلم سنتوري ديده نشد. چون شخصيت <هانيه> در اين فيلم مورد قبول آقايان نبود. اما <م مثل مادر> را همه دوست دارند، چون آرزو دارند چنين زني داشته باشند، ولي چه كسي مي‌خواهد زني مثل‌ هانيه داشته باشد كه براي يك زندگي بهتر شوهرش را رها مي‌كند و مي‌رود؟ اما اين حقيقت دارد. مردي كه معتاد است تا يك جايي پايش مي‌ايستند نه بيشتر. <ستاره > هم همين‌طور است. فكر نكنم او را دوست داشته باشند و مورد قبول باشد. ولي خيلي از زن‌ها عاشق اين فيلم هستند، اما مردها نه! زناني مثل <ستاره> را دوست ندارند كه حقشان را از جامعه مي‌گيرند و توسري‌خور نيستند. به همين خاطر شخصيت را از بازي جدا نمي‌كنند و حتي بازي آن را نمي‌بينند. نمي‌گويند اين يك شخصيت است كه بازي شده است. ‌

خب پس نبايد انتظار هيچ جايزه و برگزيده‌شدني را براي اين زن‌هاي متفاوت داشته باشيد. ‌

صددردرصد. اصولا‌ نقش زن فاعل در سينماي ايران كم داريم. نقش زن هميشه بايد منفعل باشد. زن تصميم‌گيرنده و زن قوي، زني كه حق خودش را از جامعه مي‌گيرد كم داريم، زني كه در واقع دارد به نوعي مبارزه مي‌كند. ‌

در واقع تعداد زيادي بازيگر زن داريم كه در تمام فيلم‌ها كمرنگ، ابزاري و حاشيه‌اي ظاهر مي‌شوند نه به عنوان نقش اول. ‌

اينكه چرا اين‌قدر بازيگر زن داريم و اين‌قدر كم نقش اول، يك معضل است. نقش‌ها آنقدر محدود است كه هر چه باشد همه بازي مي‌كنند. عمر بازيگري براي زنان خيلي كوتاه است، مثل فوتباليست‌ها كه از يك سني به بعد حذف مي‌شوند. در دنيا هم همين‌طور است اما برعكس مردها تا آخر عمرشان مي‌توانند ادامه دهند. ‌

هميشه ترس ديده نشدن و فراموش شدن هست. به همين خاطر هر نقشي پيش مي‌آيد بازي مي‌كنند، اما در يك دور باطل مي‌افتند، چون با اين نقش‌ها زودتر از ياد مي‌روند. زيرا تكراري مي‌شوند و فيلم هم فقط در همان مقطع ديده مي‌شود و از ياد مي‌روند. اصولا‌ در سينماي ما اغلب دو نوع زن وجود دارد يا مادر است يا ابزار. ‌

به همين خاطر در <ديوار> رفتار ستاره در فضاي سنتي كمتر ديده شده و كمتر باورپذير است. ‌

ما جامعه‌اي هستيم كه تغييرات را به راحتي نمي‌پذيريم. اين گره‌ها در وجود ما است. در يك خانواده مدرن چون پول وجود دارد پس هر كاري انجام مي‌گيرد بنابراين يك جور رفاه و بي‌دردي است. در خانواده فقير است كه آدم گرسنه مجبور مي‌شود رفتاري را انجام دهد كه با اصول خانواده‌اش كاملا‌ متفاوت است. از روي درد است. معلوم است كه اين كار درخانواده سنتي اصلا‌ پذيرفته شده نيست، اما از روي نياز است. ‌

چرا هانيه مثل مادرش رفتار نمي‌كند، مثلا‌ سبزي پاك نمي‌كند؟

راهي ندارد، از اين كار پولي در نمي‌آيد. در فيلم نشان داده مي‌شود كه او سبدهاي سبزي را اين طرف و آن طرف مي‌برد، خريد مي‌كند. اين كار را هم مي‌كرده است. اول فيلم مي‌گويد: <اين يارو هميشه كم پول مي‌دهد، دو كيلو هم مي‌گذارد رو سبزي‌ها> اما از سبزي پاك كردن نمي‌توان پول درآورد

اما بايد اتفاقي در مورد ستاره بيفتد كه او راه متفاوت را انتخاب كند. اين اتفاق از نظر شما فقط همين بي‌پولي و بيكاري است؟ ‌

اجبار است، فشار است. شايد حتي مجبور مي‌شد كار نادرستي انجام دهد، دزدي كند يا از ديوار خانه‌ها بالا‌ رود يا قالپاق ماشين‌ها را باز كند و يا... اما اين ديوار وجود داشت. شرايط به آدم‌ها مي‌گويد چه كار كنند. در شرايط سخت آدم‌ها تصميم‌هايي مي‌گيرند كه شايد در شرايط ديگر هرگز نمي‌گرفتند و فكر نمي‌كردند اين كار را انجام دهند. ‌

اين نكته‌ها در فيلم نيست، اما اين شخصيت را خيلي خوب مي‌شناسيد.

اين ضعف سينماي ما، فيلمنامه و پرداخت‌هاي ما است كه اين نكته‌ها در نمي‌آيد، اما اينها وجود دارند. ‌

اما اين فيلمنامه، فيلمنامه خوبي است. شخصيت‌ها و پيشينه‌شان بدون اينكه در فيلم بيان شود، معلوم است. شخصيت مادر كاملا‌ درآمده است. ‌

تغييرات اين فيلمنامه در 10 روز اتفاق افتاد. ‌

شما در تمام فيلمنامه‌ها اين كار را انجام مي‌دهيد؟ ‌

نه فقط اين فيلمنامه خاص بود كه چون خط اصلي را عوض كرديم، نشستيم و دوباره آن را از اول كامل نوشتيم. تغيير كلي داديم. ‌

اين يكي از قبلي بهتر است، ديگر از اين فيلم‌هاي دختر- پسري نيست.

من نمي‌دانم اين بهتر است يا آن، اما اين تغييرات را داديم. البته همه آن نكته‌ها به مشكلا‌ت سينماي ما هم بر مي‌گردد. ما هيچ‌وقت آماده كار نيستيم. هميشه تا آخرين لحظه هزاران چيز كم است، اما ما مي‌توانيم با اين كمبودها فيلم بسازيم و سرمان را بالا‌ بگيريم. فيلم ديوار مي‌توانست بهتر از اين باشد اما حالا‌ نبايد از فيلم ايراد بگيريم، بايد بگوييم چرا سينماي درست و حسابي نداريم؟ ‌

خب هر چيزي را بايد خودمان درست كنيم. ‌

پس چرا در برخي مسائل با دنيا برابري مي‌كنيم، مثلا‌ دانش بچه‌هاي المپياد فيزيكمان با دنيا برابري مي‌كند، اما زندگي‌هايشان آنقدر خوب نيست. چطور اين همه پول صرف فوتبال مي‌شود ولي صرف سينما نمي‌شود؟ ‌

اما چرا جلوي همين سينما كه با همه محدوديت‌ها و امكانات كم در دنيا شناخته شده است را مي‌گيريم؟ حكايت ما همان حكايت فيلم ديوار است كه تا يك نفر مي‌آيد بزرگ شود، پرواز كند و بالا‌ برود جلويش را مي‌گيرند. ‌

چرا در كشورهاي ديگر اينطور نيست؟ چرا در هند كه بزرگ‌ترين خانواده هند - خانواده تاتا- يك پارسي، يك ايراني هستند كه 150 سال پيش از ايران به آنجا رفته‌اند جزو پولدارترين آدم‌هاي دنيا هستند. چطور در آنجا يك خارجي مي‌تواند اين‌قدر پيشرفت كند، اما در ايران، در كشور خودمان خيلي سخت اين اتفاق مي‌افتد؟ انگار چشم نداريم موفقيت همديگر را ببينيم. به هر چه داريم محكم مي‌چسبيم كه آن را از دست ندهيم. اين يك بيماري در جامعه ما است. شايد به خاطر اينكه سال‌ها تحت فشار بوديم. ‌

اما حتي اروپايي‌ها هم به مرور به خيلي از مسائل رسيدند، ما هم در حال گذار هستيم. هر كاري هست خودمان بايد انجام دهيم.

بايد پرسيد اگر آدم مي‌كشي كه به چيزي نرسي كه بيفتي ته چاه، چرا مي‌كشي؟ اصلا‌ اين خود از كجا مي‌تواند اين فرهنگ را به دست بياورد؟ اين خود در شهرستان‌ها، روستاها از كجا مي‌تواند اطلا‌عات را، فرهنگ را، به دست بياورد؟ بايد كار شود. بايد يك سري روشنفكر كه در سطح بالا‌يي هستند برنامه بريزند كه روي فرهنگ جامعه كار كنند. وقتي كمترين بودجه كشور براي ساخت فرهنگ گذاشته مي‌شود. هيچ انتظاري نمي‌توان داشت. مي‌توان روي آموزش و پرورش ما كار كرد. اولين قدم همين بچه‌ها هستند، نسل‌هاي آينده. چرا در جامعه‌اي مثل كانادا بيشترين حقوق را مربيان مهد كودك و دبستان‌ها مي‌گيرند؟ اما اينجا اين توجه‌ها نمي‌شود. ‌

چه چيزي در فيلم كم بود، چه چيزي اگر بود شرايطتان بهتر بود؟ يا اگر شرايط بهتري بود فيلم بهتري هم ساخته مي‌شد؟

نمي‌دانم. نمي‌دانم اگر شرايط بهتر بود فيلم هم بهتر مي‌شد يا نه؟ آنقدر پيچيده و آنقدر بزرگ است كه دقيق نمي‌تواني بگويي چي هست. چرا سينماي ما اينطور است؟ چرا 10 تا سينما هم نساختيم؟ شايد اگر اينطور بود بودجه سينما هم بيشتر بود. شايد ما در شرايط بهتري مي‌توانستيم كار كنيم. هزاران هزار چيز. اولين‌هاي آن نبودن پول و نداشتن آگاهي و تحصيلا‌ت نسبت به سينما است. ‌

يعني سختي‌هاي فيلم و نقشي كه بازي كردي برايت مهم نيست؟ ‌

جزئيات هيچ وقت مشكل نيست. بله، موتور حفاظ نداشت، من شايد با مخ مي‌خوردم زمين. فيلمبردار در وسط ديوار بود من مي‌توانستم با موتور از روي همه‌شان رد شوم. اينها به نظر من جزئيات است. اينكه پرده گوش من سر فيلم آقاي فرهادي پاره شد، در <م مثل مادر> دستم بريد، اگر شاهرگم مي‌بريد چي مي‌شد؟ در <ديوار> نزديك بود سكته كنم. در هر فيلم اتفاقي در حد مرگ براي من مي‌افتد. نه فقط براي من، براي پگاه و خيلي‌هاي ديگر هم افتاد. آدم‌ها حتي سر پروژه‌هاي سينمايي مي‌ميرند. مثل آقاي سجادي فقط به خاطر اينكه گلوله مشقي در تفنگ نبود. اينها مي‌شود جزئيات وقتي به جان انسان‌ها اهميت داده نشود. هنرمندان ارزشي كه بايد را ندارند. ‌

شايد هم شما خيلي جدي مي‌گيريد؟ ‌

البته! من هم زياد جدي گرفتم. اين‌قدرها هم جدي نيست. دقيقا درست است. نبايد اين‌قدر جدي گرفت. براي كي، براي چي؟ شما الا‌ن برويد حساب بانكي من را بعد از 18 فيلمي كه بازي كردم ببينيد خنده‌تان مي‌گيرد. چرا مني كه مثلا‌ بازيگري هستم كه به قول دوستان وضعيتم نسبت به ديگران خيلي بهتر است بايد اين زندگي را داشته باشم؟ چرا بايد در حداقل رفاه اقتصادي باشم. مني كه مردم اين‌قدر دوستم دارند. چرا نبايد يك خانه كوچك براي خودم بخرم؟ ‌

اما بقيه بازيگرها كه از نظر مالي وضع‌شان خوب است.

آنها تبليغ مي‌كنند، در تلويزيون بازي مي‌كنند. ‌

چرا مگر بازي در تلويزيون بد است؟ پدرتان هم كه بازي مي‌كنند؟ ‌

من اين كار را نمي‌كنم. ‌

اگر سينماي ما خصوصي بود و اين همه وابسته به دولت نبود، موفق مي‌شديم يا با سر زمين مي‌خورديم؟ ‌

اگر از اول وزير ارشاد هنرمند بود، مثلا‌ آقاي پرستويي بودند، حتما سينمايمان رونق مي‌گرفت، چون يك سياست هنري حاكم مي‌شد، اما ما در كشوري هستيم كه خيلي تضاد داريم. هنوز تكليف خيلي چيزها مشخص نيست. يك روز گفته مي‌شود سينما مظهر ارزش‌هاي هنري و اسلا‌مي است و يك روز مي‌گويند نه سينما يك جسد بو گرفته است. نمي‌دانيم آخرش سينما چيست؟ تكليف مشخص نيست و تضاد زياد است. ‌

اين شرايط گذار است تا به نتايجي كه مي‌خواهيم برسيم؟

قرباني‌هايي كه در اين راه مي‌دهد خيلي مهم هستند. بعضي اوقات در يك گذر قرباني‌هايي داده مي‌شود آنقدر مهم‌اند كه به از دست دادنشان نمي‌ارزيد. اگر خداي ناكرده بلا‌يي سر پگاه مي‌آمد كه جبران‌پذير نبود، براي خانم حكمت نمي‌ارزيد. اگر پرده گوش من خوب نمي‌شد آن وقت اين گذار نمي‌ارزيد، آن هم با اين ارزشي كه برايمان قائل نيستند. ‌

در كار شما كه تاثيرگذاري زياد است، همين حضور، همين بودن، حتي نوع انتخاب فيلم‌ها هم تاثيرگذار است، مي‌تواند اتفاق به وجود آورد. در همين <ديوار> خيلي‌ها با ديدنش مي‌گويند خوب بالا‌خره ما و آرزوهايمان ديده شد.

قبول دارم. مردم براي من مهم‌اند، خيلي مهم. اگر نرفتم خيلي كارها را بكنم، اگر الا‌ن هيچي ندارم برخلا‌ف خيلي‌ها، براي مردم كردم، براي اينكه مي‌دانستم مردم به انتخاب من احترام مي‌گذارند. اين برايم خيلي با ارزش است، اما من الا‌ن كجا هستم؟ براي كي ارزش دارم؟ چه كسي مرا مي‌بيند؟ چه كسي مرا تشويق مي‌كند؟ من در تمام فيلم‌ها اين مسائل را در نظر گرفتم، اما الا‌ن در 25 سالگي انگيزه‌هايم را از دست داده‌ام، در حالي كه شايد بايد در اوج خوشي و در اوج احساس موفقيت به سر مي‌بردم. ‌

اما همين فيلم آخر هم <درباره الي...> بايد خيلي فيلم خوبي بشود. ‌

نكته جالبش هم اينجا است. فيلم‌هاي بهتري هم بازي كردم. بگذاريد بيايد مي‌بينيد كه چه فيلم خوبي است. <درباره الي...> جزو معدود دفعات بود كه نگران هيچ چيز نبودم، نه فيلمنامه نه كارگرداني. فقط بازي مي‌كردم. ‌

پس اين بي‌انگيزه بودن چه معنايي دارد؟ شايد يك جور دلگيري گذراست؟ ‌

به نظرم بايد اين مسائل ريشه‌اي بررسي شود كه چرا بايد آدمي ‌در موقعيت من به اينجا برسد. ما به اندازه 400 سال عقبيم. به اندازه فاصله تاسيس اولين چاپخانه در جهان با تاسيس آن در ايران عقب هستيم. ‌

اما وضع به اين بدي هم كه مي‌گوييد نيست. يا حداقل نبايد اين‌گونه فكر كرد، زيرا آن وقت جلوي حركت گرفته مي‌شود، ديگران هم مايوس مي‌شوند. ‌

<ديوار> داستان تمام جوان‌هايي است كه مي‌توانند كاري انجام دهند، اما خيلي‌ها نمي‌توانند. مثلا‌ برادر من موسيقي راك مي‌زند اما امكان كنسرت ندارد. نوازنده‌هايي كه جزو فقيرترين افراد هستند. چرا او با دست‌هايي كه تار مي‌زند، بايد برود تراشكاري كند؟ چرا بايد آرتروز بگيرد از بس پيتزا پخش كرده است؟ اينها همه دوست‌هاي من هستند. من يك راهي پيدا كردم، ولي به بن‌بست مي‌خورم. بزرگان سينما هم همين‌طور. آقاي بيضايي كوروساواي ايران است، پس چرا نبايد به جاي هر 10 سال يك بار، هر سال فيلم بسازد يا تئاتر كار كند. من بعدها به بچه‌ام در مورد اينكه كه چرا بيضايي اين‌قدر كم فيلم ساخت، چه بگويم؟ براي من درده كه پرويز كيمياوي نيست، داريوش مهرجويي الا‌ن دو سال است خانه‌نشين است. تمام تهيه‌كننده‌هاي ما به دنبال فيلم‌هاي كمدي و خنده‌دار هستند. همين الا‌ن چند تا از فيلم‌هاي روي پرده براي گيشه ساخته شده است؟ ‌
با تمام اينها و با تمام اين مسائل شما ستاره اين مردم‌ هستيد و بايد راهي براي اميدواري آنها پيدا كنيد، بازيگر با تمام مسائل و مشكلا‌تش روياهاي مردم را مي‌سازد. الا‌ن در فيلم ديوار اين اتفاق افتاده، شما اين كار را كرديد. پس مي‌توان باز هم از شما پرسيد كه وقتي مي‌خواهيد يك نقش را انتخاب كنيد، يا يك شخصيت را بازي كنيد چه چيزي را در نظر داريد؟ ‌

براي من گلشيفته، دو تا مساله مهم است. اول اينكه نقش چه حركت و چه موجي مي‌تواند در مردم ايجاد كند. من كارگردان و نويسنده يك كار نيستم، اما نمي‌توانم در پروژه‌اي بازي كنم كه مثلا‌ مي‌گويد قصاص خوب است. فيلم انتقام‌جويانه نمي‌توانم كار كنم. براي اينكه من هدفم بخشش است و مي‌گويم همه آدم‌ها بايد همديگر را ببخشند. براي من اولويت حضور در يك كار اين است كه كار چه دارد مي‌گويد و به مردم چه درس و چه پيامي‌ مي‌دهد. مساله ديگر هم مساله نگاه حرفه‌اي، تكنيكي و تخصصي است كه برايم در اولويت دوم قرار دارد. اينكه به آينده كاري‌ام فكر مي‌كنم، اينكه آيا شبيه فيلم‌هاي ديگرم هست يا نه؟ آيا نقش جالب هست؟ آيا چيز جديدي براي من دارد؟ وقتي يك فيلمنامه را مي‌خوانم از خودم مي‌پرسم كه آيا اين نقش را بازي كنم يا نه؟ گاهي يك نقش خيلي ابزار و پيچيدگي دارد اما در يك فيلم بد است. گاهي هم يك نقش سايه‌اي، در يك فيلم خوب است. ‌

اما فيلمبردار هم برايت مهم است؟ ‌

چون شاهدم كه نصف كارگرداني‌هاي خوب در سينماي ايران به كمك فيلمبرداران است. من مي‌دانم وجود <حسين جعفريان> يا وجود <محمود كلا‌ري> يك مشاور رايگان براي فيلم است. ‌

اما همين‌جا تفاوت‌ها آغاز مي‌شود. براي خيلي از همكارانتان ديده شدن و دستمزد در اولويت است. تعداد كمي‌ از بازيگران هستند كه اين نگاه اجتماعي را دارند. فكر كنم در دنيا هم كم هستند. چرا اين نگاه برايت مهم است؟ مگر بازيگري شغلي نيست كه اولين نكته‌اش درآمد است؟ ‌

مي‌دانيد سوالتان خيلي جالب است، چون اولا‌ نقدهايي كه درباره بازي يك بازيگر مي‌كنند به آن ربط ندارد، حتي سوال‌هايي كه از او مي‌پرسند كه چرا در اين فيلم بازي كردي؟ يا چرا در فيلم چنين اتفاقي مي‌افتد؟ اين سوال‌ها به بازيگر ارتباطي ندارد. بازيگر وظيفه‌اش اين است كه در يك فيلم بازي كند و همين. ‌

اما خود شما داريد مي‌گوييد برايتان مهم است كه چه چيزي را بازي كنيد؟ پس مي‌توان حداقل از شما اين سوال‌ها را پرسيد.

بله، من باز مجبورم از ديوار بگويم. فيلم ديوار در واقع فيلم هم‌نسل‌هاي خودم است كه در بعضي از زمينه‌ها نمي‌توانند كاري را كه دوست دارند انجام دهند و انتخاب كنند. شما كنكور را نگاه كنيد. در اين آزمون سراسري و كشوري است به خاطر رتبه‌، در كاري كه دوست داريد انتخاب نمي‌شويد. اين نظام اشتباهي است كه در رشته‌اي كه استعداد داري، نمي‌تواني پيشرفت كني، كمااينكه اين اتفاق براي من‌نوعي هم افتاده كه با رشته مورد علا‌قه‌ام كه موسيقي است نمي‌توانم زندگي كنم. ‌ در واقع ارزش فيلم ديوار براي من اين بود كه يك آدمي ‌براي اولين بار دنبال چيزي است كه دوست دارد؛ آن هم يك زن. وقتي مادرش مي‌گويد در كنكور شركت كن، مي‌گويد :<من دوست دارم موتورسواري كنم، چرا نمي‌فهمين كه من در اين كار استعداد دارم.>

برادر هم كه در سايه اين شخصيت قرار گرفته، دنبال فوتبال بازي كردن است. ‌

بله. اين داستان انسان‌هايي است كه به خاطر محدويت‌هايي كه در جامعه وجود دارد و به خاطر فشارهاي اقتصادي و اجتماعي دست به كارهايي مي‌زنند كه دوست ندارند. فيلم ديوار از اين نظر براي من خيلي جالب بود و از نظر تكنيك بازيگري هم مي‌توانست چيز جديدي به من اضافه كند اما بازي كردن در اين نقش خيلي ريسك بود. به خاطر همان مسائلي كه اول گفتم. من مي‌دانستم كه شايد اين نقش چندان موردپسند نباشد و ديده نشود. به ضعف‌هاي فيلم هم آگاهي دارم. اما باور دارم كه فيلم ديوار فيلم شريف و آبرومندي است، حتي مي‌توانيم بگوييم فيلمي‌ ساختيم كه براي تفريح است، اما در كنار تفريح چيزهاي ديگري هم دارد، مثل همه كارهاي من.

به كدام صحنه واقعا ايمان داشتيد؟ ‌

آن صحنه‌اي كه با مادرم درباره موتورسواري صحبت مي‌كنم واقعا از زبان چند تا از دوستانم مي‌گفتم، حرف‌هاي آنها را مي‌زدم. جايي كه مي‌گفتم: <هيچ‌كس نمي‌داند، وقتي سوار موتور مي‌شي، مي‌خواي بري بالا‌، مي‌خواي بري تمام دنيا را ببيني، مي‌خواي بگي منم مي‌تونم براي خودم كسي باشم.> اين چيزي است كه 90 درصد جوان‌هاي ما مي‌خواهند بگويند. مي‌خواهند بگويند چرا همه چيز سخت است؟ چرا نمي‌خواهيد ما كسي باشيم؟ چرا تخريب شخصيت همچنان وجود دارد؟ آره ستاره مي‌خواهد بگويد منم براي خودم كسي هستم. ‌

راستي چقدر <بهزاد فراهاني> در اين دغدغه‌ها تاثير داشته است. ‌

الا‌ن ديگر راه ما از هم جدا شده است، حتي بعضي وقت‌ها من مي‌گويم بابا اين كارها را نكن. شايد هم به خاطر سنم است. من در خانواده‌اي بزرگ شدم كه انسانيت و هنر خيلي مهم بوده است. من در يك خانواده فرهنگي بزرگ شدم كه روي من خيلي كار شده تا من الا‌ن اينجا باشم. چيزهايي هم بوده است كه در خانواده‌ام خيلي مهم بوده، اينكه آدم پاي حرفي كه مي‌زند بايستد. پدرم هم هميشه پاي حرفي كه زده، ايستاده است. من هم خودم را از حاشيه‌ها كنار كشيده‌ام؛ از مسائل سياسي. اين چيزها اصلا‌ در شخصيت و وجودم نيست. من هم پاي عقايدم ايستاده‌ام و به خودم بدهكار نيستم. ‌

مثلا‌ سر چه چيزهايي؟ ‌

من هيچ‌وقت فيلم صرفا تجاري بازي نمي‌كنم. فيلم‌هايي هم كه با خط قرمزهايم مخالف باشد، بازي نمي‌كنم. مثلا‌ من پيشنهاد بازي در سريال شهريار را رد كردم، فقط به اين دليل كه در سناريويي كه خواندم ملك‌الشعراي بهار و ايرج ميرزا در حاشيه شهريار بودند. از اين بگيريد و تا آخر برويد. اگر در فيلم جمله‌اي باشد كه با خط قرمزهاي من مخالف باشد، دوست ندارم بگويم. درست است كه قرار است بازي كنم و آن فكر نويسنده و كارگردان است اما نمي‌تواند صددرصد مخالف عقيده من باشد. ‌

پس نقش را زندگي مي‌كنيد؟ ‌

بله، به همين خاطر است كه مردم به انتخاب‌‌هايم احترام مي‌گذارند، چون يك چيزهايي را دنبال كردم. البته وقتي كارگردان بخواهد من اين كار را مي‌كنم. خيلي وقت‌ها فقط مجري نقشي هستم كه كارگردان مي‌خواهد، البته مجري نقشي كه به آن اعتقاد دارم. اگر كارگردان نخواهد چيزي به آن اضافه نمي‌كنم. مثل فيلم <به نام پدر> كه هيچ چيزي از گلشيفته در آن نيست، اما در فيلم <ديوار> من خيلي چيزها از خودم گذاشتم؛ در ديالوگ‌ها و شخصيت‌پردازي. ‌

با اين همه در فيلم هميشه پاي يك زن در ميان است بازي كرده‌ايد كه از نظر نگرشي با ديوار متفاوت است. ‌

قرار نبود آن فيلم اين‌طوري باشد. فيلمنامه خيلي بهتري داشت و من در برابر يك عمل انجام‌شده قرار گرفتم. وقتي از سفر برگشتم، فيلمنامه زيرورو شده بود و قرار بود چند روز بعد فيلم را كليد بزنند. نمي‌توانستم در فيلم نباشم. هميشه پاي يك زن در ميان است يك فيلم اجتماعي درباره رابطه انسان‌ها بعد از طلا‌ق بود. درباره اينكه چقدر به زن‌ها در جامعه سخت و بد مي‌گذرد. يك درام اجتماعي خيلي رئال بود كه سوررئال شد. همه چيز در مناسبات درست خودش اتفاق مي‌افتاد. قرار بود نكته‌ها و صحنه‌هاي خوبش بيشتر شود، اما دقيقا همان لحظه‌هاي خوب برداشته شد.

اما به هرحال اولين فيلم كمدي شما بود؟ ‌

ولي خودم نقش كمدي بازي نكردم، يك زن غمگين و بدبخت بودم. ‌

اما خوب در موقعيتي قرار مي‌گرفتيد كه كمدي بود. ‌

موقعيت كمدي بود. بعضي صحنه‌ها من واقعا گريه مي‌كردم. مثلا‌ آنجا كه با يك عالمه كارت برمي‌گردم من واقعا گريه مي‌كردم، بازي نمي‌كردم. به همين خاطر اينقدر خنده‌دار شده است. حتي يك بار بازي كردم و آقاي تبريزي گفتند: نه! بايد گريه كني. من هم واقعا گريه كردم. واقعا درد داشتم. اين نكته‌ها در آن فيلم خيلي بيشتر بود. ‌

و حرف آخر.

من سفير مبارزه با بيماري سل در ايران شدم. شايد برايتان جالب باشد كه بشنويد بيماري سل هنوز در ايران وجود دارد و ساليانه هم در جهان جان بيش از 1 / 8 ميليون نفر را مي‌گيرد. سل اصطلا‌حا بيماري فقرا است چون <باسيل كخ> كه عامل اين بيماري است در فضاي تاريك و مرطوب زنده مي‌ماند. اميدوارم همه دست به دست هم دهيم و بتوانيم روزي تمام بيماري‌ها را ريشه‌كن كنيم.


روزنا

Fiona Liebe
16-08-2008, 02:00
http://www.persianv.com/khabar/t1-mah-vash-1.jpg


گفتگو با بازیگر سینما و تلویزیون "نسرین مقانلو"


چرا معمولا برخلاف شخصيت گرم و آرامي كه داريد، نقش‌هاي پر سر و صدا و سرد و دور از عاطفه را بازي مي‌كنيد؟
مقانلو: با نظر شما چندان موافق نيستم، چون هميشه سعي كردم نقش‌هاي متفاوتي را انتخاب و كار كنم، نقش‌هايي كه جاي مانور داشته و خاص باشند و بازتاب يكسري عادات و گويش‌ها و اعمال اجتماعي كه در اطرافمان وجود دارد. از اين‌رو سخت كار مي‌كنم و بر همين اساس هم مشكل نقشي را مي‌پذيرم، شايد در سال از تمام سناريو‌هايي كه برايم مي‌فرستند فقط به يكي جواب مثبت دهم به‌طور مسلم در انتخابم تفاوت نقش با كارهاي قبلي‌ام از معيارهاي اساسي خواهد بود يعني اگر در يك كار پر سر و صدا هستم در كارهاي پيشنهادي، چيزي را انتخاب مي‌كنم كه آرام باشد و متفاوت كه اين تفاوت، هم در نوع ارايه محسوس بوده و به چشم بيايد، هم در خود شخصيت، فكر مي‌كنم امروز زمان انتخاب من رسيده.

زمان انتخاب؟
مقانلو: هر بازيگري از ابتداي كار نمي‌تواند انتخاب كند يعني اساسا گزينشي برايش وجود ندارد، فقط توسط كارگردان يا ديگر عوامل انتخاب مي‌شود، اما در ادامه راه بازيگر به جايگاهي مي‌رسد كه انتخاب كند، گزينه‌هاي انتخابي بيشتر مي‌شود و اينجاست كه او مي‌تواند براي خود براساس معيارهايش برگزيند.
شباهت نقش كه در ابتدا پرسيدم،

شايد در كارهاي تلويزيوني شما بيشتر محسوس باشد، چون در مهمان مامان اصلا از آن زن پر سر و صداي مسافري از
هند خبري نبود...
مقانلو: فكر مي‌كنم اين شباهت‌ها فقط به نوع صدا و فيزيك بازيگر برمي‌گردد، چون مينا رازي با سيمين مسافري از هند تفاوت زيادي دارد، اين تفاوت در نوع تصميم‌گيري‌هاي اين دو، در نوع شخصيت، افكار و... كاملا عيني و محسوس است. اصولا دو نفر مانند يكديگر وجود ندارد، هر كدام شايد از نظر ظاهري شبيه باشند ولي در باطن و اصل شخصيت و تصميم‌گيري كاملا متفاوت خواهند بود، من معتقدم يك بازيگر نبايد تنها به يك شيوه بازيگري و نوع شخصيت تكرار شود، اين تكرار شدن او را به سمت كليشه شدن رهنمون مي‌كند مسلما بازيگر كليشه‌اي، بازيگر چندان هنرمندي نخواهد بود.

مينا رازي را چگونه تعريف مي‌كنيد؟
مقانلو: او زني است كه از همسرش جدا شده، اصولا آدم منفي و بدي نيست، درون بسيار تنهايي دارد هر چند در مواجهه با اتفاقات، بسيار تند و شتابزده عمل مي‌كند البته اين شخصيت او تا به اين جاي كار است كه پخش شده.

پيش از تصويربرداري چه شناختي از او داشتيد؟
مقانلو: اوايل كار در نوع برخوردهاي متقابل، فردي بود كه مي‌خواست حقش را بگيرد و براي هدفش، تلاش مي‌كرد از مردها متنفر بود به همين جهت با تيغ زدن آن‌ها كسب درآمد مي‌كرد، اما كم‌كم با تنهايي دروني كه دارد تغيير كرده و با هر آدمي مثل خودش برخورد مي‌كند، شما مي‌بينيد كه با مهشيد كاملا دوستانه و عاطفي برخورد مي‌كند و در مواجهه با معين كاملا بالعكس، همين‌طور با آدم‌هاي ديگر قصه، نمونه اين اتفاق، رويارويي با زهره و روشنك بود كه نشان مي‌داد او سعي مي‌كند با هر آدمي مثل خودش روبه‌رو شود.

الان نسبت به اين آدم چه قضاوتي داريد؟
مقانلو: خيلي دوستش دارم، البته پيش از شروع كار هم، چنين حسي به او داشتم تا نقشي را دوست نداشته باشم و يا ارتباط برقرار نكنم، قبول نخواهم كرد.

امثال مينا رازي تا چه اندازه برايتان ملموس هستند؟ از نزديك با آنها ارتباط داشتيد؟
مقانلو: از نزديك كه ارتباط نداشتم، اما براساس شنيده‌ها سعي كردم خود را به اين آدم نزديك كنم، براي اين كار لازم بود خود را جاي او بگذارم با افكار و عقايدش آشنا شوم و مهمتر از همه دركش كنم.

شخصيت‌هاي ساعت شني چقدر واقعي هستند؟ آيا براي دكتري كه از نظر روحي دچار مشكل است مي‌توانيم مصداق
عيني پيدا كنيم؟
مقانلو: اينگونه افراد در جامعه كم نيستند هرچند ممكن است از چشم ما دور بمانند، البته شايد به‌طور صددرصد اين شخصيت‌هايي كه در كار مي‌بينم نباشند، اين سريال چند موضوع اجتماعي مهم را در زندگي چندين شخصيت بررسي مي‌كند، مطمئنا شخصيت‌هاي ديگردر مقابل اين موضوعات واكنش متفاوتي نشان خواهند داد.

طرح چنين موضوع جديدي براي اين بود كه موضوعات اجتماعي ديگر را كه شايد بارها و بارها در قالب‌هاي مختلف
بدان پرداخته شده بود، پوشش دهد؟
مقانلو: مطرح كردن موضوع علمي رحم اجاره‌اي كاملا ظريف و جامع است كه در كنار آن موضوعات جديد ديگر هم مطرح شده، اين كار نشان مي‌دهد كه هر آدمي در هر سطح اجتماعي و طبقه‌ كاري كه باشد، مشكلات خاص خود را دارد، مثلا دختري كه روياهايش را در بيرون از منزل جستجو مي‌‌كند، امروز شايد مشكل خيلي از خانواده‌ها اين باشد، يا در كنار اين آدم، مهشيد دختر زحمت‌كش و درستكاري است كه از راه صحيح زندگي مي‌كند و براي خواسته‌هايش بدون طمع تلاش مي‌‌كند، مينا رازي كه از راه تيغ‌زني افراد، ‌گذران زندگي مي‌كند شايد در باطن با اين كار مخالف باشد اما به‌ آن عادت كرده، چيدن اين شخصيت‌ها كنار هم نشان مي‌دهد، مي‌شود درست زندگي كرد، همه راه‌ها بسته نيست و اين راه انتخابي تنها راه رسيدن به مقصود نيست، در مقابل همه اين‌ها پزشكي است كه شايد هيچ كدام از اين گرفتاريها را نداشته باشد اما او هم درگيريهاي زيادي براي خودش دارد.

قبول داريد ساعت شني ديد فمينيستي دارد و داستان كاملا زنانه را روايت ‌كند، فقط در سكانس‌هاي محدودي
آقايان را مي‌‌بينم كه تنها براي كمك به خانم‌ها مي‌آيند.
مقانلو: كاملا درست است، اين كار زنانه است و مشكلات زنان را روايت مي‌كند، همه نوع آدم در دنيا وجود دارد، خوب و بد. من معتقدم آدم ميانه نداريم براي انتخاب دو راه پيش رو خواهيم داشت يا راه درست كه به خوبي ختم مي‌شود يا راه اشتباه كه به بدي مي‌رسد ، بايد انتخاب كنيم.فاصله اين دو راه به باريكي يك تار مو است، از اين‌رو تشخيص و انتخاب را برايمان سخت مي‌‌كند. به آقاي بهراميان تبريك مي‌گويم، فكر مي‌كنم در به تصوير كشيدن اين داستان موفق شده‌اند.

با توجه به اين‌كه بهراميان تازه‌كار است، دليل پذيرفتن شما چه بود؟ حضور محمدرضا شريفي‌نيا و تازگي قصه و نوع نقش؟


مقانلو: هر چند نوع قصه من را به شدت جذب كرد، اما در همان برخورد اولي كه با آقاي بهراميان داشتم احساس كردم خيلي خوب مي‌داند چه مي‌خواهد بكند، و انتظارش از بازيگر كاملا مشخص بود ضمن اين‌كه برخورد بسيار خوب و شخصيت جالبي دارند.

به قدري باورپذير كار كرديد كه به نظرم براي اين نقش جز شما، بازيگر ديگري را نمي‌توان متصور شد، فكر كنم ايشان هم جز شما به فرد ديگري فكر نكرده‌اند.
مقانلو: اين نظر لطف شماست، اما غير از من دو، سه نفر ديگر هم كانديدا بودند كه چون سر كار ديگري حضور داشتند و يا دلايل ديگر قسمت نشد...
اما جالب اينجاست ابتدا به آقاي بهراميان گفتم: اين كار قصه بسيار زيبايي دارد اما اگر اجازه دهيد، من كار نكنم.

چرا؟ پرداخت به نقش راضي‌تان نكرده بود؟
مقانلو: نه، اصلا جريان اين نبود، براي من نوعي (بازيگر) قدم اول اين است كه بايد با نقش زندگي كنم، از اين رو نقش‌ها مثل بچه‌هايم هستند كه با گرفتن هر پلان تلنگري به من وارد مي‌شود، به‌طور مسلم اين نقش تاثيرات فراواني در روحيه من مي‌گذاشت، به خاطر همين با كارگردان شرط كردم چيزي از سكانس‌هاي من حذف نشود.

شايد بهتر بود براي مسئولين ارشد صدا و سيما و هيئت نظارت چنين شرطي مي‌گذاشتيد؟
مقانلو: بالاخره با اين وضعيت بايد ساخت، شايد تشخيص آن‌ها بر اين است كه اگر سكانس‌هاي مذكور پخش شود، بازتاب خوبي نخواهد داشت، شايد هم اشتباه مسئولين مربوطه اين است كه فقط اول كار را مي‌بينند و بعد سريع قضاوت كرده و تصميم مي‌گيرند، مسلما ابتداي كار، همه‌چيز را نشان نخواهد داد، اين كار مي‌تواند به خيلي از آدم‌ها كه مشكلات اين چنيني دارند، كمك كند.

در حال حاضر سر چه كاري هستيد؟
مقانلو: «آبي گاهي آسمان» به كارگرداني خانم پرند زاهدي.

چند سوال خصوصي آقاي خليليان و عرشيا و آرين هنوز ايران هستند؟
مقانلو: نه، از آغاز سال تحصيلي به آمريكا رفتند، عرشيا و آرين متولد آنجا هستند و در آنجا تحصيل مي‌كنند، تابستان آمده بودند ايران.

شما چرا همراهشان نرفتيد؟
مقانلو: مشغول كار هستم.

چرا به ايران آمديد؟
مقانلو: من در وهله اول عاشق ايران و بعد عاشق كارم هستم، زندگي در آنجا واقعا برايم سخت بود. كمال(همسرم) مي‌گفت: من نمي‌توانم تو را از عشقت جدا كنم و براي همين آمديم ايران و من كارم را دوباره شروع كردم.

چطور دوري فرزندانتان را تحمل مي‌كنيد؟
مقانلو: واقعا به سختي، هر شب يك ساعت با هم تلفني صحبت مي‌كنيم و بعد از هر تلفن يك ساعت گريه. به احتمال زياد مجبور هستم تا سه سال ديگر باز از ايران بروم...

براي هميشه؟
مقانلو: تقريبا(با خنده) اما اگر كاري پيشنهاد شود براي انجامش خواهم آمد و هر تابستان نيز به همراه خانواده به ايران سفر مي‌كنم.

الان عرشيا و آرين با همسرتان زندگي مي‌كنند؟
مقانلو: بله، جا دارد از همسرم تشكر ويژه‌اي كنم، او به خاطر كار و علاقه من، براي بچه‌ها هم مادري مي‌كند و هم پدري، هر روز مجبور است زودتر به خانه برگردد تا آن‌ها زياد دلتنگي مرا نكنند، او آدم خانواده‌دوست و مهرباني است، به نظر من او يك فرشته به تمام معناست.

بچه‌ها دلتنگي نمي‌كنند؟
مقانلو: عرشيا (پسر بزرگترم) از نظر اخلاقي بسيار به من نزديك است. كاملا احساساتي و برون‌گراست و هروقت تلفن مي‌زنم بغض مي‌كند اما آرين درون‌گراست و كمتر احساساتش را بروز مي‌دهد، اما خوشحالم كه پيش پدرشان هستند چون اينجا به خاطر مشغله كاري من كمتر در خانه حضور داشتم و از اين‌رو كمتر همديگر را مي‌ديديم، ضمن اين‌كه فكر مي‌كنم همسرم خيلي بهتر از من مراقبشان است.

اين دوري آنها را زودتر براي زندگي آماده مي‌كند؟
مقانلو: دقيقا، بالاخره يك روزي هم مي‌رسد كه ما نيستيم تا از آنها نگهداري كنيم و بايد روي پاي خودشان بايستند. به هر حال سر دوراهي بزرگي قرار داشتم كه انتخاب را مشكل مي‌كرد ايران و بچه‌ها كه گذشتن از هركدام برايم غيرممكن بود.
حالا بيشتر به فوتبال علاقه نشان‌مي‌دهند يا سينما؟
مقانلو: هردو، به شدت كارهاي من را دنبال مي‌كنند، الان هم كه اينجا نيستند هركاري انجام مي‌دهم فيلمش را برايشان مي‌فرستم.

بچه‌ها قرار است فوتباليست شوند يا هنرپيشه؟

مقانلو: بازيگري را دوست دارند، اما همين الان هم فوتباليست‌هاي خوبي هستند.


منبع مطلب:خانواده سبز

Fiona Liebe
17-08-2008, 19:23
معطوف شدن نگاه‌‌ها به سينماي تجاري، روي من هم تأثير گذاشت



http://media.farsnews.com/Media/8705/Images/jpg/A0485/A0485741.jpg

به گزارش خبرگزاري فارس، «محمدعلي طالبي» كه اين‌روزها فيلم «ديوار» را روي پرده سينماها دارد، با فيلم‌هاي اولش مانند «شهر موش‌ها» و «خط پايان» نشاني از يك فيلمساز جريان حرفه‌اي و سينماي قصه گو داشت، او پس از ساخت سريال پرمخاطب «گل پامچال»، فيلم‌هايي چون «چكمه»، «تيك تاك» و «كيسه برنج» را ساخت كه حاصل اين نوع فيلمسازي گرچه چند حضور در جشنواره‌هاي خارجي و دريافت جايزه‌هايي بود اما باعث شد به عقيده برخي كارشناسان، طالبي از جريان معمول سينماي داخلي دهه 70 دور بيافتد. طالبي سال 79 فيلم «تو آزادي» را ساخت كه با همان فضاي آثار خاص اما با بازيگر و عوامل حرفه‌اي، قرار بود پيونددهنده اين نوع سينما باشد، اما عدم موفقيت آن فيلم، نام طالبي را تا سال 86 از سينماي ايران حذف كرد. از اين حيث «ديوار» بيش از هر چيزي بازگشت طالبي به سينماي حرفه‌اي و داستان‌گو با بازيگران مشهور محسوب شود؛ فيلمي كه گلشيفته فراهاني را به عنوان بازيگر اصلي دارد و عدم تبليغات مناسب فيلم در هفته‌هاي ابتدايي اكران و همچنين عدم پخش تبليغات فيلم ار سيما موجب به‌وجود آمدن حاشيه‌هاي زيادي براي آن شد.
گفت‌وگويي را با «محمدعلي طالبي» در مورد سينما و مؤلفه‌هاي آشناي فيلمسازي‌اش كه به آنها بسيار افتخار مي كند و حواشي مربوط به «ديوار» انجام داده‌ايم كه ماحصل آنرا در زير مي‌خوانيد.

*براي شروع، در مورد سينماي داستان‌گو صحبت كنيد و اين كه چرا در سال‌هاي اخير سينماگران اين نوع سينما كه در دهه‌هاي 60 و 70 مخاطبان بسيار زيادي داشت، در دهه 80 ، به سينماي وابسته به گيشه رويكرد داشته‌اند و اين روند بر اكران فيلم‌ها هم قالب شده است؟
- به طور كلي در تمام دنيا يكسري قوانيني وجود دارد كه در هر زماني سينماي يك كشور رشد مي‌كند و شكوفا مي‌شود كه از ان اغلب با عنوان دوران طلايي نام مي برند مثل دوران طلايي سينماي ژاپن با فيلمسازاني نظير كوروساوا، ميزوگوشي،كوبياشي و ... و يا دوران طلايي نئورئاليستي در ايتاليا به همين دليل سينما هيچ‌گاه يك قانون كلي ندارد كه هميشه در اوج باشد. سينماي ايران هم در طي بيش از دو دهه دوران طلايي داشت كه حاصل زحمات نسل پيشين است كه برخي از آن، در دهه 60 و 70 يك دوران طلايي پيدا مي‌كند و حدود 100 فيلم را شامل مي‌شود كه اين فيلم‌ها هم در جشنواره‌هاي جهاني مورد استقبال واقع مي‌شوند و هم در داخل كشور. البته در اين سا‌ ها ما تماشاگراني را داشتيم كه سينما و فيلم ديدن برايشان دغدغه بود كه امروزه ديگر شاهد چنين چيزي نيستيم. شايد در سال‌هاي آينده اين دوران توسط نسل جديد فيلمسازي تكرار بشود اما در حال حاضر اين بخش سينما با افت شديدي مواجه شده است. البته آن چيزي كه از آن به عنوان سينماي داستان‌گو نام مي‌بريد، همين سينمايي است كه هركسي تعبيري خاص از آن دارد اما در حقيقت اين نوع سينما يك نوع مكتب سينمايي است كه حتي پايش را از مرزهاي ما هم فراتر گذاشت. سينمايي كه وقتي به دهه 80 مي‌رسد، به دلايل مختلف جذابيت خود را براي مخاطب از دست مي‌دهد.

*اينجا براي من يك نكته مجهول وجود دارد، همانطور كه در سال‌هاي اخير نسل فيلمسازان ما عوض شده‌اند، مخاطبين سينماي ايران نيز ديگر مخاطبين گذشته نيستند و سه دهه از جنس مخاطبين دوران طلايي سينما گذشته است،اما واقعا نسل جديد مخاطبان سينمايي ايران حوصله شنيدن قصه و داستان را ندارند؟
- وقتي كه فضا عوض مي‌شود، مخاطبين سينما برايشان آن جذابيت گذشته را ندارد و مخاطب نسبت به سينما سردتر شده است البته اين از منظر طيف مخاطبين خاص است به دليل اينكه اين نوع سينمايي كه ما داريم در مورد آن بحث مي‌كنيم سينماي جدي و هنرمندانه است و در واقع در خصوص هنر سينما صحبت مي‌كنيم و خيلي در مورد صنعت سينما بحث نمي‌كنيم چون سينماي ما دردهه‌هاي 60 و 70 درحد سينماي صنعتي نبوده و بخش تفكري و هنري سينما بر سينماي تجاري غالب بوده است البته در آن دوران گيشه وجود داشت، اما دردهه 80 به دلايل مختلف از جمله مديريت‌ها و وابستگي سينما به امكانات دولتي باعث شد تا مخاطبين انديشمند سينما براي ديدن فيلم‌ها به سالن‌هاي سينما نروند و در نتيجه اين نوع سينما با نوعي ركود مواجه شد. از طرفي امكانات سينما نيز به شكل ايده آل پيشرفت نكرد و سينماها نيز به طور مناسب بازسازي نشدند كه البته در كنار تمام اينها بايد بر پديده اي به نام ماهواره و دي وي دي را نيز اضافه كرد كه نسل جديد به راحتي و با فشار دادن يك دكمه مي‌تواند درآرامش جديدترين فيلم‌هاي سينماي دنيا را ببيند. تمامي اين موارد باعث شده از بالندگي سينما در تمام كشورهاي دنيا كاسته شود كه اين مورد در كشور ما در سال‌هاي اخير ملموس‌تر بوده است. در اين شرايط مديريت دولتي و فرهنگي مي‌تواند، از طريق اتخاذ راهكارهاي مناسب به داد سينما برسد كه تلاش‌هايي را در اين زمينه صورت داده است. در كل وقتي اين فضا وجود ندارد، طبيعتا همه چيز دست به دست هم مي دهد كه اين نوع سينما كه آن را مي توان هنر ناب سينما تعبير كرد دچار ركود شود و انتظارات مخاطب به خصوص نسل جديد از سينما برآورده نشود. ما همچنان نسل جديدي داريم كه مشتاقانه به ديدن فيلم‌هاي سينمايي مي روند اما اين مخاطبان تعدادشان كم است اما با روند تجاري كه سينماي ايران طي مي كند كشاندن همين تعداد مخاطب براي ديدن فيلم‌هاي سينمايي متفاوت به سالن سينما يك موفقيت به حساب مي‌آيد. تغيير اين جريان بر عهده خانه سينما، سينماگران و همچنين دولت است. در حال حاضر بخشي كه مربوط به دولت است كمكي در اين خصوص نمي‌كند و به دليل رونق‌بخشي به سينما، بيشتر مايل است با پرداختن به سينماي تجاري همچنان چراغ سينما روشن بماند.

*‌ چرا در سال‌هاي اخير كه سينماي ما بيشتر درگير گيشه و تجارت شده، نبايد از فيلمسازاني كه تفكر خلاق و هنرمندانه دارند براي تغيير جو موجود استفاده كرد؟
-اين شايد به دليل تفكري باشد كه در بخش‌هاي دولتي وجود دارد و خيلي نمي‌شود اين بحث را به صورت گسترده ادامه داد. اما به طور كلي در7 سال اخير بي‌توجهي نسبت به بخشي از سينما وجود داشته كه در نتيجه آن برخي فيلمسازان خوب ما منزوي شده‌اند اما با وجود اين قضيه، نسلي كه از آنها نام برديم به دليل تفكر هنرمندانه‌اي كه از سينما دارد همچنان باقي مانده‌اند و مشغول فيلمسازي هستند كه همين موضوع جاي اميدواري دارد، البته به تازگي تلويزيون با پخش فيلم‌هاي سينمايي ارزشمند دهه‌هاي گذشته به شناخت بيشتر اين نوع سينما به مخاطبين جوان تر كمك زيادي كرده است. ضمن اينكه تلويزيون اخيرا تلاش زيادي براي جذب كارگردانان متفكر كرده است تا ذائقه بصري مخاطب را ارتقا دهد.

* شروع حرفه‌اي فيلمسازي شما از سال 64 و با «مدرسه موش‌ها» بوده است و تا سال 79 به طور متوسط هر 3سال يكبار فيلم ساخته ايد كه تمام اين 10 فيلمي كه تا قبل از «ديوار» ساخته‌ايد ، در راستاي مؤلفه‌هاي شناخته شده سينمايتان بوده است،چه اتفاقي افتاد كه از سال 79 تا 86 فيلمي از شما بر روي پرده سينما نيامد؟
- بخش زيادي از اين موضوع برمي گردد به اينكه در كشورمان تعداد سينماهايمان بسيار كم است وبه طبع امكان اكران فيلم‌هاي خاص‌تر فراهم نمي‌شود،وقتي تعداد سينماهاي ما كم باشد فيلمسازاني نظير ابوالفضل جليلي و امثال او كه نوع متفاوت‌تري از سينما را دنبال مي‌كنند امكان اكران فيلمش را پيدا نمي‌كند. در تمام كشورهاي دنيا اين نوع فيلم‌ها و اصطلاحا سينماي هنري برايشان امكانات خاص وجود دارد اما در كشور ما اين امكان به صورت جدي به وجود نيامد. گاهي اوقات فعاليت‌هايي صورت گرفت اما هيچ گاه به صورت مستمر نبود كه بخش زيادي از اين موضوع مربوط به سينماي بدنه ايران مي شود كه آن طور كه بايد و شايد براي حمايت از فيلم‌هاي خاص فعال نبوده است.

* به طور مشخص براي شما در طي اين 7 سال چه اتفاقي افتاد كه از سينما دور بوديد؟
- طبيعتا وقتي سينما كم باشد با صفي طولاني از فيلم‌هاي در انتظار اكران مواجه خواهيد بود در اين شرايط فيلم‌هايي امكان فروش بيشتري داشته باشند از بخت بيشتري براي اكران برخوردار هستند و متاسفانه حتي اگر فيلمهاي خاص در سينماهاي ايران اكران هم شوند اگر از كف فروش پايين تر بيايند خيلي سريع از اكران پايين مي آيند. در همه كشور هاي دنيا براي فيلمسازي هنري و جدي يك امكامي وجود دارد كه بتوانند با آرامش خاطر بيشتري فيلم بسازند و در دهه 60و 70 اگر سينماي ما رشد كرد و تعداد فيلم‌هاي هنري بيشتر از فيلم‌هاي تجاري بود اين است كه در آن سال‌ها كمك‌هاي بيشتري به فيلمسازان مي‌شد. وقتي در سال 79 فيلم «تو آزادي» اكران شد مدير وقت به جاي حمايت از اكران فيلم بيشتر به دنبال بازپس گيري وام هاي فيلم بود، طبيعتا وقتي فيلمسازي 3 تا 4 فيلمش با چنين شرايطي مواجه شود انگيزه‌اي براي ادامه كار نخواهد داشت و وقتي نگاه به سينما كاملا تجاري معطوف شد بر روي فيلمسازي نظير من هم تأثير گذاشت.

*نوع سينمايي كه شما دنبال مي‌كنيد از همان ابتدا در ارتباط با دو قشر با گروه سني بوده است و توجه ويژه اي به كودكان و نوجوانان داشته ايد كه اين موضوع در فيلم «ديوار» هم ديده مي شود،دليل اين پايبندي به مولفه هاي فيلمسازي كودك و نوجوان در طي نزديك به 25 سال كار فيلمسازي چيست؟
- به نظر من اين رعايت يك خط ثابت در فيلمسازي كاملا طبيعي است، شما اگر فيلم‌هاي فيلمسازان خوب را هم دنبال كنيد متوجه كه ناخواسته يك شباهت‌هايي در فيلمهايش وجود دارد و فقط برخي از فيلمسازان مانند «كوبريك» هستند كه تنوع زيادي در كارهايش ديده مي‌شود كه از «اسپارتاكوس»،«اديسه فضايي 2001» و «پرتغال كوكي» گرفته تا «چشمان تمام بسته» در كارنامه اش ديده مي شود و خودم هم هميشه دوست داشته‌ام تا ژانر هاي مختلف را تجربه كنم و حتي فيلم بعدي من فضايي كاملا متفاوت با «ديوار» خواهد داشت، البته من در مسير فيلمسازي ام سه فيلم «چكمه»،«تيك تاك» و «كيسه برنج» را به صورت كاملا تعمدي كاركرده‌ام به اين دليل كه در آن مقطع مي‌خواستم كه اين نوع سينما را تجربه كنم.اما به نظر من اين خيلي خوب است كه وقتي فيلم هايي از يك كارگردان بررسي مي‌شود، مؤلفه‌هايي ديده شود كه مشترك باشدكه من در ابعاد كوچكي و در حد توانايي‌هاي خودم موفق به انجام اين كار شده‌ام اما برخي از كارگرداناني كه مسير فيلمسازي خود را دائما تغيير مي دهند به اعتقاد من فرصت طلب و تنها تكنسين‌هايي هستند كه مي‌دانند چگونه دكوپاژ كنند و حاضر هستند هر نوع كاري را انجام دهند اما در طي 7سالي كه من كاري را هم نساخته ام و از اين موضوع زجر مي كشيدم بارها سريال و فيلمهاي سينمايي به من پيشنهاد شد هيچكدام از آنها را قبول نكردم و در آينده نيز قبول نخواهم كرد.حتي بعد از ساخت «ديوار» نيز نزديك به دوسال است كاري را انجام ندادم اما به هيچ عنوان حاضر نيستم هر كاري را انجام دهم.بنابراين سعي كردم مسيري را كه از ابتدا به آن علاقه و اعتقاد داشته ام حفظ كنم.

* اين كه شما گفته‌ايد كه فيلمسازي در مسير مورد علاقه خودش فيلم بسازد كاملا قابل قبول است اما اينكه سال‌ها در اين مسير ثابت بماند قطعا دغدغه‌اي برايش وجود دارد و مي‌خواهم بدانم دغدغه محمدعلي طالبي براي ساخت فيلم در ژانر كودك و نوجوان چيست؟ و اين كه در طي 11 فيلمي كه در اين نوع سينما ساخته ايد به دغدغه شما پاسخ داده شده است يا خير؟
- همين طور است. در ساخت اين فيلم‌ها براي كودك و نوجوان نوعي يك دغدغه داشتم و آن هم مسئله آموزش است و فكر مي‌كنم در همه جاي دنيا كشورهايي موفق بودند كه زيربناي تفكري جامعه آن ها بروي آموزش و پرورش استوار است و من سعي كرده‌ام كودكان را از علم بيزار نكنم وقتي از همان ابتدا آموزش درستي به كودكان داده شود آنها بالنده مي‌شوند در نتيجه جامعه به شكل مطلوبي ساخته خواهد شد. و آن وقت است كه ديگر فقر،جهل،جنگ،بزهكاري،كلاهبرداري و دزدي در جامعه به حداقل خواهد رسيد. بنابراين هميشه فيلمسازي براي بچه‌ها چه درباره آنها باشد و چه براي آنها مهمترين دغدغه ام بوده است و وقتي من در اين نوع سينما فيلم مي سازم دليل محكمي براي آن دارم، من در «كيسه برنج» سال‌ها پيش گفتم كه كودكان ما احتياج به مكاني براي بازي دارند و امروزه شاهد هستيم كه آنقدر امكانات كودكان ما كم است كه آرزو دارند يك روز تعطيل به يك پارك بروند و آنجا بازي كنند يا در فيلم «تيك تاك» گفتم كه بچه احتياج دارد تا درست تشويق شود چيزي كه عموما در جامعه ما كمتر ديده مي‌شود و نهايتا در «تو آزادي» جمعيت بسيار زيادي از كودكان را مي بينيم كه بي سرپرست هستند و در واقع در خيابان‌ها حيران شده‌اند و نتايج آنرا امروز شاهد هستيم.

* در اين مسير دغدغه ساخت «ديوار» از كجا آمد؟
- «ديوار» هم ادامه همان جريان است، در شرايط امروز وقتي من «ديوار» را مي‌سازم، به موضوع اشتغال توجه مي‌كنم و اساس شكل گيري «ديوار» دغدغه معاش نسل جوان است. چرخيدن دختر با موتور تنها يك بهانه است كه مي‌توانست حتي در يك كارخانه كار كند و يا دختري باشد كه در يك توليدي و يا شركت كار مي كند اما من در «ديوار» خواستم به ريشه نگاه جامعه نسبت به زن توجه كنم و خواستم بگويم كه بايد به مسائل اساسي‌تري توجه كرد.

*چه شد كه براي اين روايت به ديوار مرگ رسيديد؟
- به اعتقاد من اين مي‌تواند نوعي نگاه سمبليك باشد. چرخيدن در ديوار بسيار جذاب است و نشان مي‌دهد كه اين مكان انگار ديواري از خود زندگي است كه در اين دايره آدم‌ها مي‌چرخند، زندگي مي‌كنند و تشويق مي‌شوند كه در اين دايره متوقف مي‌شوند اما در نهايت دوباره روي پاي خودشان مي‌ايستند و نهايتا چرخش حود را در دايره زندگي ادامه مي‌دهند. اين نوع روايت نه تنها براي جامعه ما بلكه براي كشورهاي ديگر هم جالب بوده است و من معتقدم كه ما بايد به دنبال موضوعاتي برويم كه خودمان داريم و در عين حال ناشناخته و جذاب است.

* يعني ايراني بودن موضوعات؟
- البته من اسم اين را تهراني بودم مي‌گذارم چراكه هنوز متاسفانه ايراني كار نكرده‌ايم و به شخصه در تلاش هستم تا در فيلم‌هاي بعدي‌ام وارد اين قضيه شوم. ايران بسيار گسترده است و موضوعات بسيار زيادي براي كاركردن وجود دارد اما متاسفانه گرفتار سينماي تهراني شده‌ايم و بيشتر سينماي شهري را به تصوير كشيده‌ايم.

* نگارش فيلمنامه «ديوار» چقدر طول كشيد؟
- حدود يكسال نگارش فيلمنامه طول كشيد كه البته در دوره هايي با وقفه روبرو شد و حدود سه سال با تحقيقات زمان برد.

*بازيگران كار چطور انتخاب شدند؟
- گلشيفته فراهاني از همان ابتداي نگارش فيلمنامه براي ايفاي نقش دختر فيلم در نظر گرفته شده بودو ساير بازيگران كار محمد كاسبي،مهرداد صديقيان و آزيتا حاجيان به مرور براي انتخاب نقش هايشان انتخاب شدند كه بايد بگويم همه بازيگران براي ساخت « ديوار» زحمت كشيده‌اند و تك تك آنها بازي‌هاي بسيار موفقي ارائه كرده‌اند.

*دراخباري كه از پشت صحنه فيلم مي رسيد گفته شد كه گلشيفته فراهاني بسياري از صحنه ها را خودش و بدون بدلكار انجام داده است، اين موضوع صحت دارد؟
- اصولا گلشيفته فراهاني آدمي است كه كارهاي خطرناك زياد انجام مي‌دهد و ما هميشه در حين كار نگران ماجراجويي هاي او بوديم و هنوز هم من اين نگراني در مورد گلشيفته دارم.به طور كلي ما فقط به گلشيفته ياد داديم كه چطور با موتور راه برود وآنقدر استعدادش زياد بود كه صحنه‌هاي ديوار را با يك برداشت گرفتيم.كه البته بعد از تمام شدن برداشت گلشيفته براي دقايقي بيهوش شده بود و آن هم مربوط به فشاري است كه ديوار بر قلب وارد مي كند. من بسيار تعجب كردم بازيگري كه در يك فيلم از اول تا آخر استكان دستش است اظهار نظر مي‌كند كه گلشيفته فراهاني فراهاني بازي خاصي را انجام نداده است و بسيار ناراحت مي‌شوم از اينكه عده‌اي غير كارشناسانه اظهار نظر مي‌كنند.

*چقدر از جايزه نگرفتن گلشيفته فراهاني ناراحت شديد؟
- اصولا من زياد ناراحت نمي شوم چرا كه به اين موضوعات عادت دارم و به عنوان مثال در فيلم «تو آزادي»، دو كودك فيلم كه ما آنها را از كانون اصلاح و تربيت آورده بوديم و بچه‌هايي كه سواد خواندن و نوشتن نداشتند، با نقاشي كردن ديالوگ ها توانستند بازي درخشاني ارائه دهند، طوري كه در يونان جايزه بهترين بازيگر به اين دو كودك اهدا شد اما متاسفانه در كشور ما اين دو اصلا ديده نشدند.

* وقتي فيلم «ديوار» روي اكران رفت چرا هيچ تبليغات شهري و بيلبوردي ديده نشد؟
- دليل اول اين است كه تبليغات بسيار گران هستند و دليل دوم اين بود كه بسياري از پوسترهاي فيلم را كه دوست داشتيم كار كنيم تصويب نشد.اما به طور كلي براي من كميت مهم نيست و اينكه در نهايت تهيه كننده احساس ضرر نكند بسيار مهم تر است و اينكه با وجود تمامي مشكلات نزديك به صد هزار نفر به ديدن اين فيلم آمده اند براي من بسيار با ارزش است و تنها شانسي كه فيلم من آورده اين است كه مخاطب خاص و فرهنگي هنوز دارند به ديدن اين فيلم مي‌آيند.

*پخشيران حدود ده سال هيچ فعاليتي نكرده بود ودر آستانه 40سالگي «ديوار» به نوعي شروع مجدد فعاليت هاي اين دفتر سينمايي به حساب مي آيد، چه شد كه با آقاي يشايايي كاركرديد؟
- من بعد از اينكه نتوانستم خودم به عنوان تهيه كننده فيلم را بسازم و فارابي بودجه مورد نياز فيلم را نتوانست در اختيار من قرار دهد يك چيزي حدود يكسال و نيم كار متوقف شد و من از طريق محمد مهدي دادگو به پخشيران معرفي شدم و متوجه شدم با افرادي خوب و فرهيخته كه بيش از هر چيز هنر سينما برايشان اهميت داشت آشنا شدم و نهايتا «ديوار» را با اين عزيزان ساختم و بسيار متاسف هستم از تهيه كننده‌اي كه يكي از بهترين فيلم‌هاي دفاع مقدس (كيميا) را ساخته، هيچگونه حمايتي صورت نمي‌گيرد.

*شما حدود سه هفته پيش تمامي جوايز سينمايي خودتان را به موزه سينما اهدا كرديد در حال حاضر چه حسي از اين موضوع داريد؟
- به دليل اينكه موزه سينما فضاي بسيار قشنگي دارد و در هر گوشه اي از آن آثار هنرمندان بزرگي مي‌درخشد، بنابراين بسيار زيبا است كه آدم بيايد و در اين جرياني كه اين همه آثار هنري ثبت شده است به گوشه‌اي از آن تبديل شود و وسايلي كه من اهدا كردم تمام آنها را بسيار دوست مي‌داشتم و اگر الان هم جايزه اي بگيرم با افتخار به «موزه سينما» اهدا خواهم كرد.

*شما 11 فيلم را در مسير آشناي فيلمسازي خودتان ساخته‌ايد، بعد از بيست و هفت سال فيلمسازي امروز چه تعريفي از سينما داريد؟
- در حال حاضر آن عشق به سينما هنوز وجود دارد و حتي خيلي پررنگ‌تر و قوي‌تر از روزهاي ابتدايي شروع به كارم است و مجموعه اين تجريبات را در يك كوله پشتي گذاشته‌ام و يك پوتين آهني به پا كرده‌ام و مي‌خواهم وارد يك كوره راهي بشوم كه ساخت يك فيلمي با مدت زمان زياد است و براي ورود به مسيري جديد و فيلمي كه هميشه دلم مي‌خواسته آنرا بسازم، آماده شده‌ام.

Fiona Liebe
17-08-2008, 19:28
«ساناز» در «مرگ تدريجي يك رويا» منفي نيست

http://media.farsnews.com/Media/8612/Images/jpg/A0395/A0395612.jpg

ستاره اسكندري بازيگر نقش ساناز در مجموعه تلويزيوني «مرگ تدربجي يك روبا» به كارگرداني «فريدون جيراني» كه روزهاي سه شنبه روي آنتن شبكه دو سيما مي رود، در گفت و گو با خبرنگار راديو و تلويزيون فارس گفت: نقش ساناز از جمله نقش هايي است كه تا به حال از من در تلويزيون ديده نشده ولي نقش هاي مشابه را درتئاتر ايفا كرده‌ام.
وي افزود: تمام تلاش من در ايفاي نقش ساناز اين بوده كه اين شخصيت را از منفي صد در صد به يك شخصيت خاكستري تبديل كنم. شخصيت ساناز از لايه‌هاي مختلفي برخوردار است و اميدوارم مخاطب به راحتي آن رادنبال كند.
اسكندري تصريح كرد: شخصيت ساناز منفي نيست و زماني كه بتوانيم همزمان به منشاء رفتارهايش فكر كنيم برايمان خاكستري مي‌شود.
وي به فارس گفت: آدم منفي وجود ندارد، انسان ها يا رفتارهاي خوب را انتخاب مي‌كنند يا بد. نكته‌اي كه تلاش كرده‌ام در شخصيت ساناز وجود داشته باشد، اين است كه مخاطب در جاهايي مظلوميت و قرباني بودن اين فرد برايش مسجل شود چرا كه بيننده بايد به ريشه و شان نزول رفتارهاي اين آدم پي‌ببرد.
وي ادامه داد: در كنار ساناز، مارال شخصيت مثبتي به شمار نمي‌رود. ساناز يكسري كنش‌هاي عصبي دارد كه مارال فاقد اينهاست و خونسرد است. اما او هم متعادل نيست و خيلي راحت به هر طرف كه بخواهند، مي‌رود. اين دو خواهر از لحاظ شخصيتي خيلي با هم تفاوت ندارند. اما چون شخصيت مارال آرام تر است، مخاطب فكر مي‌كند كه منطقي‌تر است اما به نظر من شخصيت ساناز هدفش مشخص‌تر است و در نهايت فردي صادق‌تر است.
وي افزود: ساناز يكسري آرمان‌هايي داشته كه شكست خورده و به همين دليل به الكل پناه برده و رفتارهاي عصبي از خود بروز مي‌دهد، به همين علت در تلاش است تا آنچه كه در كشور خود بدست نياورده در كشورهاي خارجي بدست آورد.
اسكندري درباره چهره‌پردازي خود نيز گفت: من چهره‌پردازي خود را در اين سريال خيلي دوست داشتم.صورتم اينجا شكسته شده و پر از چين و چروك است كه علاقه بسياري به آن دارم.
وي درباره نوع تدوين كار به فارس گفت: تدوين در اين سريال، مسأله‌اي است كه قبلا نيز از آن استفاده شده و مي‌تواند ميزان جذابيت اثر را بالاتر ببرد. البته در جاهايي احساس كردم كه تدوين بازي بازيگر را خورده است اما در جاهاي ديگر بر جذابيت‌هاي بصري افزوده است. هرچند اين موضوع كاملا سليقه‌اي است و هركس نظر خاصي نسبت به اين موضوع د

Fiona Liebe
18-08-2008, 16:16
http://media.farsnews.com/Media/8705/Images/jpg/A0486/A0486395.jpg
نصيرپور: جسارت كارگردان باعث شد در نقش«گوانا» بازي كنم


مهتاب نصيرپور در نشست فيلم فرزند خاك كه در خبرگزاري فارس برگزار شد در مورد نحوه آشنايي خود با اين پروژه سينمايي و بازي در نقش «گوانا» گفت: مهرماه سال 85 بود كه آقاي نجاريان با من تماس گرفت و خبر از پروژه‌ «تلخ عين عسل» داد و فيلمنامه آن را براي من فرستاد. وقتي فيلمنامه را خواندم آن را كاري جديد و بديع در سينما ديدم و از فيلمنامه لذت زيادي بردم. البته نقشي كه براي من در نظر گرفته شده بود نقش مينا بود كه من نمونه آن نقش را قبلا در فيلم‌هايي مانند «به نام پدر» و «من ترانه 15 سال دارم» ايفا كرده بودم. با وجود علاقه‌ام به قصه حس كردم بايد به اين پيشنهاد جواب رد بدهم چون نقش مينا در عرصه بازيگري فضاي نويني براي من ايجاد نمي كند به همين خاطر به دفتر فيلمسازي آقاي ميرعلايي رفتم و عدم علاقه‌ام را براي بازي در اين نقش گفتم.
نصير پور افزود: از همان زمان شخصيت گوانا توجه مرا جلب كرده بود و وقتي در مورد اين شخصيت از عوامل پرسيدم گفتند در حال رايزني با بازيگران مختلف در اين زمينه هستيم و حتي ممكن است از بازيگري بومي براي اين نقش استفاده كنيم.پس از شنيدن اين پاسخ من عنوان كردم كه اين نقش،‌نقش ويژه اي است و امكانات خوبي براي يك بازيگر حرفه‌اي در خود دارد و حيف است يك بازيگر بومي كه ناشناخته است اين نقش را بازي كند. به همين خاطر پيشنهاد كردم كه اگر ممكن است من اين نقش را بازي كنم و پس از سه روز از دفتر فيلمسازي با من تماس گرفته شد و پيشنهاد من را براي بازي در اين نقش قبول كردند. اما فيلمبرداري 6 ماه به تعويق افتاد و ما در نهايت در بهار 86 فيلمبرداري را در پاوه آغاز كرديم.
اين بازيگر در مورد تفاوت‌هاي شخصيت گوانا در فيلمنامه با فيلم گفت: در فيلمنامه اين شخصيت 25 ساله بود.شايد به اين دليل سن اين شخصيت كم بود كه درگير بودن قشرهاي مختلف با جنگ به خوبي نماينده شود. اما من پيشنهاد دادم سن اين شخصيت به سن خودم نزديك شود چون حس مي كردم سن زياد او لطمه اي به نقش نمي زند و حتي مي تواند برداشت هاي جديدي را در فيلم به وجود بياورد. حتي با وجود اينكه كارگردان فيلم محمدعلي آهنگر بر كم سن بودن اين شخصيت تأكيد داشت من اين استدلال را كردم كه او در حال سرپرست خانواده اي است كه افرادي از سنين مختلف در آن هستند. ممكن است گوانا در زمان جنگ شخصا درگيري نداشته اند اما پس از جنگ به همراه خانواده‌اش به نوعي درگير عوارض جنگ شده و نزديكي سن او با مينا شخصيت اصلي فيلم مي تواند اين جنبه را تقويت كند. خوشبختانه با اين پيشنهاد موافقت شد و نتيجه بسيار خوبي را هم در فيلم ديديم.

زبان كردي سوراني به قدري سخت بود كه گاهي به كردستان عراق زنگ مي‌زديم
----------------------------------------------------------------------------------------------
نصيرپور در ادامه در مورد نوع گويش اين شخصيت و تمرين‌هايي كه براي رسيدن به آن كرده گفت: گوانا با گويش كردي سوراني كه در عراق تلفظ مي شود صحبت كرده و من با كمك دوستان و همكاراني توانستم اين گويش را در مدتي كوتاه تمرين كنم. از جمله هيوا رستمي كه تمام ديالوگ‌هاي گوانا را به زبان كردي ترجمه كرد و اين كار او كمك زيادي در درك اين شخصيت به من كرد. اما نكاتي در طول تمرين توسط خودم به نقش اضافه شد كه آن نكات نيز كمك زيادي در ملموس شدن شخصيت گوانا كرد مانند اين موضوع كه او به شكل سليس و روان صحبت نكند و بعضي كلماتش را به فارسي و با لهجه كردي بيان كند. چون با توجه به طبقه و خواستگاه اجتماعي گوانا اين مسائل كاملا طبيعي بود. البته سخت بودن لهجه كردي گوانا در حدي بود كه گاهي هيوا رستمي مجبور بود به كردستان عراق زنگ بزند و از دوستان و خانواده اش تلفظ صحيح جملات را بپرسد. اما در مجموع نتيجه اي كه حاصل شد دلپذير بود و من از آن راضي هستم.

لهجه در نقش‌هاي مشابه «گوانا» حرف اول را نمي‌زند
--------------------------------------------------------------
وي در پاسخ به سوالي در مورد بازخوردهاي اين نقش گفت: اكثر بازخوردها و واكنشها نسبت به اين فيلم مثبت بود و بسياري از افراد كردزبان به من گفتند كه ايفاي نقش من قابل قبول بوده البته بعضي افراد نيز راضي نبودند اما در مجموع درصد رضايت از اين كار خيلي بالا بود. من نيز با وجود نقايصي كه قطعا در اين كار وجود دارد سعي كردم در حد معقولي اين لحن گويش را ايفا كنم البته اين نكته را بايد در نظر داشت كه لهجه در كار حرف اول را نمي زند.

اگر سطح بازيگري در ايران پايين است مقصر تنها بازيگر نيست
------------------------------------------------------------------------
در اين بخش از نشست نصيرپور با اشاره به لزوم به وجود آمدن ديدي جديد نسبت به بازيگران در بين كارگردانان و تهيه كنندگان گفت: فكر مي كنم اگر سطح بازيگري در ايران پايين است تنها بخشي از كار تقصير بازيگر است چون سالهاست جسارت و اعتماد در كارگردانان نسبت به بازيگران از بين رفته و تنها از منظر بازگشت سرمايه به بازيگران نگاه مي‌كند. حتي بازي من در فيلم به شكل اتفاقي صورت گرفت و من براي گريز از تكرار خودم در نقشي مانند مينا خواستم تا در نقش گوانا بازي كنم. البته انتخاب من براي شخصيت مينا از طرف كارگردان با توجه به پيشينه اي بود كه آنها از نقش‌هاي قبلي من داشتند اما خوشبختانه آنها جسارتي قابل ستايش در سپردن نقشي چنين سخت را به من داشتند و من مطمئنم تا هميشه اين نقش در ذهن من حك خواهد شد.
وي همچنين در مورد كمكي كه حضور در منطقه به او براي ايفا نقش كرده است گفت: شهر پاوه يكي از محروم ترين نقاط كشور است و شرايط زندگي مردم در آن شهر بسيار به شرايط واقعي افرادي مانند گوانا شبيه بود. و اين فرصتي بود كه من بتوانم اين وضعيت را از نزديك ببينم. البته هرگز زني را كه در كار تحويل اجساد باشد نديدم. اما بودن در منطقه به من كمك زيادي كرد. البته بايد اشاره كنم كه نخواستم حتما شخصيت گوانا به شكلي مستند باشد و از قبل بر اساس تجربياتم و همين طور فيلمنامه تصويري را براي او در ذهنم به وجود آورده بودم. ولي چيزهايي كه ديدم به من كمك زيادي كرد.
وي در مورد روش شخصيت سازي براي گوانا گفت: تمام چيزهايي كه لازم داشتم در متن وجود داشت و فيلمنامه نشانه‌هاي خوبي براي شخصيت‌پردازي در اختيار بازيگر قرار مي‌داد. من فيلمنامه را به دقت خواندم و به جرأت مي توانم بگويم به جز خواندن فيلمنامه كار زيادي نكردم. در طول فيلمبرداي نيز سعي كردم خودم را با گروه هماهنگ كنم چون بازيگر ممكن است روشي براي بازي خود انتخاب كند اما از سويي احتمال دارد آن روش با كار گروه فيلمبرداري منطبق نباشد. فيلمبرداري جريان سيال و پيچيده‌اي است كه بازيگر بايد با آن هماهنگ باشد و من نيز سعي كردم اين كار را انجام دهم.
وي سپس به ذكر خاطره‌اي از زمان فيلمبرداري پرداخت و گفت: فيلم از سخت‌ترين سكانس يعني هفت تير كشيدن مينا روي گوانا آغاز شد و من و شبنم مقدمي هر دو نگران بوديم كه صحنه چگونه خواهد شد اما خوشبختانه به علت آمادگي كامل هر دوي ما توانستيم به خوبي بازي خود را انجام دهيم. اما تا روز آخر من نگران بودم و سعي مي‌كردم نقشم را تصحيح كنم.
نصيرپور تصريح كرد: شايد اين خاصيت از فعاليت من از تئاتر آمده چون بازيگران تئاتر هر شب پس از پايان اجرايشان سعي مي كنند كار خود را مرور كنند و اشكالات خود را كم نمايند. اين خاصيت باعث شد در طول فيلمبرداري مدام سعي در بهتر كردن نقشم داشته باشم و از بازي خود احساس رضايت مي كنم.

Fiona Liebe
20-08-2008, 01:51
گفتگوی کوتاه با فرهاد اصلانی


سختگيرتر شده‌ام‌


http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/05/29/100946854690.jpg
جام جم : فرهاد اصلاني با بازي در سريال «راه بي‌پايان» خيلي خوب ديده شد، ولي بعد از آن برخلاف انتظار، خيلي در كارهاي تلويزيوني ديده نشد. بازي وي در فيلم تلويزيوني «شاخ به شاخ» كه شب نيمه‌شعبان از تلويزيون پخش شد بهانه‌اي شد براي پرس‌و‌جوي حال و احوال اين روزهايش.
كم پيداييد. اين روزها مشغول چه كاري هستيد؟
خيلي هم نه. بتازگي 2 فيلم تلويزيوني بازي كرده‌ام كه يكي از آنها به اسم شاخ به شاخ شب نيمه‌شعبان پخش شد و آن يكي به اسم «يك پله پايين‌تر» به كارگرداني علي موذني هنوز پخش نشده است. كمي از فيلمبرداري «مختارنامه» هم باقي‌مانده كه در آن نقش ابن‌زياد را دارم.

قبلا خيلي سختگيرتر از اين بوديد كه در فيلم تلويزيوني بازي كنيد.

در مورد يكيش مشكل مالي داشتم، ولي از آن يكي بدم نمي‌آمد. چون موضوعش اعتياد بود و دوست داشتم يك كار اين طوري داشته باشم.

هميشه قبل از جنبه مادي كار، مضمون هم برايتان مهم است؟

قبل از هر چيز همين مضمون برايم مهم است؛ اين‌كه كجا هستم و دارم چه مي‌كنم و براي چه يك كار را قبول مي‌كنم و بحث مادي هم هيچ‌وقت اولويت اولم نبوده است.

بعد از راه بي‌پايان، انتظار مي‌رفت بيشتر از قبل حضور داشته باشيد، چرا اين اتفاق نيفتاد؟

در اين مدت مدام پيشنهاد داشته‌ام، ولي خودم سختگيرتر شده‌ام، خيلي بيشتر از قبل. براي خيلي از كارها هم كانديدا بودم. استرس مناسبتي‌ها را نمي‌توانم تحمل كنم. نتيجه‌اش هم غيرقابل پيش‌بيني است.

نمي‌ترسيد اين سختگيري باعث فراموش شدنتان شود؟

خيلي برايم مهم نيست. خيلي دنبال ديده شدن نيستم.

ولي اساس كار بازيگري همين ديده شدن است.

براي من كه اين‌گونه نيست. وقتي لازم بوده ديده بشوم، ديده شدم.

حالا بيشتر دنبال لذت بردن از كار بازيگري‌ام.

از كار سينمايي چه خبر؟

آخرين كارم در سينما، فيلم «جيران» به كارگرداني شاليزه عارف‌پور و تهيه‌كنندگي رخشان بني‌اعتماد بود كه اكنون در نوبت اكران است. يادش به‌خير با زنده‌ياد خسرو شكيبايي همبازي بودم. قصه‌اش درباره دختري است كه برخلاف ميل خانواده‌اش با يك خانواده ارمني ازدواج مي‌كند. خسرو نقش پدربزرگ اين دختر را بازي مي‌كرد و من نقش پدرش را.

وقتي سر كاري نيستيد، وقتتان را چطور مي‌گذرانيد؟

با روزمرگي؛ يك كاريش مي‌كنيم ديگر. به هر حال هر كس علاقه‌ها و مشغله‌هاي خاص خودش را دارد.

Fiona Liebe
23-08-2008, 07:06
مطالعه تاريخي حمله مغول به ايران و حكومت قاجار، هميشه رنج‌آور است


به گزارش خبرنگار سينمايي فارس، اين روزها فيلم «پرچم هاي قلعه كاوه» به كارگرداني محمد نوري‌زاد، با حال و هوايي متفاوت نسبت به ساير فيلم‌هاي ايراني، بر پرده سينماها است.
به مناسبت اكران اين گفت‌وگويي را با «محمد نوري‌زاد» درباره چگونگي الهام بخشي فيلم از تاريخ، ديدگاه اين كارگردان درباره مسائل تاريخي و اكران فيلم صحبت كرده‌ايم كه مشروح اين گفت‌وگو به شرح زير است؛

*آقاي نوري‌زاد براي شروع، در مورد تاريخ ايران و نقشي كه ساخت يك فيلمي با مضمون تاريخي مي‌تواند در آگاهي بخشي و جذب مخاطب ايفا كند، صحبت كنيد. چه شد كه تصميم گرفتيد در شرايط امروز سينماي ايران فيلمي تاريخي بسازيد؟
- پرداختن به تاريخ كشور يكي از ضرورياتي است كه ما بر دوش خودمان احساس مي‌كنيم و نبايد از آن غافل شويم‏، مردماني كه از گذشته خودشان منقطع مي‌شوند، به راحتي مي‌توانند با هرچيزي پيوند بخورند. مردماني كه تاريخ قوي دارند و در نگهداري از آن صيانت مي‌كنند، لاجرم نسل‌هاي آن جامعه پيوند عميقي با سرزمين خودشان پيدا مي‌كنند و اين چيزي بوده است كه تقريبا در سينماي ما يا مغفول بوده و يا كمرنگ واقع شده است. من احساس كردم كه در تاريخ اين سرزمين، زيبايي‌هاي بسياري نهفته است كه اگر آنها را دستمايه كارهاي هنري خود قرار دهيم، مي‌توانيم به برخي از اين خواسته‌ها دست پيدا كنيم. من شخصا هميشه از مطالعه تاريخي حمله مغولان و حكومت قاجاريه رنج مي‌برم و به همين دليل احساس كردم مي‌شود برخي از اين رنج‌ها را از زاويه‌اي ديد كه خودش پيروزي به حساب بيايد و به همين صورت، ايده ساخت «پرچم‌هاي قلعه كاوه» را مطرح كردم كه به‌تدريج شكل پيدا كرد. ما به‌جاي اينكه شخصيت محوري اين فيلم يك فرد باشد، يك قرآن دستنويس را به عنوان شخصيت اصلي قرار داديم، اما متأسفانه در روند توليد ما، با تنگ‌نظري‌هاي بسياري كه با سينماي ما عجين شده است، برخورد كرديم و مجبور شديم برخلاف ميل باطني، دو فصل از جذاب‌ترين بخش‌هاي كار را حذف كنيم. به هرترتيب، «پرچم‌هاي قلعه كاوه» از اين حيث كه هم نگاهي به معارف خودمان داشته باشيم و هم نسبت به تاريخ كهن سرزمين‌مان، ساخته شد.

*چه مقدار داستان‌هايي كه در فيلم شاهد آنها هستيم با الهام از واقعيت‌ها به تصوير كشيده شده است؟
- داستان‌هاي فيلم، داستان‌هاي واقعي هستند. به عنوان مثال كليمي‌ها در بيت‌المقدس مانند مغول‌ها رفتار كرده‌اند، كشتار بسيار بي‌رحمانه‌اي را مرتكب شده‌اند و باعث شده‌اند تا اين سرزمين، قرن‌ها آماج وقايع تلخ قرار گيرد. در مورد مغولان هم ما دويست سال تحت حاكميت و تجاوزگري‌هاي اين قوم قرار گرفتيم و كشورمان از بابت حضور آنان بسيار آسيب ديد كه در مورد بخش مغولان، ما يك حادثه تاريخي كاملا مشابه را دستمايه قرار داديم كه طي آن وقتي مغولان حمله مي‌كنند، يك خانواده ايراني تا آخرين نفس ايستادگي و مقاومت مي‌كنند و درنهايت، همگي به شهادت مي‌رسند كه اين موضوع، براي من شوق‌انگيز و غرورآفرين بود و خواستيم به جوانان ايراني بگوئيم كه اگرچه كشورمان دويست سال مورد تاخت و تاز مغولان قرار گرفت، اما بودند مردان و زناني كه براي ماندن اين سرزمين زحمت كشيدند. بنابراين بخش زيادي از كار مبتني بر واقعيات است. درست است كه تخيل و هنر نويسنده و كارگردان در اين كار سهم داشته است اما محوريت كار بر اساس واقعيات شكل گرفته است.

*همه اهالي سينما و رسانه از اهميت پرداختن به موضوعات تاريخي براي روشن ماندن ذهن بيدار جامعه آگاه هستند اما به چه دليل در سال‌هاي اخير ميزان پرداختن فيلم هاي تاريخي تا اين اندازه كمرنگ شده است؟
- پرداختن به تاريخ سرزمين ما در مديوم سينما نيازمند به سرمايه‌گذاري كلان است كه تا مدامي كه به صورت يك ضرورت در بين مسؤولين سينمايي ما مطرح نشود، هيچ كسي شهامت ورود به چنين عرصه‌اي را نخواهد داشت و به هيچ وجه، از بخش خصوصي نبايد انتظار داشته باشيم كه چرا شما وارد اين بخش نمي‌شويد و معمولا، اين كارها به جهت اين كه نمي‌توانند از بودجه‌هاي مناسبي برخوردار باشند، فقير از آب در مي‌آيند و باعث مي‌شوند كه كار به دل تماشاگر ننشيند. من تصور مي‌كنم يكي از دلايلي كه اين بخش فقير مانده است و هنوز به جايگاه واقعي خودش نرسيده است، به اين دليل است كه همراه مسؤلين، بودجه‌هاي لاغري را براي اين بخش اختصاص داده‌اند و سينماي تاريخي به عنوان تنقلات سينمايي به حساب آمده است و به همين دليل، اغلب اين فيلم‌ها از نظر تماشاچي غيرقابل باور است. در اين شرايط با تغيير مسؤلين، به طوركلي نوع نگاه به سينما تغيير مي‌كند... عده‌اي به سينما و تاريخ اهميت مي‌دهند و عده‌اي ديگر اصلا براي هنر سينما و جنبه‌هاي مختلف آن ارزش و اعتباري قائل نيستند. همين مشكلات، باعث شده تا توجه به تاريخ در سينما فراموش شود.

* شما در «پرچم هاي قلعه كاوه» به سراغ بخشي از تاريخ ايران رفتيد كه توسط مغولان مورد هجوم واقع شده است اما به عنوان يك فيلمساز فكر مي‌كنيد كدام بخش از تاريخ سرزمين ما هنوز براي مردم ناشناخته باقي مانده است؟
- مقطع ساسانيان، عظمتي از داستان‌ها و فتوحات سرزمين ايران دارد كه هنوز به طور كامل در هيچ زمينه‌اي به آن پرداخته نشده است و ايران در كنار روم به عنوان دو ابر قدرت شرق و غرب جهان به حساب مي‌آمدند. يا دوره اشكانيان كه يكي از مقاطع غرور آفرين سرزمين ما است كه از آن غافل بوده‌ايم و هخامنشيان، كه سرآمد فرهنگ‏ و تمدن در روزگاران خود به حساب مي‌آمدند. همين طور است داستان‌هاي شاهنامه كه نقطه‌هاي مغفول سرزمين ما هستند كه متأسفانه شايد به دليل فقر مالي دولت‌ها هيچ‌وقت تمايلي نداشته‌اند كه به چنين مسايلي پرداخته شود. من فقر مالي را فقر مديريتي هم تعبير مي‌كنم، يعني اين كه مديران ما تمام بودجه‌هاي خودشان را در بخش‌هاي ديگر هزينه مي‌كردند و ته‌مانده بودجه خود را به مسايل فرهنگي اختصاص مي‌دادند. در چنين شرايطي، بديهي است كه نمي‌توانيم شاهد توليد آثار فاخر باشيم.

*داستان‌هاي شاهنامه يك شكوه و عظمتي دارد كه مطمئنا اگر از طريق مديوم سينما به تصوير كشيده شود مي‌تواند باعث جذب مخاطبان سينما شود اما چرا تاكنون نسبت به ادبيات كهن سرزمين‌مان و به طور مشخص آثاري جهاني مانند شاهنامه‏، مثنوي معنوي، منطق‌الطير و...بي‌توجهي شده است؟
- علت اين موضوع اين است كه اين نوع كارها هزينه بسيار زيادي مي‌طلبد. اگر بخش خصوصي را كلا كنار بگذاريم، تنها بخش دولتي باقي مي‌ماند. اما بخش دولتي بيشتر علاقه‌مند تا آثار مذهبي از خودش به جاي بگذارد تا آثاري تاريخي و به همين دليل اين نوع آثار همچنان در غربت باقي مي‌مانند و كسي رغبت نمي‌كند تا به اينگونه كارها بپردازد و ترجيح مي‌دهند توجه بيشتري نسبت به موضوعات مذهبي نشان دهند. به همين دليل است كه اين عرصه خلوت باقي مي‌ماند.

* «پرچم‌هاي قلعه كاوه» داراي پروداكشن دشواري است، از نگارش فيلمنامه تا پايان مرحله فيلمبرداري كلا چقدر زمان طي شد؟
- 6 ماه فيلمبرداري طول كشيد كه در تهران، امتداد رودخانه جاجرود،سمنان،و ... كه سعي كرديم محل‌هاي متفاوتي را در كار به نمايش بگذاريم تا حداقل در اين مورد كار جذابيت خودش را از دست ندهد. و حتي قلعه‌اي هم كه در فيلم مي‌بينيم به طور كامل ايرج رامين‌فر آن را ساخته است، به دليل اينكه جمعيت زيادي در قلعه تردد مي‌كردند و به هيچ عنوان نمي‌شد از پروفيل‌هاي يك رويه استفاده كرد و به همين دليل، از مواد واقعي براي ساخت قلعه استفاده كرديم.

*يكي از مواردي كه درمورد فيلم جلب توجه مي‌كند عدم تبليغات مناسب حول و حوش فيلم است... چرا حتي يك تيزر هم از تلويزيون پخش نشد؟
- با وجود اينكه تلويزيون براي پخش تيزرهاي فيلم 90 درصد تخفيف داده است اما متأسفانه حوزه تا كنون هيچ اقدامي را در اين زمينه انجام نداده است و به شدت نگران وضعيت اكران فيلم هستم.قرار بود توسط حوزه هنري همزمان با تهران پخش فيلم در شهرستان‌ها نيز آغاز شود كه متاسفانه نمي‌دانم بنا به چه دلايلي تاكنون اين اقدام انجام نشده است، در حالي كه فيلم‌هايي نظير «پرچم‌هاي قلعه كاوه» كه مضموني ديني – ميهني دارند، درچند سال اخير بيشترين تماشاچي را در شهرستان‌ها داشته‌اند. متاسفانه حتي نصب بيلبوردهاي فيلم در تهران نيز از سر رفع تكليف بوده است و در بدترين مكان‌ها و با كوچكترين ابعاد نصب شده‌اند.

* در مدت اخير كه فيلم اكران شده، شاهد آن بوده‌ايم سينماهاي آزادي و فرهنگ‏، دو سينماي مهمي كه فيلم را نمايش مي‌دهند، در اقدامي عجيب، در 2 سئانس ابتدايي و انتهايي، در روز از نمايش فيلم خودداري مي‌كنند، آيا حوزه هنري از اين موضوع اطلاع دارد و اگر اطلاع دارد چه اقدامي را انجام داده است؟
- متاسفانه مسولان حوزه هنري با وجود اطلاع از اين موضوع بازهم هيچ اقدامي براي نجات فيلم انجام نمي‌دهند و نكته جالب توجه در اين خصوص اين است كه دو سئانسي كه اين دو سينما فيلم را نمايش نمي‌دهند، كاملا خالي است و عجيب تر آن كه سينما آزادي خودش متعلق به حوزه هنري است. «پرچم‌هاي قلعه كاوه» فيلمي است كه در شرايط عادي مخاطب سينما رو به ديدن اين فيلم نمي رود و سينمارو حرفه‌اي كه منتظر اتفاقي غير از فيلم هاي كمدي و عاشقانه درسينماي ايران است مخاطب «پرچم‌هاي قلعه كاوه» است و اين در شرايطي است كه بدون تبليغات تلويزيوني و بيلبوردهاي شهري نمي توان اين قشر از مخاطبان را با فيلم آشنا كرد و متاسفانه ديگر كاري از من به عنوان كارگردان بر نمي آيد تا بتوانم «پرچم هاي قلعه كاوه» را از وضعيت فعلي نجات دهم و كوتاهي‌ها در اين زمينه، همه شرايط را براي زمين خوردن فيلم فراهم كرده است.

* ما درگذشته شاهد اين بوديم كه فيلمي مانند «ابراهيم خليل الله» با توجه به اينكه تيزرهايش به كررات از طريق صدا و سيما پخش شد، توانست اكران موفقي را پشت سر بگذارد اما چرا مسولان حوزه با علم به اين موضوع كه چقدر تيزرهاي تلويزيوني مي تواند در موفقيت فيلمي نظير «پرچم هاي قلعه كاوه» موثر باشد اما بازهم كوتاهي مي‌كنند؟
- اين موضوع را بايد مسولان حوزه هنري پاسخگو باشند اما متاسفانه مشكلات تنها مربوط به زمان اكران فيلم نمي‌شود، حتي در زمان ساخت فيلم، با فشارهاي داخلي و خارجي بسيار زيادي مواجه بوديم و درتمام مدت ساخت فيلم به هيچ عنوان آرامش نداشتيم كه در اثر اين فشارها بخشي از فيلمنامه كه به جنگ اختصاص داشت به طور كلي حذف شد و دليل آن هم اين بود كه جائي كه قرار بود امكانات اين بخش را در اختيار ما بگذارد، گفت كه ما داريم به شعائر توهين مي‌كنيم و در اين شرايط فيلم «پرچم‌هاي قلعه كاوه» مانند شير بي‌يال و كوپال شده است. تمام اين مسايل و مشكلات براي بيننده‌اي كه مي‌خواهد به سينما برود و از ديدن فيلمي لذت ببرد، دليل نمي‌شود اما بايد قبول كرد كه اين قبيل مشكلات مي‌تواند براي هر فيلمي گران تمام شود و فيلم با شكست روبرو شود. به اعتقاد من حتي زمان نمايش فيلم نيز مناسب نبوده است چراكه بخشي از زمان نمايش فيلم با ماه مبارك رمضان تلاقي دارد و همين مسأله ممكن است باعث كاهش تعداد تماشاگران شود، اما معتقدم به طور كلي، افرادي كه همواره اهل سينما رفتن هستند و به مضامين خاص و تاريخي علاقه دارند در همين شرايط نيز فيلم را خواهند ديد.

* اخباري در مورد فيلم جديد شما با عنوان موقت «بچه هاي دريا» شنيده مي‌شود، ساخت اين فيلم در چه مرحله‌اي است؟
- موضوع محوري «بچه‌هاي دريا» موسيقي است و به تعبيري مي توان آن را فيلمي موزيكال دانست. البته اين فيلم شباهت چندان به آنچه از يك فيلم موزيكال در اذهان است، ندارد و قصد دارم با سمفوني‌هاي بزرگ براي ساخت موسيقي فيلم «بچه‌هاي دريا» همكاري كنم و در حال حاضر مشغول پيدا كردن لوكيشن هاي فيلم هستم.

* و صحبت پاياني؟
- تنها مي‌توانم اين را بگويم كه فيلم عامدانه با يك بايكوت خبري كامل مواجه شده است و هيچ خبر و يا نقد و تحليلي در برخي از نشريات و رسانه‌ها در مورد فيلم وجود ندارد و با وجود اينكه موضوع فيلم در ارتباط با قرآن و پاسداري يك ملت از آن است، در بايكوت خبري به سر مي‌برد و در اين شرايط به نظر مي رسد دوستان ما در حوزه هنري نيز مرعوب اين جريان شده‌اند.

Fiona Liebe
26-08-2008, 02:15
گفت‌وگو با عبدالرضا اكبري به بهانه حضورش در سريال عمليات 125
نگاهم مرا لو مي‌دهد...
http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/06/04/100947343512.jpg
جام جم:حرفه‌اش را دوست دارد، براي همين هم فراز و فرودهاي كارش را مي‌پذيرد و تحمل مي‌كند. شايد بتوان گفت او يكي از بازيگراني است كه به واسطه حضورش در كارهاي مختلف تلويزيوني و سينمايي، توانسته نقش‌هاي متنوعي را تجربه كند. از پدر متفاوت سريال اغما گرفته تا نقش امام‌ره‌ در فرزند صبح. هنوز هم وقتي درباره كارهايش صحبت مي‌كند، شوق روزهاي اول را مي‌توان در چشمانش ديد. با اكبري به بهانه‌ حضورش در سريال عمليات 125 گفتگو كرديم. بازي در اين مجموعه، سومين تجربه همكاري با بهروز افخمي را براي عبدالرضا اكبري رقم زده است.
به عنوان يك بازيگر چقدر در زندگي هنري‌يتان اوج و فرود را تجربه كرده‌ايد؟

كلماتي زيبايي را به كار برديد. هر كسي به نحوي در زندگي‌اش، اوج و فرود را تجربه مي‌كند و در غير اين صورت قطعا زندگي يكنواختي خواهد داشت، آن هم بدون هيچ‌گونه چشم‌اندازي به آينده. بنابراين زندگي آدم‌ها، از همين اوج و فرودها تشكيل مي‌شود. من هم به عنوان يك انسان و يك بازيگر چنين تجربه‌اي داشته‌ام؛ گاهي در اوج شدت بودم و گاهي در فراموشي محض.

زماني كه در فراموشي بوديد، چقدر از اين سكوت و آرامش استفاده كرديد؟

همه ما وقتي كاري را شروع مي‌كنيم، خواه‌ناخواه كارمان دچار سرعت مي‌شود، يك زماني من هم دچار سرعت شده بودم تا اين كه فراموشي و به عبارتي بيكاري ايستگاهي شد براي نفس كشيدن و تجديد قوا كردن. سعي كردم از اين سكوت استفاده كنم و با توجه به تجربيات گذشته توانستم نگاه دقيق‌تري به‌ آينده بيندازم.

پس بيكاري و به عبارتي فرود هنري، شما را به انزوا سوق نداد؟

خير. گاهي، موانع لازم هستند چون انسان را به فكر وادار مي‌كنند. ضمن اين‌كه در سكوت مي‌توان جمع‌بندي بهتري داشت. به قول برشت: دليل ندارد راهي را كه اشتباه آمده‌ايم نگاه كنيم، بلكه مي‌توانيم برگرديم و راه را درست انتخاب كنيم.

انتخاب كدام نقش‌تان، حاصل تفكر و بازگشت دوباره شما بود؟

در يك مقطعي در كارهاي زيادي بازي مي‌كردم بدون آن كه توجهي به اطرافم داشته باشم؛ كارهايي مانند باغ گيلاس، مزد ترس، تولدي ديگر و ... اما شروع دوباره من با انتخاب‌هاي سنجيده‌تر و پخته‌تري همراه بود كه از جمله آن مي‌توانم به حضورم در روزهاي اعتراض اشاره كنم يا مجموعه پرواز در حباب.

توقع داشتم نقش امام‌ره‌ در فرزند صبح را نام ببريد.

بله. اما من كارهاي تلويزيوني‌ام را مثال زدم، نه سينمايي. در سينما كاملا حق با شماست. به واسطه بازي در فيلم فرزند صبح توانستم متفاوت‌ترين نقش زندگي‌ام را بازي كنم و بازي در اين نقش شروع تازه و جهش خوبي براي من بود و البته سخت.

چرا سخت؟

اساسا بازي در نقش آدم‌هاي معاصر كار سختي است، بخصوص در مورد نقش امام(ره)‌ كه اين مساله سخت‌تر هم هست، چون هنوز حضور امام حس مي‌شود و مردم از ايشان خاطره دارند و به همين دليل من بايد در ارتباط با رفتار، كلام و حتي بازي فيزيكي‌ام مطالعه زيادي مي‌كردم تا بتوانم آن طور كه شايسته و بايسته است نقشم را ارائه كنم.

چگونه اين نقش به شما رسيد؟

بهروز افخمي سال 85 بازي در نقش امام خميني(ره)‌ را به من پيشنهاد كرد. قبل از اين حدود 5، 6 سال پيش براي نقش پدر حضرت امام(ره)‌‌ انتخاب شدم اما درست در لحظه شروع فيلمبرداري كار متوقف شد و 4 يا 5 سال وقفه ايجاد شد و پس از آن نقش خود امام‌(ره)‌ به من سپرده شد. به هر حال براي من باعث خوشحالي است كه با بهروز افخمي كار كردم.

از سينما به تلويزيون رفتيد يا برعكس؟

من از تلويزيون به سينما رفتم.

اما در اين سال‌‌ها فعاليت كمتري در سينما داريد، چرا؟

زماني كه من بازي در سينما را تجربه مي‌كردم، هنوز اين تعداد بازيگر به سينما جذب نشده بودند و ما تعداد انگشت‌شماري بوديم كه در سينما بازي مي‌كرديم، اما در اين سال‌ها به واسطه آمدن بازيگران جوان، نسل من كمتر مي‌تواند در اين عرصه فعاليت كند. به همين سبب بيشتر در تلويزيون حضور دارم تا سينما. ضمن اين كه معتقدم تلويزيون در اين سال‌ها تاثير بيشتري نسبت به سينما داشته است.

اما خيلي‌ها بر اين باورند كه سينما از تلويزيون ماندگارتر و حرفه‌اي‌تر است.

بله. آن هم به اين دليل است كه فيلم‌ها در يك جايي ثبت مي‌شود. اما به لحاظ محتوايي، سريال‌ها در اين سال‌ها به مراتب بهتر از فيلم‌هاي سينمايي هستند و متاسفانه سينما نزول ‌بدي داشته است.

تا به حال چند درصد از كارهايتان را براساس علاقه انتخاب كرده‌ايد و نه شرايط؟

تقريبا هميشه سعي كرده‌‌ام كارهايي را بپذيرم كه برايم تازگي داشته است. البته گاهي اوقات هم مجبور شده‌ام براساس شرايط كاري را بپذيرم. مثلا به خاطر اداي دين به يك دوست و حرمت نان و نمكي كه با هم خورديم از علاقه‌ام صرف‌نظر كرده‌ام.

پس نان و نمك هم در انتخاب يك نقش موثر است؟

بله، اما نه هميشه. به هر حال مي‌‌توانم بگويم 60 درصد از نقش‌‌هايم را براساس علاقه‌ام انتخاب كرده‌ام.

كار با بهروز افخمي هم جزو همان انتخاب‌هاي نان و نمكي است يا علاقه؟

اينجا اتفاقا نان و نمك نبود، بلكه همه‌اش علاقه بود. چون افخمي از جمله كارگردان‌هايي است كه بخوبي روي كارش اشراف دارد و اساسا فيلمساز متفاوتي است.

متفاوت از چه نظر؟

افخمي بازيگر را به نقش نزديك و بعد رهايش مي‌كند، چون نقش را به بازيگر تفهيم كرده است. ضمن اين كه سر صحنه بسيار صبور است و به ديگران هم آرامش مي‌بخشد.

نقش محمد عنايت در مجموعه عمليات 125 چطور به شما رسيد؟

از طرف افخمي براي بازي در اين سريال دعوت شدم. وقتي به من گفت مي‌خواهد درخصوص عمليات 125 سريال بسازد، من فقط مي‌دانستم كه 125 يعني آتش‌نشاني و هيچ اطلاعات ديگري نداشتم؛ اما چون به او اعتماد داشتم،‌ فيلمنامه نخوانده قبول كردم كه نقش عنايت را بازي كنم.

اما انگار فيلمنامه‌اي هم به طور كامل از همان ابتدا وجود نداشته است. درست است؟

بله. بخش زيادي از فيلمنامه نوشته نشده بود و بيشتر سكانس‌ها لحظه به لحظه نوشته مي‌شد و به دست ما مي‌رسيد. ما حتي نمي‌دانستيم آخر قصه چگونه تمام مي‌شود.

خب، با توجه به اين شرايط بازي برايتان مشكل نمي‌شد، چون به قول خودتان آشنايي چنداني هم با عملكرد ماموران آتش‌نشاني نداشتيد؟

خب، چرا سخت كه بود. اگر فيلمنامه حاضر بود، قطعا مي‌توانستيم برنامه‌ريزي درست‌تري داشته باشيم. ولي چون به افخمي اعتماد داشتيم كار برايمان راحت مي‌شد.

براي انتخاب نقش محمد عنايت، به غير از حضور افخمي به عنوان كارگردان، كداميك برايتان مهم‌تر بود، قصه يا خود نقش؟

طبيعتا نقش عنايت آدم خوب و طنازي است. براي همين هم سعي كردم به او نزديك شوم. او در عين سختگيري بسيار خانواده‌دوست و مهربان است. چندوجهي بودن اين شخصيت را دوست داشتم.

عمليات 125 به نحوي جزو سريال‌هاي آموزشي قرار مي‌گيرد. براي همين سريالي نيست كه عموم مخاطبان را با خود درگير كند، چون درام لازم را ندارد. نظرتان در اين باره چيست؟

در ابتدا هم ما اين نگراني را داشتيم كه نكند كار تبليغي يا به قول شما آموزشي از آب دربيايد، اما قصه‌هاي متفاوتي كه در اين كار وجود داشت، اين مساله را خنثي كرد و قصه شخصيت‌هايي مانند سعيد تمدن، حبيب حمزه و... باعث شد مخاطب با قصه اين آدم‌ها جلو برود و البته به طور غيرمستقيم هم با كار آتش‌نشان‌ها آشنا شود. حالا شايد اين سريال آن طيف وسيع مخاطبان را نداشته باشد، اما حداقل در نوع خود يك كار تازه و جذاب است و بشدت هم نزديك به كارهاي سينمايي است. ضمن اين كه به نظرم بازي‌ها هم غلوشده نيستند.

جاي خالي كدام كارگردان‌ها در پرونده هنري شما خالي است؟

بهرام بيضايي، داريوش مهرجويي و مسعود كيميايي. بسيار مشتاقم با اين اساتيد همكاري كنم، ضمن اين كه به نظرم مجيد مجيدي هم بسيار هنرمندانه دارد سينما را دنبال مي‌كند.

ديده شدن كداميك مهم‌تر است؛ شما يا كاري كه در آن حضور داريد؟

نهايت آرزوي من اثري است كه در آن نقش دارم. دوست دارم آن اثر از نظر ساخت و پرداخت مورد توجه مخاطب باشد. در اين صورت مطمئن هستم كه من هم در جاي خود بخوبي ديده مي‌شوم. البته نه من كه تمامي عوامل در يك كار خوب و اثرگذار به شكل درستي ديده مي‌شوند و همين براي رفع خستگي از گروه ناكافي است.

آقاي اكبري چرا كمتر در نقش‌هاي منفي ظاهر مي‌شويد؟

چون طرز نگاهم به نحوي من را لو مي‌دهد. خيلي از دوستان و همكارانم اين مساله را به من يادآور شده‌اند كه در نقش‌هاي منفي براي مخاطب چندان قابل باور نيستم، اگرچه معتقدم بازيگر بايد بتواند در هر نقش بازي كند چون بازيگر هميشه نياز به تنوع دارد.

نظرتان به طور كلي درباره مجموعه عمليات 125 چيست؟

اين مجموعه به زندگي آتش‌نشان‌ها مي‌پردازد، ما درباره پليس كارهاي زيادي ساخته‌ايم ولي درباره آتش‌نشان‌ها نه. بنابراين به نظرم كار ارزشمندي است.

بازيگري براي شما چه مفهومي دارد؟

كارها پر از دغدغه است؛ دغدغه‌اي كه هر روز خود را يك جور نشان مي‌دهد، اما به نظرم ما هنوز آن طور كه بايد بزرگ نشده‌ايم و اصرار داريم همچنان بازيگوش باشيم و بازي كنيم.

Fiona Liebe
29-08-2008, 02:19
گپي با شيرين بينا، بازيگر فيلم سينمايي «ديوار»

سهم من از «ديوار»


جام جم آنلاين: شيرين بينا را بعد از مجموعه «سلام» در تلويزيون نديده‌ايم. بعد از اين مجموعه، چند تله‌فيلم بازي كرده و جمعه هفته پيش هم فيلم «كيسه برنج» با بازي او از «صد فيلم» شبكه 3 پخش شد. با او كه كه سهمي هم در نوشتن فيلمنامه «ديوار» دارد، گپ زده‌ايم.

http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/06/06/100947543497.jpg

اوضاع چطور است خانم بينا؟

مشغول يك فيلم تلويزيوني هستم به اسم «زندگي بدون من» كه فيلمنامه‌اش را عليرضا كاظمي‌پور نوشته و كارگردانش پرويز حكمت‌جو است. عواملش بد نيست و داستان خوبي هم دارد.

غير از شما بقيه بازيگران چه كساني هستند؟

نقش زن اصلي فيلم را من بازي مي‌كنم. مجيد مشيري، يوسف مراديان، محمدرضا سهرابي و پسربچه‌اي به اسم ايليا كه قبلا در سريال «تب سرد» بازي كرده بود، بازيگران اصلي‌اش هستند. داستان فيلم درباره پسربچه مريضي است كه آرزويش اين است كه سوار هواپيما بشود و برود توي كابين خلبان. روح شهيدي ظاهر مي‌شود و كمك مي‌كند او به آرزويش برسد.

قبل از اين هم يك تله‌فيلم ديگربازي كردم به اسم «ديوار آجري» در اصفهان. وقتي رفتم نريشن‌هايش را بگيريم، ديدم همه چيزش خوب شده.

جمعه اين هفته «كيسه برنج» از برنامه ‌«صد فيلم» پخش شد. خودتان ديديد؟

بله، خيلي وقت بود اين فيلم را نديده بودم. وقتي اين فيلم را بازي كردم، خيلي ازش خوشم نيامد. ولي اين بار بيشتر خوشم آمد. به آقاي طالبي زنگ زدم و گفتم فيلم را ببيند. براي تحقيقات يك فيلم رفته بود شيراز. گفت دارم مي‌بينم.

«كيسه برنج» فيلم چندمتان بود؟

بعد از «تيك تاك» و «بوي پيراهن يوسف» فيلم سومم بود. قبلش به خاطر «تيك‌تاك» در جشنواره فجر سال 72 بهترين بازيگر نقش دوم زن شدم.

الان به فيلمي مثل «كيسه برنج» چطور نگاه مي‌كنيد؟ دوست داريد باز هم در كاري مثل اين فيلم بازي كنيد؟

«كيسه برنج» داستان رئاليستي و ساده‌اي دارد كه هم مخاطب را جذب مي‌كند و هم حرفي براي گفتن دارد. اين فيلم‌ها در جشنواره‌هاي خارجي هم بازار خوبي دارند و جايزه‌هاي زيادي مي‌گيرند. بله، الان هم اگر كارگردان خوبي يك كار اين جوري پيشنهاد كند، قبول مي‌كنم. اين جور فيلم‌ها بيشتر با مخاطب ارتباط برقرار مي‌كند.

فيلم آخر محمدعلي طالبي هم روي پرده است. شما در اين كار با ايشان همكاري نكرديد؟

چرا، طرح اوليه را من نوشتم. ايشان 20 سكانس بدون ديالوگ به من داد و من شروع كردم به نوشتن. مرحله به مرحله مي‌نوشتم و ايشان مي‌خواند و با هم كم و زياد مي‌كرديم.

ولي انگار اسمتان به عنوان فيلمنامه‌نويس در تيتراژ نيست؟

خودش گفت كه هست. شايد به خاطر اين كه موقع بازنويسي كار، من سر سريال «سلام» بودم. ولي نزديك 4 ماه روي طرح كار مي‌كردم.

خودتان فيلم را ديده‌ايد؟ چقدر به چيزي كه نوشتيد شبيه است؟

مي‌دانم كه تفاوت آنچناني نكرده. در طرح اوليه، من شخصيت مادر را طراحي كرده بودم. مقابل نقش گلشيفته هم برادر را گذاشته بودم كه به عاشق تبديل شد، ولي حالا هم مادر هست و هم پسرك عاشق به برادر تبديل شده. من بابت اين به ايشان گله كردم.

رابطه شما با آقاي طالبي بابت اين ماجرا خراب نشده؟

موقع توليد فيلم، اخبارش بدون اسم من منتشر مي‌شد. من تماس گرفتم و گفتم لااقل با كپي چكي كه به من داده‌ايد، مي‌توانم ثابت كنم من فيلمنامه را نوشته‌ام، اسم خودت را به عنوان نويسنده نزن. بعد از آن اسم من هم منتشر مي‌شد. حالا هم نمي‌دانم چه جوري است. لابد در تيتراژ به عنوان فيلمنامه‌نويس اوليه يا طراح اوليه آمده. به هر حال اين طوري‌هاست ديگر.

Fiona Liebe
29-08-2008, 02:21
با كمال تبريزي ، كارگردان فيلم «هميشه پاي يك زن در ميان است»
متعلق به نوع خاصي از سينما نيستم‌


http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/06/04/100947343682.jpg


جام جم :در بخش‌هايي از گفتگو با «جام‌جم» او بصراحت بر اين مساله تاكيد مي‌كند كه «خيلي بد است فيلمي بسازيم كه همه ويژگي‌هاي يك فيلم خوب را داشته باشد، اما نتواند با مخاطب ارتباط برقرار كند.» به اعتقاد او، مهم‌ترين تاثير فيلم در يك نكته خلاصه مي‌شود و آن هم برقراري ارتباط با مخاطب و تاثير آن بر قشر متوسط است.

طبيعي است كه او با همين اعتقاد پشت دوربين آخرين ساخته سينمايي خود قرار گرفته و شايد همين مساله سبب‌شده باوجود اين كه فيلم او فروش نسبتا قابل قبولي داشته ، با نگراني به وضعيت اكران نگاه كند و بر اين موضوع تاكيد داشته باشد كه صرفا ساخت فيلم جشنواره ‌پسند و سبك و سطحي چيز خوبي نيست و داشتن جذابيت و حرف و مضمون هم نمي‌تواند دردي از مشكلات فيلم‌هاي سينماي ايران دوا كند. با اين مقدمه شايد خواندن مصاحبه او جالب‌تر باشد.
چند ماه قبل در جشن انجمن منتقدان، جايزه بهترين فيلمساز كمدي را دريافت كرديد. اما كارنامه كاري شما از فيلم‌هاي مختلفي تشكيل شده كه برخي از آنها ارتباط چنداني به سينماي كمدي ندارد. شما خودتان را متعلق به چه سينمايي مي‌دانيد؟

بر خلاف برخي فيلمسازان كه در يك حوزه خاص فعاليت مي‌كنند، خودم را متعلق به نوع خاصي از سينما نمي‌دانم و بيشتر از آن كه ساختمان فيلم برايم مهم باشد، مضمون فيلم، ارتباطي كه با مخاطب برقرار مي‌كند و تاثيري كه به لحاظ اجتماعي، سياسي و اقتصادي بر جامعه دارد، برايم مهم است. البته دلمشغولي من و دغدغه دروني‌ام سينماي كمدي است.

چرا اين سينما؟

ما در مقطعي زندگي مي‌كنيم كه مردم پيام‌هاي طنز و كمدي را بيشتر از پيام‌هاي جدي درك مي‌كنند و اگر از طريق اين قالب پيام را منتقل كنيم، بيشتر بر دل مي‌نشيند و مخاطب لذت مي‌برد تا اين كه بخواهيم از يك لحن خشك و رسمي استفاده كنيم.

اين ارتباط دو طرفه داراي صميميت، شادي و فضاي طنز است. چون فيلم‌هاي من بيشتر در اين مسير موفق بوده. احتمالا به همين دليل منتقدان به من راي داده‌اند، اما فكر نمي‌كنم در اين رشته هم چهره شاخصي باشم و ديگران كارهاي موفق‌تري ارائه كرده‌اند، اما شايد چون فيلم‌هاي من ارتباط بيشتري با مردم برقرار كرده، موفق به دريافت اين جايزه شده است.

در خبرهاي اوليه مربوط به توليد فيلم « هميشه پاي يك زن در ميان است» شنيده مي‌شد كه قرار است حوزه هنري تهيه كننده فيلم شما باشد، اما حوزه ناگهان كنار كشيد. ماجرا چه بود؟

اين مساله براي من راز كشف نشده‌اي است كه هنوز هم علت آن را نمي‌دانم. روزي كه مي‌خواستيم فرداي آن فيلمبرداري را شروع كنيم، حوزه هنري پيغام داد كه كار تعطيل است و برويد. هيچ توضيحي هم درباره علتش داده نشد. پس از آن تلاش كردم فيلم با تهيه‌كننده بخش خصوصي ساخته شود، اما افرادي كه در حوزه بودند تا امروز دليل تعطيل شدن را اعلام نكرده‌اند.

هنوز هم منتظرم تا يكي از مسوولان حوزه بگويد ماجرا چه بوده است. نكته جالب اين كه چنين اتفاقي درست زماني رخ داد كه با عوامل و بازيگران قرار داد بستيم و مي‌خواستيم فيلم را شروع كنيم.

هر نوع اتفاقي كه مي‌توانست منجر به تعطيلي اين فيلم شود بايد پيش از اين مرحله رخ مي‌داد اما يكدفعه كار تعطيل شد. حس خود من اين بود كه در حوزه قدرتي بزرگ - مانند آنچه ما در شوراي امنيت سازمان ملل مي‌بينيم ‌- از ساخت اين فيلم مطلع شد و ساخت اين فيلم را وتو كرد.

در فاصله پيدا كردن تهيه‌كننده جديد، تغيير خاصي هم در داستان رخ داد؟

طبيعتا در بخش خصوصي ديگر انتظارها و توقع‌ها جور ديگري است. تهيه‌كننده پس از خواندن فيلمنامه 7 مورد را بيان كرد و خواست آنها اصلاح شود. يكي از اين موارد اين بود كه در فيلمنامه قبلي قصه به معناي كلاسيك ماجرا وجود نداشت و داستان كلاژي از بچه داستان‌هايي بود كه كنار هم قرار مي‌گرفتند و با يك خط داستان كمرنگ به هم وصل مي‌شدند.

احساس تهيه كننده اين بود كه با چنين حالتي، فيلم در اكران براي مخاطب عام توفيق چنداني نخواهد داشت و به همين دليل تمايل داشت فيلم جوري ساخته شود كه حداقل برگشت سرمايه داشته باشد. به همين دليل از ما خواست بر اين وجه برقراري ارتباط با مخاطب عام تاكيد كنيم.

شما در فيلم خود بر روايت خاصي هم تاكيد داشتيد. اين شكل از روايت براي فيلم‌هاي تجاري خيلي متعارف نيست.

اگر منظور شما از فيلم تجاري، فيلمي است كه به هر شكل ولو ساده‌ترين و سخيف‌ترين راه ممكن با مخاطب ارتباط برقرار كند، من با آن بشدت مخالفم. با آن سينماي انديشمند كه هيچ جايگاهي ميان مردم هم ندارد، مخالفم. فيلمي كه در گيشه نتواند موفقيتي داشته باشد نقض غرض است. چيزي كه بايد اتفاق بيفتد يك حد وسط است و سينماي ايران بايد روي آن حركت كند و در آن مسير گام بردارد. ما از يك طرف نبايد به خاطر جذب مخاطب در دام ابتذال بيفتيم و از طرف ديگر نبايد فيلمي ساخته شود كه ارتباطي با مردم ندارد.

فيلمساز بايد به اين فكر كند فيلمي كه مي‌سازد در چه قد و قواره‌اي نسبت به جامعه است. ما فيلمسازان با بقيه افراد جامعه در يك مسير حركت مي‌كنيم. اگر خيلي از آنها فاصله بگيريم كه هيچ كدام حرف‌هاي ديگري را نشنويم، طبيعي است شيوه غلطي را انتخاب كرده ايم. بعكس هم اين كه از مردم جامعه عقب بمانيم و با جامعه ارتباط برقرار نكنيم. من مي‌گويم اين فاصله بايد معقول باشد و دائم سعي كنيم اين ارتباط برقرار و حركت تسريع شود.

البته بايد يك كم روبه جلو هم باشد.

بله، اما به اندازه‌اي كه دائما با هم ارتباط داشته باشند و بتوانند حرف همديگر را بفهمند و ارتباط لازم را برقرار كنند. اگر چنين اتفاقي در سينماي ما بيفتد به نظرم شكل ايده‌آل است.

احساس مي‌كنم جنس شوخي‌هاي فيلم شما طوري است كه شايد بعضي‌ها بگويند بشدت دوم خردادي است. با اين مساله موافقيد؟

به نظرم اين اتفاق فقط درباره شوخي با كتاب عاليجناب سرخ‌پوش اتفاق افتاده است، اما بقيه شوخي‌ها واقعا مربوط به يك مقطع خاص نيست و به مسائلي مربوط است كه در نوع ارتباط مردم، وضعيت جامعه و... وجود دارد؛ البته برخي شوخي‌هاي سياسي در فيلم مربوط به جناح‌هاي سياسي است، ولي لزوما به جناح خاصي مربوط نيست.

در ساخت اين فيلم بيشتر تلاش كردم روحيه خاص موجود در جامعه را نقد كنم و مستقيم به سراغ يك جريان خاص نروم، اما شوخي با كتاب عاليجناب... در كنار بقيه شوخي‌هاي ديگر همچون داوري جشنواره فجر، رئيس كلانتري و... مربوط به نوعي توهم و سوء برداشت است كه در جامعه ما نسبت به موضوع‌هاي ساده در عرصه كتاب، سينما و مطبوعات وجود دارد.

اين سوء‌تفاهم هم از زماني آغاز مي‌شود كه ذهن برخي افراد جامعه به صورت سمبوليك تلاش مي‌كند از موضوع‌ها برداشت‌هاي خاص كند. اين فيلم نگاهي انتقادي به چنين مسائلي دارد و به آدم‌هاي جامعه مي‌گويد آنقدر ذهن خود را درگير نكنند كه هر چيزي را به يك مساله ضدحكومتي و دولتي تعبير كنند.

چنين نگاهي نسبت به فيلم‌هاي سينمايي هم وجود دارد كه گاهي تلاش مي‌شود از فيلم لايه‌هاي مختلفي استخراج شود، مثلا در يك فيلم و در صحنه‌اي ساده كه كارگردان مي‌خواسته حرف ساده‌اي بزند، آنقدر حرف‌ها و تحليل‌هاي فراواقعي بيان مي‌شود كه كارگردان هم تعجب مي‌كند و جلوي صدور پروانه نمايش فيلم گرفته مي‌شود. شوخي‌هاي فيلم بيشتر به چنين مسائلي اشاره دارد.

در چنين فضاي پر سوءتفاهمي چگونه با وجود صحنه‌هايي همچون كلانتري يا رئيس شركت با بازي رضا كيانيان به فيلم شما پروانه نمايش داده شد؟

نمي‌خواهم از فيلم خودم تعريف كنم، اما معتقدم فيلم هميشه پاي يك زن در ميان است هوشمندانه وارد حوزه نقد شده و علي رغم برخي تندي‌ها در شوخي‌ها، تاثير نهايي آن بر مخاطب اعم از مردم عادي يا اعضاي شوراي صدور پروانه نمايش كه مخاطبان تمام آثار بدون سانسور سينماي ايران هستند ، تاثيري مثبت است ، يعني فيلم در بيان انتقاد كاملا صادق است و مي‌كوشد بگويد بيان اين انتقاد و نقد، در واقع يك جور نشان دادن اشكال‌ها و معضلات جامعه از روي دلسوزي و ايجاد يك فضاي مطلوب است تا اين معايب برطرف شود.

هر وقت مخاطب احساس كند قصد انتقاد، تخريب و از بين بردن است، در مقابل آن مي‌ايستد. اما اگر بگوييم نقد و انتقاد جزو وظايف ماست و فيلمساز اين‌طور استنباط مي‌كند كه بايد نقد اجتماعي داشته باشد، مي‌توان در فيلم براي هر قشري نقد داشت، اما در بيان بايد جوري عنوان كرد كه قصد تخريب نداريم و فقط قصد ساخت و اصلاح داريم و اگر اين مساله باشد اغلب فيلم‌ها دچار مشكل مميزي نخواهند شد.

در فيلم هميشه پاي يك زن در ميان است، همين اتفاق افتاد و در فيلم بعدي من هم همين مساله خواهد بود. عده‌اي در جامعه بدبين هستند و هميشه چيزهاي بد را مي‌بينند، اما به نظر من عقل جمعي جامعه ما اگر كنار هم قرار گيرد راه خود را پيدا مي‌كند و مي‌پذيرد كه نقد و انتقاد وجود داشته باشد. طبيعي است كه هيچ كس توهين و تخطئه را دوست ندارد.ما بايد حق نقد و انتقاد را براي خود محفوظ بدانيم، اما منصفانه و جوانمردانه.

با وجود همه اين احتياط‌ها، از فيلم شما چند دقيقه‌اي حذف شد؟

بله. اما فكر مي‌كنم اين حذف‌ها هيچ كدام ريشه واقعي نداشت و وجود اين صحنه‌ها بحران و مشكل ايجاد نمي‌كرد.

پس چرا از فيلم حذف شد؟

شايد دليل آن بيشتر وجود يك نگاه تربيتي بوده است.

مي‌خواستند شما را تربيت كنند؟

حدس مي‌زنم كسي كه اين كار را كرده چندان با اين حذف‌ها موافق نبوده، اما با خودش گفته اگر كمال تبريزي فيلم بسازد و چيزي از آن حذف نشود، احتمالا بعد فيلمي خواهد ساخت كه يك قدم جلوتر است و كم‌كم به خط‌قرمزهايي نزديك مي‌شود كه ديگر نمي‌توانيم جلويش را بگيريم، به همين دليل بايد همين جا جلويش گرفته شود.

چيزهايي كه در فيلم وجود دارد خيلي تيزتر از صحنه‌هاي حذف شده است، اما دست نخورده باقي مانده. يكي از صحنه‌ها صرفا به دليل چاپ مقاله‌اي در يكي از روزنامه‌ها حذف شد كه در حد يك كلمه بود. يكي كه تاثير عكس داشت و وجود آن خيلي مثبت بود هم حذف شد.

اين صحنه مربوط به اولين پلان داخل محضر است كه در آن يك روحاني به زبان فرانسه با 2 نفر فرانسوي صحبت مي‌كند. حذفيات فيلم خيلي ريشه‌اي و اساسي نبود و اگر بود حتما اين صحنه را كه تاثير مثبتي داشت، حذف نمي‌كردند.

به صحنه محضر اشاره كرديد. اين صحنه خيلي خوب از كار درآمده است. ايده آن چگونه شكل گرفت؟

چيزي كه در كل فيلم قصد داشتيم بيان كنيم، نوع رابطه بين زنان و مردان بود و سعي كرديم در فضايي فانتزي اين رابطه را ايجاد كنيم؛ بنابراين طبيعي بود حرفي را كه مي‌خواهيم در كل فيلم بيان كنيم، در يك موقعيت خاص به وجود بياوريم.

طراحي صحنه محضر ازدواج و طلاق به نظر من جزيي است كه مي‌تواند بر اثر گسترش به فضاي كلي فيلم تعميم يابد. در اين صحنه گفته مي‌شود كه ميان زن و مرد تضادي وجود دارد. طلاق الان نسبت به گذشته خيلي بيشتر و حاد شده و اغلب جوان‌ها در سال‌هاي اول ازدواج از هم جدا مي‌شوند.

ما تلاش كرديم بيشتر به اين عدم تفاهم اشاره كنيم كه فقط به جامعه ما محدود نمي‌شود. در محضر افراد هندي و فرانسوي و ايتاليايي هم وجود دارند و حتي ناشنوا نيز حضور دارد و اين مساله نشان مي‌دهد تضاد و عدم‌تفاهم و فهميدن يكديگر مساله‌اي است كه در كل كره زمين وجود دارد و به همين دليل دستمايه كلي فيلم است.

شروع فيلم نيز با يك دعواي زن و شوهري است.

بله. تمايلات مختلف موجود در زن و مرد سبب مي‌شود تا پس از ازدواج، آنها آزادي‌هاي همديگر را تهديد كنند و حيطه آزادي‌ها محدود شود. در طول نوشتن فيلمنامه اشاره به اين مساله دغدغه ما بود كه به استنباط‌هاي مختلف زنان و مردان نسبت به يكديگر بپردازيم بنابراين به جاي مشخص و خاصي نياز داشتيم كه از آنجا ارتباط زن و مرد آغاز و منقطع شود. آنجا فكر كرديم اين فضا محضر مهم‌ترين جايي است كه بايد نسبت به آن كاري كنيم.

يادم است وقتي با رضا مقصودي روي كتاب سيدمهدي شجاعي كار مي‌كرديم، به اين فكر كرديم كه حتما بايد براي محضر طراحي خاصي داشته باشيم كه بعدا در بازنويسي نغمه ثميني روي اين فضا خيلي كار كرديم و تلاش كرديم شوخي را در فيلم بشدت گسترش دهيم و فضاي فانتزي را تشديد كنيم تا مفهوم فانتزي را كه در فيلم به دنبال آن بوديم در اين صحنه برجسته كنيم.

محضر جاي شلوغ و پر‌رفت‌و‌آمدي است كه زندگي مشترك هم از آن شروع مي‌شود و هم به آن ختم مي‌شود. اين فضا خيلي با فيلم منطبق بود.

نغمه ثميني چقدر در بحث فيلمنامه موثر بود؟

او نويسنده‌اي است كه سعي مي‌كند ابتدا فيلمنامه به معني واقعي آن را بنويسد. در جلسات مختلفي با او صحبت كرديم كه چه مي‌خواهيم بگوييم و حرف ما چيست؟ آيا مي‌خواهيم اثري ضد مرد توليد كنيم؟ ضدارزش صحبت كنيم؟ خوبي و بدي همه را بگوييم؟

اين فيلمنامه‌نويس در چند جلسه تلاش مي‌كند متوجه شود جانمايه اصلي اثر چيست و بعد وقتي متوجه شد، شروع مي‌كند به نوشتن سپس چند نوع طراحي مي‌آورد كه براساس آن مي‌توان نزديك‌ترين طرح به ذهنيت سفارش داده شده را انتخاب كرد.

ممكن است او نوشته‌هايي هم داشته باشد كه براساس آن بتوانيد نقطه نگاه خاصي نسبت به زن را در آن پيدا كنيد، اما برخلاف برخي نويسندگان زن كه مثلا اگر از آنها بخواهند فيلمنامه‌اي بنويسند كه شخصيت اصلي آن يك زن منفي است، ممكن است ديگران اين كار را نكنند؛ اما نغمه ثميني اگر احساس كند فيلمنامه خوبي خواهد بود ، اين كار را مي‌كند و به نظر كارگردان تا حد زيادي وفادار خواهد بود.

او آنقدر به موضوع حرفه‌اي نگاه مي‌كند كه آنچه شما مي‌خواهيد را مي‌نويسد اما اين كه بخواهيم بگوييم گرايش‌هاي فمينيستي در اثر به وجود آمده يا نه اصلا چنين نيست و ما فارغ از اين نوع نگاه بوديم و سعي كرديم چيزي به نام واقعيت كه وجود دارد را مطرح كنيم و بدون اين كه به نصيحت زن و مرد برسيم، اين نكته را مطرح كنيم كه راه‌حلي وجود دارد تا زن‌ها در كنار مردها به آرامش برسند.

حضور مهران مديري در فيلم نظر چه كسي بود؟

در فيلمنامه اوليه شخصيتي به اسم جاهد داشتيم كه وكيل بود. او در نسخه اول حضور مختصري داشت، اما در مرحله دوم كه با فيلمنامه‌نويس ديگري تصميم گرفتيم تا برخي ويژگي‌هاي داستان را فانتزي و در كليت كار هم كمي اغراق كنيم، اين شخصيت خيلي رشد كرد و گسترش پيدا كرد و به شخصيتي تبديل شد كه موضع متضاد مردان در مقابل زنان را نمايندگي مي‌كرد.

اين شخصيت فانتزي اغلب مفاهيم را هم به شكل كلي بيان مي‌كرد و وارد جزييات نمي‌شد و جملات قصاري مي‌گفت كه همه اش در مخالفت زنان بود و به همين دليل به سمت يك فضاي فانتزي هدايت شد.

اگر يك بازيگر ديگر بود، نمي‌توانست اين جملات را بگويد. وقتي اين شخصيت به چنين هياتي درآمد، پيشنهادهاي مختلفي درباره بازي او شد و يكي از افراد موردنظر ما هم مهران مديري بود، اما اگر ما اصرار مي‌كرديم ممكن بود به دليل مساله دستمزد مشكل خاصي پيش بيايد، اما خود تهيه‌كننده هم اين بازيگر را در نظر داشت و به سبب قدرت و توانايي مهران مديري اين انتخاب صورت گرفت و به محض پيشنهاد تهيه‌كننده، من و حبيب رضايي بدون هيچ تاملي پذيرفتيم. هم توانايي او براي اجراي نقش خوب بود و هم مي‌توانست اين نقش را به نمايش بگذارد.

مهران مديري بازيگري است كه در عكس‌العمل بهتر از عمل است. چرا بده بستان‌هاي او با حبيب رضايي بيشتر نشد؟

فكر مي‌كرديم مهران مديري حتما بايد در نقش و شخصيت تازه‌اي ظاهر شود و اگر نقش او شباهتي به كارهاي قبلي‌اش داشت قطعا از او استفاده نمي‌كرديم. فكر مي‌كنم خودش هم قبول نمي‌كرد. وقتي خودش فيلمنامه را خواند، متوجه شد كه نقش كاملا متفاوتي است و نقش او شكل انفعالي ندارد كه در مقابل آدم‌هاي مختلف عكس‌العمل او بروز كند بلكه شخصيتي است كه خودش فعال است و نياز به اين ندارد كه در عكس‌العمل شخصيت‌هاي ديگر توانايي خود را بروز دهد.

نقش و شخصيت او مثل ارتباطاتي است كه در عمق فيلم مدام به بيننده گوشزد مي‌شود كه نوع ارتباط مرد به زن در طول تاريخ است و مهران مديري اين شخصيت را نمايندگي مي‌كرد. اين شكل زن گريزي و مخالفت نسبت به جنس زن و قدرت عجيبي كه مي‌تواند خيلي خطرناك باشد، همان چيزي بود كه مهران مديري تجربه نكرده بود و در اين فيلم خوب بود و به دليل اين ويژگي كار را شاخص مي‌كرد.

نظر همسر شما درباره فيلم شما چيست؟

هر بار فيلم در جاهاي مختلف اكران مي‌شود، ابراز تمايل مي‌كند كه بيايد و ببيند. اولين بار است كه وقتي فيلم اكران مي‌شود، همسرم تمايل دارد بيشتر از سه چهار بار فيلم را ببيند. فكر مي‌كنم اين فيلم، فيلمي است كه خانم‌ها دلشان مي‌خواهد بيشتر از يك بار ببينند.

فيلمي است كه بيننده احساس مي‌كند در يك بار ديدن همه مفاهيم را در اولين بار نبيند و اين اتفاق افتاده و كساني بوده‌اند كه هر بار ديده‌اند، چيزهاي تازه‌اي درك كرده‌اند. اگر فيلمي اين خاصيت را داشته باشد، بر مخاطب تاثير مي‌گذارد.

البته همسرم خيلي طرفدار فيلم است. فيلم‌هاي ديگرم را هم دوست داشته، اما اين را بيشتر از بقيه دوست دارد.

هنگامي كه فيلم ليلي با من است ساخته شد، فيلم پيش از نمايش به يك تهيه‌كننده بخش خصوصي فروخته شد. اين اتفاق درباره فيلم جديد شما هم رخ داده است.

نمي‌دانم اين چه حكايتي است! انگار روي پيشاني من نوشته شده كه وقتي فيلم طنزي مي‌سازم، اين پخش از راه برسد و همه نتايج را درو كند. كاش اين پخش كمي قوي و منسجم عمل مي‌كرد.

هم در ليلي با من است و هم در اين فيلم عملكرد پخش از طراحي پوستر گرفته تا نوع تبليغات و نيز هدف‌گيري براي جذب مخاطب خيلي ضعيف بوده و قدرت لازم را براي جذب همه مخاطبان نداشته است.

متاسفانه خيلي از پخش‌هاي ما كهنه و سنتي عمل مي‌كنند. الان خيلي از اتفاق‌هاي مدرن و پيشرفته در جامعه امروز مانند اينترنت وجود دارد، اما نمي‌دانم چرا اكثريت قريب به اتفاق پخش‌ها اصرار دارند با همان شكل قديمي و سنتي اقدام كنند و اصلا به شكل جديد و مدرن روي نمي‌آورند.

چند روز پيش به همسرم گفتم در قراردادهاي بعدي‌ام احتمالا قيد مي‌كنم شرط كارگرداني‌ام اين است كه براي پخش به اين شركت واگذار نشود!

اهل مطالعه هم هستيد؟

به طور معمول و متوسط بله. اگر ما نخوانيم، نمي‌توانيم خيلي كارها را كنيم. البته بايد فرصت مطالعه هم به وجود بيايد. مي‌توانم بگويم جزو كساني هستم كه مطالعه‌ام كم نيست.

كتاب در مسير سينماي ملي كه بتازگي منتشر شده را هم خوانده‌ايد؟

نه متاسفانه. البته دست همكارانم ديده ام. فكر مي‌كنم در جمعي بوديم كه اين كتاب را به اهالي سينما هديه كردند، اما هنوز به دست من نرسيده و هنوز موقعيتي براي خواندن آن پيدا نكرده‌ام.

حضور بازيگران تئاتري در فيلم شما يكي از امتيازهاي اين اثر است. فيلم هميشه پاي يك زن در ميان است، از نظر بازيگران مكمل فضاي خوبي دارد. موافقيد؟

گاهي نقش فرعي به اين معنا تعبير مي‌شود كه بگوييم يك هنرور بيايد و يك نقش را بازي كند. اين مساله خيلي وحشتناك است. همه كساني كه در فيلم ايفاي نقش مي‌كنند، بايد مثل بازيگر نقش اول بتوانند جملات خود را درست بگويند و خوب بيان كنند و حتي توانايي نقش اول را داشته باشند.

الان بزرگ‌ترين مشكل بر سر ساخت فيلم، انبوه متراكم‌شده كار نمايش است كه مجموعه بازيگران سينماي ايران بسختي مي‌توانند جوابگوي اين تقاضا باشند و اين آدم‌ها در موقعيتي هستند كه نمي‌توانند كار خود را انجام دهند. الان اگر بخواهيد با هر بازيگري از هر رتبه و درجه‌اي وارد مذاكره شويد، از پيشكسوت تا جوانان، وقتي با آنها صحبت مي‌كنيد همه يك تله فيلم بازي مي‌كنند و چند تا كار هم دارند.

وقتي مي‌خواهند با تو قرارداد ببندند، با تو شرط و شروط مي‌گذارند كه چند تله‌فيلم دارند و سر يك سريال هم هستند. اگر سه چهار تا از اين آدم‌ها در كار شما باشد، كافي است تا كارتان نابود شود. ترجيح مي‌دهم سراغ اين آدم‌ها نروم. خيلي از آدم‌ها هستند كه به لحاظ توانايي قابل مقايسه با آنها نيستند.

بازيگران ما امروز با دليل يا بي‌دليل تبديل به آدم‌هايي شده‌اند كه خواستگار زيادي دارند و آنها سعي مي‌كنند به همه خواستگارها جواب مثبت دهند و اين مساله قابل كنترل نيست. اتفاق بدي كه الان افتاده اين است كه آنها مي‌آيند و قرارداد مي‌بندند و بعد چون يك اتفاق ديگري مي‌افتد و تمايل پيدا مي‌كنند كار ديگري كه بهتر است را انجام دهند، مدتي بعد لغو قرارداد مي‌كنند يا نمي‌آيند و غيبشان مي‌زند.

اين اتفاق در هيچ جاي دنيا رخ نمي‌دهد كه يك بازيگر همزمان در 5 پروژه مختلف حضور داشته باشد. بخش عمده‌اي از اين مشكل به تلويزيون برمي‌گردد. ما در سينما توان و كشش اين ميزان توليد را نداريم، اما در تلويزيون به دليل توليد بالا، لطمه زيادي به بازيگري در سينما مي‌خورد.

در سينماي فارسي شرايط به گونه‌اي بود كه هر بازيگري صبح زودتر دم خانه بيك ايمانوردي مي‌رفت، آن روز براي او بود و تهيه‌كننده‌هاي ديگر كارشان را تعطيل مي‌كردند و ما هم كم‌كم به چنين مرحله‌اي مي‌رسيم.

اين مساله هم براي سينما و تلويزيون هم براي خود بازيگر مساله‌اي منفي است. با اين عرضه كم و تقاضاي بالاي بازيگري، واقعا چاره‌اي جز استفاده از بازيگران تئاتري و شهرستاني نيست؛ بازيگراني كه بسيار با استعداد و توانا هستند.

در كار سنگيني كه طراحي كرديم تا انجام دهيم، به اين فكر كرده‌ايم كه كلاس بازيگري بگذاريم و براي يك پروژه درازمدت، فراخوان بدهيم و آدم‌هاي مناسب را بگيريم و بعد آنها را آموزش بدهيم و با آنها يك سريال سنگين بسازيم.

Fiona Liebe
29-08-2008, 17:10
«سربلند» براي تغيير ذائقه‌ ساخته شده و ربطي به «كوچه مردها» ندارد


به گزارش خبرگزاري فارس، توليد و نمايش فيلم «سربلند» و نمايش آن بعد از چند سال، بهانه‌اي شد تا درباره شائبه‌هاي پيرامون اين فيلم و البته ويژگي‌هاي آن با سعيد تهراني بازيگر،كارگردان، تهيه كننده سينما و قهرمان سبك شائولين ووشو گفت و گو كنيم كه از نظر مي‌گذرانيد:

http://media.farsnews.com/%5CMedia%5C8702%5CImageNews%5C870207%5C22_870207_M200.jpg

* در اين مدت 20 و اندي روز كه از اكران «سربلند» مي گذرد واكنش‌هاي متفاوتي در مورد فيلم وجود داشته است، عده‌اي اعتقاد دارند كه «سربلند» فيلمفارسي است، عده‌اي مي‌گويند با توجه به تكنيك مونوكرومي كه شما استفاده كرده‌ايد، لااقل در بخش فني، جريان جديدي در سينماي ايران است و به طور كلي نظرات متفاوتي وجود دارد، خودتان نسبت به اين واكنش‌ها چه فكري داريد؟
- با اداي احترام نسبت به تمامي اين واكنش‌ها بسيار خوشحالم كه فيلم «سربلند» چنين جايگاهي را داشته است كه منتقدين سينمايي نظرات مختلفي را در خصوص آن صادر كنند اما در حقيقت من قصد داشتم فيلمي متفاوت كاركنم كه ذائقه مردم يك مقدار از فيلم‌هايي كه الان بر روي اكران است، تغيير دهم و با گونه ديگري از فيلم هم آشنا كنم. براي همين موضوع خواستم اين تفاوت را در وهله اول در بعد تكنيكي و فني فيلم نشان بدهم كه آن هم استفاده از مونوكروم است، در دنيا كساني كه كار مونوكروم را انجام مي‌دهند بايد تمام ابزارهاي آنرا داشته باشند يعني بايد در استوديوي مجازي بااستفاده از رنگ‌هاي صحنه فيلمتان را بسازيد، ما هم توانستيم اين كار را انجام دهيم، يعني دقيقا تمامي معيارها و امكانات سينماي ايران را شكستيم تا توانستيم چنين فيلمي را بسازيم.

http://media.farsnews.com/Media/8706/Images/jpg/A0492/A0492155.jpg

* در مورد همين چگونگي ساخت سربلند با استفاده از شيوه مونوكروم بيشتر توضيح دهيد.
- ما آمديم «سربلند» را رنگي و به صورت ديجيتال كار كرديم چراكه مجبور بوديم اينكار را انجام دهيم به دليل اينكه در ايران به هيچ وجه امكانات اينكه بخواهيم چنين كاري را انجام دهيم نداشتيم.بنابراين فيلم را ابتدا به صورت رنگي فيلمبرداري كرديم و به جز آن اشيايي كه مي‌خواستيم رنگي باقي بمانند، مابقي را سياه و سفيد كرديم. اين كار را كه با استفاده از فتوشاپ نمي‌شود انجام داد چون رنگ‌ها به اصطلاح درخواهند رفت. كساني كه فيلم را ديده‌اند، حتما به اين موضوع پي‌برده‌اند كه استفاده از رنگ در پلان‌هاي فيلم كاملا حساب شده بوده است و من دقيقا مي‌دانسته‌ام كه قرار است چه كاري را انجام دهم و يكي از دوستان خوبم به نام رضا فخاري، با استفاده از سيتسم ماسك چنين كاري را انجام داد. 8 ماه تمام بر روي كار گرافيكي اين فيلم كار كردم و كار رندر كردن اين فيلم حدود دوازده روز زمان برد... تنها كافي بود طي اين مدت برق برود و بايد تمام كار را از ابتدا انجام مي‌داديم. البته به تمام اين مشكلات بايد مشكل انتخاب بازيگر را هم اضافه كنيم چرا كه بازيگراني را با چنين خصوصياتي نداشتيم.

http://media.farsnews.com/%5CMedia%5C8702%5CImageNews%5C870207%5C23_870207_M200.jpg

* يعني شما مجبور شديد در فيلم خودتان بازي كنيد؟
- نه اصلا اتفاقا فيلمنامه بر اساس نقشي كه من بازي مي‌كنم نوشته شده بود اما براي مابقي نقش‌ها و به طور خاص نقش سروش صحت هيچ بازيگري را نداريم كه بتوانيم در چنين نقشي استفاده كنيم و اصطلاحا با نقش همخواني داشته باشد، ضمن اينكه مردم سروش را قبلا يكبار در چنين نقشي ديده‌اند و بنابراين براي مردم‌باور پذير بود. حتي براي نقشي كه خانم بديعي ايفا مي‌كند از كدام بازيگر مي‌توانستم استفاده كنم كه با همان نگاه اول كل ماجرا را لو ندهد، در حالي كه تماشاچي از نگاه بديعي نمي‌تواند هيچ چيزي را بفهمد و در لحظه آخر كه شليك مي‌كند، تمام سينما متعجب مي‌شوند. حتي «ابوالفضل پورعرب» در جايي استفاده شده است كه هرگز چنين نقشي را از او نديده بويدم. حالا بعد از اينكه توانستم بازيگر مناسب را پيدا كنم بايد از زمينه‌هاي ذهني مردم استفاده مي‌كردم و آنها را به گذشته‌ها مي‌بردم. چون فيلم سياه و سفيد بود قصه را هم به گذشته بردم. شما حتي در فيلم شهرگناه(سين سيتي) رابرت رودريگوئز هم كه با استفاده از مونوكروم ساخته شده، متوجه مي شويد كه رودريگوئز قصه‌هاي فيلمش را به دوران 60 و 50 برده است كه براي مردم خاطره‌انگيز است. احساسم اين بود كه از تلفيق اينها يعني تكنيك‏،قصه و خاطره استفاده كنم تا تبديل به فيلمي شود كه وقتي مردم ازسالن سينما بيرون مي‌روند به چيزهاي ديگري فكر كنند. اين كه مخاطب فيلمي را با ساختاري كه شبيه هيچ فيلم ديگري نبوده، ديد‌ه‌اند، دوم اين كه مخاطب احساس كند به گذشته‌ها برده شده كه براي اين كار از صداي آقاي چنگيز جليلوند استفاده شد كه مردم خاطرات بسيار زيادي را از صداي ايشان دارند. هيچ انتظاري هم نداشتم كه فكر كنم فيلم من مي‌تواند با فيلم‌هايي كه اكران شده‌اند، رقابت كند. حالا منتقدان اسمش را فيلمفارسي و يا هرچه مي‌خواهند بگذارند، اما آيا مؤلفه‌هاي فيلمفارسي را مي‌توانند به صورت دقيق در مورد فيلم من سراغ بگيرند؟ من بعيد مي‌دانم به دلايل مختلف، مؤلفه‌هاي واقعي فيلمفارسي را در «سربلند» بتوان پيدا كرد.

* يعني شما از اينكه منتقدين «سربلند» فيلمفارسي معرفي كرده‌اند، ناراحت شده‌ايد.
- اتفاقا اينطور نيست. شايد همه فيلمفارسي را به خاطر آبگوشت خوردنش نگرانش باشند اما من با دانستن همين موضوع، صحنه آبگوشت خوردن را در فيلمم گنجاندم چون يك زماني آبگوشت غذاي متداول مردم بود و به خاطر همين هم در فيلم‌هاي قديمي استفاده مي‌شد، چون جزئي از زندگي مردم بود.حالا اگر وجود آبگوشت نشانه فيلمفارسي است، من قبول دارم وگرنه الان آن موقع در فيلم‌ها پيتزا مي‌خوردند امروز هر فيلمي كه در آن پيتزا مي‌خورند، فيلمفارسي بود! من واقعا خواستم ذائقه مخاطبين تغيير كند و با طعم جديدي از فيلم در دهه 80 آشنا شود.

http://media.farsnews.com/%5CMedia%5C8702%5CImageNews%5C870207%5C20_870207_M200.jpg

* يعني شما «سربلند» را بر اساس يك احساس نياز در جامعه ساختيد؟
- دقيقا همينطور است و احساس كردم جامعه ما در حال حاضر به اين نوع فيلم نياز دارد و براي اين فكر دليل دارم، هنوز هم مردم از ديدن فيلم‌هاي قديمي سينماي دنيا و ايران، لذت مي‌برند و حتي برخي جوانان و نوجوان هم ديالوگ‌هاي فيلم‌هاي قديمي را از حفظ هستند و وقتي من را مي‌بينند. به خاطر همين موضوع خواستم تا يكبار ديگر مردم را به گذشته‌ها ببرم و خاطرات فيلم‌هاي مردم پسند و البته بدون مشكل و سالم‌ آن دوره را برايشان زنده كنم كه خوشبختانه در وزارت ارشاد وقتي خواستند به فيلم «سربلند» مجوز ساخت بدهند، به هيچ عنوان اشكال تراشي نشد و نگاه بينش‌گري داشتند.

* شايد ارشاد به اين دليل به «سربلند» مجوز ساخت و در نهايت اكران داد كه در سال هاي اخير عملا شاهد ساخت فيلمفارسي‌هاي مدرن با رنگ ولعاب دهه 80 هستيم حالا 40 سال گذشته و ما با امكانات دهه 80 داستان هاي دهه 40 را به خورد مخاطبين مي‌دهيم، پس عملا ارشاد دليلي براي مخالفت با فيلم شما ندارد...
- بله، اينكه شما مي‌گوئيد درست است اما ارشاد بازهم مي‌توانست به واسطه برخي مسايل مانع ساخت فيلم شود كه فكر مي‌كنم بيش از اين نمي‌شود در مورد آن توضيح داد.

* اينكه گفتيد امكانات فيلم را بر روي نگاتيو 35mm نداشتيد، آيا واقعا اين امكانات را نداشتيد و يا دراختيار شما نگذاشتند؟
- نه واقعا در ايران امكانات فيلمي با فرمت مونوكروم بر روي نگاتيو را نداريم. من خيلي دلم مي خواست از ابتدا يك فيلم 35 بسازم كه سياه وسفيد فيلمبرداري كنم چرا كه ساخت 35 براي خودش تبليغ مي‌آورد و در صفخات خاصي از روزنامه تبليغ مي‌شود، اما ما واقعا در كشور هيچ مركزي را نداريم كه بتوانيم كارهاي گرافيكي بر روي نگاتيو 35 انجام دهيم و لو نرود. ما در فيلم‌ها يك اسپشيال افكت انفجار را مي‌گذاريم و كاملا معلوم است كه برش تصوير را بر روي نگاتيو گذاشته‌ايم و آنقدر مردم ما فيلم‌هاي متنوع ديده‌اند و حرفه‌اي شده‌اند كه يك انفجار غيرحرفه‌اي و يا يك اسپشيال‌افكت، اساس يك فيلم را زير سوال مي‌برد، پس دوست داشتم مخاطب فيلم را خيلي جدي بگيرد و براي هر صحنه فكر كنند كه چرا اين قسمت فيلم رنگي شد. در اين شرايط، من مثل خيلي‌ها اصلا تبليغات نكردم كه مثلا فلان جاي فيلم را بايد در خارج از كشور درست كنيم كه شايد اگر اينكار را انجام داده بودم، فروش فيلم بسيار متفاوت‌تر از اين مي‌شد... هر فيلمسازي كه فيلم را ديده است، به من گفته فيلمت يك روايت بسيار صادقانه است كه سعي نكردي هيچ فيلمي را كپي كني و با شرايط امروزي به مخاطب قالب كني.

* پس بر خلاف نظر عده‌اي، «سربلند» كپي از هيچ فيلمي خاص نيست؟
- شايد هم باشد. من يك قصه تكراري دل بستن دو رفيق به يك دختر را روايت كردم.اين موضوع در «سنگام» هم بوده است اما آيا تمام فيلم‌هاي دنيا از روي «سنگام» كپي شده‌اند؟ من فكر مي كنم تنها يك چيز است كه مخاطبين را به شك وا مي‌دارد و آن چهره من و صداي چنگيز جليلوند است. وگرنه «كوچه مردها» كه همه جا صحبت از شباهت فيلم من با آن است را ببينيد متوجه مي شويد كه اصلا قصه و روايت «كوچه مردها» چيز ديگري است و اصلا خدا كند كه منتقدين فكر كنند«سربلند» شبيه «كوچه مردها» است چراكه موضوعاتي كه در اين قبيل فيلم ها بود مثل جوانمردي،معرفت، انسانيت، گذشت و ... كه الان جامعه به آنها نياز دارد اما در فيلم‌هاي امروز ما ديده نمي‌شود. سينماي ما امروز ما به چهار تا ********استار دل خوش كرده و هر كارگرداني (حتي سينماگران مطرح ما) براي اينكه از حضور مخاطبان بهره ببرند، از اين افراد استفاده مي‌كند. ما در حقيقت با داستان‌هايي به شدت كليشه اي و دم دستي فيلم مي‌سازيم، مگر ما چند بازيگرمطرح مثل پرويز پرستويي و رضا كيانيان داريم كه فيلم فقط براساس توانايي‌هاي آنها بفروشد و در آن خبري از چشم و ابرو نباشد؟ اين وظيفه من فيلمساز است كه براي همه ذائقه‌ها فيلم بسازم و در اين صورت است كه صنعت سينما حركت مي‌كند اما ما صنعت سينما را تنها در محور ستاره‌سازي حركت داده‌ايم و مابقي محور‌ها را كور كرده‌ايم.

* فكر مي‌كنم اينجا بد نباشد يك پرانتز باز كنيم و مقداري از بحث فيلم فاصله بگيريم، اينكه شما مي‌گوئيد سينماي ما براي اينكه بتواند بفروشد از چشم و ابروي بازيگران استفاه مي‌كند درست است اما در همين شرايط هم گاه بازهم مخاطبين به سراغ اين فيلم‌ها با ستاره‌هايش نمي‌روند
- تفاوت اين قضيه بين دو جمله است. يك تصوير قشنگ با يك تصوير جذاب خيلي فرق مي‌كند و مخاطبين ما هم به اين تفاوت‌ها پي برده‌اند. قشنگ را شما مي‌بينيد و همان موقع تمام مي‌شود و مثل هاله‌اي در ذهن شما باقي مي‌ماند اما جذاب هميشه زيبا است و مخاطب را به فكر مي‌دارد.

* يعني جذابيت اين فيلم‌ها براي مخاطبين از دست رفته است؟
- دقيقا، به دليل اينكه در طي اين سال‌ها به دنبال قشنگي رفته‌ايم و دليل آن هم گيشه پسند بودن دست‌اندركاران سينمايي است. و اين دقيقا مثل يك زنجير مي‌ماند و نتيجه آن اين است كه در كشور ما يك گروه فيلمساز به‌راحتي فيلم مي‌سازند و مابقي فيلمنامه‌ها در يك جايي خاك مي‌خورد. من فيلمم را ساخته‌ام و در اين شرايط، اگر توانايي جذب مخاطب را داشت بر در اكران مي‌ماند اما اگر نداشته باشد، از اكران پائين مي‌آيد و بلافاصله سراغ همان فرمولي مي‌رويم كه جواب مي‌دهد، قصه‌اي بسيار ساده و دم‌دستي با حضور بازيگران مطرح كه به هيچ جايي هم بر نخورد و سينما داران بايد بيايند و براي ما تعيين تكليف كنند كه كدام گروه سينمايي را براي فيلمت مي‌خواهي؟

* يعني شما هم نسبت به اين كه سينماداران، شرايط اكران را تعيين ‌كنند،‌معترض هستيد؟
- مطمئنا همينطور است. من با اين صحبت قاطع مي‌گويم كه وقتي چهار تا بازيگر بفروش را در كنار هم داشته باشيد ديگر اصلا مهم نيست كارگردان و يا تهيه كننده كيست و قصه هم كه اصلا مهم نيست.تهيه‌كننده تمام سرمايه‌اش را مي‌گذارد بر روي دوتا بازيگر و ديگر نه منت سينمادار را مي كشد و نه منت پخش كننده را چرا كه اول از همه مي پرسند بازيگران كارت چه كساني هستند؟ پس شرايط اكران به ما مي‌گويد كه اگر مي‌خواهيم موفق شويم بايد هركدم از ما ******** استار شويم و يا از ******** استارها در فيلم‌هايمان استفاده كنيم. من به شخصه نسبت به فروش فيلم در خارج از كشور بسيار اميدوارتر هستم و با پخش كننده هم در اين خصوص صحبت كرده‌ايم چون «سربلند» مايه‌هاي بودن در اكران هاي خارجي را دارد.اما در داخل كشور همه ما داريم فرياد مي زنيم كه چرا سينماي ما دارد مي‌رود به طرف يكسري ناهنجاري ها در حالي كه اين ما هستيم كه ناهنجاري را هنجار كرده‌ايم. مگر از فيلم من چقدر حمايت شده است؟ تازه در روزنامه‌ها هم نوشته‌اند كه «سربلند» تله‌فيلم است و ...

* ماجراي اطلاق تله‌فيلم به «سربلند» از كجا مي‌آيد؟
- از اينجا كه اگر من مي‌خواستم اين فيلم را بر روي نگاتيو بسازم با امكانات سينماي ايران نمي‌شد. من مي‌خواستم كاري را در همين كشور و دفتر خودم انجام دهم پس مجبور شدم كه ديجيتال بگيرم و آن را تبديل به مونوكروم كنم كه براي اين موضوع 8 ماه زمان صرف كردم تا تبديل شود به آن چيزي كه دلم مي‌خواهد. پس فيلم به هيچ عنوان به سفارش تلويزيون و براي تلويزيون ساخته نشده است، تلويزيون اصلا اين فيلم را به واسطه شكل و گونه‌اش قبول نكرد و به صلاح رسانه ملي ندانست. «سربلند» تماما با سرمايه شخصي ساخته شده است.

* با توجه به موضوع فيلم و شباهت‌ها، صداي چنگيز جليلوند و... شايد اگر فيلم در مهرماه و شروع فصل مدارس اكران مي‌شد فروش بهتري داشت. چرا «سربلند» در اين تاريخ اكران شد؟
- بعد از فيلم‌هايي كه الان بر روي اكران هستند و از مهرماه فيلم‌هايي به روي پرده مي‌آيند كه متعلق به كارگردانان برجسته‌اي هستند. اگر «سربلند» در اكران عيد فطر مي آمد با توجه به اكران 70 روزه اين فيلم‌ها نهايتا فيلم اكران بعدي مصادف با محرم مي‌شد و بعد اكران دهه فجر، اكران عيد نوروز و اكران سال بعد، بين اين همه فيلم در انتظار اكران از كارگردانان بزرگ... در اين شرايط، همين كه «سربلند» را توانسته‌ايم اكران كنيم، خودش يك موفقيت محسوب مي شود. به علاوه اينكه ما براي اكران خارج از كشور مجبور بوديم، مجوز اكران خارجي را دريافت كنيم.

* وضعيت اكران فيلم در شهرستانها به چه صورت است؟
- خوشبختانه وضعيت اكران فيلم در شهرستان‌ها و با وجود اينكه تا امروز در سه شهرستان تبريز، اصفهان و شيرازاكران شده است تقريبا برابر با تهران بوده است. خوشبختانه من در سفري كه اخيرا به رشت داشته ام متوجه مردم در شهرستانها فيلم را مي شناسند و كاملا منتظر اكران آن هستند.

* چه شد كه آقاي جليلوند بعد از مدت ها دوباره به‌جاي صداي فردين صحبت كردند؟
- كاملا اتفاقي ، صداي فيلم دچار اشكال شد و بنده به اتفاق بهمن هاشمي به استوديو قرن بيست و يك رفتيم كه آنجا صدايي را كه دچار اشكال شده بود دوباره ضبط كنيم.موقعي كه من تكه‌هايي از فيلم را گذاشته بودم آقاي جليلوند داشت از كنار اتاق آقاي جعفري مدير موسسه رد مي شد و يكدفعه آمد درون اتاق پرسيد اين كدام فيلم فردين است؟ و وقتي فهميد اين فيلم «سربلند» است، در نهايت من اين درخواست را مطرح كردم كه اين فيلم را آقاي جليلوند دوبله كند. وي گفت: من خيلي وقت كه نخودي خنديدن‌ها و آن تكيه كلام‌ها را در هيچ فيلمي استفاده نكرده‌ام، اما اين كار را انجام مي‌دهم... ما هم از اين موضوع استقبال كرديم و وقتي صداي ايشان بر روي تصوير آمد، همه ما حيرت كرديم.

* خودتان چقدر سعي كرديد مولفه هاي آشناي بازيگري فردين را رعايت كنيد؟
- من واقعا سعي خودم را كردم.البته فردين نگاه‌هاي مخصوص به خودش را داشت ضمن اين كه خانواده فردين(دخترها و نوه‌هايش) در دفتر من، تكه‌هايي از فيلم را ديدند. در حقيقت من به اتفاق مرحوم فردين قرار بود فيلمي را در سال 76 به نام «باد و شقايق»(سيدضياالدين دري) كار كنيم كه در نهايت اين اجازه داده نشد اما فردين آن موقع يك جمله به من گفت كه «سعيد دلم مي‌خواهد يكبار ديگر نوه‌ام من را روي پرده سينما ببيند». روزي كه «باد و شقايق» اكران شد،6 ماه بود كه فردين فوت كرده بود و هميشه دلم مي‌خواست كاري كنم تا روح او خوشحال باشد و بعد از ده سال توانستم اين كار را انجام دهم. راستش اگر از «سربلند» حمايت مي‌شد و فيلم فروش مي كرد واقعا دلم مي‌خواست فيلم‌هاي ديگري را حتما بسازم و يك نوع بازسازي مشخص از آن فيلم‌ها را با توجه به ساختاري كه قابل نمايش باشد، بسازم و اتفاقا خانواده فردين هم اين پيشنهاد را به من دادند اما اين كار خيلي هزينه گزافي دارد و مطمئن باشيد اگر در عرصه سينما بخواهم در روزهاي جديد كاري بكنم، اين كار اتفاق خواهد افتاد. فردين نامه‌اي چهار صفحه‌اي به من داده است كه من آن را روزي به موزه سينما هديه خواهم كرد كه در آن نوشته است من هميشه در فيلم‌هايم جوانمردي و مردانگي را داشتم و هميشه ذكر ياعلي مي‌گفتم و نمي‌دانم چرا نمي‌توانم مجوز براي كار بگيرم. من سعي كردم به خاطر اينكه آن حرفي كه به من زده و بود و دوست داشت تا يكبار ديگر خودش را روي پرده سينما ببيندف اين فيلم را بسازم.البته در اين ميان گروهي دارند با اكران «سربلند» مخالفت مي‌كنند چرا آنها معتقدند كه بازسازي فيلم‌هاي گذشته را بايد تنها در اختيار خودشان داشته باشند.

* اين گروه مشخصا چه كساني هستند؟
- مشخصا عده‌اي تهيه‌كننده هستند كه دارند بازسازي فيلم‌هاي گذشته را به اسامي ديگري مي‌سازند و معتقدند كس ديگري حق ورود به اين عرصه را ندارد و به صورتي بسيار زيركانه‌اي دارند با «سربلند» مخالفت مي‌كنند. به اين دليل، مطمئن باشيد در آينده ديگر هيچ كارگردان و يا تهيه‌كننده‌اي جرأت استفاده از شيوه مونوكورم را نخواهد داشت و به جرأت مي‌گويم «سربلند» تنها نمونه در اين زمينه باقي خواهد ماند، چرا كه بقيه به سرنوشت سعيد تهراني نگاه مي‌كنند كه چه بلايي بر سرش آوردند! من كه نمي‌توانستم از گلزار جاي سروش صحت استفاده كنم پس بنابراين فيلمم به مذاق عده‌اي خوش نمي‌آيد و مخالفت‌ها از همين جا شروع مي شود. اميدورام من عبرت سايرين نشوم و فكر مي‌كنم چون نيتم در مورد انساني بوده كه در سينماي ما اسطوره بوده است زمين نخواهم خورد.

* و صحبت پاياني...
- اميدوارم اتفاقي نيفتد كه ما سال‌ها بگذرد و برگرديم به فيلم‌هايمان نگاه كنيم و فكر كنيم چه فيلم‌هايي در اين روزها قرباني شده‌اند، چه فيلم‌هاي خوبي كه در اين سال ها ساخته شدند اما قدرشان را در زمان خودشان ندانستيم و...

Fiona Liebe
31-08-2008, 03:22
گفتگو با مهدي اميني‌خواه، به بهانه حضورش در سريال‌هاي هويت و خط‌شكن‌
دو سه بار كارت زرد گرفته‌ام


http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/06/08/100947718400.jpg
جام جم: در اين چند سال اخير، بازيگران جوان زيادي به‌‌عرصه‌هاي مختلف از جمله سينما و تلويزيون آمده‌اند كه بعضي از آنها تا به حال مانده‌اند و عده‌اي ديگر به مرور كنار رفتند، اما مهدي اميني‌خواه، جزو آن دسته‌اي است كه سال‌هاست دارد بازي مي‌كند و در كارهاي متفاوتي هم ظاهر شده است.
شايد به خاطر اين است كه به شكل آكادميك اين رشته را پي گرفته و آمده است تا بماند. با مهدي‌ اميني‌خواه به بهانه حضورش در سريال‌هاي خط‌شكن و هويت گفتگو كرديم اگرچه دلش نخواست كه فعلا از هويت حرفي بزند.
بهتر است مصاحبه را با كارهايتان شروع كنيم در اين چند سال اخير كارهاي زيادي داشته‌ايد، اما نتوانسته‌ايد آن ارتباط لازم را با مخاطبانتان برقرار كنيد. چرا؟

اين كه ارتباط برقرار شده يا نشده، هزار دليل مي‌تواند داشته باشد. اول اين‌كه متاسفانه كارهاي من در دو سه سال گذشته، به ترافيك خورد و پخش نشد و بعد يكدفعه همه با هم به نمايش درآمدند و شايد دليل دوم اين باشد كه هم نقش مثبت و هم نقش منفي را با هم انتخاب مي‌كنم و اين تضاد در كنار هم آن طور كه بايد ديده نمي‌شود.

اما شما در هيچ ژانر خاصي هم تمركز نداشته‌ايد. شايد يكي از دلايل ارتباط برقرار نكردن مخاطب با كارهاي شما همين باشد؟

شايد. به هر حال من يك بازيگر هستم و بايد فعاليت كنم. حالا در هر زمينه‌اي كه شده حتي در تله فيلم. چون ما نمي‌‌توانيم سينما را از تلويزيون جدا كنيم يا تله فيلم را از تئاتر منفك كنيم. در نهايت همه اينها يكي هستند و تنها نحوه اجرا و تكنيك آنها با يكديگر فرق مي‌كنند.

چقدر دوست داريد كه سينما را تجربه كنيد؟

خب اگر شرايط مهيا باشد، قطعا تجربه‌هاي خوبي مي‌توانم در اين زمينه به دست آورم. ولي به هر حال بازيگران در توليدات سينمايي يا حتي تلويزيوني نقش چنداني ندارند و تنها انتخاب مي‌شوند. در هر صورت اگر در سينما فيلم‌هاي خوبي توليد شود، ما هم مي‌توانيم جذب آن شويم. اما متاسفانه در حال حاضر توليدات در سينما پايين است و يا آن كيفيت لازم را ندارد. بنابراين در شرايط فعلي تلويزيون بهترين گزينه است.

بازي در سريال خط‌شكن چطور پيش‌ آمد؟

مثل همه كارهاي ديگر پيشنهاد شد و من هم پذيرفتم.

توانستيد با نقش‌تان ارتباط برقرار كنيد؟
بله. در بين كارهايي كه انجام داده بودم، هم نقش متفاوتي بود و هم جذاب بود. به هر حال از تجربه آن راضي هستم.

در حال حاضر معيار‌هايتان براي انتخاب يك نقش تغيير كرده است يا نه، صرفا به خاطر كسب تجربه هر نقشي را مي‌پذيريد؟

خير. قطعا فاكتور‌هايي براي انتخاب نقش‌هايم دارم. مثل كارگردان، فيلمنامه، جذابيت نقش و ... دوست ندارم به هر قيمتي كار كنم تجربه كردن خوب است اما نه به هر شكل.

مسعود تكاور، (كارگردان خط‌شكن)‌ جزو كارگردان‌هاي جوان است. كار با او را چگونه يافتيد؟

مشكلي با اين قضيه نداشتم. چون نسبت به كارهاي قبلي تكاور شناخت داشتم و او هم به خوبي با بازيگرش كنارمي‌آمد و آنها را هدايت مي‌كرد.

فكر نمي‌كنيد تلخي قصه خط‌شكن تا حدودي مخاطب را آزار مي‌داد؟

شايد. اما قصه شخصيت‌هاي اين كار به‌گونه‌اي بود كه مخاطب را با خود مي‌كشاند. ضمن اين‌كه قرار نيست ما هميشه شاهد كارهاي طنز در تلويزيون باشيم.

شما در رشته كارگرداني تحصيل كرده‌‌ايد. هيچ‌وقت وسوسه نشده‌ايد كه روي صندلي كارگردان بنشيند؟

چرا.‌ خيلي زياد دوست دارم كه در اين زمينه هم كارهايي انجام دهم اما، كارگرداني اصلا كار ساده‌‌اي نيست و نياز به تجربه‌هاي زيادي دارد.

براي همين هم در اين يكي، دو سال اخير به عنوان دستيار در كارهاي مختلفي حضور داشته‌ام تا بتوانم بعد‌ها با تكيه بر تجربه‌ها و آموزه‌هايم، كارگرداني كنيم.

چقدر براي رسيدن به كارگرداني، بازي مي‌كنيد؟

به‌هر حال بي‌تاثير نيست. چون هر چه در بازيگري پخته‌تر شوم قطعا با ريزه‌كارهاي كارگرداني هم آشنا مي‌شوم و بعدها راحت‌تر مي‌‌توانم روش‌‌ها را تحليل كنم و شخصيت‌ها را كنار هم بچينم.

و اما سريال هويت. از اين كار بگوييد.

ترجيح مي‌دهم قسمت‌هاي بيشتري از اين كار پخش شود و بعد در مورد آن با هم حرف بزنيم قضاوت در مورد اين كار هنوز زود است.

بسيار خوب. پس بهتر است كمي در مورد خود مهدي امين‌خواه صحبت كنيم. اولين فيلمي كه ديديد، و اثر خوبي روي شما گذاشت را به خاطر داريد؟

من خيلي فيلم مي‌بينم و همه آنها هم به نوبه خود اثر گذار هستند. اما فيلم پدرخوانده برايم چيز ديگري بود. بخصوص بازي خوب مارلون براندو.

خاص‌ترين نقش مهدي امين‌خواه از نگاه خودش!

معمولا نقش‌هايم را دوست‌ دارم. چون براي همه آنها زحمت مي‌كشم اما نقش بابك در سريال نيستان و افشين در سريال معما را جور خاصي دوست دارم. با اين دو نقش واقعا زندگي كردم.

نسبت به گذشته چقدر عوض شده‌ايد؟ روزهايي كه تازه طعم شهرت را مي‌چشيديد؟

طبيعتا خيلي فرق كرده‌ام. به نظرم آرام‌تر شده‌ام و با طمانينه حركت مي‌كنم ديگر از آن شهرت و هياهو فاصله گرفته‌ام.

توانسته‌ايد، به دغدغه‌هايتان در زمينه بازيگري پاسخي بدهيد؟

هنوز خير. دغدغه‌هاي زيادي در اين زمينه دارم كه هنوز به خيلي از آنها پاسخ نداده‌ام و همچنان با هم هستند.
اصلا اگر دغدغه‌اي نباشد، ديگر انگيزه‌اي براي تلاش كردن و راه افتادن وجود ندارد.

تا كجا مي‌خواهيد ادامه بدهيد؟

من راه افتاده‌ام كه به مقصد برسم و اميدوارم هر چه زودتر به مقصدي كه مورد نظرم هست برسم.

به كجا؟

جايي كه به آرامش برسي و از گذشته‌ات پشيمان نباشي.

رسيدن به اين مرحله خيلي آسان نيست اين كه وقتي پرونده‌ات را ورق مي‌زني از آن راضي باشي. به هر حال من دارم تلاش خودم را مي‌كنم.

از كدام كارگردان بيشتر آموختيد؟

نمي‌توانم شخص خاصي را نام ببرم. چون هر كدام از كارگردان‌هايي كه تا به حال با آنها كار كرده‌ام، يك تجربه و يك درس به من داده‌اند كه از اين نظر مديونشان هستم.

در بازي زندگي معمولا برنده مي‌شويد يا بازنده هستيد؟

همچنان درگير هستم. يك موقع آن برنده مي‌شود و يك موقع من. البته تا به حال دو، سه باري كارت زرد گرفته‌ام.

در آينده شاهد چه كارهايي از شما خواهيم بود؟

فيلم‌هاي سوگند و تلافي را در نوبت اكران دارم.

پايان مصاحبه با شما؟

اي‌كاش همه ما لحظه‌اي به اين مساله فكر مي‌كرديم كه از كجا آمده‌ايم و به كجا مي‌رويم.

Fiona Liebe
31-08-2008, 03:24
گفتگو با حسين رفيعي مجري تلويزيون
تبديل هنرمندانه واقعيت‌به حقيقت‌


http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/06/08/100947712730.jpg
جام جم:اين روزها شاهد حضور حسين رفيعي 39 ساله در برنامه هنر آشپزي شبكه اول سيما هستيم. او حضور در عرصه‌هاي مختلف هنري را به مدت بيش از يك دهه و نيم در كارنامه هنري خود دارد.
ما او را در تئاتر، سينما و سريال‌هاي تلويزيوني ديده‌ايم، اما بيشتر او را مجري مي‌دانيم تا بازيگر در حالي كه او خود را يك نقاش مي‌داند كه حتي در صحنه اجراي يك برنامه تلويزيوني در حال كشيدن يك تابلو است!
تعريف شما از اجراي يك برنامه تلويزيوني چيست و ويژگي‌هاي مهم يك مجري تلويزيوني را چه مي‌دانيد؟

اگر به صورت استاندارد بخواهيم بررسي كنيم حتي خود من هم يك مجري نيستم! البته در تمامي سال‌هاي كار من در عرصه‌هاي مختلف هنري، من هنرجو بوده و هستم و برخلاف خيلي از همكاران محترم در رسانه، كه حتي قبل از تولد هم مجري و يا بازيگر بوده‌اند! و اصلا مجري و بازيگر هم به دنيا آمده‌اند، از نظر من مجري بايستي همواره در حال آموختن باشد و در جايي متوقف نشود. اين عقيده من است، اما تهيه‌كنندگان محترم خصوصياتي ديگر را مدنظر دارند؛ از نظر آنها مجري الزاما نبايد اجراي خوبي داشه باشد! يا صاحب صدايي فوق‌العاده باشد، بلكه فقط بيننده داشته باشد! درست به همين علت است كه الان با موجي از حضور بازيگران در عرصه اجراهاي تلويزيوني روبه‌رو هستيم!

اعتقاد من اين است كه اگر فرض كنيم كه بخشي از كار صدا وسيما ، تئاتر، سينما و ... براي سرگرمي بينندگان و مخاطبان است، با اين شرط، پيش‌فرض اين كه مخاطب ساده نيست، معنا پيدا مي‌كند.

شما را در چندين قالب اجرا و چند شبكه ديده‌ايم، چيزي كه كمتر در مجريان تلويزيوني ديده مي‌شود، آيا اين يك قابليت است يا انتخابي از طرف شما براي تجربه كردن عرصه‌هاي مختلف اجراي تلويزيوني يا نه؛ فقط ضرورت زندگي است؟

خد را شكر، بخش اعظم درآمد من از شغل‌هايي چون كار كردن در كارگاه مرمت پدرم و يا گالري نقاشي و تدريس نقاشي تامين مي‌شود و به اين خاطر دغدغه معاش ندارم و هميشه فكر مي‌كنم كه اگر من بازيگر نمي‌شدم بايد حسين رفيعي مي‌بودم!

زيرا خانواده من صبحانه ميل مي كنند نه عشق! اما واقعيت اين است كه علي‌رغم ايرادات دوستان به من درخصوص اين شاخه به آن شاخه پريدنم من دوست دارم كه خلاف جريان آب شنا كنم! البته براي اين شنا بايد شجاعت و توانايي را داشت و يا كسب نمود كه من همواره درصدد تجربه اين عرصه‌ها هستم.

شما خيلي به نقاشي علاقه‌منديد و اگر اعتقاد داشته باشيم كه تمامي زمينه‌هاي هنري به هم مرتبط هستند چطور حسين رفيعي از نقاشي به عرصه اجرا پل مي‌زند؟

نقاشي همه چيز من است. اگر نقاشي نباشد زنده نيستم. اگر روزي دست هم نداشته باشيم با دهانم نقاشي خواهم كرد. من حتي در موقع اجراي تلويزيوني هم گاهي پيش آمده در پشت صحنه دقايقي را به نقاشي بپردازم.
به نظرم نقاشي مثل تفكر است و تلويزيون يك تابلوي نقاشي است و اين تلويزيون بود كه به من آموخت براي تابلوهايم از قبل يك سناريو بنويسم!

اصولا در دنياي هنر تفكيك‌پذيري وجود ندارد و هنرمند واقعيت موجود در دنيا را به حقيقت تبديل مي‌كند. مثلا چارلي چاپلين علاوه بر هنر بازي و كارگرداني و ... نقاشي هم مي‌كرد و هنوز طرح‌هايي از او موجود است و يا كيارستمي خودمان هم نقاشي مي‌كند. در عرصه بازي هم به افرادي مثل رضا رويگري برمي‌‌خوريم كه در دنياي موسيقي و نقاشي هم حضور دارند و براي من هنرجو هم اين‌گونه است.

آيا شما، اجرا در گروه اجتماعي شبكه اول سيما را پذيرفته‌ايد و از شبكه سوم خداحافظي كرده‌‌ايد؟

شروع كار من با شبكه 2 بوده، بعد به يك آمده‌ام، سپس به 5 رفته‌ام و بعد به سه و الان هم در يك هستم. اما علت حضور واقعي من دعوت دوستان عزيزي بوده كه در مجموعه موفق نيم رخ با هم كار مي‌كرديم.

شما را در برنامه‌ هنر آشپزي كه كار از گروه اجتماعي شبكه اول سيما است مي‌بينم. چطور اين پيشنهاد را قبول كرديد؟

تهيه‌كننده برنامه جناب آقاي سيد وحيد حسيني هم از دوستان و همكاران بنده در برنامه نيم‌رخ بودند كه بخشي از قبول اجراي اين برنامه به ايشان برمي‌گردد. از طرفي به نظر من آشپزي يك نوع هنر است؛ هنري كه در واقع آشپز خالق آن است. درست مثل كشيدن يك تابلوي زيباي نقاشي با اين تفاوت كه او يك ظرف غذاي لذيذ براي شما خلق مي‌كند. بنده هم به قول عامه دست به قابلمه هستم. پس وقتي پيشنهاد شد و از آنجا كه در كلكسيون اجراهايم اين يك قلم را كم داشتم، پذيرفتم.

اين فرم كار كردن يك تجربه جديد و نو براي شما بود. چه خاطره‌اي را مي‌توانيد از اين برنامه برايمان نقل كنيد.

در اين كار مي‌بايست من از يك نابازيگر، بازي مي‌گرفتم كه تجربه‌اي شيرين برايم بود. آقاي زحمت‌كش كه مسووليت ‌بخش آشپزي را داشتند و مسلما در زمينه بازيگري كاملا بي‌اطلاع، مجبور بودند در مقابل بازي من بازي كنند و انصافا خيلي خوب از عهده اين كار برآمدند.

چه پيشنهادي براي ديدن اين برنامه به بينندگان داريد؟

اولا در برنامه‌هاي تلويزيوني فقط به مجري فكر نكنند و به شكلي مشخص در اين برنامه به من!‌ ما در اين برنامه سعي كرديم چيزهايي جديد را در هنر آشپزي ياد بدهيم با اين شرط كه مواد لازم جهت تهيه اين غذاها گران نباشد و يا وسايل به‌گونه‌اي انتخاب شود كه در دسترس همگان باشد با اين‌كه مي‌دانم كه ما ايراني‌ها نمي‌گذاريم به شكم‌هايمان بد بگذرد و يكي از مشخصات خانه‌هاي ايراني همين بوي خوش غذاست، اما ما در اين برنامه رموزي جهت طبخ غذا آموزش مي‌دهيم كه مثل اكسيري جادويي عمل مي‌كند. پس به اين برنامه با لذت نگاه كنيد و با لذت ياد بگيريد كه معجزه عشق طعم و بوي غذاي شما را چند برابر مي‌كند

zeus
06-09-2008, 11:27
مقدم در گفتگو با مهر:

"بی‌پولی" بهترین فیلم من و نعمت‌الله است

طراح صحنه و لباس فیلم سینمایی "بی‌پولی" این فیلم حمید نعمت‌الله را بهترین کار خود در مقام طراح صحنه و لباس و بهترین اثر فیلمساز توصیف کرد.

کیوان مقدم درباره همکاری با نعمت‌الله در "بی‌پولی" گفت: بسیار مایل بودم با نوع کار نعمت‌الله آشنا شوم و از همین رو همکاری ما در "بی‌پولی" شکل گرفت. قصه و فضای این فیلم با "بوتیک" کاملا ًمتفاوت است و طراحی‌ها و فضاسازی آن نیز نکاتی تازه داشت.

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2008/07/376326_orig.jpg
وی در مورد تفاوت‌های این کار در زمینه طراحی گفت: هر کاری طراحی خاص خود را می‌طلبد و اساساً طراحی در اختیار فیلمنامه است. با توجه به فیلمنامه "بی‌پولی" به نوع متفاوت کار رسیدم که بر اساس آن می‌توانم بگویم این فیلم بهترین کار من و نعمت‌الله به شمار می‌رود.
مقدم در ادامه درباره همکاری با ابراهیم حاتمی‌کیا در "دعوت" نیز گفت: این فیلم نخستین همکاری من و حاتمی‌کیا بود که از نتیجه آن نیز بسیار راضی هستم . فضای این فیلم تفاوتی بسیار زیاد با آنچه دارد که تاکنون به عنوان سینمای حاتمی‌کیا در اذهان مخاطبان ثبت شده است.
این سینماگر در مورد ویژگی‌های طراحی صحنه و لباس در "دعوت" افزود: در این فیلم اغلب صحنه‌های داخلی دکور بودند. همچنین یک ساختمان پزشکان در فیلم بود که آن را به صورت کامل در یک ساختمان خالی ساختیم.
این طراح جوان که با فیلمسازانی چون مسعود کیمیایی، تهمینه میلانی، اصغر فرهادی و فریدون جیرانی همکاری کرده، این روزها فیلم سینمایی "حقیقت گمشده" به کارگردانی محمد احمدی را روی پرده دارد.

Fiona Liebe
13-09-2008, 01:33
گفت و گو با بهاره رهنما درباره نقش مهشيد در سريال مامور بدرقه
نقشي شيرين و مثبت‌
http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/06/22/100948907875.jpg
جام جم :سال‌هاست در عرصه بازيگري مشغول به فعاليت است. اگرچه قصه‌نويسي را خيلي پيشتر شروع كرده است، اما به گفته خودش در بازيگري زودتر جواب گرفته است. بهاره رهنما بازيگري را از سينما آغاز كرده؛ اما در اين سال‌ها حضورش در تلويزيون پررنگ‌تر شده است. اگرچه در بيشتر كارهاي تلويزيوني‌اش، نقش دخترهاي گيج و لوس را داشته است. رهنما 2 سال پيش در ماه رمضان سريال زيرزمين را روي آنتن شبكه 3 داشت كه گويا اين مجموعه نقطه عطفي براي او محسوب مي‌شود. با رهنما به بهانه بازي در نقش مهشيد در مامور بدرقه گفتگو كرديم.
بهاره رهنما از آن بازيگراني است كه زماني خيلي پر كار مي‌شود و زماني اصلا خبري از او نيست. اين به هم‌ريختگي نشات گرفته از چيست؟

هيچ وقت اين‌‌گونه نبوده كه اصلا نباشم. چون سعي كرده‌ام حداقل سالي يك كار را داشته باشم. منهاي يك فاصله 4 ساله كه بين اولين كارم، فيلم «افعي» با فيلم «عاشقانه» افتاد. وگرنه هميشه حضور دارم؛ چه در سينما و چه در تلويزيون. البته شايد اين به هم‌ريختگي از شرايط زندگي‌ام در سال‌هاي اخير نشات گرفته است چون در 2 دانشگاه مشغول به تحصيل بودم و از طرفي وظيفه بزرگ كردن بچه‌ام را هم داشتم. همه اينها باعث مي‌شد اين بي‌نظمي در جريان حرفه‌ام به وجود آيد.

پيش از شروع مصاحبه گفتيد زماني از بازي در تلويزيون مي‌ترسيديد، چرا؟

از زياد ديده شدن و مورد قضاوت قرار گرفتن وحشت داشتم. چون تو در تلويزيون با ميليون‌ها سليقه متفاوت روبه‌رو هستي و خيلي سخت مي‌تواني مخاطب را بشناسي، اما به مرور زمان و با كسب تجربه‌هاي مختلف اين ترس در من از بين رفت.

ولي من فكر مي‌كنم در سينما بيشتر از تلويزيون حضور داشتيد و اصلا تلويزيون دغدغه شما نبوده است؟

شايد چون فكر مي‌كردم سينما حرفه‌اي‌تر از تلويزيون است. ضمن اين كه وقتي بازيگر به تلويزيون كوچ مي‌كند، پيشنهادهاي كمتري براي بازي در سينما خواهد داشت. كه اين خود يك ترس براي بازيگر محسوب مي‌شود.

ولي حداقل اين ترس شامل حال شما نبوده. چون ظرف يك‌سال گذشته در 3 كار سينمايي حضور داشتيد؟

بله. سعي كردم تعادلي بين اين دو عرصه به وجود آورم و از طرفي هم شانس با من يار بوده است. البته ناگفته نماند همه اين مسائل را مديون بازي در سريال زيرزمين هستم.

چرا زيرزمين؟

چون زيرزمين نقطه عطفي در كارهاي من بود. در واقع در اين كار جنبه‌هاي ديگري از بازي من ديده شد، كه تا به حال ديده نشده بود و برايم يك برگ برنده بود. حتي مي‌‌توانم اين ادعا را داشته باشم كه زيرزمين راه‌هاي تازه‌اي براي بازيگري به من نشان داد كه مهم‌ترين آن رسيدن به يك جنس متفاوت در بازي‌هايم بود.

اين جنس و شيوه متفاوت چه بود؟

اين كه راحت‌تر بتوانم با مخاطبم ارتباط برقرار كنم.

چرا بيشتر به سمت كارهاي طنز تلويزيون گرايش داشته‌‌ايد؟

چون سريال‌هاي طنز در مقايسه با كارهاي ديگر موفق‌تر بوده‌اند.

اما در بيشتر اين سريال‌ها نقش دخترهاي لوس و حتي گيج را داشته‌ايد؟

شايد. اما به نظرم گاهي سر به هوا بودن با كم‌هوشي اشتباه گرفته مي‌شود و ممكن است اين گيجي، در بعضي جاها سادگي به نظر بيايد.

به‌هر حال لحظه‌هاي مختلفي در زندگي همه ما وجود دارد. ممكن است يك آدم باهوش، در مواقعي به يك آدم كم‌هوش تبديل شود.

به هر حال من اين خاكستري بودن را مي‌پسندم.

خب اين مساله خيلي هم به نفع شما نيست. چون هم به عنوان يك دختر لوس و كم‌هوش بين مخاطبان تلويزيون شناخته مي‌شويد و هم سخت‌تر در نقش‌‌هاي جدي پذيرفته مي‌شويد؟

حرف شما را قبول دارم البته اين اتفاق زماني مي‌افتد كه من در اين‌گونه نقش‌ها به تكرار برسم. ضمن اين‌كه تلاش مي‌كنم نقش‌‌هاي نزديك به هم را متفاوت بازي كنم. در واقع نقش‌ها را براي خودم تحليل مي‌كنم و آنها را مي‌شكافم.

پس مي‌شود گفت بازي در اين نقش‌ها خيلي هم برايتان دلچسب و با قضاوت مخاطبان تلويزيون كنار آمده‌ايد؟

بله. البته اين را هم بايد بگويم كه متاسفانه نويسندگان ما نقش‌ها را براساس سليقه مخاطب مي‌نويسند و كارگردان‌ها هم كمتر اهل ريسك كردن هستند. و تا بازيگري در نقشي جواب مي‌دهد، ديگر پيشنهادهاي او براساس همان نقش موفق خواهد بود.

خب فكر مي‌كنيد چرا اين مساله در نگاه نويسندگان و كارگردان‌هاي ما وجود دارد؟

چون آنها كمتر روان‌شناسي مي‌دانند و جسارت پذيرش ريسك را ندارند.

خودتان چقدر ريسك‌پذيري داريد؟

خيلي زياد. اصولا من آدم غير قابل پيش‌بيني‌اي هستم البته گاهي اوقات هم محتاط مي‌شوم.

در انتخاب كدام نقش‌تان ريسك كرديد؟ در واقع چشم‌هايتان را بستيد و گفتيد باداباد؟

در مجموعه مرد هزار چهره اين اتفاق افتاد چون هم نقش نقش فانتزي بود و هم بازي مشكلي را مي‌طلبيد و اگر نقش بد از آب در مي‌آمد، كار زمين مي‌خورد؛ اما چون كار با آقاي مديري را دوست داشتم، اين ريسك را كردم.

برويم سراغ مامور بدرقه و نقش مهشيد. از اين كار بگوييد.

از طرف جواد رضويان به اين گروه معرفي شدم در ابتدا هر دو نقش را يعني هم افسانه و هم مهشيد را به من پيشنهاد كردند كه در نهايت خودم مهشيد را قبول كردم.

چرا؟ بازي در نقش افسانه مي‌توانست شما را از كليشه‌ شدن نجات دهد؟

قبول دارم كه اگر افسانه را بازي مي‌كردم، بيشتر و بهتر پذيرفته مي‌شدم. اما چون دوست داشتم با سيروس گرجستاني بازي كنم، اين نقش را پذيرفتم نمي‌‌خواستم اين فرصت را از دست بدهم.

مگر سيروس گرجستاني چه ويژگي خاصي دارد؟

ايشان بسيار بازيگر همراه و نفس به نفسي هستند و انرژي خوبي را به بازيگر مقابلشان مي‌بخشند.

قصه مامور بدرقه را چقدر دوست داشتيد؟

قصه جذاب و شيريني دارد و حتي مي‌‌توانم بگويم 60 درصد موفقيت اين سريال را مديون قصه خوبش هستيم. ضمن اين كه طنز شريف و نجيبي هم دارد.

منظورتان از طنز شريف چيست؟

اين كه به هر قيمتي مخاطب را به خنده وادار نمي‌‌كند و در واقع او را سركار نمي‌گذارد.

فكر مي‌كنيد قصه به لحاظ شخصيت‌پردازي چقدر موفق بوده است؟

من قبلا اميرعباس پيام (نويسنده)‌ را دراين حد نمي‌شناختم و وقتي هم كار را خواندم، از آن خوشم آمد و رگه‌هايي از طنز در آن ديدم ولي هر چه كار جلوتر مي‌رفت، با حساسيت‌‌هاي ايشان بيشتر آشنا شدم و ديدم چطور با ظرافت و دقيق روي هر كدام از شخصيت‌هاي قصه كار مي‌كند. از طرفي، چون محسن طنابنده خودش نويسنده است و آقاي عفيفه (تهيه‌كننده)‌ هم با اين كار آشنايي دارند، روي همه شخصيت‌ها تحليل مي‌شد. به هر حال اين همفكري حسن بزرگي است كه در اين كار وجود دارد و فكر مي‌كنم همين موضوع باعث بهتر شدن كار شود و به بهتر ديده شدن آن كمك كند.

آيا توانستيد آن طور كه مي‌خواستيد مهشيد را به تصوير بكشيد؟

مهشيد در اين كار يك دختر شيرين و مثبت است و بشدت هم به پدرش وابسته است. در ابتدا سعي كرديم خصوصياتي را براي مهشيد بگذاريم كه متاسفانه كمتر در دخترهاي امروزي ديده مي‌شود. البته در كنار اينها،‌ خصوصيات منفي‌اي هم براي او در نظر گرفتيم. مثل اين كه عاشق رفتن به خارج يا بسيار دختر عجولي است اما با اين همه خصوصيت بارز او سادگي‌اش است. حتي از جايي كه عاشق مي‌شود، به دليل سادگي‌اي كه دارد،‌ عشقش را يك جور خاص بيان مي‌كند كه جالب است.

راستي فكر نمي‌كنيد تفاوت سني مهشيد با مادرش بسيار كم و غيرقابل باور است؟

خير. چون در شرايط معمولي هم اين تفاوت سني وجود دارد البته در طول داستان به اين مساله اشاره مي‌شود كه مادر خانواده زود ازدواج كرده است. اما به هر حال فكر مي‌‌كنم در همين چند قسمت اين مساله براي مخاطب جا افتاده است و مي‌توانم بگويم خانم مهين‌ ترابي يكي از متفاوت‌ترين مادرهايي بودند كه تا به حال تجربه كرده‌ام بده و بستان خوبي با هم در طول كار داشتيم.

كار با سعيد سلطاني چطور تجربه‌اي بود؟ آن هم به عنوان تجربه اول.

كار با ايشان را دوست داشتم. سلطاني كارگرداني است كه اندازه طنز را خوب مي‌شناسد و بشدت آدم امين و محترمي است امنيت رواني براي بازيگر بسيار مهم است و روي كار او تاثير زيادي دارد كه خوشبختانه سعيد سلطاني بسيار خوب اين مساله را درك مي‌كند و از اين جهت كار با ايشان برايم جالب بود.

و يك سوال كليشه‌اي. بازي در سريال‌هاي مناسبتي ويژگي خاصي دارد يا خير؟

براي من كه بسيار خاص است. باور كنيد حتي پولي هم كه بابت بازي در سريال‌هاي ماه رمضان مي‌گيرم، بركت خاصي دارد. در ايام ماه رمضان، فضاي معنوي بيشتر حس مي‌شود و همين كه تو مي‌تواني هر شب سر سفره افطار مردم باشي، خيلي قشنگ و دوست‌داشتني است. اميدوارم دعاي خير مردم بدرقه راهمان باشد و اين توفيق را پيدا كنيم كه هر سال سر سفره‌هاي افطارشان باشيم. به هر حال بازي در سريال‌هاي مناسبتي آن هم در ماه رمضان، انرژي خاصي را به من مي‌دهد و حس لطيف‌تري دارم.

بين سريال‌هايي كه در حال پخش است كدام يك را ديديد و دوست داشتيد؟

كار رضا عطاران را مي‌بينم و آن را دوست دارم. به نظرم طنز جديد و بامزه‌اي دارد.

مي‌دانم كه قصه هم مي‌نويسيد. قصد نوشتن فيلمنامه را نداريد؟

نوشتن قصه را ترجيح مي‌دهم. البته بتازگي فيلمنامه‌اي نوشتم كه در مرحله ساخت قرار دارد، اما نوشتن قصه هم برايم جذاب‌تر است و هم يك كار دلي است و از روي علاقه آن را انجام مي‌دهم.

همسر پيمان قاسم‌خاني بودن، تاثيري هم روي نوشته‌هايتان دارد؟

قطعا بي‌تاثير نيست، اما من خودم از سال 70 به اين طرف داستان‌هاي مختلفي را نوشته‌ام وبراي چيزي كه نوشته مي‌شود، بيشتر از چيزي كه به تصوير كشيده مي‌شود ارزش قائل هستم.

همه كارهاي بعدي تان چيست؟

قصد دارم 6 ماه بعدي سال را كمي آرام‌تر سپري كنم. دلم براي بازي در تئاتر تنگ شده است و به احتمال زياد از مهر ماه نمايشخواني را شروع خواهم كرد و اين كه مي‌خواهم به زودي رماني را كه مدت‌هاست دارم به آن فكر مي‌كنم، به نگارش دربياورم.

دلمشغولي اين روزهاي تان چيست؟

سال‌هاست كه آدم‌ها برايم به 2 دسته تقسيم شده‌اند. اين كه يا هنرپيشه هستند يا نيستند. اين ديگر به درون آدم‌ها برمي‌گردد، اما اميدوارم اگر نقابي را هم به چهرهايمان مي‌زنيم، يك نقاب واقعي و دوست‌داشتني باشد و نه وسيله‌اي براي گول زدن يكديگر.

zeus
13-09-2008, 21:59
مصاحبه ای خواندنی با "نیوشا ضیغمی"




ضیغمی:اصلا استعداد سیاسی ندارم




http://www.cinemaema.com/parameters/cinemaema/images/albums/niusha-zeyghami/niusha_zeighami_1.sized.jpg


لطفا یک بیو گرافی از خودتون بفرمایید.
نیوشا ضیغمی هستم متولد 1359 بیمارستان ایرانمهر تهران،دیپلم معماری دارم ولی چون در دانشگاه سراسری روانشناسی کودک قبول شدم ترجیح دادم در این رشته ادامه تحصیل بدهم ولی در این مدت ذره ای از علاقه من به هنر مخصوصآ بازیگری کم نشد و همز زمان با تحصیل در این رشته دوره های کوتاه مدت کارگردانی و بازیگری کانون سینماگران جوان گذراندم و بلافاصله بعد از پایان این دوره های آموزشی فعالیت هنری خودم رو آغاز کردم
در چند فیلم به ایفای نقش پرداختید؟
اولین کارم برمیگرده به سال پیش که در سریال "در چشم باد"به کارگردانی آقای جعفری جوزانی حضور داشتم و به این کار افتخار میکنم و معتقدم در این فیلم توانستم به اندازه 100 تا فیلم سینمایی تجربه کسب کنم،فیلم های دیگری که من در آنها بازی کردم عبارتند از:تردست؛مواجهه،شوریده،گناه من،اخراجی ها،حس پنهان،پارک وی،قرنطینه،تلافی
شما با فیلم اخراجی ها چهره شدید،یک مقدار در مورد این فیلم و چگونگی همکاری با این گروه توضیح بدید.
برای این کار آقای شریفی نیا با من تماس گرفتند و از من دعوت کردند تا در این فیلم بازی کنم،من بعداز ملاقات با آقای کاسه ساز و ده نمکی و خواندن فیلم نامه تصمیم گرفتم در این کار به ایفای نقش بپردازم.یکی از مهمترین دلایل پذیرفتن این نقش این بود که من پس از مطالعه فیلم نامه متوجه شدم که فیلم قرار هست نگاهی نو به جنگ داشته باشد و این برای من جذاب بود.عامل دیگر حضور هنرمندان باسابقه و خوب کشور در این کار بود که کار کردن با هر کدام از این عزیزان برای من یک افتخار محسوب می شود و از این بابت بسیار مایل بودم که در کار حضور داشته باشم.و عامل آخر هم این بود که پس از مطالعه فیلم نامه در یافتم که فیلم مخاطب عام دارد و با همه اقشار مردم در ارتباط هست
بعضی ها میگفتند که" اخراجی ها" چیزی شبیه به "لیلی با من است" هست در صورتی که شما می گویید طرح فیلم نو بود
لیلی با من است داستان یک نفر بود که نمیخواسته به جبهه بره ولی به جبهه رفت و در اونجا متحول شد،فردی که زیاد از فرهنگ جبهه دور نبود...اما اخراجی ها ما با یکسری آدم طرف هستیم که وقتی به جبهه می روند با فضای اونجا تضاد های فرهنگی زیادی دارند.
کار با مسعود ده نمکی به لحاظ حاشیه هایی که داشت ریسک بود،چی شد که شما با این همه حاشیه حاضر شدید با او همکاری کنید؟
من مسعود ده نمکی رو با "کدام استقلال،کدام پیروزی" و "فقر و فحشا" و فیلم نامه "اخراجی ها" به عنوان یک فیلم سازمیشناختم و اصلآ به سابقه سیاسی او توجه نداشتم و چیزی که برام مهم بود نگاه بی پروای او به مسائل بود...و در کل باید بگم هر آدمی در بعضی از مسائل استعداد دارد و در بعضی مسائل بی استعداد است...من هم در مقوله سیاست کاملآ بی استعدادم
با حواشی فیلم چگونه برخورد کردید؟
به نظر من وقتی یک فیلمی خوب باشه خودش جواب منتقدان وحاشیه سازان رو میده...من هم سعی کردم نقشم رو به نحو احسن بازی کنم تا جواب این حواشی داده بشه
در اخراجی های 2 هم حضور دارید؟
بله با من تماس گرفته شده و عنوان شده که بنده در این فیلم حضور دارم،البته فعلآ فیلم نامه در حال بازنویسی هست

http://www.cinemaema.com/parameters/cinemaema/images/albums/niusha-zeyghami/niusha_zeighami_3.sized.jpg

بریم سراغ فیلم "پارک وی" فیلمی که بعضی ها رو وسط فیلم مجبور کرد سینما رو ترک کنند،نظرتون در مورد نقشتون در این فیلم رو بفرمایید.
من به هیچ عنوان منکر سینمای آقای جیرانی نمی شوم ولی من اصلآ از بازی در این فیلم راضی نیستم،این نقش برای من از ابتدا نقش تعریف شده بود که فراز و فرود و یک پیچیدگی خاص داشت ولی نمی دونم چرا در تدوین اصلآ به کلی ماهیت نقش گرفته شد و به یک چیز بی روح تبدیل شد.
اما توفیق اجباری،فیلمی که به ظاهر "باران کوثری"نقش اول رو ایفا میکرد ولی در عمل نقش شما پررنگ تر بود.
ما در این فیلم تمام هدفمون خوب شدن فیلم بود و اصلآ این که کی نقش اول بود مطرح نبود...ما حتی روی دیالگو ها هم بحث و تبادل نظر می کردیم تا به یک نقطه خوب وقابل قبول برسیم تا مجموعه کار خوب از آب در بیاد.
شما 3 تجربه طنز داشتید،آیا ماشاهد کارهای طنز بعدی شما هم خواهیم بود یا تصمیم دارید دیگه وارد این حطیه نشوید؟
من کار خودم رو در کارهای طنزی که انجام دادم مثبت ارزیابی می کنم و در کل بازیگری هستم که دوست داریم همه ژانرهای رو تجربه کنم و دوست ندارم خودم رو محدود به یک موضوع خاص کنم کما اینکه به طنز همچنان علاقه دارم و اگر پیشنهاد خوبی بهم بشه با کمال میل آن را قبول می کنم
نظرتون رو در مورد تلافی که در آن برای اولین بار نقش اول رو بازی کردید بفرمایید
تلافی فیلمی بود که یک زوجی را نشان میدهد که یک سری مشکل دارند که واقآ اسم آنها رو نمیشه مشکل گذاشت و یک نگاه عمیق میتونن اون مشکل رو حل کنند و این یکی از مشکلات جامعه ماست که یک سری آدم هستند که سال ها با هم بازی می کنند ولی از کوچکترین خواسته های هم آگاه نیستند و به نظر در مجموع تلافی فیلم خوبی است و تا اینجا هم عکس العمل مردم نسبت بهش خوب بوده و در شرایطی اکران فیلم با اکران فیلمی مثل "دایره زنگی" یا مجنون لیلی" با خیل عظیمی از بازیگران که هرکدامشان میتوانند به تنهایی مردم رو به سینما بکشانند هم زمان شده است فروش خوبی داشته است
.
تعریف نیوشا ضیغمی از س و پ ر استار چیست و آیا به نظر خودش الان ستاره است؟
س و پ ر استار یعنی کسی که در همه جای دنیا همه او را می شناسند و به خاطر او به سینما می روند که ما در ایران یه همچین چیزی نداریم...در مورد خودم هم باید بگم که فعلآ برای خودم هم مجهول و گنگه این موضوع و باید ببنیم عکس العمل مردم در مقابل دو فیلم "تلافی" و "قرنطینه" که من در این دو فیلم نقش اول رو دارم چیست و آیا به خاطر نیوشا ضیغمی سینما می روند یانه،شاید بعد از پایان اکران این دوفیلم و پیشنهاد های کاری بعدی بتونم بهتر جواب این سوال رو بدم
خیلی ها بر این عقیده هستند که شما یک هدیه تهرانی جدید در سینمای ما هستید،نظر خودتون چیست؟
هدیه تهرانی کسی است که یک بخشی از سینمای بعد از انقلاب ما بهش مدیون هست چرا که وقتی او وارد این عرصه شد مردم به خاطر او بلیط میخریدند و به سینما می رفتند،اتفاقی که برای کمتر کسی در سینمای ما افتاده است...به نظرم هدیه تهرانی یک وزنه قوی و مستحکم در سینمای ماست و به این زودی ها کسی مثل او به سینما معرفی نمی شود گرچه برای من باعث افتخار هست که با او مقایسه میشوم و باعث خوشحالی من خواهد بود اگر روزی به جایگاهی مانند جایگاه او در سینما برسم
به نظرتون زیبایی چهره در کار یک بازیگر چقدر تاثیر گذار هست؟
به نظر چیزی که از زیبایی کلیشه ای و یونانی مهمتر هست جذابیت یک بازیگر هست،خیلی ها هستند که زیبا هستند ولی وقتی در روی پرده سینما دیده می شوند هیچ جذابیتی برای بیننده ندارند

به نظرتون روزی میرسه که سینمای سطحی و معناگرا در ایران باهم ادغام بشود و فیلمی مرکب از این دو ساخته بشود؟
این اتفاق در گذشته در فیلم "قیصر"یا"داش آکل" افتاد که هم مردم و هم منتقدان رو از خودش راضی کرد پس به نظرم این اتفاق دور از دسترس نیست و فقط باید کمی فرهنگ سازی کنیم
این روزها بحث دستمزد 70 میلیونی آقای گلزار بسیار داغ هست،نظر شما در مورد بالا رفتن دستمزد بازیگر ها چیست؟
ببینید ما فقط یک بازیگر داریم که قدرت این رو دارد که ببیننده رو وادار به آمدن به سینما کند آن هم محمد رضا گلزار هست و به نظر چنین شخصی حق دارد که دستمزد بالا هم بگیرد چون به هرحال به چرخه اقتصاد سینما کمک بزرگی می کند
نظرتون رو درمورد اسامی زیر بفرمایید؟
مسعود ده نمکی؟
فیلم سازی با نگاهی عمیق و بی پروا
حبیب الله کاسه ساز؟
تهیه کننده بسیار خوب و خوش حساب
هنگامه قاضیانی؟
واقآ به عقیده من مستحق گرفتن جایزه امسال بود ولی متاسفانه یک عده در جشنواره امسال به او کم لطفی کردند که این کم لطفی از این ناشی می شد که آنها ایشون رو نمی شناختند و با روی پرده نقره ای آشنا نبودند ولی من که او را از روی صحنه تاتر می شناسم اعتقاد دارم که استحقاق گرفتن جایزه راداشت
امین حیایی؟
بازیگری که در همه ژانرها موفق بوده و واقآ دارای استعداد زیاد بازیگری است و به نظرم در این سالها به او کم لطفی شده بود و باید زود تر از این ها این جایزه نصیب او میشد
گلشیفته فراهانی؟
غنیمت سینمای ایران
باران کوثری؟
دوستی با معرفت و بازیگری عالی
شریفی نیا؟
آچار فرانسه سینمای ایران
و حرف آخر؟
راه رسیدن،تلاش واراده ایست استوار پس بخواهیم تا برسیم



http://citystar.persiangig.ir/pica/b-z-ir/18.jpg

Fiona Liebe
14-09-2008, 02:48
گفتگو با كاوه سماك‌باشي، بازيگر نقش آرش در سريال عمليات 125
همه چيز از يك اتفاق شروع شد
http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/06/23/100948996672.jpg
جام جم: مي‌گويد: خيلي اتفاقي وارد حرفه بازيگري شده‌ام و هرگز هم دنبال بازيگر شدن نبودم. حتي در دوران كودكي و دبستان. كاوه سماك‌باشي، بازيگري است كه چهار سال است در عرصه هنر مشغول به فعاليت است. در فيلم‌ها و سريال‌هاي زيادي هم حضور داشته است كه از جمله آنها مي‌توان به فيلم‌هاي زيارت، چشمان سياه و سريال‌ ريحانه، معما و ... اشاره كرد.
سماك‌باشي مي‌گويد: درست است كه اتفاقي وارد اين حرفه شده‌ام، اما تمام تلاشم اين است كه بتوانم در اين حرفه باقي بمانم. او از آرش، سريال عمليات 125 اين‌گونه گفت.


كاوه سماك‌باشي را به عنوان يك بازيگر مي‌شناسيم. چه شد كه اين اتفاق افتاد؟

خيلي اتفاقي. حدود چهار سال پيش قصد داشتم شركتي را راه‌اندازي كنم تا اين‌كه روزي توسط محسن اورنگ (برنامه‌ريز مسعود آب‌پرور)‌ براي بازي در سريال معما به اين كارگردان معرفي شدم و پس از تست‌هاي اوليه، مشغول به كار شدم.

پس راه‌اندازي شركت چه شد؟

تا دو سال پيش هم آن شركت را داشتم اما چون خيلي وقت‌ گير بود و من هم بيشتر مشغول بازي بودم آن را رها كردم و بازيگري در نهايت حرفه اصلي من شد.

مي‌شود گفت جزو بازيگراني هستيد كه از ابتدا دغدغه بازيگر شدن را نداشته‌ايد؟

بله،‌ چون اصلا اين حرفه را نمي‌شناختم و به آن فكر نمي‌كردم، اما رفته، رفته اين كار برايم جدي شد و در حال حاضر بزرگ‌ترين دغدغه‌ زندگي‌ام است.

چرا؟

چون دوست دارم در كارم پيشرفت كنم. درست است كه اتفاقي وارد اين مسير شدم اما حالا دوست دارم، راهم را انتخاب كنم و با دقت حركت كنم.

منظورتان از درست حركت كردن، چيست؟

مي‌خواهم تجربه‌هايم را زياد كنم. آن‌هم به واسطه انتخاب نقش‌هاي متفاوت. دوست دارم مخاطبم با نقش‌هايم همذات‌پنداري كند و من را در نقش‌هاي مختلف بپذيرد.

در حال حاضر بيشتر انتخاب مي‌كنيد يا انتخاب مي‌شويد؟

در حال حاضر بيشتر انتخاب مي‌كنم و خدا را شكر كارهاي خوبي هم پيشنهاد مي‌شود. اميدوارم با انتخاب‌هاي درستي كه مي‌كنم، بتوانم يك خاطره خوب براي مردم به جاي بگذارم.

در صحبت‌هايتان اشاره كرديد كه دوست داريد، نقش‌هايتان از يكديگر متفاوت باشند. اين تفاوت را در چه چيزي مي‌دانيد؟ و چگونه مي‌خواهيد به آن برسيد؟

ببينيد وقتي من نقش رضا در سريال ريحانه را بازي كردم، بعد رفتم و پيله‌هاي پرواز را بازي كردم كه دقيقا نقطه مقابل رضا بود. اين يعني همان شكستن كليشه‌ها. دوست ندارم در يك نوع نقش درجا بزنم. بازيگر بايد بتواند در هر نقشي بازي كند و كليشه‌ها را بشكند.

فكر مي‌كنيد مخاطبتان هم شما را در هر نقشي مي‌پذيرد؟ با توجه به اين كه تجربه زيادي هم در اين كار نداريد؟

خيلي‌ها به من گفته‌اند كه نقش منفي به تو نمي‌آيد و از اين نظر كمتر در ارائه نقش‌‌هاي منفي موفق بوده‌ام، اما دارم سعي مي‌كنم كه مخاطبم را با هر ژانر و نقشي با خودم همراه كنم.

برويم سراغ عمليات 125 . چگونه به اين گروه پيوستيد؟

سال‌ها پيش با صادق كرميار فيلم زيارت را كار كرده بودم. ايشان مشغول ساخت فيلم ديگري با نام كرانه‌هاي كمبود بودند. يك روز براي ديدن ايشان به پشت صحنه اين فيلم رفتم و اتفاقي در آنجا با مرجان شير‌محمدي (همسر آقاي افخمي)‌ آشنا شدم و ايشان من را براي بازي در عمليات 125 دعوت كردند كه پس از صحبت‌‌هاي اوليه با بهروز افخمي، شانس اين را پيدا كردم كه در اين كار حضور پيدا كنم و اولين نفري هم بودم كه قرارداد بستم.

پس با اين حساب، اتفاق و شانس در ادامه اين مسير (بازيگري)‌ خيلي به شما كمك كرده است؟

بله، هر دو به نوعي دخيل بوده‌اند، اما نبايد انرژي و زحمتي را هم كه طي اين مدت كشيده‌ام را ناديده بگيريم.
درست است كه اتفاقي وارد اين مسير شدم، اما سعي كردم كه هر روز بيشتر بياموزم تا بتوانم بمانم و كار كنم.

با حساسيت افخمي (به عنوان كارگردان)‌، چطور كنار آمديد؟

آن را پذيرفتم؛ چون حساسيت ايشان در نهايت به نفع من بازيگر تمام مي‌شد و باعث مي‌شد كه كار بهتر و قوي‌تر از آب دربيايد و اين همان چيزي بود كه همه گروه مي‌خواستند. حتي اگر مجبور مي‌شديم يك پلان را
30 بار تكرار كنيم.

براي درآوردن نقش آرش، خودتان چقدر تلاش كرديد؟

ببينيد من زياد با اين شغل (آتش‌نشاني)‌ آشنايي نداشتم و به نظرم حرفه مهجور و مظلومي است. در عين اين كه بسيار هم پراسترس است. بعد از جلساتي توجيهي‌اي كه داشتيم و راهنمايي‌هاي بهروز افخمي كم‌كم آرش را پيدا كردم و به او نزديك شدم. در واقع بيشتر سعي كردم آرش را در فيلمنامه و هنگام تصويربرداري پيدا كنم.

بهروز افخمي را در يك جمله چگونه تعريف مي‌كنيد؟

او يكي از نوابغ سينماي ايران است. او با ساد‌ه‌ترين كلمات بيشترين مفهوم را به بازيگرش مي‌رساند.

عمليات 125، چه جايگاهي در بين كارهايي كه تا به امروز انجام داده‌ايد، دارد؟

به نظرم در اين كار توانسته‌ام يكي از پخته‌ترين و كامل‌ترين نقش‌هايم را ارائه كنم. چه به لحاظ كاراكتر و چه از نظر تكنيك و نوع بازي.

بزرگ‌ترين ضعف كاوه سماك‌باشي، در ارائه نقش‌هايش؟

به نظرم طرز نگاه‌هايم خيلي درست نيستند و بايد روي نگاهم بيشتر كار كنم.

در شرايط فعلي سينما يا تلويزيون بازي در كدام يك را ترجيح مي‌دهيد؟

در وهله اول بايد بگويم كه تلويزيون، حق زيادي به گردن من دارد و از اين نظر هيچ وقت تلويزيون را به خاطر سينما رها نخواهم كرد، اما دوست دارم جوري حركت كنم كه بتوانم هر دو را در كنار هم داشته باشم. به اين معنا كه پس از دو كار تلويزيوني دوست دارم كه حتما در يك كار سينمايي هم بازي كنم.

در حال حاضر مشغول چه كاري هستيد؟

در سريال يلدا، به كارگرداني مسعود رشيدي و تهيه‌كنندگي افشين زماني، بازي مي‌كنم. در اين كار نقش يك خبرنگار را ايفا مي‌كنم كه نقش مثبت و دوست‌داشتني‌اي است. يلدا قرار است از شبكه يك سيما پخش شود.

مصاحبه را هر جور كه دوست داريد، تمام كنيد؟

دوست دارم با اين شعر مصاحبه را تمام كنم:

اوقات دريا هميشه آبي نيست‌

گاهي هم كه بوي گريه‌هاي ما

در تنفس خاموش بادها مي‌پيچد

خيزاب‌هاي خفته با لنگر نسيمي بيدار مي‌شوند

Fiona Liebe
15-09-2008, 02:19
فروغ "روز برمی‌آید" ویژگی‌های یک زن ایرانی و شرقی را دارد


بازیگر نقش فروغ در فیلم سینمایی "روز برمی‌آید" این نقش را کاملا منطبق با ویژگی‌های یک زن ایرانی و شرقی و متفاوت با نقش‌آفرینی سیگورنی ویور در "دوشیزه و مرگ" رومن پولانسکی توصیف کرد.

یکتا ناصر درباره بازی در فیلمی از بیژن میرباقری به خبرنگار مهر گفت: فیلمنامه "روز برمی‌آید" از نقاط قوت آن است. با این وجود وقتی یک کارگردان حرفه‌ای نیز با گروه همراه باشد قطعا بازیگر به آن اطمینان و با آرامش بیشتر کار می‌کند. من برای رسیدن به نقش فروغ زحمت زیاد کشیدم و از بازی در این فیلم و نتیجه آن بسیار لذت بردم.

وی درباره ویژگی‌های نقش فروغ افزود: این نقش با دیگر کارهایم تفاوت و ویژگی‌هایی خاص دارد. او به دلیل شرایطی که در دوره‌های مختلف زندگی داشته و شکنجه‌هایی که به خاطر اعتقاد و عشق متحمل شده، برخی خصوصیت‌های زنانه خود را کنار گذاشته و خشونت و رفتارهای مردانه را جایگزین آنها کرده که در بخش‌هایی به صورت حرکت‌های فیزیکی خاص دیده می‌شود.

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2007/11/316755_orig.jpg

این بازیگرادامه داد: فروغ در "روز برمی‌آید" به دلیل شرایطی که داشته از مشکل روحی رنج می‌برد. این شرایط و شکنجه‌های وی در بخش‌هایی از فیلم به مخاطب نشان داده می‌شود. "روز برمی‌آید" سعی دارد به روابط انسانی بپردازد. به همین دلیل برای بیان این موضوع مقطعی خاص از تاریخ را انتخاب کرده است.

ناصر تاکید کرد: در این فیلم جایگاه ظالم و مظلوم نمایش داده می‌شود. اما به عقیده من این عشق فروغ است که باعث می‌شود او راهش را با وجود تمام سختی‌ها ادامه دهد. این موضوع حتی مسیر زندگی او را تغییر داده، اما همین عشق باعث شده حالا به جایی برسد که حتی معشوقش او را باور ندارد.

وی در ادامه درباره فیلم سینمایی "دوشیزه و مرگ" رومن پولانسکی که داستان آن با "روز برمی‌آید" مشترک است گفت: من فیلم پولانسکی را بعد از اتمام فیلمبرداری "روز برمی‌آید" دیدم. شیوه اقتباس میرباقری از این نمایشنامه هنرمندانه است و چارچوبی محکم دارد. نگارش این فیلمنامه به گونه‌ای بود که بسیار به شرایط شرقی و ایرانی نزدیک شده بود.

بازیگر نقش فروغ "روز برمی‌آید" با اشاره به بازی سیگورنی ویور در فیلم پولانسکی افزود: ویور در آن فیلم بسیار خوب بازی کرده بود. من همان روزهای اول فیلمبرداری فقط چند دقیقه از فیلم را دیدم، چون نمی‌خواستم سر صحنه بازی وی برای من تداعی شود. البته قرار بود من نقش یک زن ایرانی را با ویژگی‌های خاص خود بازی کنم و معتقدم جنس بازی ویور متفاوت بود.

ناصر در پایان درباره دیگر فعالیت‌های سینمایی و تلویزیونی خود گفت: دو فیلم "قند تلخ" و "نسکافه داغ داغ" را در نوبت اکران دارم و در فیلم تلویزیونی سعید سلطانی نیز بازی کرده‌ام. مدتی خارج بودم به همین دلیل نتوانستم با چند پروژه همکاری کنم. متاسفانه شرایط اکران مشخص نیست و بازیگر نمی‌داند فیلم او اکران می‌شود یا ممکن است مدت‌ها بایگانی شود.

فیلم سینمایی "روز برمی‌آید" به تهیه‌کنندگی سعید شاهسواری در گروه فیلم و سریال شبکه سه تولید شده و داستان آن سال 57 اتفاق می‌افتد. در فیلم قصه زنی روایت می‌شود که پیش از انقلاب در زندان بوده و به همراه همسرش که از انقلابیون است به قصد استراحت به نقطه‌ای کوهستانی می‌رود. آنها در سفر با مردی آشنا می‌شوند زمانی در زندان بازجوی زن بوده است.

داریوش فرهنگ، یکتا ناصر، ناصر آقایی و مهران رجبی در فیلم "روز برمی‌آید" بازی کرده‌اند و سعید شاهسواری فیلمنامه را نوشته است. فیلم در بیست و پنجمین جشنواره فجر به نمایش درآمد و بعد از "ما همه خوبیم" دومین فیلم میرباقری است. وی هم اکنون "دوزخ، برزخ، بهشت" را در مرحله تدوین دارد.

zeus
16-09-2008, 11:53
افخمی از پشت پرده ساخت سریال کوچک جنگلی می گوید




من يک حسي داشتم و آن اينکه تقوايي اساساً متوجه شده بود که فرهنگ گيلک را نمي شناسد. او آدم خيلي وسواسي است. ممکن است که فيلم نصفه بسازد، اما فيلم بد نمي سازد. فيلم بد را هم سعي مي کند از همان اواسط کار رها کند

بهروز افخمي در جريان سفر اخيرش به کانادا براي ثبت يک شرکت فيلمسازي با نام «فوت استيپ» همراه همسرش مرجان شيرمحمدي که قرار است در قالب آن به توليد فيلم هايي در استاندارد بين المللي و به زبان انگليسي بپردازد گفت وگويي با نشريه شهروند کانادا انجام داده است که در آن نکات و نظرات جالبي درباره کارنامه فيلمسازي و سبک کاري اش مطرح کرده است. افخمي در اين گفت وگو درباره علاقه به سينما در دوران کودکي و نوجواني توضيحاتي داده و سپس اشاره کرده است پيش از ساخت سريال «ميرزا کوچک خان» تجربه ساخت دو فيلم کوتاه در تلويزيون داشته و اين سريال اولين ساخته اش محسوب نمي شود.

بعد از انقلاب و دو سه سالي کار در بخش تدوين، يک تعدادي فيلم مستند، گزارشي و خبري در جهاد سازندگي ساختيم که بيشتر گزارش هاي مربوط به فعاليت هاي جهاد در جاهاي مختلف کشور بود. در اين مسير گاهي با جنگ هاي داخلي هم مواجه مي شديم مثلاً در کردستان يا مناطق عشايري فارس. در سال 1362 مدير گروه فيلم و سريال شبکه اول شدم و تا سال 1364 در اين سمت مشغول به کار بودم. پس از آن سرگرم ساختن سريال کوچک جنگلي شدم و بعد از آن هم از تلويزيون کناره گيري کردم و به فعاليت حرفه يي در سينما پرداختم. افخمي سپس با تاکيد چندباره بر اين نکته که برايش داستانگويي در اولويت قرار دارد، در پاسخ به سوالي درباره عوامل پرفروش شدن فيلم «عروس» و وجود نماهاي درشت از بازيگران در اين فيلم گفت؛ «من ابداً نمي دانستم که گرفتن نماي درشت تا آن زمان ممنوع بوده است. الان هم فکر نمي کنم که آن زمان اين ممنوعيت وجود داشته است. در واقع سال قبل از آن فيلم هامون نمايش داده شده بود که در آن فيلم نماهاي نزديک وجود داشت و بسياري از روابطي که در عروس خيلي از مردم يا منتقدان را حيرت زده کرد، سال قبل از آن در هامون ديده شده بود. من فکر مي کنم چون عروس موفقيت تجاري خيلي غيرمنتظره يي پيدا کرد، طبق معمول يک عده يي دنبال اين گشتند که دليلي غير از ويژگي هاي خود فيلم پيدا کنند.»

افخمي سپس شرح کاملي از جزئيات و چگونگي ساخته شدن سريال ميرزا کوچک خان و نهايتاً کناره گيري ناصر تقوايي را ارائه مي دهد؛ «سريال کوچک جنگلي در تمام دو سالي که من مدير گروه فيلم و سريال شبکه اول بودم در حال نوشته شدن و بازنويسي بود و من در جريان جزئياتش بودم. در واقع تقوايي را، من به گروه فيلم و سريال دعوت کردم. دليلش هم اين بود که فيلمنامه براي فيلم سينمايي نوشته شده بود ولي طولاني شده بود و رسيده بود به يک فيلم سه ساعته. بعد آرام آرام فکر کرده بودند که چهار ساعت مي شود. بعد نتيجه مي گيرند که به پنج ساعت هم مي رسد... بعد با آقاي جلاير که آن موقع تهيه کننده سينمايي بود به صدا و سيما آمدند و گفتند چون اين فيلم سينمايي طولاني مي شود ما مي توانيم آن را به صورت سريال براي شما بسازيم. اين در واقع ماه هاي اول مديريت من در گروه فيلم و سريال بود. از آن زمان تا سال 1364 يعني دو سال کامل نوشتن فيلمنامه سريال کوچک جنگلي و بازنويسي کردن و گسترش آن طول کشيد. اين مراحل تحت نظر يک تعداد از کارشناساني بود که در تلويزيون کار مي کردند. محمدرضا جوزي، دکتر بهروز ماکويي، يوسف سيدمهدوي، سيف الله داد و مرحوم مهرزاد مينويي از جمله کساني بودند که به تقوايي در بازنويسي و تکميل فيلمنامه کمک مي کردند. در آخر، اينها به يک فيلمنامه هزار صفحه يي رسيدند که شامل 10 سال فعاليت نهضت جنگل بود که به دو دوره تقسيم مي شود. يک دوره سه ساله که يک دوره فترت يک سال و نيمه دارد و بعد دوباره يک دوره سه، چهارساله. ما بخش اول را ساختيم. يعني در واقع بخشي که نهضت شروع مي شود تا جايي که يک دوره از هم پاشيدگي دارد. قصدم از بيان اين جريانات اين است که اشاره کنم من با فيلمنامه و جزئيات آن آشنا بودم و اصلاً در بازنويسي آن رضايت داشتم. ضمن اينکه بعد از تحويل گرفتن پروژه هم دائماً در حال بازنويسي فيلمنامه بودم چون خيلي از مسائل مربوطه را خوانده بودم و کم و بيش مسلط شده بودم. يک جورهايي هم متخصص تاريخ نهضت جنگل بعد از پايان جنگ جهاني اول تا 1920 شده بودم. در واقع در سال هاي 1914 تا 1920 با اين توصيف از تحويل گرفتن اين پروژه نگراني نداشتم. در حقيقت فکر مي کنم تقوايي نگراني داشت و شايد يکي از دلايل پس کشيدنش هم همين بود. تقوايي به فرهنگ مردم و جنوب و خليج فارس آشناست، اما دريا با دريا خيلي فرق مي کند. درياي خزر با درياي عمان و خليج فارس خيلي فرق مي کند. من يک حسي داشتم و آن اينکه تقوايي اساساً متوجه شده بود که فرهنگ گيلک را نمي شناسد. او آدم خيلي وسواسي است. ممکن است که فيلم نصفه بسازد، اما فيلم بد نمي سازد. فيلم بد را هم سعي مي کند از همان اواسط کار رها کند. بخش کوتاهي که مجموعاً شش هفت دقيقه بود کارگرداني کرده و در طول 20 جلسه فيلمبرداري و مونتاژ شده بود. احساس کردم اساساً مي ترسد. يعني درست نمي داند که اين اتفاقات بين مردم گيلک و سواحل شمال ايران چه طور مي تواند اتفاق بيفتد و فرهنگ و زبان مردم گيلک را نمي شناسد، اما مادر من گيلک بود. در واقع اين چيزهايي که تقوايي مي خواست بسازد و خيلي با ترس و لرز کار مي کرد براي من خيلي آشنا و روشن به نظر مي آمد و مي دانستم چطور بايد ساخته شود. اصلاً آدم هاي اين خطه چه طوري حرف مي زنند و چه فرهنگي دارند. يا حتي خشونت آنها و رفتارشان با بچه ها چطور است. هرچقدر اينها براي من آشنا بود براي تقوايي خيلي غريب بود. به عبارتي بايد بگويم که در تمام مدتي که مقدمات کار را آماده مي کرديم اين احساس را داشتم که خودم راحت تر مي توانم فيلم را کارگرداني کنم. البته هيچ مايل نبودم اين اتفاق بيفتد. در واقع تقوايي خودش باعث شد که اين اتفاق بيفتد. رعايت بودجه تلويزيون و استانداردهاي تلويزيون را به هيچ وجه نمي کرد. تقوايي وقتي فيلم سينمايي مي سازد هيچ رعايتي در جهت اينکه يک فيلم بايد با بودجه شخصي و در زمان معين ساخته شود را نمي کند، اما در تلويزيون اين مساله غيرقابل تحمل بود. افخمي سپس درباره فيلمسازاني که تحت تاثير آنها بوده گفته است؛ «فيلمسازهاي بزرگ مثل هيچکاک، جان فورد، هوارد هاکس و آنتوني مان در سينماي امريکا و در سينماي اروپا اگرچه فيلمساز بزرگ زياد يافت نمي شود اما ژان پير ملويل و ژاک بکر از سينماي فرانسه نمونه هاي خوبي هستند. از فيلمسازهاي جديد هم در دهه 90 تارانتينو خيلي خوب است.»

افخمي در ادامه درباره فعاليت هاي سياسي اش به عنوان نماينده يک دوره مجلس توضيحاتي ارائه کرد؛ «حقيقت اين است که من اصلاً به مجلس نرفتم که کاري براي هنرمندان انجام بدهم. من فکر مي کنم بهترين کاري که دولت مي تواند براي هنرمندان انجام دهد اين است که کاري به کار هنرمندان نداشته باشد. يعني اينکه اجازه بدهد آنها کار خودشان را بکنند. در دوراني که در مجلس بودم يکي از کوشش هايم اين بود که جلوي نوشته شدن و تصويب قانون سينما را بگيرم. وزير ارشاد آن زمان دکتر مهاجراني و معاون ايشان سيف الله داد درصدد بودند که قانوني براي سينما نوشته شود و به اصطلاح سانسور و توليد و نمايش فيلم ها تحت ضوابط قانوني در بيايد. من براي نوشتن هر قانوني براي سينما مخالفت کردم و گفتم به هر قيمتي شده جلوي آن را مي گيرم و نمي گذارم لايحه از کميسيون فرهنگي عبور کند. استدلال من اين بود که قانون نوشتن براي سينما، سينما را بيشتر محدود مي کند. قصدم اين است که بگويم بر خلاف تصور آن کساني که آمده بودند و تحول موسوم به دوم خرداد را به وجود آورده بودند، قانونمند کردن همه جنبه ها نيست که باعث جا افتادن پروسه اصلاحات مي شود، بلکه پروسه اصلاحات يک حرکت اجتماعي و يکجور تعامل دستگاه هاي حکومت گر و مردم است که در طول زمان به تدريج ممکن است به نتيجه برسد، اما اين تصور که همه چيز را بايد قانونمند کرد مي تواند نتايج خيلي خطرناکي داشته باشد. به همين خاطر ما سعي کرديم تا جايي که مي توانيم جلوي اين را حداقل در مورد سينما بگيريم.»

او در پايان هم توضيحاتي درباره سفرش به کانادا ارائه است؛ «راستش به تورنتو آمده ام که فيلم بسازم. يعني در اصل زمينه سنجي کرديم و با صحبت هايي که با دوست و همکار قديمي ام رضا شکرالله که حدود 10 سال است در تورنتو زندگي مي کند، داشتيم به اين نتيجه رسيديم که شرکتي را در اينجا تاسيس کنيم و بتوانيم دو تا از طرح هاي سينمايي مان را به اجرا در بياوريم. در هر حال داريم بررسي مي کنيم تا اگر قادر باشيم فيلمسازي را با اشل هاي تکنيکي برتر از ايران انجام دهيم و به زبان انگليسي هم باشد تا بتواند ارتباط وسيع تري با مخاطبان برقرار کند. نام شرکت فيلمسازي ما هم که با کمک رضا شکرالله و همسرم مرجان شيرمحمدي به ثبت رسيده فوت استيپ نام دارد. دو طرح تا اينجا در دست داريم که در حال نوشتن سناريو براي طرح اول هستيم. فيلم اول را قصد دارم حداقل در همين سال ميلادي 2008 فيلمبرداري کنم، ولي احتمالاً به خاطر سرماي زمستان اينجا فيلمبرداري را به بعد از ماه مارس موکول کنيم، اما در هر صورت فيلم اول را ظرف يک سال آينده به مرحله نمايش خواهيم رساند.»

به گفته افخمي اين فيلم درباره مهاجران و اساساً شهر چندمليتي تورنتو است و روابط گروه هاي مختلف مهاجر در آن گنجانده شده است. اگرچه در فيلم به زبان هاي مختلف صحبت مي شود، اما زبان انگليسي غالب است. جملات پاياني افخمي هم جالب است؛ «به هر حال اين اواخر تصميم گرفتم دست از تنبلي بردارم و تند تند فيلم بسازم (با خنده...) و در آخر بگويم که از شهر تورنتو خيلي خوشم آمده است.»

kourosh71
20-09-2008, 18:24
مصاحبه خواندنی با حنا مخملباف
با سپاس

Fiona Liebe
21-09-2008, 02:19
با محسن طنابنده بازيگر نقش افشين در سريال «مامور بدرقه»
از مرگ مي‌ترسم!‌


http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/06/29/100949514592.jpg
جام جم : «مامور بدرقه» اولين حضور تلويزيوني محسن طنابنده، برنده سيمرغ بهترين بازيگر مرد، از جشنواره فجر سال گذشته براي بازي در فيلم «استشهادي براي خداوند» به حساب مي‌‌آيد. طنابنده بيشتر نويسنده است تا بازيگر، اگر چه در رشته بازيگري تحصيل كرده است اما در پرونده هنري‌اش، آثاري كه خودش نوشته است بيشتر به چشم مي‌خورد كه از جمله مي‌توان به فيلمنامه‌‌هاي چند مي‌گيري گريه كني، استشهادي براي خداوند و مجموعه پيامك از ديار باقي اشاره كرد.
مرگ، دغدغه بزرگ طنابنده است و مي‌گويد: اين راز هيچ‌گاه برايم عادي نمي‌شود. او از افشين و اولين تجربه بازي در تلويزيون مي‌گويد:
آقاي طنابنده چرا از سينما به سمت تلويزيون آمديد؟

براي من اثر خوب بسيار مهم‌تر از مديوم است يعني اگر با قصه‌اي قوي كارگرداني خوب و عوامل حرفه‌اي مواجه شوم، برايم فرقي نمي‌كند كه كار تلويزيون است يا سينمايي البته من به عنوان اولين حضورم در تلويزيون به هيچ وجه انتظار چنين سختي‌اي را نداشتم. سختي اين كار هم فقط عجله و شتابزدگي‌ است كه وجود دارد و اين من را نگران مي‌كند كه كار با كيفيتي ارائه نشود ترجيح مي‌دهم زمان كافي داشته باشم تا با خيالي راحت كار كنم ولي دركارهاي مناسبتي اين عجله هميشه وجود دارد.

چطور به نقش افشين رسيديد؟

حدود يكي، دو ماه قبل براي فيلم «دنده معكوس» به دفتر آقاي عفيفه رفته بودم تا براي اين كار با هم صحبت كنيم. ولي به دلايلي تصويربرداري اين فيلم عقب افتاد و بعد آقاي عفيفه اين كار را به من پيشنهاد كردند و از آنجا كه دوست داشتم با ايشان كار كنم، پذيرفتم آشنايي ما براي دنده معكوس باعث شدكه من براي نقش افشين در مامور بدرقه انتخاب شوم.

با توجه به اين كه خودتان نويسنده هم هستيد،‌ چقدر روي متن‌هاي اين كار حساس بوديد؟

هميشه اين حساسيت با من،‌ در مورد متن كارهايي كه قرار است در آنها بازي كنم وجود دارد. وقتي قرار شد در مامور بدرقه بازي كنم، تنها 10 قسمت از متن حاضر بود و وقتي آنها را خواندم، توانستم با آن ارتباط برقرار كنم و از طنز آن خوشم آمد.

افشين را چطور پيدا كرديد؟ آن هم باتوجه به اين كه تنها 10 قسمت از متن‌ها نوشته شده بود؟

ببينيد اين سريال، 27 قسمت بود و درابتدا ما با كمبود متن مواجه بوديم و طبيعي بود كه خيلي نمي‌‌شد روي كاراكترها تمركز كرد چون با بخش كمي از هر شخصيتي مواجه بوديم ولي با اين همه به يك جمع‌بندي‌ نسبي به كل شخصيت‌ها رسيديم كه شاهد آن هستيد.

بعد از گرفتن سيمرغ بازيگري در جشنواره فيلم فجر، در سال گذشته حضورتان در تلويزيون براي خيلي‌‌ها غيرقابل باور بود. در اين مورد چه نظري داريد؟

بله. خيلي‌ها به من مي‌گفتند كه اين كار را نكنم و همچنان در سينما فعاليتم را ادامه بدهم. ولي از نظر من ديگر پرونده سيمرغ بسته شده است. اگر چه سكويي براي جلو آمدن من بود ضمن اين كه به اندازه كافي در سينما بودم وديگر وقت آن رسيده بود كه خودم را در عرصه تلويزيون هم محك بزنم.

يك نقش بايد چه ويژگي‌هايي داشته باشد كه شما را جذب كند؟

من معمولا براي خودم مي‌‌نويسم در كارهايي هم كه نويسنده فرد ديگري باشد با اجازه او و در ادامه همان كار يك تعريف از شخصيت براي خودم ارائه مي دهم كه اگر آن تعاريف براي نويسنده و كارگردان پذيرفته شود آن شخصيت را اجرا مي‌كنم. براي انتخاب نقش هم معمولا معيارهاي زيادي دارم كه مهم‌‌ترين آنها تكراري نبودن شخصيت است و اين كه سهل‌الوصول نباشند و من راكاملا با خودشان درگير كنند. چون در اين صورت است كه مي‌توانم شخصيت را زنده كنم و با او بجنگم و در اين جنگ بين من و آن شخصيت يك آدم سومي به وجود بيايد كه نقش است.

در اين كار، ارتباط‌تان با سعيد سلطاني (كارگردان)‌ چطور بود؟

آقاي سلطاني بسيار كارگردان فهيم و خوبي هستند و بده و بستان خوبي با هم داشتيم. به هر حال از تجربه همكاري با ايشان بسيار راضي هستم.

افشين يك شخصيت منفي است، اما خيلي مخاطب را آزار نمي‌دهد.

بله. او خلافكار به معنايي كه حقيقي‌اش نيست. يك خلاف‌كار خرده پا است. از يك خانواده بسيار صميمي كه خيلي ناخواسته گرفتار مي‌شود. افشين آدم بدي نيست فقط اشتباه زياد مي‌كند همين.

طنز اين مجموعه را چطور تعريف مي‌كنيد؟

به نظرم مامور بدرقه، بسيار طنز شيريني دارد و از طنز موقعيت خوبي هم برخوردار است. بخصوص تعقيب و گريزهايي كه بين آصف و افشين وجود دارد بسيار دلنشين است.

آقاي طنابنده چرا در نوشته‌هايتان بيشتر به مساله مرگ پرداخته‌ايد مثل پيامك از ديار باقي؟

اين مساله مرگ، هميشه جزو دغدغه‌هايم بوده است. به نظرم در مرگ، يك مساله رازگونه و نامشكوف وجود دارد. پرداختن به موضوعي كه هنوز كسي به درستي از آن خبر ندارد، خيلي لذت‌بخش است. در ضمن من از مرگ خيلي مي‌ترسم و به نوعي مي‌خواهم با نوشتن در اين باره كمي از ترسم بريزد يا خودم را به لحاظ روحي آرام كنم. مي‌خواهم با موضوعي كه كاملا جدي است شوخي كنم تا شايد برايم عادي شود. هميشه هم شوخي با موضوعاتي كه ابهت دارند شيرين است.

حالا با نوشتن درباره مرگ، ترستان ريخته است يا...؟

خير. آنقدر اين مساله پيچيده و رازگونه است كه فكر نمي‌كنم هيچ وقت برايم عادي شود.

نظرتان در مورد جشنواره سريال‌ها در اين ايام خاص چيست؟

به هر حال اين فستيوال را بايد قبول كنيم. چون يك ماجراي ناخواسته است يعني چه بخواهيم و چه نخواهيم، مخاطبان تلويزيون هر سال منتظر ديدن مجموعه‌هاي تلويزيوني هستند كه اتفاقا رقابت جذاب و مثبتي هم هست ولي متاسفانه اين اتفاق به درستي نمي‌افتد.

منظورتان چيست؟

همه ما و همه مديران مي‌دانيم كه هر سال اين سريال‌ها بايد ساخته و پخش شوند. پس چرا 3 ماه مانده شروع به كار مي‌كنيم؟ به نظر من اين مساله اصلا نقطه قوت محسوب نمي‌شود. ضمن اين كه عجله در كار باعث مي‌شود كيفيت بشدت پايين بيايد و خطا در كار بيشتر شود.

كارهاي ديگر را هم مي‌بينيد؟

بله. كارهاي آقاي مقدم و برزيده، كارهاي جدي‌اي هستند كه براي ديده شدن نياز به گذشت زمان دارند. آن هم به خاطر قصه‌اي كه دارند، اما به مرور مخاطب مي‌تواند با قصه آنها پيش رود، اما در مورد مامور بدرقه و بزنگاه چون از قصه كمدي و طنز برخوردار هستند مخاطب راحت‌تر ارتباط برقرار مي‌كند. به هر حال سريال‌هاي امسال، كارهاي بدي نشده‌اند و به نظرم بزنگاه موفق‌تر بوده است.

اما برخي منتقدان نظر ديگري دارند؟

شايد، اما قضاوت نهايي بماند براي پايان سريال‌ها.

تجربه بازي در تلويزيون برايتان لذت‌بخش بود؟

بله. بسيار خوب بود و توانستم تجربه‌هاي تازه‌اي را كسب كنم كه تا پيش از اين آنها را لمس نكرده بودم.

پس بازي در تلويزيون را ادامه مي‌دهيد؟

اگر پيشنهادهاي خوبي داشته باشم، بله.

مامور بدرقه.

اولين تجربه تلويزيوني.

افشين.

يك خلافكار دوست‌داشتني.

tablet
23-09-2008, 00:13
يکي از معضل هاي بازيگري در ايران اين است که بازيگران خردسال به يک آن چون ستاره مي درخشند، سپس پاي ثابت هر فيلم شده و ناگهان در هياهو گم مي شوند،اما در هاليوود يک بازيگر بااستعداد خردسال کم کم با سنش پيش مي رود و راهش را تا آنجا که توانش را دارد، ادامه مي دهد. مثلاً «اليزابت تيلور» 10 ساله با سينمايي «جين اير» مشهور مي شود و تا 75 سالگي هم ادامه مي دهد و در زمان حال، بازيگري چون «دروباريمور» که با «ئي تي» درخشيد به يک بازيگر موفق جوان بدل شده يا نابغه يي چون «واکوتافانينگ» که در فيلم «من سام هستم» پا به پاي «شون پن» و به همان توانمندي هنرنمايي کرده، اينک به يک بازيگر نوجوان و موفق تبديل شده است. نيکي نصيريان هم از جمله استعدادهايي است که مي تواند آينده خوبي در زمينه بازيگري داشته باشد، به شرط آنکه برنامه ريزي مناسبي براي او صورت بگيرد.

---

-نيکي جان، چطور شد براي نقش درسا انتخاب شدي؟

يعني چي؟

-يعني چطور شد که آقاي عطاران گفتند شما دختر خوبي هستي، باهوشي، حرف گوش کني و مي توني در سريال بزنگاه نقش دختر من (درسا) رو بازي کني؟

شکلش رو بگم؟

(منظور نيکي از شکلش رو بگم، تعريف ماجرا با بيان موقعيت است، يک چيزي شبيه فيلمنامه.)

اول رفتيم پيش آقاي ارک. آقاي ارک يک پيرهن آبي تنشون بود. بعد آقاي عطاران آمدن. آقاي عطاران هم يک پيرهن تنشون بود با يک شلوار کرم. سفيد نبودا، کرم بود. آقاي عطاران از من تست گرفت و من درسا شدم.

-آن روز به جز شما کس ديگري هم براي تست آمده بود؟

اون روز نه، فقط خودم بودم.

-الان شما بلدي بنويسي و بخوني؟

نه هنوز، بلدم فقط امضا کنم.

-اين از همش مهم تره. آدم هاي موفق فقط امضا مي کنند. اما شما که هنوز بلد نيستي بخوني و بنويسي، پس ديالوگ ها رو چه کسي باهات تمرين مي کنه؟

آقاي عطاران و خانم نظري.

-از روز قبلش تمرين مي کني؟

روز قبلش که نه، همون موقع.

-نيکي جانم، شما چند سالته؟

من پنج سالمه.

-امسال ميري پيش دبستاني؟

بله، من مهدکودک هم مي رفتم اما از وقتي آمدم اينجا ديگه نرفتم.

-شب ها که شبکار هستي، خسته نمي شي، خوابت نمي گيره؟

مثلاً وقتي يک سکانس خواب دارم، واقعي ديگه مي خوابم. اون وقت دم در وقتي مامانم منو بغل مي کنه بيدار مي شم.

-پس اين مدت خيلي خسته شدي؟

نه، خسته نشدم. يه کمي خسته شدم.

-وقتي کار تموم بشه چي؟ دلت تنگ مي شه؟

چرا ديگه. مثلاً مي رم خونه آقاي عطاران که بلدم. مي رم خونه «خانم نظري».

-آقاي عطاران وقتي کمکت مي کنه تا ديالوگ هاتو ياد بگيري و جلوي دوربين بازي کني، مهربونه يا گاهي هم بداخلاق ميشه؟

نه، آقاي عطاران بداخلاق نمي شه. گاهي که من بازيگوشي مي کنم، يا ميرم بيرون، شروع مي کنن اداي من رو درمياره و مثل من حرف مي زنن. (نيکي اينجا خودش رو جاي عطاران مي گذارد.) حتي بعضي وقت ها تو ديالوگ ها هم اداي من رو درمياره و من مي خندم و مي گم اي کاش آقاي عطاران بچه بودن و من باهاشون بازي مي کردم.

-نيکي جان، اين مدت دوستات که شما رو تو تلويزيون مي بينند چطور باهات برخورد مي کنند، خوشحالند که دوست شمان؟

(آهي مي کشد) از وقتي که سر اين کارم، هيچ کدوم از دوستامو نديدم، دلم براشون يه ذره شده. فقط يه روز که OFF بودم، رفتم سرزمين عجايب. آنقدر خوش گذشت.

-(با خنده) چي بودي؟

OFF بودم ديگه.

-يک خاطره از اين مدت که نقش درسا رو داري ميگي؟

چي بگم.

-يعني يک اتفاق خوب که هميشه يادت مي مونه.

آهان، يه روز تولدم بود. آقاي مهام مي خواست برام کيک بخره اما مامانم قبلاً خريده بود. بعد تولد من شد، همه به من کادو دادن، يک حموم (BaBY Born) اينقدري (دستاشو تا اونجا که مي تونه باز مي کنه).

djamir
27-09-2008, 01:50
انصافا خیلی خیلی روان و رئال بازی می کند و استعداد عحیبی دارد و عطاران هم به خوبی از وی بازی گرفته است.
اون قسمت های ابتدایی که نقش پرستار رو بازی می کرد واقعا عالی بود.:41::41::41:

احمد پور مخبر که نسبت به کار های قبلی در زمینه ادا کردن دیالوگ ها پیشرفت فوقالعاده ای داشته و بازیش خیلی روان تر شده.
:41::41::41:

Pedr@m
27-09-2008, 02:01
به جرات میشه گفت این دختر بچه از اون بازیگرای آینده دار سینما خواهد شد
چقدرم نازه

Fiona Liebe
27-09-2008, 14:35
چیستا یثربی :


"دعوت" فیلمی زنانه و تلخ در تکریم ذات انسان است


یکی از نویسندگان فیلمنامه "دعوت" ابراهیم حاتمی‌کیا این فیلم را اثری تلخ و زنانه در تکریم ذات انسان می‌داند که با طرح موضوع سقط جنین قصد دارد راه حلی برای حفظ فرزندان ارائه دهد.

چیستا یثربی که به همراه حاتمی‌کیا فیلمنامه "دعوت" را نوشته، درباره چگونگی شکل‌گیری این همکاری به خبرنگار مهر گفت: سقط جنین در سال‌های اخیر در فیلم‌های "من ترانه 15 سال دارم" رسول صدرعاملی و "میم مثل مادر" رسول ملاقلی‌پور مطرح شده بود. در عین حال فیلم "جونو" نیز که در اسکار بسیار مورد توجه قرار گرفت، این موضوع را مورد بحث قرار داده بود.

وی ادامه داد: در این میان حاتمی‌کیا تصمیم گرفت با نگاهی متفاوت فیلمی در این زمینه بسازد. من داستان‌های متعددی با موضوع سقط جنین نوشته‌ام و همچنین در چند روزنامه بارها مطالبی از من درباره سقط جنین با رویکرد روانشناسانه چاپ شده بود. به نظر می‌رسد وجود این کارها در کارنامه‌ام موجب شد حاتمی‌کیا مرا به عنوان نویسنده این فیلم انتخاب کند.

یثربی با اشاره به اینکه ایده اولیه ساخت فیلم از سوی حاتمی‌کیا عنوان شده، گفت: با اینکه درباره سقط جنین بسیار نوشته بودم اما وقتی به دفتر آقای حاتمی‌کیا دعوت شدم، موضوع نگارش داستان‌هایی با موضوع سقط جنین از سوی ایشان مطرح شد. او از من خواست هفت داستان 50 صفحه‌ای با موضوع سقط جنین بنویسم و طرح‌ها و تحقیقاتی را در اختیارم قرار داد.

نویسنده "دعوت" ادامه داد: در مورد طرح‌ها صحبت کردیم و پس از گفتگوهای 45 روزه اغلب این طرح‌ها تغییر کرد و از آنجا که خودم 14 سال با بسیاری از زنانی که سقط جنین کرده بودند ارتباط داشتم، نیازی هم به مطالعه تحقیقاتی که در اختیارم قرار گرفته بود ندیدم و در نهایت شروع به نگارش قصه هفت زنی کردم که قصد داشتند فرزند خود را سقط کنند.

وی درباره چگونگی شکل‌گیری قالب اپیزودیک فیلم گفت: این هفت زن از قشرهای مختلف اجتماع بودند و هر کدام در موقعیتی قرار داشتند که باید برای حفظ یا سقط جنین خود تصمیم می‌گرفتند. وقتی داستان‌های 50 صفحه‌ای من تکمیل شد، حاتمی‌کیا عنوان کرد که هر یک از اینها باید تبدیل به فیلمنامه‌‌ای 15 دقیقه‌ای شود تا مجموع آن در قالب یک فیلم سینمایی بگنجد.

یثربی تبدیل کردن داستان‌های 50 صفحه‌ای را به فیلمنامه 15 دقیقه‌ای کاری دشوار دانست و گفت: بسیار سخت بود که بخواهم داستان‌ها را در 15 دقیقه توصیف کنم. اما با توجه به اینکه زمان نگارش داستان‌ها کاملاً‌ تصویری نوشته شده بودند و آقای حاتمی‌کیا نیز از این مسئله راضی بود، بالاخره پس از سه ماه کار، فیلمنامه در آبان‌ماه به کارگردان تحویل داده شد.

وی درباره کاهش تعداد اپیزودهای فیلم از هفت به پنج گفت: یکی از داستان‌ها به گونه‌ای بود که آقای حاتمی‌کیا ترجیح داد آن را نگه دارد تا در یک فیلم سینمایی به صورت مستقل به آن بپردازد. اپیزودی دیگر هم که از کار خارج شد، مربوط به بخشی می‌شد که در آن پژمان بازغی و لیلا اوتادی بازی کرده بودند.

این نویسنده در مورد دلیل حذف این اپیزود گفت: اوتادی و بازغی در اپیزودی بازی کردند که در آن داستان حاملگی دختری دانشجو روایت می‌شد. پس از آنکه این بخش‌ کنار دیگر اپیزودها قرار گرفت، حاتمی‌کیا اعلام کرد این اپیزود ضرباهنگ را کند می‌کند و فیلم طولانی شده، در نتیجه آن را از فیلم خارج کرد تا در نهایت "دعوت" با پنج اپیزود روی پرده برود.

حاتمی‌کیا با توجه به آشنایی یثربی با شخصیت‌های قصه انتخاب بازیگران را هم بر عهده او قرار داد. یثربی در مورد چگونگی انتخاب بازیگران گفت: این مرحله سخت بود، چون فیلم 18 بازیکر اصلی و هفت هشت بازیگر فرعی زن داشت. علاوه بر آنها باید بازیگران مرد را هم انتخاب می‌کردم. اما مسئله‌ای که به من کمک کرد، احاطه‌ام به شخصیت‌ها و تصویری دیدن داستان بود.

وی ادامه داد: در مورد نقش گوهر خیراندیش در اپیزود "سیده خانم" زمان نگارش فیلمنامه دیالوگ‌ها را با صدای او می‌شندیم. با توجه به سابقه همکاری قبلی حاتمی‌کیا و خیراندیش، با انتخاب وی موافقت شد. در "بهار" نمی‌توانستم به فردی جز مریلا زارعی فکر کنم. با اینکه او برای بازی در فیلمی به خارج رفته بود، از حاتمی‌کیا خواستم صبر کند تا برگردد و نقش را کسی نسپرند.

یثربی درباره انتخاب مهناز افشار نیز گفت: افشار در این فیلم در نقش یک ********استار حاضر می‌شود. من نمی توانستم برای این نقش بازیگر ناشناخته یا فردی که ستاره نیست بیاورم. باید کسی این نقش را بازی می‌کرد که تماشاگر او را یک ستاره بداند. افشار در یک صحنه در سرمای زمستان در آب زیر صفر درجه رفت که پنج بار برداشت شد و واقعاً برای او سخت بود.

او همچنین درباره انتخاب آناهیتا نعمتی گفت: آقای حاتمی‌کیا از بازی‌های اخیر نعمتی کاری را ندیده بود. اما من با دیدن چهره او احساس کردم می‌تواند دو بعد منفی و مثبت را در چهره خود داشته باشد. او با این چهره می‌توانست به تماشاگر بباوراند که در نقش یک دکتر زنان قادر به سقط جنین است.

نویسنده "دعوت" در مورد در حاشیه قرار گرفتن بازیگران مرد در فیلم گفت: فضای این فیلم کاملاً زنانه است و تمامی بازیگران مرد بیش از دو سه سکانس بازی ندارند. طولانی‌ترین نقش در میان مردها متعلق به فرهاد قائمیان است که پنج سکانس در فیلم حضور دارد. به طور کلی ما قصد چندانی برای تمرکز روی بازیگران مرد فیلم نداشته‌ایم.

یثربی درباره تاثیر تعدد شخصیت و داستان بر نحوه ارتباط مخاطب با اثر گفت: به هر حال ساخت فیلم درباره موضوع حساس سقط جنین دشوار بود. اما ما تلاش کردیم با قرار دادن شخصیت‌های مختلف در کنار هم موضوع را از زوایای مختلف بررسی کنیم. هر چند شاید همین تعدد شخصیت‌ها موجب شود تماشاگر چندان فرصت همذات‌پنداری نیابد و در لحظه‌ها تعمق نکند.

وی با تاکید بر اینکه هدف "دعوت" دوری از شعار بوده افزود: فیلم با زحمت و تلاش بسیار ساخته شده و معتقدم تماشاگر حتماً این مسئله را درک می‌کند و با احترام به تماشای آن می‌نشیند. ما قصد شعار دادن مستقیم نداشتیم و فقط می‌خواستیم پس از پایان فیلم این سئوال در ذهن تماشاگر شکل بگیرد که می‌توان جز سقط جنین به دنبال راههای دیگر برای حفظ فرزندان بود.

یثربی درباره دلیل اینکه هر پنج زن فیلم فرزندان خود را نگه می‌دارند و از سقط آنها منصرف می‌شوند گفت: حاتمی‌کیا این فیلم را در تکریم ذات انسان ساخت. خداوند در قرآن می‌فرماید فرزندان خود را از ترس فقر سقط نکنید، خدا روزی آنها را می‌رساند. اگر بخواهیم "دعوت" را غیرواقعگرایانه بنامیم، به اعتقاد من همه فیلم‌ها چنین هستند و در آنها واقعیت خدشه‌دار می‌شود.

او ادامه داد: اما در این فیلم برای آنکه ماجراها قابل باور به نظر برسند، ما شخصیت‌هایی را انتخاب کردیم که بالاخره راهی برای حفظ فرزند خود دارند. به عنوان مثال مادری که می‌داند فرزندش دارای سندروم دان است را در فیلم قرار ندادیم، زیرا او راهی غیر از سقط فرزندش ندارد. بنابراین ما در واقعیت دست نبردیم بلکه فقط بخشی از آن را مورد بحث قرار دادیم.

فیلمنامه‌نویس "دعوت" با اشاره به پیشینه کارگردانی حاتمی‌کیا گفت: باید توجه کنیم چطور حاتمی‌کیا که سال‌ها در سینمای جنگ فیلم ساخته سراغ چنین موضوعی می‌رود. او این فیلم را ساخته تا نشان دهد می‌توان راهی غیر از سقط انتخاب کرد. هر چند در فیلم چندان فرصت ارائه راه حل‌ها برای حفظ فرزندان نبوده، اما حاتمی‌کیا تلاش کرده نشان دهد می‌توان راههایی تازه یافت.

یثربی در پایان فیلم سینمایی "دعوت" را اثری تلخ نامید و گفت: اغلب فیلم‌های حاتمی‌کیا طنز ویژه خودش را دارد، اما "دعوت" به هیچ عنوان طنز در خود ندارد و تماشاگر باید بداند با یک فیلم کاملاً تلخ مواجه است.

Shagholam
02-10-2008, 23:19
بالاخره كار خودم را كردم
رضا عطاران



به عنوان يك علاقه‌مند فيلم و نمايش اين را مي‌گويم؛ و طبعا نه به عنوان يك مصلح اجتماع، يك معلم اخلاق و يك مقام مسئول، كه بزنگاه؛ در همين چند قسمتي كه پخش شده؛ يك اتفاق در سريال‌هاي تلويزيوني است. كلاس‌اش از مجموعه‌هاي قبلي رضا عطاران هم بالاتر است. البته گاهي يك جور شتاب زدگي در كار وجود دارد كه ديگر به خصلت جدا نشدني مجموعه‌هاي مناسبتي تلويزيون تبديل شده؛ اما يك جور پختگي و رواني، در عين پيچيدگي در مضمون و اجراي ظاهرا ساده اثر وجود دارد كه توجه تماشاگر را به آن جلب مي‌‌كند. عطاران دارد پيشرفت مي‌كند و آن طور كه در اين گفتگو مي‌گويد؛ با وجود همه گرفتاري‌ها و تغييرها؛ اين شخصي‌ترين و بهترين كارش است. مزه‌ها و جذابيت‌هاي كارهاي قبلي؛ حالا در مسيرجديد، براي رسيدن به هدف تازه‌اي به كار گرفته شده‌اند.
به اين ترتيب در كنار مهران مديري كه او هم امسال با مرد هزار چهره كامل‌ترين اثرش را ساخت؛ حالا دو چهره اصلي كارخانه توليد محصول تلويزيون را در جايگاه رفيع‌تري مي‌بينيم. فرصتي براي صنعت سرگرمي‌ و انديشه‌ساز بي‌حال و مريض و كم‌تاثير ايران تا از اين دو هنرمند در موقعيت‌ها و فرصت‌هاي تازه‌اي استفاده كند.

اين جور كه معلوم است؛ حساسیت ها نسبت به سریال "بزنگاه" خیلی بیشتر از سریال قبلی ات بوده.

حساسیت ها آره نسبت به سریال قبلی ام خیلی بیشتر بود.

چرا؟ دلیلش چيست؟

کار را كه حتما دیده ای. راستش من در سریال های قبلی ام تجربه کسب می کردم. یعنی می خواستم تبدیل به کسی بشوم که مردم می نشینند و به حرف هایش گوش می دهند و خب حالا دیگر احساس كردم كه می توانم یک حرف هایی هم بزنم. یعنی می شود گفت که در کارهای قبلی ام مشتری جمع می کردم تا این که بتوانم این سریال را بسازم و مردم بیننده آن شوند. قبلي‌ها برای کسب تجربه بودند. این بار شرایط شروع کار من فرق داشت. در واقع قرار بود که من اصلا کار نکنم. چون واقعا خودم نمی خواستم که کار کنم. بعد گفتند که نه تو حتما باید در این مناسبت یک سریال داشته باشی.

چرا نمی خواستی کار کنی؟

دلیل شخصی داشت. حالم خوب نبود. و خستگی هم بود چون به محض این که کار بازی من در یک فیلم سینمایی بعد از عید تمام شد گفتند باید اين سريال مناسبتي را شروع کنی. خلاصه کلی دلیل آوردم که از خیر من بگذرید و بعد از کلی آمد و رفت، آن ها هم قبول کردند ولی بعد نمی دانم چه شد که دوباره سراغم آمدند که باید کار را شروع کنی و من هم گفتم پس حالا که قرار است کار کنم باید شرایط جوری باشد که دوست دارم. در واقع از شرایطی که برایم پیش آمده بود استفاده کردم که کاری را که دوست دارم انجام بدهم. و آن ها هم شرایط را قبول کردند. بعد شروع به کار کردیم. و طرح اولیه هم با محمدرضا آریان برای کار ریخته شد. طرح را هم خیلی دوست داشتم که البته الان از نيمه به بعدش کاملا تغییر کرده است.

خودت خواستی که طرح تغییر کند؟

نه. نمی خواستم. خودش اتفاق افتاد. یعنی آن کسی که الان نقش حاج آقا را بازی می کند و خانه را خریده در طرح اولیه یک فرد ديگر بود که خب درآن صورت شرایط خیلی عوض می شد.

عجیب است که تو اصلا حواست به این مسائل نیست. چون مشخص است که در آن صورت قضیه خیلی تند و حساس می شود. چه طور انتظار داشتی که چنین چیزی اصلا پخش شود؟

خب من که خودم از اول گفته بودم نمی خواهم کار کنم. خواست خودشان بود.

آهان. یعنی نمی خواستی کار کنی و فقط در صورتي ساخت بزنگاه را پذيرفتي كه همان چیزی که می خواهی انجام شود. آن‌ها هم پذيرفتند، ولي وسط کار ديگر قبول نکردند که کار مطابق میل تو پیش برود.

آره. یعنی ما کار را شروع کردیم و حتی تا شروع تصویربرداری هم قرار بود ماجرای کسی که خانه را خریده مطابق طرح اولیه باشد؛ اما دست آخر اين بخش تغيير كرد. حتی دو سه تا سکانس‌اش را هم گرفتیم. آخر سر هم قرار شد که خرید خانه توسط همين حاج آقايي كه مي‌بينيد صورت بگیرد. تقریبا می شود گفت که از نیمه به بعد کل طرح دستخوش تغییرات شده ولی خب در ریزه کاری ها و پرداخت سکانس ها و ماجراها چیزهایی رعایت شده که به نظرم تازگی دارد و مطابق با همان خواسته های اولیه ماست. به همين خاطر قبول کردیم سریال را کار کنیم. یعنی اگر قرار است اعتیاد یک نفر را نشان بدهیم به صرف این که یک بچه هم جلوی تلویزیون نشسته یا چون مثلا شرایط تلویزیون به شکلی است که سیگار را هم نشان نمی دهد، خودمان را محدود نکردیم که حتی سیگار کشیدن طرف را هم نشان ندهیم. گفتیم اگر این آدم معتاد است پس باید یک سیخی چيزي دستش باشد. و معتقدم برخلاف آن چیزی که می گویند ما اعتیاد را زیاد نشان داده ایم، چیزی که ما درباره اعتیاد در این سریال نشان دادیم در حد صفر ماجرا هم نبوده است. یعنی با توجه به واقعیتی که در جامعه وجود دارد ما هیچ چیزی نشان ندادیم. فقط خواستیم تماشاگر باور کند که این آقا نادر معتاد است. خب اگر این آدم سیگار هم نکشد، ديگر چه طور ممکن است این باور معتاد بودن‌اش در تماشاگر به وجود بیاید. یا اگر بددهن نباشد یا خماری نکشد خب این چه جور معتادی می شود؟! البته بودند كساني كه مي‌خواستند در اين زمينه به ما مشاوره بدهند! مثلا گفتند معتادی که صبح موادش را کشیده دیگر نباید دهن دره بکند! و بايد مي‌ديدي‌شان. کسانی این چيزها را يادمان مي‌د